ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

این آخریا هی میگفت چرا اخلاقام فرق جوری که خودش بفهمه رابطمو باهاش کم کردم میگفت تو نداری دلشو یروز منو ترکم کنی تو که برام هیچی نیستی من حتی سیگارمم ترک کردم

دانلود آهنگ تو که برام هيچی نيستي من حتي سيگارمم ترک کردم
 
مامان من روز اول گفت اين دختره نیس برا تو
گفت میدونم دوسش داری ولی عزیزم اين نیست برا تو
گفتم نه اين یکی فرق میکنه با بقیه برام
بابام بم خندیدو گفت اينم کرده تیز برا تو
اين آخريا هي ميگفت چرا اخلاقام فرق کردن
جوري که خودش بفهمه رابطمو باهاش کم کردم
ميگفت تو نداري دلشو یه روز بخوای ترکم کني
تو که برام هيچی نيستي من حتي سيگارمم ترک کردم
 
برای دانلود به ادامه مطلب بروید
 
&nbs
یادمه بچه ک بودم خیلی بی پول بودیم
هيچی پول نداشتیم
مامانم میرفت بال مرغ میخرید باهاش سوپ درست میکرد
من سوپ نمیخوردم دلم برنج میخواست
مامانم برام گوشتای بال مرغ رو ریش ریش میکرد سوپ رو برام میکوبید بعد کلی ناز و نوازشم میکرد ک بخورم
ميگفت تو سن رشدم باید بخورم
دلم تنگ شده برا مامانم
چقدر اذیتش کردم
چقدر زحمت میکشید
پول نداشتیم، از خوراک و پوشاک خودش میزد
الان بنیه ضعیفی دارم
خیلیا میگن خیلی ظریفم
حتي پسرا آروم بغلم میکنن
الان دلم ضعف رفته ب
+اونقدر کلنگی و محکم سه تار زدم ؛ که زدم سیم سه تارم رو پاره کردم :)) 
مطمئنم استادم اگر ببینه کلی میخنده .
اون روز ميگفت از نظر فیزیکی بسیار لطیفی ولی روحی !! ، ميگفت دستهای زیبا ، انگشتهای کشیده ، اما خشن داری :)) 
امروز هم استاد خانومِ جراحم ميگفت بیا برو جراحی ، به درد جراحی خیلی میخوری تو :))
حالا موندم سه تار رو با چه رووویی ببرم برام سیم بندازه :)) 
++هوس آش کردم و سر گاز داره درست میشه و من دنبال یه فیلم خوب و قشنگم که برای امشب دانلود کنم ببینم
روی یکی از کاستام صدای دوستی رو ضبط کرده بودم که خیلی برام مهم بود امروز که خواستم گوش بدم به اون صدا از واکمن فقط صدای روشن بودنش پخش میشد فکر کردم خراب شده واسه اطمینان بقیه کاستارو امتحان کردم بقیه رو میخوند ولی اين یکی که برام مهم بود نه چرا یه وقتایی یه اتفاقایی درست وقتی نباید بیفته میفته اونم برای کسی یا چیزی که با ارزش تره بین همه ی انتخابا چرا اين یکی؟
دانلود آهنگ قید تموم دنیا رو به خاطر چشات زدم از مرتضی جعفرزاده
راه قید تموم دنیارو به خاطر چشات توضیحات توی قلبم آهن تاریخچه ارسال ۶ ۹ ۱۳۹۳ sisi راه اخیر محمد علیزاده به اينکه تنهایی. صنعتها و دردو دل در بگو در بگو با حزن هایم چه کنم ؟ اعلام تموم جهان رو با خاطر چشات زدم با هر کی توجه در نبود رابطمو بهم شبا بر نمی شه مانند . اعلام تموم جهان رو به خاطر چشات به هرکی توجه سر نبود رابطمو به هم دلمو مانند مجنونا واسه سر همخونه واسه به ارتباط آوردنت عم
دوباره باهم از درهای مختلف صحبت کردیم ،
اونم دو بار در فواصل زمانی مختلف ولی تو یه روز !
اقا من میکی رو دوست دارمش ولی واقعا باورنکردنیه که نمیتونم عین یه آدم عادی باهاش برخوردکنم، میدونی می ترسم! از اينکه بفهمه و حالا یه آدم مغرور بشه. اضلا می ترسم از اينکه واکنش نشون نده ، یا بده و من جوابی براش نداشته باشم.
وقت زیاد هست برای دلبری کردن؟ اصلا دلبری کردن؟ اصلا اون عاشق یکی دیگه نیست؟
چمیدونم!
یه سری به توییت هاش ریپ زدم ، ولی جوابم رو نداد. خب
باید انتخاب میکردم که تو رویا زندگی کنم یا واقعیت. انتخاب کردم. واقعیت بنظرم انتخاب مناسبی بود. تو واقعیت خیلی چیزا داشتم اما اين عشق رو فقط تو رویا می تونستم داشته باشم. پس واقعیت رو انتخاب کردم که ميگفت تو رویا تو میتونی اين عشق رو داشته باشی. نمی خواستم از دستش بدم. نه، میخواستم حفظش کنم. باهاش میخندیدم، گریه میکردم، می نشستم و راه میرفتم. باهاش زندگی میکردم. تو عالم خودم شاد بودم. بنظرم بیشتر انسان های شاد رویاپردازهای خوبی هستن . بهش نمیگف
باید انتخاب میکردم که تو رویا زندگی کنم یا واقعیت. انتخاب کردم. واقعیت بنظرم انتخاب مناسبی بود. تو واقعیت خیلی چیزا داشتم اما اين عشق رو فقط تو رویا می تونستم داشته باشم. پس واقعیت رو انتخاب کردم که ميگفت تو رویا تو میتونی اين عشق رو داشته باشی. نمی خواستم از دستش بدم. نه، میخواستم حفظش کنم. باهاش میخندیدم، گریه میکردم، می نشستم و راه میرفتم. باهاش زندگی میکردم. تو عالم خودم شاد بودم. بنظرم بیشتر انسان های شاد رویاپردازهای خوبی هستن . بهش نمیگف
جدیدا شیوه ی زندگی مجازیمو عوض کردم و خودم دست به کار شدم و میرم پیش بقیه با اين تفاوت که من براشون کامنت میزارم و فقط نمی کنم و برم.بعد چیزی که برام جالبه اينه که هيچ وقت هم برای همون پست اول نظر ننهيدم و اونی رو که بیشتر باهاش ارتباط برقرار کردم رو انتخاب کردم.بعد دوباره، به خودم میگم که چرا من واقعا شروع به حرف زدن نمی کنم. حتي اونایی که ادعای دوستی باهام دارن هم هيچی از خودم نمی دونن واقعا. هيچیه هيچی حتي دریغ از یه کلمه. نمی دونم چر
یکی بود یکی نبودکنارسمبل و سمورتوی دل آسمونبالباس فرشتمونموهای شل و شموربا چشای سبز و سطوریه دختری نشسته بودکه اسم اون فاطمه بوداين فاطمه يروز دوروزبا برگه ی سفیدمونیواش یواش بارفیقاشمیرفت پیش معلماشمعلم اين قصمونميگفت فاطمه جونبخون برام اين کتابوتادلم بشه طوفان یهوراز دختر قشنگبا لباس رنگ و رنگبا چشم خجالتیبا لب قراعتیبا یه بابای نازنینپشت چادر بهشتبا دختر نماز خونشنشسته بود ميگفت خداای ابر و نور اين دنیاای خدای اين بنده هابنده های
بهم‌ميگفت:فلانی تو مخلصی
بارها ازت الگو‌گرفتم.
به اون‌ روزا فکرمیکنم، میگم مگه چجوري بودم که اينو بهم‌ ميگفت؟
فکرمیکنم که چیکار کردم که گفت: منتظر شهادتت ام!
چیزی یادم‌نمیاد
نمیدونم چی بودم
کی بودم
حالا کجاام
چقد دور شدم‌از خودم
و شاید حتي خودش ندونه
نبودش، منو از یادِ من برد.
من خراب کردم
روحمو.
خودمو.
#جهت_یادآوری
#از_یک_رفیق
التماس التماس میکنم، دعام‌کنيد.
دیشب بقدری خوش گذشت کههيچ نمیخواستم صبح شهغذا خوب بود،قلیون خوب بود،آدما خوب بودن و حرف ها همهبا بی  هيچ تاملی،سفره دلشو پهن میکنه برات،منم همینکارو کردم.وای چقدر خندیدیم،چقدر به من خندیدیم.من همه چیو براش گفتم.تا قبل اينکه مُدار بیاد زنگ زدیم به دوستش.اووفاز هيجان دارم میمیرممُدار چقدر متفاوت بود ولی.تا اومد هبا خمید تو خودش.جو سنگین شد اصن.من همش باید حرف پیدا میکردم سکوت نشه.هبا هم چشماش همش پر اشک میشد،هي هم بهش ميگفت که
امروز تولد خواهرم بود، از صبح کلی به خودم رسیدم و بهترین لباسم رو پوشیدم.
خواهرم ميگفت عالی شدی، شیطون میخوای من به چشم نیام؟
خندیدم و تو دلم گفتم حیف هيچوقت به چشمِ اونی که باید، نیومدم.
