ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

این اخریا هی میگفت چرا اخلاقام فرق

دانلود آهنگ تو که برام هيچی نیستی من حتی سیگارمم ترک کردم
 
مامان من روز اول گفت اين دختره نیس برا تو
گفت میدونم دوسش داری ولی عزیزم اين نیست برا تو
گفتم نه اين یکی فرق میکنه با بقیه برام
بابام بم خندیدو گفت اينم کرده تیز برا تو
اين آخریا هي ميگفت چرا اخلاقام فرق کردن
جوری که خودش بفهمه رابطمو باهاش کم کردم
ميگفت تو نداری دلشو یه روز بخوای ترکم کنی
تو که برام هيچی نیستی من حتی سیگارمم ترک کردم
 
برای دانلود به ادامه مطلب بروید
 
&nbs
بسم الله الرحمن الرحیمسلامميگفت هر گناهي ک بگی انجام داده بودماونم ب بدترین نحو ممکنشميگفت ک ب زور فرستادنم کربلا.ميگفت ک حاجت خواستم ازش شب اخری ميگفت ک اگه تو حسینی بده حاجت منو.ميگفت ک نا امید شدم از دادنش اما دلم نیومد برم.بارها رفتم ک برم و دیگه برنگردم اماميگفت رفتم شکایتش رو کنم به حضرت زینبميگفت رفتم و شرمنده برگشتم.نشد.ميگفت دلم گرفتاينقدر یعنی بدم آقا؟ميگفت دلم نرم نمیشد باهاش.ميگفت ی نگاهيی کردم و رفتم ک برم.م
خونه ی داداشم بودیم که بحث بازار کارو خرج و مخارج شد. هر کسی از گرونی یه چیز ميگفت. یکی ميگفت میوه گرون شده. یکی ميگفت گوشت گرون شده . یکی ميگفت حتی تنقلاتم گرون شده. داداشم گفت هيچی گرون تر از عسل نشده . اينجور شد که هر کسی راجب یه مدل عسل حرف میزدو تعریف میکرد. من که اطلاعات کافی راجب عسل نداشتم و دوس داشتم تو بحثشون شریک بشم فورا با گوشی عسل رو سرچ کردم. میدونید چی نظرمو جلب کرد؟ طرح های لایه باز عسل . یه سایت گرافیکی فوق العاده . انقدر سایت گرافی
دانلود آهنگ یه زمان بین عشق ما اصلا هم نبود شکی
 
یه زمان بین عشق ما اصلا هم نبود شکی
چقدر ما میزاشتیم قرارهای یواشکی
هنوزم غیرتیم سر تو شر میکنم
هنوزم دیوونه ای عاشق لواشکی
چقدر گفتم بیا با اخلاقام یکم بساز
بابا من عاشقتم چشم درشت زبون دراز
 
برای دانلود به ادامه مطلب برویددانلود آهنگ
میگه عمو دخترت میگه بیستُ دو سالشه راست میگه؟ میگه اره پسرم دخترِ من اگه تا الان ازدواج كرده بود میخواستی بچش همسنِ تو باشه! با هيچ قسمُ ایه ای هم باورش نشد! و ميگفت تا شناسنامتُ نبینم باور نمیكنم! امرِ دیه بچه پروو؟ شونزده ساله یِ كی بودی تو؟ شایدم دوازده سالت بود! یادم نیست! ولی خب از اون جایی كه من همیشه پسرهایِ كوچیك تر از خودم روم كراش میزنن تو همش دنبالِ من بودیُ بقیه یِ دخترها دنبالِ تو! تازه به من ميگفت بهت میخوره نه سالت باشه! مای پشم!
یکی بود یکی نبودکنارسمبل و سمورتوی دل آسمونبالباس فرشتمونموهای شل و شموربا چشای سبز و سطوریه دختری نشسته بودکه اسم اون فاطمه بوداين فاطمه یروز دوروزبا برگه ی سفیدمونیواش یواش بارفیقاشمیرفت پیش معلماشمعلم اين قصمونميگفت فاطمه جونبخون برام اين کتابوتادلم بشه طوفان یهوراز دختر قشنگبا لباس رنگ و رنگبا چشم خجالتیبا لب قراعتیبا یه بابای نازنینپشت چادر بهشتبا دختر نماز خونشنشسته بود ميگفت خداای ابر و نور اين دنیاای خدای اين بنده هابنده های
امتحانام تموم شد بالاخره:))
اين اخريا هر امتحانی میدادم حس میکردم یه جون ازم کم میشد
روزای سختی بود واقعا از ترم بعد من غلط بکنم درس نخونم وسط ترم
برای تولد یکی از بچه های خوابگاهيمونم اينو درست کردم امشب ببرم☺️
امیدوارم مزه ش خوب شده باشه-_- کلاسی چیزی ک نرفتم از تو اينترنت یه چی دراوردم سر هم کردم:)))) 
.
اولا براش آهنگ موفرفری دانلود کرده بودم. همش هم خودم گوش میدادم مامانم ميگفت موفرفری کیه. خخخ. یبار ميگفت من خوشگلترم یا داداشم و عکساش رو برام فرستاده بود. یه عکساش رو خیلی دوست داشتم و با آهنگ حواسم نیست همش نگاش میکردم و میخندیدم. ولی نمیدونم عکسش چجوری از گوشیم گم شد. قرار بود به من موتور سواری یاد بده. میخواستم یبار آرایشش کنم. خخ. قرار بود نقاشی اش رو هم بکشم. یبار هم خیسش کنم. اصلا قرار بود اونم با علیرضا میومد. من فکر میکردم عباس خیلی متف
سال ها پیش،یه دوستی ميگفت.ازدواج احمقانه سميگفت نباید یه بچه ی بی گناه رو تو اين دنیای مزخرف  آوردميگفت تو بچه ای،بزرگ میشی میفهمی دنیا انقدرام خوب نیست که ارزش خیلی از اتفاقات رو داشته باشهچند روز پیش متوجه شدم به قول قدیمیا،جنسش جور شد و حالا دیگه پسرش خواهر دار شده.خوبه که حال آدما خوبه
بسم اللهسلام.خوبی؟بهمن ماه بود.حدودا یک سال و خورده ایی پیش.شده گاهي جوری جلوی خودت شرمنده شوی ک ندانی چ کار باید کنی؟شده یک عکسی حرفی چیزی جوری ب تو تلنگر بزند ک چند وقت گنگ باشی؟ميگفت جلد بقیه شرمنده بشی عیب و ایرادی نداره.چند وقتی بعد همه یادشون میره.اما امان از اون وقتی ک جلو خودت شرمنده بشی.خورد بشیتیکه تیکه بشیخیلی درد داره.!خیلی.ی کاری کرده بودم ک شرمندگیم در برابر خودم و خدام حد نداشت.یهو ی جمله از سید طاها هم خوندمخورد شدن خ
+اونقدر کلنگی و محکم سه تار زدم ؛ که زدم سیم سه تارم رو پاره کردم :)) 
مطمئنم استادم اگر ببینه کلی میخنده .