عصر که شد مهمون ها یکی یکی اومدن، خواستم درو ببندم که باهاش روبرو شدم. فکر کردم مثل همیشه توهم زدم اما نه.انگار واقعا خودش بوداما آخه اون که قرار نبود بیاد.
خودمو زدم به کوچه علی چپ و دعوتش کردم بیاد تو، سرشو انداخت پایین و وارد شد. تو کل مهمونی زیر چشمی نگ
امروز تا الان خیلی خوب کار کردم. کتابمو جلو بردم. زبان کار کردم هر جفتشو دیگه مقاله چشم و ذهن دوربین وارو خوندم که انگار جوري بود برام که اگه چیزایی که نوشتم نبود ازش فکر میکردم نخوندمش یادم رفته بود ولی خوب شد مروری بر مطالب گذشته انگار تازه قشنگ میفهمیدمش نمیدونم چجوري بگم. دیگه اين که عکاس دیدم تو نگاهي به عکس ها رسیدم به رومن ویشینیاک. همینها فعلا. کتابم انگار فیلم داره میگذره خیلی باحاله جذاب شده من که باهاش زیاد همزاد پنداري ندارم جالب
به درمانگر قبلیم چیزی درباره ی خیال پردازی هام نگفته بودم؛ از گفتنشون شرم داشتم. طبیعتن خودش هم یکی از مخاطب های مونولوگ های توی سرم بود. مخصوصن روزی که باهاش وقت داشتم، قبل و بعد جلسَمون کلی تو سرم باهاش حرف میزدم. نمی دونم وقتی تو سرم باهاش حرف می زدم به اين موضوع اشاره ای کردم یا نه؛ لابد کردم (تو خیالم به درمانگرم گفتم که گاهي تو خیالم باهاش حرف می زنم.). ولی خب، هيچوقت تو واقعیت بهش چیزی نگفتم.      یادمه یه جلسه، به عنوان مثالی برا
یه متنی میخوندم که تووش نوشته بود( نقل به مضمون) اگر صبر کنيم و به خودمون زمان بدیم، دردهایی که توی زندگیمون متحمل شدیم کمتر میشنبهش خیلی فکر کردم جملشو خیلی بالا و پایین کردم و درباره خودم به اين نتیجه رسیدم که برای من، دردم کمتر و کمرنگ نشده، من فقط بهش عادت کردم و قبولش کردم و باهاش کنار اومدم مثل خیلی چیزای دیگه. انگار که از اول بوده و حضور داشته. متاسفانه یا خوشبختانه آدمی هستم که وقتی راهي برام نمونده باشه زود خودمو با شرایط وفق میدم.د
فردا جوابیه چاپ میشه 
رفتم پیش صفا 
باهاش حرف زدم 
می‌گفت خوبه ولی من دیدگاهم کاملا باهات متفاوته برای همین نمیتونم نظر بدم
از قضا رضوان پور هم اونجا بود 
*فک کن بغل کسی که متنشو نقد کردی وایسی و از نفر بغلیش بپرسی خب نظرت ؟
حس کردم توی یه مارپیچ سکوت گیر کردم 
درسته ادم باید پای عقیده اش بمونه
ولی قبول کنيم سخته !
وقتی موافق هات یک سوم هم کمتر از مخالف هات باشن .
و تو مانی و تو مانی و خدات :)
بگذریم 
نمیدونم 
با حرف های امروز شاه قاسمی کلا یه جو
پیرزن همسایه از ساعت ۵ اومده اينجا همچنان هست
یه کمی زیادی کنجکاوه وگرنه مشکلی باهاش ندارم
بماند
چند شبه خوابم بدجوري بهم ریخته. نمیدونم تاثیر بدخوابیای تعطیلاته یا پی ام اس، به هر حال شبا تا خوابم ببره و تا صب که پاشم واقعا عذاب میکشم
امشب یادم باشه یه لیوان شیر بخورم
میخواستم به بابا بگم برام دوغم بخره :|
در اين حد بی خواب :(
یه کمی کد رو کار کردم
یه ترک لیسنینگ گوش کردم
بعد از ناهار باز رفتم سراغ یه کد سبک تر
نوشتمش
یه چرتی زدم
رفتم باشگاه
اوم
شنیدید میگن فلانی داره گور خودش را با دست های خودش می کنه ؟
دارم همین کار را میکنم .
نمیدونم کی آماده میشه !

ایمیلم را هر روز چک میکنم . عادت کردم .
مییینم یک نفر که سالهاست ازش خبر ندارم پیام داده :
.هستم . زنده ام . به وجودت نیاز دارم . باهام تماس بگیر .

من دیگه آدم قبل نیستم . ناجی افسانه ای آدم ها !
انرژی برام نمونده تا خرج دیگران کنم .
کدوم وجود ؟!

کاش منم مثل اون دوست مون کسی را داشتم که بتونم بهش بگم :
ف هستم . هنوز زنده ام و به بودنت نیاز دارم .
محمد نوری تو حوزه موسیقی برام همیشه رنگ و بوی دیگری داشته.اين روزها خیلی درگیر موسیقی ه آرزوها ش هستم.من رو یاد آقای ر میندازه وقتی برای اول بار برام فرستاد و ابراز علاقه کرد.نمی دونم کجاست و چیکار میکنه.از رفتار ناخوشايندم شرمنده ام.امیدوارم هرجا هست خوب باشه.یادم ه وقتهایی که از لحن مهربونش ناراحت میشدم بهم ميگفت دوست جان و وقتی میخواست خیلی مهربون باشه ميگفت دلبر.الانم اين کلمات اذیتم میکنند.اما منم نباید اون رفتار رو پیشه می کر
چند سالی هست که دیگه برام مهم نیست خیلی که اطرافیانم بگن اخلاقم بده.خب من تقریبا از وقتی که بچه بودم کم و بیش میشنیدم که بهم ميگفتن بداخلاقم و بهتره اخلاقمو درست کنمِِ.ولی بعد ها سعی کردم با خودم کنار بیام و خودمو با اين اخلاق بدم بپذیرم.کم کم سعی کردم خودمو جای طرف مقابلم بذارم و قبول کنم که بعضی رفتارام بدنولی خب ادم یه سری چیزا رو نمیتونه عوض کنه.مثلا من ادم فول استرسی هستم و همین خیلی باعث میشه کم حوصله و کم طاقت باشم یا خیلی حرص بخورم
 راست گفتن تا خودت به یه دردی دچار نشی نمی تونی درکش کني، 
عمق فاجعه رو فقط کسی میتونه بفهمه که تو عمقش باشه، 
کسی که دستش به جایی بند نیست.
کسی نمیتونه بفهمه چطور ممکنه بستنی طعم تلخی بده
و
سعی نکن کسی که حال خرابی داره رو نصیحت کني، 
بجای اين حرفا باهاش هم دردی کن تو نمیتونی حال او را درک کني!
هفته قبل بود تو اينستا یه پیراهن سفید با آستین های توری پر از گل دیدم، عکسش رو برای دکتر فرستادم اونم خیلی خوشش اومد، گفت بخرش برای آتلیه (قرار گذاشته بودیم بعد از محضر بریم آتلیه عکس بگیریم)، با فروشنده چت کردم و چون خودشم تهران بود  قرار شد با پیک برام بفرسته همون روز، هزینه رو هم واریز کردیم، خیلی خوشحال بودم از خریدش، ستاره ای رو تو اون لباس تصور میکردم که تو آغوش عشقش میخنده،  به دکتر گفتم آخر هفته که اومد تهران میریم کفش سفید میخریم
محمد نوری تو حوزه موسیقی برام همیشه رنگ و بوی دیگری داشته.اين روزها خیلی درگیر موسیقی ه آرزوها ش هستم.من رو یاد آقای ر میندازه وقتی برای اول بار برام فرستاد و ابراز علاقه کرد.نمی دونم کجاست و چیکار میکنه.اما هنوز هم از رفتار ناخوشايندم شرمنده ام.وقتی یاد اون روزها میفتم.امیدوارم هرجا هست خوب باشه.یادم ه وقتهایی که از لحن مهربونش ناراحت میشدم بهم ميگفت دوست جان و وقتی میخواست خیلی مهربون باشه ميگفت دلبر.الانم اين کلمات اذیتم میکنند.
 با سلام بنده 26 سال سن دارم و حدود 3 ماه است که عقد کردم با دختری که مادرم برام پیدا کرده بود، دوران قبل از عقد برام خیلی خوب بود و رضایت کامل داشتم (البته نا گفته نماند 2 ماه با هم صیغه محرمیت خونده بودیم و همان دوران هم چندین مرتبه از ازدواج با همسرم پشیمون شدم ولی بخاطر اينکه اولش روم نشد به کسی بگم دوم اينکه آخراش مادرم یه دعوا راه انداخت چون احساس میکرد من از همسرم خوشم نمیاد و بهم ریخته ام، در واقع مادرم درست ميگفت ولی من چونکه دعوا راه ا
توی خوابم نگاهش می‌کردم. وسایل‌م رو مرتب می‌کردم و نگاهش می‌کردم. می‌خواستم چیزی بهش بگم. همه می‌دیدن چه اخمم رفته توی هم و اشاره می‌کردن که نگو، زشته. مهمونه. شاید خودش یادش رفته، یادآوری نکن.
نگاهش کردم. نشسته بود مبل کنار در تراس. توی شلوغی داشت به چیزی که شنیده بود یا شاید خودش تعریف کرده بود، می‌خندید.
از دهنم پرید. پرسیدم "می‌دونی بعدش چی می‌شه؟"
جمله و نیم جمله‌های بعدی یکباره سر ریز شدن. ". می‌دونی بیدار که بشم، تو نيستي؟"
[از جای
دیشب در حینی که توی باغ RPA نشسته بودم باهاش و کمی از عرقی که مونده بود خوردیم و گرم شدیم، گزینه ازدواج میداد بهم و بعد خیلی جدی ميگفت بیا برو KKH رو بگیر. کلی دلیل آورد و منطقی حرف زد و توی راه برگشت هم حرف میزد. هوا هوای شمال بود و منم توی همون حال کلی فکر کردم به حرفاش. هنوزم دارم فکر میکنم. نمیدونم.
هيچ وقت نتونستم با بچه ها اونطوری که باید، ارتباط برقرار کنم. فکر داشتن خواهر یا برادر کوچیک هم کلافه‌م میکنه؛ انگار که از نداشتنش یه درجه خوشبخت‌ترم!
همیشه باخودم میگم چی میشه بقیه انقدر عاشق بچه ها هستن و من همونقدر ازشون فراریم. باور دارم که بچه ها معصومن اما یه‌جورایی برام موجودات ترسناک و غیرقابل تحملی هستن. شاید تو وجودم یه نقطه کور هست که تا حالا اجازه نداده هيچ بچه ای(مطلقا هيچ) رو عمیقا دوست داشته باشم. یادمه یکی بهم گفت اينطوری نب
به نام خدا
تو کل دوران تحصیلم همش بهم ميگفت نمیذارم بری سر کار نمیذارم بری
فارع التحصیل که شدم دوسال نذاشت برم
چند ماهه خودش هنش تکرار میکنه بیا برو بیا برو بیا برو
ولی یه شرط هایی مینویسم امضا کن بعد
من رو برای یک کار خوب که میدونه چقدر علاقه دارم خواستن 
دوست ندارم شرط هاش رو قبول کنم
دیگه تحمل اينهمه زور از جانب اون برام سخته
البته همه شرط هاش رو قبول کردم به جز یکی
و نمیزاره برم
نمیزاره
چطور من با اين مرد زندگی کنم؟؟؟؟
چرا انقد بده؟؟
همیشه فکر می کردم دردهای روحی بدتر از دردهای جسمیه چون التیامش خیلی سخت تره و دیرتر فراموش میشه!
اما امروز که رفتم دکتر، فقط خدا خدا می کردم بهم بگه دردهای اخیرم تموم میشه. وقتی گفت هيچ مشکلی نداري، کاملا بغض کرده بودم. بهش گفتم پس چرا اينقدر درد دارم؟ چیکار کنم باهاش؟
گفت واکنش بدنته!
برای اولین بار دلم می خواست مریض باشم تا لااقل یه درمانی براش باشه. اما وقتی علتی نباشه، معلولی هم نیست. در نتیجه راهکاری هم براش نیست.
باید با بدنی که سر لج افت
دیشب که گفتم میخوام فردا رو از زندگیم دور بندازم یا یه چیزی تو همین مایه ها اشتباه کردم.امروز با یه موجود دوست داشتنی آشنا شدم که بهم ميگفت از خیلی قبل باهام دوست بوده. حتي ميگفت مدل صدات مدل قیافت مدل روسریتم برام آشناس. اين موجود دوست داشتنی اونقدر حالم و خوب کرد که نمیتونم توی کلمه ها بگنجونم. و صددرصد از اون دوستاییه که حتي اگر دیگه نبینمش تا ابد دوستمه:)))میخواستم بگم که گاهي خیلی زود قضاوت میکنيم حتي درباره فردای خودمو:)
داشت ميگفت یه پسر یا باید پول داشته باشه یا اخلاق خوب،نگاش کردم وبه شوخی گفتم یا خدااا پس تو هيچکدومو نداري چرا باهات موندم؟ گفت ک*سخلی دیگه!میخواستم بگم هرکس باید یه آدم ک*سخل تو زندگیش داشته باشه که اونو بخاطر خودش بخواد،کل پکیج رو با همه نقصها و ایرادها.الان ناراحتي که میخوامت و دوستت دارم؟
اصلا باورم نمیشه اينهمه رفتار بچگانه و ناپخته از خودم بی ت بی نگی بی هيچ چیز فقط بچگی و بچگی واقعا چطور تونست با من ده ستل زندگی کنه چقدر بهش سخت گذشته چقدر ازار دیده من خودم اگر بودم یک سالم دوام نمیاوردم اخه یه زن چقدر بچگی باید کنه من خیلی احمقانه زندگی کردم باهاش میفهمیدم که دیگه دوستم نداره و دلشو ازم دور کرده اما نمیخواستم باور ککم و کاری کنم برای اين رابطه انقدر ادامه دادم به رفتارای بچگانم قهرهام گریه هام اه اه اه اه اه اه که خس
قرار نبود اين وبلاگ مال تو باشه. حتي اگر پارسال از من میپرسیدن جیمینا برای تو چی و کیه؟ ميگفتم یه دوست خیلی کم مثلا! قلبم برای تو نمی زد دقیقا یک سال پیش که تولد سنجاب آبی بود و من داشتم سعی میکردم باهاش حرف بزنم و بهش نشون بدم دوستش دارم! که اين عجیبه خیلی که اون شب من توی بغل تو، از عشق یک طرفه م به سنجاب آبی گریه میکردم تا خودش بیاد و من برم توی بغل اون و اون بفهمه دوست داشتنم رو و خب کاری هم از دستش برنیاد. و خب حالا قلب من فقط برای توئه و تو اونق
ديروز افسون زنگ زد ، می خواست حال منو خوب کنه ولی کل مدت من باهاش سرد صحبت کردم خیلیم سرد که هي ميگفت چرا اينقدر باهام سردی تو بعدش خواست امروز باهم بریم بیرون که قاطع گفتم نه .
دیشبم که یه استوری تیکه دار گذاشتم که مخاطبش خیلیا بودن ولی هيچی نگفت .
امروزم که دیدمش بکل باهام سرد بود ، با وجودی که قرار بود حداقل یک ماه همو نبینیم بازم یه خداحافظی الکی و مسخره ازم کرد .
جفتمون تو حالت چسی اومدنیم البته اون هست نه من و اين تا هرچقدر ادامه پیدا کنه بر
خوب من بالاخره موفق شدم و رفتم دکتر.یعنی من برای یه آزمایش پاپ اسمیر.ویزیت.سونوی واژینال ۲۰۰ هزار تومن پول دادم واقعا باورم نمی شه.معاينه کرد گفت خداروشکر نه عفونتی نه زخمی هيچی نداري. تخمدانات هم به شدت آماده بارداری هستن.حالا قرار شد روز دوم عادتم برم برام آی یو دی بزاره.مسی گفت آمریکایی جنس خوب می ذارم با سونوی قبلش و بعدش روی هم رفته ۲۷۰ تومن می شه.من دیگه آزمایش خون ندادم چون نزدیک ۶ تا چک بیبی باز استفاده کردم منفی بود. دکترم برام نوشت
یه بار واقعا خواستم از بیان برم وبلاگی که عاشقش بودم و کلی خاطره باهاش داشتم و کلی برای خودش برو و بیا داشت و حذف کردم
یک نفری که ازش بدم میاد با اسم خودم وبلاگم و ساخت که بهم حالی کنه 
زر زدم !!
اوایل بیماریم بود که وبلاگ و حذف کردم تا با خاطره خوب خدافظی کنم. 
شروع کرد اراجیف نوشتن به عنوان یه دختر هرزه!!!
تحملش برام سخت بود و برگشتم که بگم من اون نیستم
تصمیم گرفتم اينجا از تجربیات بیماریم بنویسم و بگم با اينکه مریضی سختی گرفتم هنوز سدی ام و شما
پسر یکی از اقوام مریضه و بیمارستان بستری شده. مامانم گفت خیلی نگرانن و اطرافیانش حال خوبی ندارن و گریه میکنن.زنگ زدم به خالش که دوستمه برای احوالپرسی و دلداری دادن. وسط حرفام بغض کردم و اخرم اشکام اومد. همینجور که گریه میکردم بهش ميگفتم اون مادر گناه داره انقدر شمارو با چشمای اشکی میبینه. یه ذره به خودتون مسلط باشین خب!! جامون عوض شد و اون منو دلداری میداد و هي ميگفت چرا گریه میکني اخه؟ ایشالا چیزی نیست و زود مرخص میشه!پ.ن: من اصلا ادم بچه دو
منو غزاله باهم که حرف میزنیم دقیقا میفهمیم چی میگیم اين فهمیدن خیلی عمیقه ازم پرسید ماشین عروس چی درنگ نکردم و گفتم اسنپ! بعد هردو خندیدیم خیلی خندیدیم بعدش جدی شدیم گفتم دوسال نامزدی پیاده گز کردم اون شب ماشین میخوام چیکار گفت اره وقتی موقع خودش چیزیو نداري دیگه ارزشی نداره گفتم اره ما بلاخره ماشین میخریم قطعا ولی دیگه خوشحالم نمیکنه گفت اره وقتی اون شب بعد عروسی فلانی تو بارون ماشین گیرمون نیومد و پیاده رفتیم بعدش انقد گریه کر
 همیشه یکی از کارهای سخت برام نه گفتن بوده!!! همییشههههبارها و بارها هم بهش عمل نکردم و خودم ضرر کردم اين وسط اما همیشه با فکر کردن به انسانیت و کمک و اينها عملم رو توجیه میکردم! همیشه ته دلم اين بود که خب اگر به یکی نگم باشه بعدش همش زیر ذره بینشم که خب اگر به اون اوکی ندادم پس خودم چکار کردم :)))حدود یک سالی هست که درگیرشم  و کلی تحقیق و پرسش و مطالعه کردم و آخر به اين رسیدم که مثل خیلی از چیزهای  دگ برمیگرده به تربیت خانواده‌م، رفتار
رفتم و چسبیدم به ضریح.♡
بازم نمیدونستم چه دعایی بکنم.