اون روز ميگفت از نظر فیزیکی بسیار لطیفی ولی روحی !! ، ميگفت دستهای زیبا ، انگشتهای کشیده ، اما خشن داری :)) 
امروز هم استاد خانومِ جراحم ميگفت بیا برو جراحی ، به درد جراحی خیلی میخوری تو :))
حالا موندم سه تار رو با چه رووویی ببرم برام سیم بندازه :)) 
++هوس آش کردم و سر گاز داره درست میشه و من دنبال یه فیلم خوب و قشنگم که برای امشب دانلود کنم ببینم
ميگفتش که برام کتاب بخون کتابایی که متنشون سخته، تا فکر نکنم زیاد، نفهممشون،ميگفت اينجوری میتونم به صدات گوش کنم،ارومِ اروم ميگفت قبل تو من حتی بلد نبود خودمو درست حسابی دوس داشته باشم چه برسه به بقیه،چه برسه به پرنده ها،به گلای زرد تپه ی ماه. ميگفت جیپ مشکی بدون سقفمو فقط بخاطر تو دادم سرویس که بریم صحرا غرق شیم تو نور تو شن تو تنهایی،تنهایی که مال خودمونه هر کدوممون تکی هر کدوممون ما!پ.نون:شاعر میفرماد که: somewhere how far away i wait for death plz take my han
بسم اللهسلام.راست ميگفت حاجیدو دو تای چهارتای خدا با ما فرق داره .یه گناه از نظر خودمون کوچک یک تاریخ از خدا دورمون میکنه. یه کار خیر کوچولویه عاقبت بخیر بشی یه مظلومیه الهي رو سفید بشی پدربزرگ مادربزرگ ها و پدر و مادر ها.کل زندگیتو یه قرن جلو میندازه.رسیدن ب خدا سخت نیست.فقط باید بگذرییه جایی یه لحظهیه کار ناصحیح(تا یه کار خوب رو انجام بد6) رو انجام نده. بگو آ خدامن اين گناهو نکردم فقط برا روی ماه توببین چی میشه زندگیت.یه
همیشه قانونی که برپایه قرآن درایران کتابت شده بودموردانزجاروتنفربود.اگرقرآن ميگفت رباجنگ باخداوپیامبرهست درایران وجودداشت وتوسط مراجع موردتاییدنهادهای ثروتمندحمایت میگردید.اگرقرآن ميگفت لواط وجنگ باخداهست وسرنوشت قوم لوط رابیان میکرددرشکلی دیگربه اسم صیغه موقت بوجودمیامد.اگرقرآن ميگفت درآیات قرآن تدبرکنیدوهمین حرف راهم رهبرفرزانه مطرح مینمودکه درقانون نویسی درقرآن تدبرکنید.میامدندميگفتنددرقرآن تدبرشدونتیجه اين هست که بای
۱. دهن بانک ملت سرویس!
بعد اين همه وقت خوابوندن پولمون حالا میگن به نجاری کارت‌خوان نمیدیم!!! :/
۲. پت و مت‌وار
وای یه اشتباه‌های عجیبی میکنیم که بیا و ببین!!! همسر ميگفت همچین موقع‌هایی طرف باید شاگردت باشه که بگیری بزنیش!! (منو ميگفت!!! :| )
۳. #نفت‌کش #پهباد
باز ته دنیا یه طوری شد که همه جوک بگن براش و ما. :/
چهارزانو نشسته بودیم روی نیمکت پارک. روبروی هم. بهم ميگفت من هيچوقت تو رابطه نبودم و همیشه شکست خورده بودم. خسته بود از گریه کردن و من تو ذهنم میگذشت که بی‌هوا ازش عکس بگیرم تا اين حالتِ زیبا و بانمکش تموم نشده. تا یادش بمونه چه زیباست بدونِ هرکسی.
سر یکی از کلاس های عمومی استادمون پرسید: از بینتون کسی هست که توی خونه دامن بپوشه؟ یه سریا که تعداد کمی هم داشتن دستشونو بالا بردن! دوباره پرسید چرا؟!! هرکی یه چیزی ميگفت! یکی ميگفت اونوقت باید خیلی مواظب راه رفتنمون باشیم! یکی دیگه ميگفت به پاهام میپیچه! یکی دیگه ميگفت .!! وقتی صحبتای بچه ها تموم شد رو به هممون گفت که بپوشید تا بیشتر دختر بودنتونو احساس کنید!!! اونموقع زیاد چیزی از منظورش نفهمیدم! سکوت کرده بودم اصولا عادت ندارم سر کلاسا تا مست
من از اين دنیا فقط اينو دریافتم که
اونی که بیشتر می گفت: "نمیدونم"، بیشتر میدونست!
اونی که "قویتر" بود، کمتر زور ميگفت!
اونی که راحت تر ميگفت "اشتباه کردم"، اعتماد به نفسش بالاتر بود!
اونی که صداش آرومتر بود، حرفاش با نفوذتر بود!
اونی که خودشو واقعا دوست داشت، بقیه رو واقعی تر دوست داشت!
اونی که بیشتر "طنز" ميگفت، به زندگی جدی تر نگاه میکرد!