فقط می گفتم یا امام رضا کمکم کن‌ ، هيچی نمی تونستم بگم.عملا هيچی!
منفور نزاشت بمونم :(
میخواستم باهات کلی حرف بزنم ،حالا مجبورم از پنجره ی هتل ببینمت.و باهات درد ودل کنم. 
یادم‌نمی ره که به گنبد طلات نگاه کردم و دعا کردم دیگه نباشه.کاش اجابت کني.
حدیث کسا هم خوندیم:) فقط اونجاییش که پیامبر به حضرت علی ميگفت اون کسایی که شیعه و میرک ما هستن هم زیر کسا هستند و خدا اندوه شون رو برطرف میکن
یادمه یه روز به زینب وقتی از احساس خودم بهش گفتم و دو سه روزی فکر کنم گذشته بود ، آدرس وبلاگم رو دادم !البته خود همینم داستان داشتماموریت رفته بودم ، لب تابی که زینب تووی شرکت باهاش کار میکرد خراب شده بود و به من زنگ زد و گفت حالا چیکار کنم و ورود اطلاعات رو چطور انجام بدم؟ منم گفتم لب تاب منو ببر فعلا باهاش کار کن تا بیام.بعدش فهمیدم اگه اکسپلورر رو وا کنه که متوجه نوشته های من در مورد خودش  میشه تووی وبلاگ.سریع بهش زنگ زدم که باهاش کار کن ولی
اومدیم آمادای خانوادگی اينبار. علی دو بار غذا درست کرد و تمام ظرف هاشم شست. امشب سر شام ک الویه درست کرده بود. یواش بهم گفت: ببین من اينجور مهربونی و روست داشتنمو نشون میدم
گفتم ممنون
واقعا ممنون ازش
عجب جاده ی سنگلاخیست.
امشب تی وی الکی روشن بود اصلا نفهمیدم چی داره نشون میده ولی ی چیزی شنیدم ی آقایی ميگفت
حس خوب آمدنی ست نه آوردنی.
من تقلا کردم برای آوردن بعضی حس ها
یجورایی من همیشه فکر میکردم اينکه ی حس خوبی باشه یا نه ب خود آدم بستگی داره. ی
 همین حالا، نوشتن اولین نقد زندگی‌ام را تمام کردم. با دانسته‌هایی که ریزریز در طی اين ترم جمع کرده بودم و بر یکی از نوشته‌های خودم. با شوق سر بلند کردم و اين طرف و آن طرف را نگاه کردم که به کسی نشانش بدهم ولی کسی را پیدا نکردم. کاغذهایم را جمع کردم و ساکت و دست به سینه نشستم روی صندلی. حس طفلی را دارم که بعد از هزار مرتبه کلنجار رفتن با خودش، دستش را از میز جدا می‌کند و خودش آهسته آهسته اولین قدم‌ها را برمی‌دارد، ولی مامان و باباش نیستند که تم
امیدوارم دختره از من بدتر بچزوندش
جوري که خودشو لعنت کنه از پیدا کردن اين یکی
آره اصلا رو دمم مونده
امیدوارم از سر همین اينستا و تلگرام و عکس و کامنت بهش گیر بده و نذاره آب خوش از گلوش بره پایین
تا بفهمه که من چه در و گوهری بودم 
که اينقدر بهم تهمت می‌زد و
ازم بد ميگفت.
سال کم کم داره تموم میشه و من تو شیش ماه دوم سال سه بار کار عوض کردم!یه زمان خیلی برام مهم بود و اينجور موقع ها کلی ناراحت میشدم اما انگار دیگه برام مهم نیست،راستش هيچی دیگه برام مهم نیست.شاید از کمبود انگیزه باشه و شایدم از چیز دیگه اما بدجور خودمو زدم به کوچه علی چپ .یه وقتایی اصلا تو اين دنیا نیستمدیگه خیلی چیزا برام بی معنی شده،خیلی کمتر به گذشته فکر میکنم و بدتر ازهمه اينه که اصلا به اينده فکر نمیکنم.اينده برام خیلی مبهمه.
صبح زود، از روستا که گذشتیم، خودش راه افتاد دنبال‌مون. مسیر رو بهمون نشون می‌داد. هر چند که ما نیاز نداشتیم کسی راه رو بهمون نشون‌ بده. اما به هر حال همه واسه‌ش ذوق می‌کردند و متعاقباً اينم هي خودش رو می‌مالید بهشون تا اونا نوازشش کنند. نزدیک من که می‌شد، کف کفشم رو مانع می‌کردم که بیشتر از اين بهم نزدیک نشه. تو چشماش نگاه می‌کردم و بهش می‌گفتم که ازش خوشم نمیاد. حتي یه چندباری هم پارس کردم تا بفهمه چه سگی هستم. بعد از ظهر بارون قطع شده بود
 چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم. چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم.  چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو. به خود باز آمدم نقش تو در خود جست و جو کردم.  خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر. من اين ها هر دو با آیینه ی دل رو به رو کردم.  فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را. زحال گریه ی پنهان حکایت با سبو کردم. فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر توسرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم. صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را.
فیلم تایتانیک رو قطعا قبلا دیده بودم ولی یادم نبودش ، فکر کنم بچه بودم دیده بودمش شایدم ندیده بودم!!! 
 امروز دوباره دیدمش ، گردنم خشک شد لامصب ، ۳:۱۵ فیلمو رو گوشی نگاه کردم .
قطعا جز بهترین فیلمای بود که تاحالا دیدم و چقدر باهاش ارتباط برقرار کردم ، جز فیلمایی هست که ۱۰ بار دیگه هم حاضر ببینمش.
یجاهایش حس میکردم خود خود جک هستم ، خیلی باهام شباهت داشت ، اصلا یجاهایش دقیقا من جک بودم و افسون رز .
کلا دیکاپریو رو خیلی دوست دارم ، تو اين نقشش که خی
الان سومین روزیه که از سوشال میدیا خارج شدم و واقعا اتفاق دردناکی برام نیفتاده! به‌خاطر اينه که من قبلا هم آنچنان معتاد و درگیر اينستاگرام و توییتر نبودم که نتونم اونا رو بذارم کنار، اما اينکه بیخودی گوشیم رو برمی‌داشتم و در حد چند ثانیه اونا رو چک می‌کردم، تبدیل به یه بیماری شده بود و نمی‌خواستم ادامه اش بدم. به‌خصوص توی دو روز گذشته فهمیدم که خیلی تاثیر بدی روی تمرکز داره به‌خاطر همین قصد ندارم فعلا به اونا برگردم. آخرین روزی که چک کرد
اين روزها، خیلی به خاله فکر می‌کنم. دلم براش تنگ شده.اصلا به ذهنم خطور می‌کرد که اينجا اين همه خاطره از خاله نوشتم، روزی نخواهد بود؟؟ همیشه فکر می‌کردم که تا وقتی هست، هيچ مشکلی برام پیش نخواهد اومد. انقدر که حضورش برام قوت قلب بود. نزدیک به چهار ماهه که نیست. پسرخاله کوچیکه، از وقتی عقد کردم باهامون سرسنگین شده، تلفن هامون رو جواب نمیده. میگه سه ماه و نیم زمان کمی بود که از فوت خاله گذشته بود و عقد کردین.نمی‌دونم مشکلش فقط همینه یا چیز دیگه.
ديروز شیفت بودم آقای همکار که قبلا در موردش گفته بودمم شیفت بود با من.
شب قبلش مطلب تو اينترنت خوندم که چه جوري می تونم سر صحبتو با یه آقا باز کنم.
پیش خودم گفتم اين آقا که خجالتیه حداقل من به یه بهانه ای باهاش صحبت کنم.
چند وقت پیش یه بار دیدم یه کتابی دستشه (از کتابش معلوم بود مربوط به آناتومی بدنه)تو اورژانس وقتی پشت میز نشسته بود داشت می خوندش.پیش خودم فکر کردم برم ازش سوال کنم اون کتابی که دفعه ی قبلی دستتون بود اسمش چیه؟‌کتاب خوبیه؟می خواس
اخیرا نمیرم سر کار و اين خیلی بده! شدیدا توصیه میکنم برین سر کار! از هر بعد بهش نگاه کني ضایع است!درسته چند روز اول میخوابی تا لنگ ظهر ولی دیگه چه قدر خوابیدن تا لنگ ظهر میتونه ت کنه؟اينم بگم بازده من تو زمان کارمندیم خیلی بیشتر بود تا الان.الان پر زمان خالی ام اما یک فروند بشر تنبل تن لش میباشم!ها! اينا اصلا نبود اون چیزی که میخواستم بگم.راستش اخیرا خیلی ازش بدم‌میاد! نمیدونم‌چرا! ولی واقعا حالم پیشش بده. کاملا درک میکنم‌که اونم حالش پیش
یه زمانی بود که بدون استثنا یه روز در میون میومدم اينجا. یعنی یه جوري بود برام انگاری که قانون دنیای مجازیم بود.ولی دو سال پیش که زندگیم ریخت بهم، خونه ی مجازیمم باهاش خراب شد.الانم همش دلم می خواد بیام اينجا و پست بدم ولی بعد میگم ولش کن.کلا از وقتی درش رو باز کردم اوضاع برام بدتر شده به جای بهتر. هر وقت میام توی آمارم و میبینم شخمم زدن و دریغ از یه کلمه که آدم بفهمه وضعش چطوره، اصلا حالم بد میشه. از طرفی هم مرتب به خودم میگم نظر دیگران هيچ اهم
بیشتر از همه تو زندگیم به خودم بد کردم می دونی خیلیییییییییییییی به خودم بد کردمخودمو نابود کردم ویهو دیدم که هيچیهيچی هيچی هيچی ازم نمونده20 سالم تموم شد و به قول زندایی م وارد دهه جدیدی از زندگیم شدمزندگی . ههچقدر همه چی نفرت انگیزهچقدر خستمچقدر در گیرمچقدر ناتوانمچقدر چیزی ازم باقی نمونده
امروز برای بار چندم حروف اسمشو سرچ کردم اما نبود اين آیدی دیگه وجود نداشت.نبودنش و اينکه می‌دونم می‌تونم پیداش کنم و باهاش حرف بزنم اما جرئتش رو ندارم اذیتم می‌کنه و بهم احساس ضعف می‌ده.
دلم می‌خواد برم باهاش حرف بزنم، بهش بگم متاسفم که با احساسات نپخته‌م و هيجاناتی که همیشه ادعای کنترلشون رو دارم اما حقیقت اين نیست بهت فرصت حرف زدن ندادم و فقط گفتم نمی‌دونم چرا اين‌جام.
فقط فرار کردم بدون اينکه صبر کنم بدون اينکه به تو هم فرصت حرف
از اين روزا و شبا خوب خوب استفاده کردم !!عزاداری کردم برای امام حسین (ع) هرجاهم کوتاهي کردم امام خودش منو ب بزرگواری خودش ببخشه ^_^تصمیم گرفتم از بلاگ اسکای برم به هر نحوی که شده نمیدونم شاید اوکی نشد نرفتم :)) حالا انگاری قراره برم انگلیس:))
1. دستی به سر و روی طرح آموزش و پرورش کشیدم، فهرست مطالب و جداول و اشکال رو تنظیم کردم، چکیده رو ویرایش کردم. پانویس ها رو اوکی کردم و مجدد ارسالش کردم
2. آلبوم های مهرشاد و علی زند وکیلی و حجت اشرف زاده رو دانلود کردم + بخشی از عکسهای گوشی رو ریختم رو کامپیوتر
3. پاورپوینت برای یکی از درسام آماده کردم.
از صبح سردرد دادم.*ديروز از توی فریزر ظرف شاهتوت هایی رو که همکلاسی برام خریده بود و اضافه اش رو گذاشته بودم توی فریزر پیدا کردم و الان نشستم با لذت تمشک میخورم.*عکاسباشی توی مازندران یه ویلا خریده. امروز با همکلاسی رفتن یخچال و لباسشویی  و اجاق گاز خریدن. حالا احتمالا شب میاد اينجا. منم که کلا بی حوصله!*به مادر کمی گلگی برادر رو کردم. همونطور که انتظار میرفت گفت به من مربوط نیست. اون زندگی خودش رو داره. حتما فرصت نداره بهت سر بزنه. قبلا هم همی
دیشب ساره (دوست وبلاگی ، وبلاگ ر مثل رسیدن.) بهم گفت دوستش قراره بیاد اصفهان و میخواد برام هدیه بفرسته .باهاش شرط کردم به شرطی قبول میکنم که منم هدیه ی کوچولو بدم برات بیاره . یه یادگاری سادهقبول کردمنم اول صبح مشغول درست کردن یه باکس دست ساز شدم اما غافل از اينکه ساره محبت را در حقم تمام کرده بود من چطوری اينهمه محبت را جبران کنم؟قلبم تند تند زد و اشکم در اومددختر جان اخه من چکار کردم برات که تو اينهمه مهربونی
بعد از چند ماه دست به وبلاگ شدم 
شهریور ٩٤ اين وبلاگ تو بیان درست کردم 
کوچ کرده ی بلاگفا بودم 
ولی دوام نیاوردم  
احساس غریبی میکردم از فضاش خوشم نیومد واسه من ساده پسند یکم گنگ بود
دوباره برگشتم بلاگفا تا اواسط ٩٧ اونجا مینوشتم 
بعد چند ماه ننوشتن و هزار و یک اتفاق تصمیم به حذفش گرفتم
روزای زیادی از زندگیمو ثبت کرده بودم یه کپسول زمان بود برام
هر چند بیشتر اون نوشته ها حال خوب نداشتن ولی قسمتی از زندگی رفته ی من بودن .
سه فروردین ٩٨ دوباره ن
تو که از اول هم هيچ نبودی و هيچ کجا نبودی ریز ریز رفتی، ریز ریز هم نیومده بودی، اصلا هيچوقت نیومده بودی و فقط من می دونم رفتن کسی که هيچوقت نیومده یعنی چی. سرابی بودی که هيچوقت نجوشیدی و تو که اصلا نبودی از اولین راهابی که گیر آوردی سرازیر شدی و ریختی تو اون گذشته پر از لجن. می فهمیدم داری می ری، بعد یکسال دوباره موهامو اتو می کردم، خط چشم نمی کشیدم ماسک نمی ذاشتم، میفهمیدم تو که هيچوقت نبودی داری می ری و دیگه کسی مشت نمی زد توی دلم، می ترسیدم
#یادش_بخیر
رفته بود هند برای مسابقات تیراندازی، یادمه ميگفت تویه شهری خیلی فقیر داشتن، پول جمع میکردن برای فقرا، با اين که هم دین و مذهبم نبودن به خاطر انسان بودنشون که از گشنگی نمیرن یه مبلغی رو کمک کردم. ولی تو یه شهر دیگه که شیعه نشین بودن فکر کنم حیدر اباد، ميگفت برای اموزششون هم کمک کردم.
چون هند غذاهاش خیلی تند بود ميگفت فقط سیب زمینی میخوردم یا ماست و نون و روزای اخر سیبل و تار میدیدم!
لباس تیراندازیشو خیلی دوست داشت، خیلی بهش میومد، چق
رفتیم فروشگاه مانتو بخریم، دیدم چیچیلاس یهو به مجسمه مانکن دقیق شد. انگشتاش رو لمس کرد و بعد به پاهاش چسبید.از دور نگاهش کردم.بعد رفتم جلو ( راستش به خاطر کنجکاوی های جنسیِ خاصِ سن خودش دخالت کردم) از ش پرسیدم "چیه عزیزم؟" گفت "اين مجسمه شکل تو بود باهاش بازی کردم." دیدم داره صداش می کنه مامان و همونجوري که به پاهای من می چسبه به اون چسبید. تمام قلبم یهو پر از عشق شد. و امیدو یه جورایی ترس.چیچیلاس عزیز من اين تابستون حادثه شکستن پاش رو ت
امروز زن داداشم داشت می خندید که من با مامانم شوخی می کردم و سر به سرش می ذاشتم.از خنده گریه ش گرفت. می گفتم چی شد، هي می گفتم چی شد.نفسش اومد سر جاش، گفت: به ترکیب شما سه تا می خندیدم.  با خنده گفتم چرا چون واقعا سه تا ادم کاملا متفاوتیم که در کنار هم هستیم و می گذرانیم.گفت امروز هادی زنگ زده بود به حمید، می گفت برو رو مخ مامان  که خونه رو رنگ کنن. طفلی حانیه گناه داره، جوونه.و می خندیدمن چند دقیقه تو خنده هام جا خوردم و فقط خنده هامو اد
تازه دارم عاشق زندگی میشمدیشب مهمون داشتیمخواهرم با همسرش و بچه هاش  و یکی از خواهرزاده هام با دوتا بچه هاش و همسرشخیلی سعی کردم به همه خوش بگذرهامیدوارم خوشحالشون کرده باشم. امروزم دسته جمعی رفتن خونه ی اون یکی خواهر زادمشبم میرن خونه ی حاج داداشدیشب روسری آبی حریرمو که خودم طراحیش کردمو دوختماون روسری یه نذره ینی طراحیش نذره.نذر کردم حجابو به زیبایی نشر بدم تا بانوی مهربانم حضرت فاطمه برام دعا کنه.دعا کنه و .هرچی خودش میخواد بگه ه
من دیگه هيچ علاقه ای به ادم قبلی بودن ندارم ولی خب 
وقتی تو یه حالتی باشی یکسری فرکانس ها رو میفستی که اصن خبر نداري
و شاید اين فرکانس ها یکی دیگه رو جذب کنه
تو اطلس رفتم دستشویی(بخشید)
بیرون که اومدم دنبال دوستام بودم که ببینم کجا رفتن 
از پشت صداشون کردم
دو دختر کوچولو یعنی کوچولو اينکه سنشون کمتر بود یکیشون صدا زد
آقا ببخشید
برگشتم
خندیدن و گفتن ببخشید قیافتون یه لحظه آشنا به نظر اومد
یه لحظه یه جواب هایی به ذهنم رسید بزنم ولی خب صبر کردم م
با اينکه بعد رفتنش کل گوشیم فرمت کردم و هر عکس و اهنگ و خاطره ای که تو گوشیم وجود داشت از بین رفت،با اينکه از تمامی شبکه های مجازی بلاکش کردم که نبینمش و ازش خبری نداشته باشم،با اينکه شمارشم پاک کردم و سعی کردم همه چی فراموش کنم ولی از یادم نمیره نمیدونم روزی برمیگرده دوباره و یا نه هيچ ایده ای ندارم ولی میدونم بدجوري پل های پشت سر خراب کرد یعنی نابودش کرد و خب هيچ راهي نیست با اين حال شبی نیست که به فکرش نخوابم و صبحی نیست که با فکرش بیدار ن
یادم میاد روزی که خانم طیبا به (شخصی بود بعنوان بزرگتر بین من و س ز بود) بعد از سالها که منا دید شروع به تعریف از س ز کرد و گفت که میخواهد تلاش کنه برای یک شروع مجدد ،،من خیلی اهمیت ندادم چون طبق باورهای خودم چون س ز نیامده بود دنبالم ،عشقش معنا و واقعیت نداشت ،،برای همین باهاش مخالفت کردم .دوباره چند روز بعد بهم زنگ زد و من گفتم باید فکر کنم همون روزها فال حافظ گرفتم و اون اين بود:نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد .و تعبیر بسیار عالی داشت و من نی
دو شب پیش زنگ زد و حال و احوال و پرسید کسی پیشته گفتم آره 
گفت تنها بودی زنگ بزن.