پرفسور حسابی
زندگی چقد عجیبه یه روز قشنگه بهت حال میده اما روز بعد میبینی حالت رو
میگیره خدایا چی میشه که افکار ما اين چنین میشه ما با خودمون چه کارایی
میکنیم .چقد خوب بود میتونستیم همیشه زندگی رو واسه خودمون شاد ببینیم اما
چه باید کرد مگه اين افکار پلید میزاره چه خوب بودهمه با هم صادق بودن چه
خوب بود میتونستی کارایی که دوست نداری رو انجام ندی اما چاره ایی نیست
باید به اجبار انجام بدی به اجبار نقش بازی کنی و اجبار خودت رو فدا کنی .
درسته
زندگیم اون ج
صبحی دوستم زهرا زنگ زد. ميگفت شوهرش با مامان باباش بحثش شده اونام فکر کردن اين زیر گوش پسرشون خونده. ميگفت هرچی دلشون خواست بارم کردند اما به خاطر دخترم از تو اتاق نیومدم بیرون. وقتی یکی دو تاشو گفت که چیا بهش بستند من اينجا خدا رو شکر کردم خانواده شوهرم مودبند
اوففففف
ميگفت تو خودت ، قلب خودت رو زیادی ناراحت میکنی . ميگفت با خودت جوری رفتار کن که یه عاشق با معشوقش ! مگه عاشق انقدر معشوق رو اذیت میکنه بهش گیر میده ؟
آخرش هم گفت قلبت رو برای کسایی که دوستت دارن ، نگه دار لطفا !
مجبور شدم بگم چشم . نگم چشم زنگ میزنه فحش میده
 
کاش یه ارغوان کوچولوی جیبی داشتم.
وقتی حوصلم سر میرفت یا ناراحت بودم یا هر چی میشد.
از جیبم میومد بیرون و با چشمای مهربون و نگران ميگفت "طو شده؟"
منم ميگفتم یه بوس از زبونت و یه بوس از چشمت و یه بوس از لپت بده تا بهت بگم چی شده.
بعدم ميگفتم برو عقب و وقتی من تا سه شمردم بدو بیا تو بغلم.
بعدم ميگفتم اين چیه؟ ميگفت لپ.
اين چیه؟ اربو
اين چیه؟ تیشم.
اين چیه؟ بینی.
:(
راننده تاکسی از پسرش ميگفت که امسال کلاس ششم رو تموم کرده و از حالا نگران آینده اشه ميگفت چند وقته میخوام براش لب تاپ بخرم ولی از وسعم خارجه فردا که بزرگ شد چه جوری براش خونه بخرم سراغ چه شغلی  بفرستمش؟ ميگفت بچم باهوشه خیلی هم باهوشه ولی تحصیل حمایت مالی میخواد که من ندارم پولشوچی داشتم بهش بگم جز اينکه خداروشکر کنید تنش سالمه ولی قلبم با درد فریاد میزد حق تو نیست پدر ایرانی حق تو نیست اينجوری شرمنده پسرت باشی تویی که روی نفت خوابیدی ولی
نمیدونم دقیقاً چه تاریخی بود اما فکر میکنم فصل پاییز بود. یکی از دوستان که اگر اسم بیارم یحتمل میشناسید حالشون رو به راه نبود . با هم صحبت میکردیم در تلگرام . ميگفت امید من فقط به مرگ علت رو نميگفت فقط ميگفت امید من مرگ . 
من نمیخوام اين حرفو بزنم اما خیلی درکش میکنم . چون  درحال حاضر امید من هم فقط مرگ 
آدم ها با مرگ از بین نمیرن فقط از اين دنیا به دنیای دیگه میرند. پس  خیلیم سخت نباید باشه :)
بزرگی ميگفت ؛
زنده بودن حرکتی است افقی ،
از گهواره تا گور  
اما زندگی کردن حرکتی است عمودی ،
از فرش تا عرش  
زندگی یک تداوم بی نهایت اکنون هاست .
ماموریت ما در زندگی
" بی مشکل زیستن " نیست ، 
" با انگیزه زیستن " است .
" سلطان دلها " باش , 
اما دل نشکن .
پله بساز ،
اما از کسی بالا نرو .
دورت را شلوغ کن ،
اما در شلوغی ها خودت را گم نکن . 
" طلا " باش ،
اما خاکی
بسم اللهسلام.تا حالا برای قاتلتون نامه نوشتید؟منم ننوشتم.الان جمعه هست.و خیلی هامون درگیر روزمره ها.فکرشو کنید ده سال.اصلا بیست سال دیگه.یکی بخواد اين زندگی رو از شما بگیره.بشه قاتلتون اگه الان بخواهيد براش نامه بنویسید.چی میگید بهش؟ یهو چشمم خورد ب نام یک کتاب.برای قاتلم.زندگی شهيد علی پور.خب منم نخوندمش.اما در توضیح کتاب نوشته.ایشون دنبال قاتلشون میگشتن!کسی با تیر اون کشته میشدن.و جالب تر اينکه اون رو برادر خطاب میکردن!واقعن اگ
بسم اللهسلامدلتنگش بودم.ار همان اول همیشه حرصم را در میاورد.هيچ وقت با او و اکیپشان کنار نیامدم.ان روز حدودا پنج شش سالی بعد اولین بار ب بهانه درست کردن پاور پینت دوستیمان شکل گرفت و امد خانه مان!از ساعت 5 بعدازظهر تا 11.12 شب حرف زدیم! از هر دری ک بگوییداز هر ناگفته و هر راز و.انقدر ک چند روزی سرزنش شنیدم ک چرا فراموش کرده ام پذیرایی کنم.در تمام ان مدت هيچ پذیرایی نکردم.غرق حرف بودیم.از همان موقع صمیمی شدیم تا ب امروز.امروز بعد مدتها حرف
دیشب عروسمون ميگفت به فال قهوه اعتقاد داری؟
گفتم نه فال قهوه بلکه به هيچ فالی اعتقاد ندارم
گفت ولی دختر عمه عروسمون فال قهوه میگیره همشم واقعیه . گفت برای من گرفت هر چی گفت درست بود 
گفت
فقط یه مورد برام ابهام داره و هنوز مشخص نیست ولی تو فالم بود .‌ گفتم
چی؟ گفت که خانومه گفته یه زنه دنبال شوهرته و شوهرت بهش محل نمیده ولی زنه
همش دور و ورشه .