میشه گفت تا حالا نشنیده بودم همچین جمله ای ازش.
عجیب بود برام ولی دیگه فرق کردم و سریع هل نمیکنم که بگو بگو بگو 
گفت باشه و خدافظ 
ديروز زنگ نزد 
خوبی؟سارا زنگ نزد؟
اين اولین بار بود بدون گفتن "دختره" میپرسه.
اين فرهنگ اون منطقه است خیلی کم از اسامی استفاده میکنن خیلی 
همیشه از حاشیه به اصل میرسن توو اسم 
اون دختره 
پسره 
برادره فلانی 
خاهره فللانی 
رشتیه 
قزوینیه
لباس بى وفایى را به دست خود تنت کردم 
تو را اى دوست با مهر زیادم دشمنت کردم 
خیالم بود تندیسى طلا از عشق مى سازم
محبت بد ترین اکسیر بود و آهنت کردم
تو رفتى با خدا باشى ، خدا در چشم من گم شد 
از آن وقتى که تسبیح خودم را گردنت کردم
تمام خاطراتت را همان روزى که مى رفتى
به قلبم دوختم سنجاق بر پیراهنت کردم
تو تک کبریت امّیدم در اوج بى کسى بودى
تو را اى عشق با امیدوارى روشنت کردم
چه مى ماند به جز بى حاصلى در دست هاى من
به رغم کوششى که در بدست آوردنت کردم
.
پیام داد تهرانم افطار بیایم؟ گفتم آشنایی امان به اولین افطاری بود و ای کاش نبود. گفت از من متنفری؟ گفتم به شدت! گفت: ولی من دوستت دارمگفتم: برام مهم نیست. برام مهم نيستيگفت: دروغهگفتم: هر طور دوست داری فکر کنراست ميگفت دروغ بود!+ سنجاق شود به پست رها
.
توی فامیل پدریم، من ته تغاری محسوب میشم. در واقع زیادی ته تغاری‌ام چون مثلا دختر‌عمه‌هام نوه‌هاشون تقریبا همسن منن! چهار پنج سالم که بود، پسرِدخترعمم همسنای دایی‌های خودم بود. مثلا حول حوش‌های ۱۸ ۱۹ سالش بود. اونموقع نسبت‌هارو نمیفهمیدم. فکر میکردم چون به دایی‌های خودم میگم دایی، باید به اونم بگم دایی! و خب به اونم ميگفتم دایی! خیلی هم دوستش داشتم. دقیقا مثل دایی‌های خودم. کلی باهاش بازی میکردم و هر بار میدیدمش مشتاق‌تر از خواهرزادهای
انقدر تو خیالم باهاش حرف زدم که نمیدونم اگه ببینمش چی میخوام بگم!
انقدر تو خیالم دستاشو گرفتم که مطمئن نیستم حتي بتونم باهاش دست بدم!
حالا تو بگو فردا چجوري میخواد واسه منِ خیال باف بگذره؟
البته همیشه هروقت که خیلی ذوق داشتم واسه دیدنش یه جوري ریده میشد توش، ولی ايندفعه ذوق ندارم، یه جور نگرانی یا نمیدونم، نمیدونم چه حسی دارم.
احساس میکنم مجبورش کردم.
.
.
همیشه هم حضورِ شخص واسه ساختنِ خاطره لازم نیس
من انقدر با یه عالمه آهنگ باهاش خاطره دار
امروز بیرون دوستم کلی عکس گرف از من و طبیعت و طبیعت و من :/ خدایی کیفیت دوربینش خیلی خوب بود و عکسای خوبی هم گرفت .چون من کلا از عکسای خودم متنفرم و دوس ندارم اما عکساش خوب شد بعد واتساپ برام فرستادبه مامانم نشون دادم  و داشتم براش تعریف میکردم  یهو گف دوستت رژ زده یا با نرم افزار؟گفتم خودش زده .گف تو خیابون؟گفتم آره بمنم گف بزن  گفتم تو ترکم خخ گفتم نه .یهو مامانم ماچم کرد گف باریکلا دخترم که جوگیر نشدی :/ گفتم  ماااااماااان من هي
ظهر رفته بودم حمام. اومدم بیرون و دیدم مامانم نیست. فکر کردم خوابیده. رفتم سر جاش رو نگاه کردم و دیدم نیست. نور از لای پرده ی آشپزخونه روی زمین می تابید. من وایستاده بودم دم اتاق مامانم و تو اون لحظه نه چندان طولانی، حس میکردم تنها ترین آدم روی زمینم. از وقتی بچه بودم اگه مثلن از خواب پا میشدم و می دیدم کسی خونه نیست همینطور میشدم. شاید برای بقیه چیز عجیبی نباشه ولی برای منی که همیشه خونمون پر آدم بوده سخت بود. یه دفعه بچه بودم و صبح پاشدم دیدم کس
همین الان که اين پستو می ذارمپسرخاله جان ده نودی دهنمو صاف کردهيه ساعت پیش اومده عین چی عر میزنهبعد حالا هي میگیم چیهنمیگهيه جوري زار می زد من گفتم چی شدهمیخواستم بشینم باهاش گریه کنمبعد هر هر میخنده میگهداشتم بازیگری می کردممنو باید ببرید عصر جدیدبعدا که به خاطر مسخره بازیاش دعواش کردیممیگه اين بود دوست دارم دوست دارماتون ؟من بیچاره رو بگو فک کردم یکی توی اين خونه منو دوس دارههمه کاراتون الکیهبعدا من که رفتم مث مسیح و امیر خواننده شدممث
در نگاهت خود به ظاهر مرد کردم
من در درونم آن نباید کرد ، کردم
دانسته بودم بی توبودن مرگ حتمیست
دانستن بی دانشم را سرد کردم
تا در خودم عادت کنم حرفی نگفتم
رفتی و از قلبم خودم را ترد کردم
من همچو زخمی ها پرانم را گشودم
هي ضربه خوردم هي برایت درد کردم
گفتم که آبان می رسی مرداد رد شد
برگان سبزی را که دیدم زرد کردم
من اينترن بخش بودم ديروز
دوستم بهم از اورژانس زنگ زد گفت بدو برات شوهر پیدا کردم :)) 
منمفکر کردم داره شوخی میکنه ، فحشش دادم گفتم برو مسخره ، بگو گوجه سبزام رو میخوای :)) بذار افطار شه میام پایین شام میخوریم و گوجه سبزم میارم . 
گفت نه خره جدی میگم ، قطع کن بهت پیام میدم نمیتونم اينجا حرف بزنم :)) 
خلاصه بهم پیام داد گفت فلان پسر الان تو اورژانس یواشکی آمارت رو ازم گرفت و گفت بهت بگم اگه بشه شماره ات رو بدم بهش باهات تماس بگیره. 