میخندید و ميگفت متتظر اون روزم .
گفتم
اينا الکیه.ميگفت نه بخدا هر چی گفت درست بود . منم چشمامو ال
دونالدهمواره درتلاش بودایرانیان رابازی دهدازطرفی ميگفت تحریم نکرده ام همگی ت های من جهت بهبوداقتصادوشیوه زندگی ملت هاهست.ازطرفی ميگفت کاغذتوافقنامه ارزش نداردمن جلوی زیان راگرفته ام.
تمام وکامل روح اوبانفاق آمیخته شده بود.مداوم نه درکارمیاوردمانندیک بچه کلاس اولی که اسباب بازی اوراگرفته باشندبرخوردمیکرد.مداوم ميگفت ایران ازبعدنظامی آبروی مارابرده.ایران دنبال کشتن کابالیست هاوهمه آتئیست هاوهزاران فرقه دیگرهست ازطرفی انواع وی
محمد نوری تو حوزه موسیقی برام همیشه رنگ و بوی دیگری داشته.اين روزها خیلی درگیر موسیقی ه آرزوها ش هستم.من رو یاد آقای ر میندازه وقتی برای اول بار برام فرستاد و ابراز علاقه کرد.نمی دونم کجاست و چیکار میکنه.از رفتار ناخوشايندم شرمنده ام.امیدوارم هرجا هست خوب باشه.یادم ه وقتهایی که از لحن مهربونش ناراحت میشدم بهم ميگفت دوست جان و وقتی میخواست خیلی مهربون باشه ميگفت دلبر.الانم اين کلمات اذیتم میکنند.اما منم نباید اون رفتار رو پیشه می کر
ارائه کردم و استاده کف بر شد:)ميگفت خیلی تحت تاثیرم قرار دادی و خیلی خوشحالم اينجا دارمت و ازین حرفا. شیطونه ميگفت بهش بگم مرتیکه عن تو میتونستی منو یه سال زودتر اينجا داشته باشی خود خرت حتی باهام مصاحبه هم نکردی! ولی نگفتم و لبخند مودبانه زدم و گفتم ممنون:) هي ميگفت اين رو منم خوندم نفهمیدم چیه! بعد من واسش توضی میدادم چیه! یا ميگفت اين چرا اينطوریه بعد توضی میدادم. بعد تهش به یه جا رسید یه چیزیو توضیح دادم یه اصطلاحی بود ازش پرسیدم میدونی
داشتیم از خاطره هامون تعریف می کردیم. خاطره عروسی برادرم که سال 85 بودو کل دهمون اومده بودن خونمون. یه گوسفند هم بسته بودیم به درخت تا اخر شب بشه و جلو پای عروس بکشیم. خیلی حال غریبی بود. اون همه فامیل و تو سر و کله هم زدن.اون همه حرف و حدیث و سوتفاهم که الان فقط بهشون می خندمدوربین نداشتیم. گوشیامون هم دوربین باکیفیت نداشت. و لحظه ها ثبت نشد. ولی یادمونه. شوخیامون، خنده هامون، غم هامون.غم بدی منو گرفت. جوونی  اطرافیانم، نوجوونی خودم و.و خی
سلام بچه ها! به قول یکی از دوستان ميگفت من یه مشاور خوب میخوام و گیرم نمیاد ميگفت هرچی تماس می گیرم و تلفن میزنم به اين مشاوره و اون یکی همشون فقط الکی توضیح میدن و راه کار اصلی رو نمیگن تا من از دو دلی بیرون بیامميگفت من هزینه زیاد کردم و حتی مشاوره رایگان هم نخواستم اما باز نتیجه نگرفتم
ميگفت مشکلاتی داشتم تو خانواده حالا با شوهرم بود با بچم بود با کارم و روابطم دچار مشکل بودم اما کسی نبود واقعا راهنماییم کنه حتی تلفنی!
خیلی جاها هم آنلاين تو
دیروز که رفته بودیم خونه خاله کوچیکه مامان عید دیدنی (لازم به ذکره عید دیدنی اونها چون چهاردانگه زندگی میکنن یه مسافرته خودش! 4 رفتیم 9 برگشته بودیم!) سر صحبت شوهرِ خاله ی کوچیک باز شد. حاج آقای کاظمی چندین ساله گاوداری دارن و دیروز ميگفت از 50 کیلو شیر شروع کرده و به 2 تن رسیده. ميگفت خدا میرسونه و میسازه برا آدم. ميگفت فلانی هفت تن شیر تولید میکنه در روز همه اش آبه و مواد. از دغلکاری هم صنفاش ميگفت و از اينکه قدیما اصلن اينجوری نبود! از چیزهایی که
دارم توی خودم دنبال دلیلی میگردم که امروز احساس بدی دارم.
یه چیزی هي عقب میره تو ذهنم و بهش دسترسی ندارم.
به هدفون جدیدی که خریدم نگاه میکنم. خرابه. باید بدمش گارانتی و فلان و دردسر و کوفت. حالم بدتر میشه. میگم شاید بخاطر همینه احساس بدی دارم.
نمیفهمم چرا
ولی میدونم دلیل واقعی ش همین نیس. بهرحال جوابی ندارم.
دارم توی ذهنم تصور میکنم که رفتم پیش یه روان درمانگر
- خب چرا امروز اومدی اينجا؟
- نمیدونم.
- همممم خب ولی چی باعث شده فکر کنی احتیاج به درمان
بهم‌ميگفت:فلانی تو مخلصی
بارها ازت الگو‌گرفتم.
به اون‌ روزا فکرمیکنم، میگم مگه چجوری بودم که اينو بهم‌ ميگفت؟
فکرمیکنم که چیکار کردم که گفت: منتظر شهادتت ام!
چیزی یادم‌نمیاد
نمیدونم چی بودم
کی بودم
حالا کجاام
چقد دور شدم‌از خودم
و شاید حتی خودش ندونه
نبودش، منو از یادِ من برد.
من خراب کردم
روحمو.
خودمو.
#جهت_یادآوری
#از_یک_رفیق
التماس التماس میکنم، دعام‌کنید.
توجه نکردن خاصیت او بود. نهایت توجه ش موقع گوش کردن غرها بود. اما بعد از اتمام همان اش و کاسه همیشگی.ميگفت دوستت دارم اما در عمل آرامشی را نشان نمی‌داد. حتا اگر به او گفته می‌شد شرایط آرامش چیست. ميگفت دوست دارم اما در عمل آب در دلش ت نمی‌خورد.همیشه برحق بود. همیشه مخالف بود. همیشه برای دیگران انسان بود. انسان خوب.او همیشه چراغی بود که به مسجد حرام بود. 
اهنگ هاشُ كه گوش میدم یادِ سالِ نودُ سه میفتم یادِ نیمه یِ اولِ نودُ سه درواقع نیمه یِ اولِ نیمه یِ اولِ نودُ سه درواقع قبل از دو مردادِ نودُ سه چون اونموقعی كه من اين اهنگ ها رو گوش میدادم از جبارسینگ خبری نبود درواقع شاید هم نودُ دو یا نودُ چهار بود نمیدونم اونموقع ها محمدرضا بود محمد بود محمدرضا بود مهدی بود محمد رضا بود علی بود محمد رضا بود حسین بود محمدرضا بود یاسمن بود عسل بود رویا بود عشق بود صفا بود مهر بود محبت بود همه با هم خواهر برا
پادشاه سعودی مداوم ازدونالدترامپ سلاح میخریدگویی جادوشده بودومداوم سلاح میگرفت ونفت میفروخت.هرچه امیرالمومنین دونالدترامپ ميگفت بالمره اجرامیشد.
تاهنگامی که دلش میخواست برایش دریمن جنگ میورزید.ولی دونالدترامپ مداوم ميگفت بایدعربستان رادوشید.درحالی که عربستان مداوم سربازوسلاح رادرازای دشمن دونالدترامپ که سمت یک قبله نمازمیخواندرامیکشت.اين دونالدترامپ بودکه ميگفت عربستان رابایدبدوشیم واين پادشاه سعودی نبودکه بگویددونالدترامپ ر
دیشب که گفتم میخوام فردا رو از زندگیم دور بندازم یا یه چیزی تو همین مایه ها اشتباه کردم.امروز با یه موجود دوست داشتنی آشنا شدم که بهم ميگفت از خیلی قبل باهام دوست بوده. حتی ميگفت مدل صدات مدل قیافت مدل روسریتم برام آشناس. اين موجود دوست داشتنی اونقدر حالم و خوب کرد که نمیتونم توی کلمه ها بگنجونم. و صددرصد از اون دوستاییه که حتی اگر دیگه نبینمش تا ابد دوستمه:)))میخواستم بگم که گاهي خیلی زود قضاوت میکنیم حتی درباره فردای خودمو:)
دوستم که تورنتو زندگی میکنه و دانشگاه سابق من درس میخونه ميگفت امروز بهم
ميگفت یه طوفان وحشتناک اخر هفته انتاریو رو لرزوند
بارون بود و تگرگ و هوای خیلی بادی و بد
کلی درخت شکستن
البته من انتاریو زندگی کردم و درکشون میکنم بیچاره ها رو
فکر کن ماه جون اومد، خرداد داره تموم میشه! اينا همچنان توی زمستون به سر میبرن.
بدبختا!
میدونین چقدر توی روحیه اثر میذاره؟ اين 12 ماه سال رو نتونی بری بیرون چون هوا برفی و بارونی و سرد هست!
محمد نوری تو حوزه موسیقی برام همیشه رنگ و بوی دیگری داشته.اين روزها خیلی درگیر موسیقی ه آرزوها ش هستم.من رو یاد آقای ر میندازه وقتی برای اول بار برام فرستاد و ابراز علاقه کرد.نمی دونم کجاست و چیکار میکنه.اما هنوز هم از رفتار ناخوشايندم شرمنده ام.وقتی یاد اون روزها میفتم.امیدوارم هرجا هست خوب باشه.یادم ه وقتهایی که از لحن مهربونش ناراحت میشدم بهم ميگفت دوست جان و وقتی میخواست خیلی مهربون باشه ميگفت دلبر.الانم اين کلمات اذیتم میکنند.
چند روزی میگذره ازینکه برگشتم خونه. تو اين چند روز فهمیدم دیگه نمیتونم اين شهرو تحمل کنم ، انگار دارم خفه میشم تو اين شهر لعنتی ، انگار نفسام گاهي جوری میگیره که هيچ هوایی نیست ، مثل دیوارای زندونن برام تک تک جاهاش. 
دارم دیونه میشم تو اين شهر به معنای واقعی کلمه ،  به معنای واقعی کلمه و یکی از بدترین لحظه ها رو دیشب داشتم ، دیشبی که به گای سگ گذشت ، دیشبی که انگار بار دیگه بود که مردم . 
امروز اما . روز خوبی بود در عین خوب نبودنش !! 
با لطیف و س
هر آدمی که بار اول باهام حرف میزنه، خوبه. خیلی خوب. میخواد شنونده حرفام باشه، کمکم کنه، راهنماییم کنه و همه اين چیزای خوب خوب خلاصه. حالا دیگه اين قضیه اينقدر تکرار شده، که من امیدی ندارم. نمیخوام بگم به اين یکیم امیدی ندارم، چون خیلی مهربون بود. مهربون تر از چیزی که تصور میکردم. ميگفت نرم کلاس برگردم راجب منم همین فکرو بکنی؟ حتما حرف میزنیم؟ نمیخوام فکر کنم اينم اولشه. اصلا و ابدا. به قول خودش، آدم باید فقط اهمیت بده دلش چی میگه. کاش یکی بود که
امروز ذوق مرگ ترین بودم وقتی عمم با خوشحالی و ذوق بهم ميگفت هيوا ببین !اين عدده! شیش ماه پیش 60 بود الان شده 3!برسه به 2 دیگه نرمال نرماله!