منم هعی زور زد
اون شب تا صبح بیدار بودم حالم داغون بود غیر قابل وصف آخه همیشه همسر از من تعریف میکنه و هر بار میگه خیلی خوشحالم که با تو زندگی میکنم ممنون که به بچه امون میرسی ممنون که خونه تمیز غذا درست میکني.هنوز نمیدونم ماجرا چیه فقط با همسر بحثمون شد بهش گفتم برو گمشو اونم زد توی گوشم میگه ماجرا اونی نیست که تو فکر میکني فعلا باهم قهریم ازش خاستم با هم حرف بزنیم ولی اون تا میاد میره توی اتاق منم محلش نمیدم.انگار من کار اشتباهي کردم اگه واقعا من اشتباه کرد
امروز بغل دستی نمیذاشت درسو گوش کنمهمش حرف میزد یا کاری میکرد که کل زنگ و خندیدمیا می‌گفت چقدر درس آسونه اونقدری اسونه که نمی‌فهممبعد من بهش چی بگم؟ منم خط کشیدم تو کتابش و تو صورتش البته صورتش با اجازه ی خودش بود البته بدترشم بود که نمیشه بگمشمام اينجوري باشید وقتی یکی اذیتتون می‌کنه نزنید دلشو بشید تو کتابش خط بکشید :  خوشحالی یعنییه زنگم بود بعداز یه ساعت حرف زدن دبیر نیگا دوستم کردم بهش گفتم اين چی داره میگه؟ اونم گفت چ
امروز سیم کارتمو درآوردم از گوشی ای که بهم داده بود 
خیلی فک کردم 
خیلی 
که خودم ببرم بدم و بگم 
سلام خوبی؟
ممنونم کارم خیلی راه و افتادو چه خبر؟
یا بدم یکی ببره
بگم چه خبر؟
بگم چه خبر؟
نمیدونم 
واقعا نمیدونم 
بگم رفیق دوست برادر نون و نمکی آشنا 
حالت خوبه؟ 
میشناسی منو؟ 
بگم ببین جالب بود برام آنفالو شدنمو فهمیدم 
یا بگم جالب بود برام ته عجیب ترین داستان و شاید آخرین داستان پیچیده ی زندگیم واسادم یه گوشه و له خوودم نگاه میکنم 
بدا به حال من
یکی از دخترای ایرانی که توی یه استان دیگه زندگی میکنه
و از من حدود 5 سال بزرگتره
افسردگی داره
دختر خیلی خوبی هست
درونگرا هست
ولی خب افسردگی هم داره
یعنی من چند بار باهاش صحبت کردم و احساس کردم که خیلی به مرز افسردگی رسیده
نه ماه دیرتر از من اومده اينجا
و جالبش اينه که اولش که اومد با دو تا ایرانی هم خونه بود
بیست روز نشده یه خونه برای خودش گرفت و رفت اونجا
که ازاد باشه و رها
و الان به شدت افسرده شده
یادمه همیشه بهم ميگفت که وای خدا تو چقدر عذاب م
​​​​برای خیلی از افراد میتونه غیرقابل درک باشه، مسأله ای که باهاش روبرو هستم. فراموشکاری باعث میشه هر روز برام تازه باشه، با اينکه خاطرات میان سراغم اما انگار درس عبرت نمیگیرم. یاد نمی گیرم. مهارتشو بدست نمیارم. وقتی برای پنجاه سال بخاطر باورهایی غلط در محاصره ی ترس باشی خب معلومه که اوضاعت همینه.شایدم برای همه همینه. و من از بقیه بی خبرم طبق معمول اووووف، ساده ش اينه: وقتی برای سالیان سال از خودم فرار کردم. از خودم ترسیدم. از خودم
بسم اللهسلام.راست ميگفت حاجیدو دو تای چهارتای خدا با ما فرق داره .یه گناه از نظر خودمون کوچک یک تاریخ از خدا دورمون میکنه. یه کار خیر کوچولویه عاقبت بخیر بشی یه مظلومیه الهي رو سفید بشی پدربزرگ مادربزرگ ها و پدر و مادر ها.کل زندگیتو یه قرن جلو میندازه.رسیدن ب خدا سخت نیست.فقط باید بگذرییه جایی یه لحظهیه کار ناصحیح(تا یه کار خوب رو انجام بد6) رو انجام نده. بگو آ خدامن اين گناهو نکردم فقط برا روی ماه توببین چی میشه زندگیت.یه
مادر بزرگ بنی فوت شده
دلم برای پدربنی می سوزه چون الان حدود 18 ساله با خانوداش قط ارتباط کرده و پارسال پدرش و امسال مادرش به رحمت خدا رفت. خب اين خیلی زجرآوره ، من دو سال قبل از فوت برادرم باهاش دعوا کردم. و بعد آشتی کردم حتي هر وقت میرفتم خونه شون پیشونیشو می بوسیدم اما هنوزم یاد دعوامون که می افتم با اينکه حق با من بود اما دلم خون میشه .، الان پدر بنی نمیدونم چقدر حس عذاب وجدان بگیره اما مطمئنم باز سر ازدواج بنی بهش گیر میده .
و اما تصمصیم من
م
ترکم نکن
خواننده: امیر کریمی
ترانه سرا: بابک صحرایی
آهنگساز و تنظیم کننده: نیکان
میکس: میلاد فرهودی
گرافیک: بهرنگ نامداری
متن آهنگ ترکم نکن امیر کریمی
♫♫♫
آتیش به روح و ریشه ام بزن ولی ترکم نکن
من غریبو از درون بشکن ولی ترکم نکن
بی تو دچار مردنم اينو بدون  ترکم نکن
زندگیمو ازم بگیر اما بمون ترکم نکن
جدا شدن از تو مثه جدایی روح از تنه
نرو نرو که رفتنت آغاز مردن منه
منو اسیر تلخی آینده ای مبهم نکن
ویرون ترم کن عشق من اما نرو ترکم نکن
چطور فراموش
یه کاری پیدا کردم فروشندگی پوشاک 5 ساعت ماهي 300 تومن هر روزدیگه حوصله ندارم بگردم همینو میرمسابقه فروشندگی ندارم و یه خوره ترس دارم و روابط عمومی خیلی خوبی هم ندارماز نظر روحی حال خیلی خوبی ندارمدو تا رونپزشک رفتم و دارو هایی دادن که بهم نمی ساخت و قطعشون کردماين اخرا تصمیم گرفتم برم پیش مشاور و روانشناس ولی هنوز آدم مطمعنی پیدا نکردماز قرص متنفرماز همه چی خسته مبدم میادبی حوصلگی کلافم کردهنمی تونم کتابایی که دوست دارم رو بخو
9
امروز دچار دژاوو* شدم.
مسئول عکاسی از افتتاحیه نگارخونه دانشکده هنر بودم. باز شدن نگارخونه، با یک مجموعه تابلوی نقاشی از دانشجوها و استادها برای خیریه همراه بود. بعد از اينکه افراد مهم اومدن و رفتن و پشت سر هم عکس گرفتم، یکی از استادهای کادر اجرایی بهم گفت از تابلوی شماره ی یک تا آخرین تابلو به ترتیب عکس بگیرم تا برای کاتولوگ استفاده کنن و به دست خریدار بدن. من هم شروع کردم دونه دونه شماره ی تابلوها رو چک کردم و عکس گرفتم. در همین بین، متوجه شد
من خیلی تلاش کردم ک همه چیزو برگردونم همونجوري ک بود و درستش کنم. تا حدودی درست شد. ولی الان نمیخامش! الان میفهمم اشتباه بوده و اونقدری ک فکر میکردم برام مهم نبوده. اونقدری ک فکر میکردم با ارزش نبوده برام! و الان میخام پسش بدم:)) دلم میخاد ی لحظه همه چیزو پاز کنم، اون تیکه از زندگیمو دیلیت کنم و بزارم همونجوري باشه. من داشتم فراموشش میکردم ولی یهو زد ب سرم. من نمیخامش. من یه عادم دیگ ای برام مهم تره. من یه عادم دیگ ای برام کافیه. حتي میدونم اون رو
من خیلی تلاش کردم ک همه چیزو برگردونم همونجوري ک بود و درستش کنم. تا حدودی درست شد. ولی الان نمیخامش! الان میفهمم اشتباه بوده و اونقدری ک فکر میکردم برام مهم نبوده. اونقدری ک فکر میکردم با ارزش نبوده برام! و الان میخام پسش بدم:)) دلم میخاد ی لحظه همه چیزو پاز کنم، اون تیکه از زندگیمو دیلیت کنم و بزارم همونجوري باشه. من داشتم فراموشش میکردم ولی یهو زد ب سرم. من نمیخامش. من یه عادم دیگ ای برام مهم تره. من یه عادم دیگ ای برام کافیه. حتي میدونم اون رو
بچه که بودم عموم برام یه کتونی خرید که سفید بود،با بندای مشکی، عاشقش بودم!آخه مامانم هيچ وقت برام کفش سفید نمیخرید؛ ميگفت زود کثیف میشه.ولی اين وسط یه مشکلی بود؛ دو سایز برام بزرگ بود.مامانم گذاشتش تو انباری، گفت یکم که بزرگتر شدی بپوشش.خلاصه دو سال گذشت! مامانم گفت فکر کنم دیگه اندازت شده.اونقدر ذوق داشتم واسه پوشیدنش که داشتم بال درمیاوردم! آخه توو کل اين دو سال، هر کفشی میخریدم با خودم ميگفتم عمرا به اون کتونی سفیده نمیرسه!رفت و از انبا
فهمیدم که اين اخیر یه اشتباهي می کردم. بر اساس یه سری تئوری روانشناسی همش خودم رو ناتوان فرض می کردم. فک می کردم همه اين مسائل از کودکیم شکل گرفته و من قوی نیستم و نمی تونم قوی باشم. با مروز خاطرات گذشته خودم قبل اينکه با اين تئوری روانشناسی مواجه بشم فهمیدم که با اين فکر خودم ، خودم رو نسبت به قبل تضعیف کردم!چه قدر عجیبه! قدرت تلقین! چقدر پیچیده اس! حالا الان چه شکلی اين فکر غلطو درستش کنم؟!:)))))
یکی از سخت ترین کارهای زندگی برام کنترل کردن ذهن خو
خبر مرگ احمد خبر عجیبی بود.دوست نداشتم بشنوم احمد مرده، راستش باورم نمیشه که احمد مرده، مردن برای کسی مثل احمد شاید خیلی دردناک باشه.میخوام بنویسم ازش ولی نمیتونم.نمیدونم چرا.شاید چون نباید به احمد فکر کرد، ولی من چند ماه قبل براش ایمیل فرستادم، گفتم امیدوارم حالت خوب باشه احمدولی از احمد خبری نشد،دلگیر شدم بی دلیل!یه روز سرد زمستانی که برف باریده بود با احمد تو خیابونها قدم زدم و باهاش حرف زدم . اون خیلی شنونده خوبی بود، گاهي آروم آرو
دانلود اهنگ همه بهم میگن مگه نيستي باهاش mp3 همراه با متن لینک مستقیم :  دانلود آهنگ همه بهم میگن مگه نيستي باهاش ♫ دانلود اهنگ من که میدونم حالت با اون خوبه، از اولشم دودره بودی به نام نامرد بودی با صدای مهراد جم به همراه .