وقتی با ذوق بعد از شیش ماه با روسری دیدنش روسری شو برداشت و جوونه های ریز موهاشو نشون داد و گفت داره درمیاد چشماش پر امید بود !
وقتی باذوق ميگفت که مژه و ابروهاش داره درمیاد و موهای ریز ریزشو حس میکنه احساس کردم امید چه ابعاد بزرگی میتونه داشته باشه!
اخرین شیمی درمانیش سه هفته پیش تموم شد. ولی اين قصه سر دراز دا
امروز همسر یکی از اقوام فوت کرد. همون اقوامی که چند روز پیش نوعروس برادرزاده ش فوت کرده بود. مادر از مراسم که برگشت ميگفت دخترش مدام از کسی که موقع مرگش کنارش بود میپرسید بابام چیزی نگفت هيچی نگفت و دوست پدرش هم هر بار بین تعریف هایی که از خدا بیامرز میکرد ميگفت نه فقط در یه لحظه افتاد و تموم کرد. واقعا هم خدایش بیامرزد که مرد خوب و پدر مهربونی بود. بعد از اين گویا دخترش ذکر "همین بود؟!" به لب داشت .
#مقدور بود صلواتی هدیه به اموات ختم کنید
#ادامه
چقد سختگیرم توی گرمی. دوسال گذشته و من هنوز غریبم با اون آدما / بین اون آدماچه ساده لوح و کودکانه فکر میکنم میشه غربت رو مخفی کرد. اين چاه عمیق تو وجود ادم . توی دستهام پنهان بمونه. توی لبخندم جاری میشه. توی چشمام. چشمای همیشه جدی، همیشه غمگینم.همیشه ی چیزی هست که دستت رو رو کنه وسط بازی. مثل اونروزا که ل ميگفت انگار انرژی‌هات ته کشیده. و انرژی‌هام ته کشیده بود.
اين سخن ملانیاترامپ بودميگفت قصدعزیمت به شهر قم و زیارت اهل قبوررادارد.اين اتفاق پشت درهای بسته درکنارباراک اوبامارخ نمیدادبلکه درکناردونالدرخ می نمود.املاک فروش ایالات متحده هم ميگفت دورشهرقم را خط بکش ون قدرت ذهن وفکرافرادرادرنگاه خودمتصورنمیشوند.آنان میگویندتحت هرشرایطی بایدباپای چپ به توالت وپای راست به مسجد داخل شد.به اين اهمیت نمیدهندکه دراز چه سمت و چه لولایی درکدامین جهت برمیگردد.در برخی مواردفردچه بخواهدونخواهدباپا
 ميگفت :من آخرین عروس بودم ،بدون هيچ دلیلی  تو سرم میزد وميگفت خاک تو سرت:|
چند باری خوابم برد ،نتونستم برای همسرم چایی درست کنم ،از سماور اونا چایی ریختم ،با کلی اخم منو از کارم پشیمون کرد
ميگفت سالها بعد که مستقل شدیم وقتی خونشون میرفتیم باید جلوی در بچه رو خودم بغل میکردم چون اگر بچه ها رو تو بغل پدرشون می دید ناراحت میشد .
و.
حالا که من عروسش شدم خیلی درک بالایی داره و از تمام بچگیام با خوش اخلاقی گذشت میکنه.
اخلاق بد دیگران شما رو میسازه
پر گریه‌ام. پر گریه‌ام. پر گریه‌ام.اونروز ازش پرسیدم: اونجا که بودی منو هم دیدی؟ رفته بود حرم امام رضا. من خونه بودم. در حسرت و ماتم.پرسیدم: منو اونجا دیدی؟ یه جایی کنار ضریح. یه جا همون گوشه‌ها. گفت: آره دروغ ميگفت. میدونم برای دلخوشیم ميگفت. مگه نه؟ تو می‌دونی امامِ من.راست ميگفت؟پر گریه‌ام. پر گریه‌ام. پر گریه‌ام. دلم کجاست. نیست که نیست امشب.توی خیابونه. توی راهه. کنار ضریحه. داره به ریسه ها نگاه میکنه؟میبینی من
اولا. لازم میبینم مجدد تاکید کنم: کاریز خوش دارد خیال کند رودها برای او به حرکت در می‌آیند(خب کاریزه دیگه اسکله)
ثانیا: دوستی توصیف فوق‌العاده‌ای داشت چندساعت پیش از شرایطش که خیلی قابل انطباقه، ميگفت تو وضعیتیم که برم جلو باخته، وایسم سر جام هم باخته
ثالثا: از غریبه‌ای خوندم که ميگفت آینده رو خیالبافی نکن، سورپرایز شی بهتر از اينه که ناامید شی
رابعا: هم کاریزم هم اسکلم هم هر حرکتی بزنم باخته، هم خیالبافم هم ناامید شدم
خامسا: که با اين درد
بعد بستن مغازه رفتم مغازه کبابی.یه سیخ جوجه و دو سیخ کباب با کلی پیاز و ترنج.موقع کباب کردن کنار منقل زغالی گفتگویی گرفت بین من و حسین زمان پور و یه گناوه ای بر سر رژیم لاغری.گناوه ای گفت یکی از همشهریش رفته معدشو تراشیده کوچیک کرده حالا لاغره لاغره ولی مریض. جوجه ک کباب را کامله زدم حین خوردن صدای یه راننده نیسان میومد ک بحث میکرد سر جوجه.ميگفت ۴ دونه جوجه بهم بدین و حاج علی ميگفت بابا فروش ما سیخیه. بعد خوردن اومدم کنار حاجعلی روی تخت نشستم
صبحی زنگ زدم به یکی از دوست های قدیمیم، شاکی بود از زندگی و اينکه داره خفه میشه، ميگفت: من خوب در میارم ولی با اين حال خیلی وقت ها پولم به آخر ماه نمیکشه و الان حاضرم هرجا برم که فقط بتونم پول در بیارم.ميگفت دیگه خسته شده و نمیدونه تا کجا توان داره که ادامه بده.اين دوستم تو دانشگاه و بعدش از همه ی ماها زرنگتر بود، مغزش بیشتر میکشید و زودتر از همه ماها رفت سر کار، آخر کار همه ی ماها مهاجرت کردیم و اون موندش و الان رسیده به اينجا.وسط حرف زدنم دو سه
یادم افتاد فلانی ميگفت شما،یعنی ما، یک خصوصیت خانوادگی دارید فک کنم از مامانجون رندوم بین نوه هاش به ارث رسیده، اونم اينه که واسه یکاری که مدنظرته کلی تلاش میکنی خودتو به آب و آتیش میزنی، وقتی که نزدیکه ابراهيم شوی و آتش برتو گلستان و نتیجه بگیری ی تک میرینی تو هرکار کردی و دست از تلاش میکشی و ماجرا رو مچاله میکنی و پرتاب اونطرف.
خب فک کنم راست ميگفت.
جالبیش اينجاست که اونوقت میگم آخیش و میرم واسه ایونت بعدی.اينم ی مدلشه.میتونه گونه ای اختلال
خب خب خب سلاااام.سلامی به گرمی همین هواهههه.دوس داشتم هوا خنک تر می بود.رفتم نمایشگاه بین المللی.رفتم قسمت اموزشی.مشاوره.اقا بهم گفت ببین 4 سال دیگ هم همین جایی که الان هستی خواهي بودبهش گفتم چرا به اينجا رسیدم؟گفتم من نمیدونم.خودت میدونیخودت بهتر از هر کسی میدونیراست ميگفت 3 روز مدام نوشتمایراد کارم رو فهمیدمالان هم در صدد رفع ایراد کارم هستممطمینم موفق میشماومدم همین ها رو بگم و برم.حرف خوبی زدبه دردت گوش کن.ه
نمیدونم الان باید اين متن رو بنویسم یانه.
اصن نمیدونم نوشتنش درسته یا نه.
وقتایی که دیر وقت با هم چت میکردیم اينجوری میگذشت.: آقای دکتر که بابا صداش میکردم یا ميگفت چرا تااينوقت شب بیداری؟!! برو بخواب تا نیومدم بخورمت! عکس یه ببر هم میفرستاد!
یا ميگفت خوابم میاد یه عکس از خودت بده ببینم اگه نداری اسکلم نکن میرم بخوابم!
یا وقتی میومدیم صحبت کنیم تا خوابمون ببره همیشه اون زودتر بیهوش میشد!
ميگفتش دختر من از اون بچه هاییه که مثلا بابا  میاد بخوابو
سربار غم خود شده ام  میچکم از سر یک خار درون دل شب
که از ساقه ی یک گل بی رنگ به بیرون جسته
میچکم از دل یک فرض محال به یک کاسه ی شک
یا که از فرط فراق من و اندیشه ی روز
میچکم روی زمین یک خواب
به زمان می نگرم 
راهزن می آید در یک آن
کاروان رویا را به یغما می برد
به زمان می نگرم 
در مرگی به تن مردی خوش آمد ميگفت 
مرد بی چاره به دربان خیره
به امید خواب دیدن زیر لب از طرب صبح ميگفت 
به زمان می نگرم 
سربار غم خود شده ام
جام از دست من افتد به درون یک راز
راز از
دانلود آهنگ رضا صادقی راحت رفت + متن و کیفیت عالی
ترانه زیبا و بسیار شنیدنی رضا صادقی بنام راحت رفت همراه با متن و دو کیفیت 320 و 128 از جاز موزیک
Exclusive Song: Reza Sadeghi – Rahat Raft With Text And Direct Links In jazzMusic.blog.ir
متن آهنگ رضا صادقی راحت رفت
───┤ ♩♬♫♪♭ ├─── 
توو سادگی کسی نمیرسه بهت
دلش نخواست دلیلشو بگه بهت
یه روز یه جا نگاش میوفته باز به چشمت
بگیر بخواب دلِ دیوونه یِ خودم
ببین که آب گذشته از سرِ تو هم
بگیر بخواب ، نبینی سختی های عشقو
راحت رفت ، بدونِ دله
سلام
چند شب پبش داشت ميگفت حالم توی رابطه خوب نیست
خیلی سعی کردم محکم حرف بزنم ولی یه جاهایی اشکم جاری شد. آخرش گفتم برای حال بد رابطتت چه کار میخوای بکنی؟
گفت نمیدونم
گفتم میخوای تموم کنی؟ حرفی نزد.
یه چیزی گفتم و بعد گفتم بعنوان تقاضا آخرم اينکار بکن.گفت آخر؟ عملا گفت چرا میگی آخر.میگه تو خیلی غر میزنی و البته راست میگه یه جاها غر میزنم بهونه میگیرم خصوصا جاهایی که دلم میخواد ببینمش و نمیشه
انگار وابسته شده باشم. 
یکی از دوستام که طلاق گر
سلام
من پسری ۲۷ ساله هستم، راستش از نظر من، بعضی از پسرها (دقت کنید گفتم بعضی) وقتی میگن دخترها سخت گیرن بهونشونه، تو هيچ چیز قانون صد و صفر وجود نداره، صد در صد دخترها سخت گیر نیستن، صد در صد پسرها سخت گیر نیستن، من براتون ۴ مورد رو مثال میزنم؛
خودم ، دوستم ، برادرم با پسر داییم
مثلا پسر داییم ، وقتی سنش زیر ۲۲ بود دنبال ازدواج بود، ولی از ۲۲ تا ۲۶ ميگفت من پول ندارم ، باباش ميگفت من کمکت میکنم، بعدش هم ميگفت دخترها سخت گیرن. با اينکه حداقل پ
یار همیشه میگه : میدونی چیه dude ؟ هيچ وقت هيچ کس نمیگه مشکل از خودشه یا عقلش ناقصه . تو هر چی حرص بزنن که کمه تو اين نه! تو تا حالا کسی رو دیدی که بگه عقلم کمه؟ لذا خودت رو اذیت نکن بابت حرفها babe
یادش بخیر دبیر ریاضی کنکور عزیزم . همیشه وقتی غرور برمون میداشت یه جمله از دکتر حسابی ميگفت ذوب مون میکرد. ميگفت : حاصل توان ضرب در ادعا ،همیشه یه مقدار ثابته . ادعا زیاد باشه ،توان کمه و بالعکس !