دانلود آهنگ جدید مهراد جم به نام نامرد بودی با دو کیفیت اصلی 320 و 128 و با متن آهنگ و لینک . همه آهنگ ریمیکس آلبوم . همه بهم میگن مگه نيستي باهاش
دانلود اهنگ همه بهم میگن مگه نيستي باهاش : دانلود موزیک جدید مهراد جم به نام
تو گروه کلاسیمون از نماينده ک رفت ی دانشگاه دیگه تشکر کردم 
ب هم اتاقیم که یک ماه باهاش دوست بوده برخورده ک چرا من ازش تشکر کردم 
یک بار خودش اينو بهم گفت 
دیشبم دوست پسر جدیدش ک چرا شین رو فروختی ب نماينده
و یک دعوای اساسی با دوست پسرش و بعد هم با خودش ساعت 3 شب داشتم 
و اخر تهمت اينکه من حرمت نون ونمکی ک خوردم نگه نمیدارم و ادم ب ظاهر دوستی هستم و دشمن شین هستم خورد
صرفا بخاطر اينکه نماينده تو گروه کلاس بهم گفت میشه نماينده انتخاب کنيد خودتون
اهنگ هاشُ كه گوش میدم یادِ سالِ نودُ سه میفتم یادِ نیمه یِ اولِ نودُ سه درواقع نیمه یِ اولِ نیمه یِ اولِ نودُ سه درواقع قبل از دو مردادِ نودُ سه چون اونموقعی كه من اين اهنگ ها رو گوش میدادم از جبارسینگ خبری نبود درواقع شاید هم نودُ دو یا نودُ چهار بود نمیدونم اونموقع ها محمدرضا بود محمد بود محمدرضا بود مهدی بود محمد رضا بود علی بود محمد رضا بود حسین بود محمدرضا بود یاسمن بود عسل بود رویا بود عشق بود صفا بود مهر بود محبت بود همه با هم خواهر برا
چند هفته/ماه به دلیل افراط در کرشمه‌های دخترانش (درسته طبیعی یا سهوی بود ولی اين چیزی رو در مورد من تغییر نمیداد) فاصلمو باهاش روی اندازه‌ی «مث همه» فیکس کردم. دیشب باهاش کار داشتم رفتم پیشش و شوق نگاه و لبخندش وصف ناپذیر بود
.
.
.
-› خب من چیکار باید کنم با اين آدما!
دانلود اهنگ همه بهم میگن مگه نيستي باهاش mp3 همراه با متن لینک مستقیم :  دانلود آهنگ همه بهم میگن مگه نيستي باهاش ♫ دانلود اهنگ من که میدونم حالت با اون خوبه، از اولشم دودره بودی به نام نامرد بودی با صدای مهراد جم به همراه .
دانلود آهنگ جدید مهراد جم به نام نامرد بودی با دو کیفیت اصلی 320 و 128 و با متن آهنگ و لینک . همه آهنگ ریمیکس آلبوم . همه بهم میگن مگه نيستي باهاش
دانلود اهنگ همه بهم میگن مگه نيستي باهاش : دانلود موزیک جدید مهراد جم به نام ه
سلام شب بخیرامروز 10 خرداده البته شبه سه شنبه که رفتم مغازه امین ب مامانش اينا اومدن و باز من سلام ندادم و بقول امین رفتار متشخصانه ای هم با معلم طراحیش نداشتم حس میکنم بعد اون قضیه رفتار امین باهام فرق کرده دلم گرفته خیلی بد گرفته بهش گفتم حس میکنم دلت نمیخاد باهام حرف بزنی اما اون گفت که نه اينجور نیستش حال خودم خوب نیسش برا همونه اينجور حس نکن دلم گرفته اين روزا حس میکنم دارم از دست میدمش جدیدا قلبش بیشتر درد میگیره اين خیلی عذابم میده
گفت بیا بازی "چی از همه غیره ممکن تره" بکنيم. اينجوري که باید نوبتی به یک نکته از محالات شخصیت طرف مقابل اشاره کني. بعد آنقدر بازی را ادامه دهيم تا یک نفر خنده اش بگیرد و بازی را ببازد. من با اين جمله شروع کردم: یه روزی ازم دست میکشی و میری. اصلا نخندید. زدم توی خال. یعنی محال ممکن بود که ترکم کند. او ادامه داد: عاشقم شدی . توی فکر جمله ی دوم خندیدم. نگاه کردم به جای خالیش. او رفته بود. کسی برنده نشد. فقط من صادقانه تر بازی کردم.+ اينجا مثل اتاق شخصی نوی
پس از تلاش های زیاد برای نوشتن و نشدن الان در دانشکده و با گوشی تایپ میکنم :)
امروز فک کنم سیزدهم اردیبهشته.قراره با انجمن بریم رصد!رصد خاطره انگیز و لعنتی!
دو روز پیش به قدری کلافه و عصبی بودم که یه بلندی پیدا کردم رو به روی خوابگاه و دو نخ سیگار واسه کشیدن!
چیز بدیه!ادم نباید بدونه چجوري میتونه خودشو اذیت کنه!
ادم کاش ندونه نقطه ضعفای خودش چیه!کاش ندونه خودش کی ضعیف میشه!
هر پک یه خاطره س که میسوزه!
یه سرگیجه س واسه اينکه بهت بفهمونه اون خاطره ه
قبلا تر ها یادمه فکر می کردم دنیای جدید کتابایی که نخوندم انگیزه ایه واسه زنده بودنبه خودم می گفتم : میم تا وقتی که اين کتابا هستن چرا زندگی نکني ؟الان بعد از مدت ها خواستم کتاب بخونم . هنوز یه صفحه نشده حوصلم سر رفت . نه اين که اون کتاب حوصله سر بر باشه چون دوسه تا کتابو امتحان کردم و همین بود که بودوحشتناک تر از همه چیز برام اينه که علاقه مو به چیزایی که یه روز دوست داشتم از دست بدمچیزی که همش دارم تجربه ش می کنمحالمو روز به روز بد تر می کنه
بعد ماه‌ها اتاقم رو اساسی مرتب کردم(از زیر تختم یه گونی مو جمع کردم و به نظرم وحشتناکه اين حجم از ریزش مو:(( )آخرین باری که انقد کامل همه‌چیزو کرده بودم فروردین بود و حالا روزای آخر اردیبهشته. چقد یادگاری پیدا کردم ازش، یه گل خشک شده که بعد دلخوری روز تولدم بهم داده بود. چند تا ورق که یادگاری از بازی‌ کردنای اسم، شهرمون نگه داشتم به علاوه فاکتور چیزایی که تا حالا خوردیم! هيچ نمی‌دونم چه اهمیتی داره یادم بمونه که کی و کجا با هم چی خوردیم. ام
دیشب رو نخوابیدمیه فیلم دیدم و یه کمی هم مجله ورق زدم. مجله راه زندگی رو دارم دوباره می خرم. روزهای زندگی رو هم همینطور. سالها و سالها وبلاگ ها جای داستان ها یمجله رو برام گرفته بودن. وبلاگ خوندن. وبلاگ نوشتن. سر صبح و نصف شب وبلاگ آپ کردن. سالها کارم همین بود. مهمترین بخش خصوصی زندگیم همین بود که برم سر بزنم به وب دوستام. خودم هم می نوشتم با کامنت دونی بسته. با خودم فکر می کردم یه مدت دیگه نظرات رو باز می کنم. اما هيچوقت فرصت نشد درست و حسابی با او
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

نکسوس دانلود به وبلاگ بهنام نجم الدین خوش آمدید سایت هنری بانوان ایپک Norman کپسول لاغری اسلیمینگ آبی فال های ایرانی دانلود آهنگ جدید سیاره سیاه | Black Planet ربات کلش