حالا اپیدمی که اين روزها جامعه درگیرشه چیه ؟ آفرین . همه ه
ميگفت:"نگاش کن!
دلم براش میسوزه،
ببین چطوری سرگرم دنیا شده؟!
آخه یکی نیست بگه بابا
اين دنیا به هيچکس وفا نکرده که به تو وفا کنه!
 اينقدر به دلبریاش دل نبند.
آخرش پشیمون میشیا!"
+ميگفت و من نه میشنیدم و نه میدیدمش.
آخه آدم کر میشه وقتی باید بشنوه و
کور میشه وقتی باید ببینه.
میدونید من موندم و یه دنیا و
اون که هر جا نام و نشونی ازش بود.
ولی من نه میدیدم و نه میشنیدم.
هيد_دل
یه استادی داشتیم، خیلی آدم با سوادی بود، کلا اهل مطالعه و تفکر بود.میومد تو کلاس از همون اول از بالا تا پایین دانشگاه و مملکت و . رو میبرد  زیر سوال. از همه چیز ميگفت ازعلم، از  فلسفه، از ت، از پشت پرده دانشگاه و.کلا استاد خاصی بود  چه تو رفتارش با دانشجوها، جه تو رفتارش با همکاراش.ما عادت داشتیم صدای استادا رو ضبط میکردیم بعد میزاشتیم تو گروه تا بتونیم بعدا از روش جزوه بنویسیم، تو اون گروه، مدیرگروه رشته‌مون و یه استاد دیگ
از خستگی زودتر اومدم خونه که بخوابم و شب بتونم بیدار بمونم و امتحان فردامو بخونم؛ پدرم گفت میخوای بخوابی؟ گفتم آره. گفت پس قبلش یه سالادم برای من درست کن!!همینطور که کاهو رو میشستم فکر میکردم - قبلا از راه میرسیدم ميگفت چایی! ميگفت قهوه! چقدر سلیقه ش تغییر کرده!!- که گفت واقعا میخوای بخوابی؟گفتم آره واقعا؛ چهره م خسته نیست؟گفت نه! اگه نمیخوابی برامون لازانیا ام درست کن!!-زیر پتو غلت میخورم و به اين فکر میکنم که به نظرم بهتر بود بجای صحبت کردن
یکی از بچه های ما تو ازمایشگاه بود
همیشه ميگفت میخواد مسترش رو به جای دو سال تو سه سال تموم کنه
ميگفت سخته!
حالا کار ازمایشگاهي اکسپریمنتالم انجام نمیداد!
از یه طرف از دو سال قبل از شروع مسترش داشت روی همین پروژه مسترش کار میکرد
یعنی از سال چهارم لیسانسش و همینطور سال پنجم لیسانسش رو
اينها لیسانسو شش سال و پنج ساله تموم میکنن
فکر کن اين توی اخرین روز مسترش، یعنی اخرین روز اوریل امسال دفاع کرد
ما گفتیم چرا اينطوری شد؟ 
جون اماده نبود
فهمیدیم ا
نانسی پلوسی درراهروهای کاخ سفیدعادت به غیبت کردن داشت اين اتفاقات دونالدراناراحت مینمود.همیشه زمانی که نانسی پلوسی سرش پایین بودبه دوستانش ميگفت خانم هاجنبه معاشرت کردن بامن راندارن.نانسی پلوسی برایش گویی اهمیت خاصی داشت حتی سفرکردن نانسی پلوسی هم برایش مهم بود.
نانسی وقتی خبردارشدکه دونالدمیگویدخانم هاجنبه معاشرت کردن بامن ندارن نزداورفت درحالیکه دونالدداشت کتاب جنایی اقتصادی ی میخواندواصلاحواسش به اونبودازاوسوال کردبعدازیک
یکی ميگفت:جواب 99% همه سوال ها یه چیز بیشترنیست؛"پول"!یکی دیگه ميگفت:آنچه پیش می‌آید مهم نیست اما واکنش‌ها نسبت بـه آن پُراهمـیت است.یه آدم حسابی ميگفت:«آدم سه جور است: مرد، نیمه‌مرد و هَپَلی هَپو و.» و توضیح داد:«هَپَلی هَپو کسی است که می‌گوید و کاری نمی‌کند. نیمه‌مرد کسی است که کاری می‌کند و می‌گوید. اما. مرد آن است که کاری می‌کند و نمی‌گوید.»یکی که شکست خورده بود ميگفت:غمناک ترین لحظه زندگی را از کسی تجربه میکنی که شیرین ترین
داشتم بلاگ مجید گروسی رو میخوندم یه پست داشت که ميگفت دوباره دارم زیاد پست میزارم یعنی که احتمالا از دوستام دور شدم اينو من به شدت تو خودم حس میکنم یعنی مثل اينکه مقداره ثابتی روابط اجتماعی توم وجود داره که باید خالی شه و اگه نتونم رو دوستام خالیش کنم میام روی بلاگ میریزمش که شامل چس ناله و اينا میشه 
خلاصه اين که پست نیزارم از نظر خودم خیلی خوبه و همش به خواطر دوست های جدیدیه که پیدا کردم
 بلاگ مجید هم اينه  magaroo.blog.ir بعد خیلی ادم خفنیه ولی خو
آقاجون قبل از مرگ تعریف میکرد وقتی زمستون میشد اين طرف زاينده رود کار نبود. باید میرفتن اون طرف رود. ميگفتن توی سگ سرما، میزدیم به آب. تا سینه هاش آب یخ میرسیده. میخندیدن و با رفیق هاش ميگفتن: گرمم شد و گرمم شد.
ميگفت: هوی توله سگ، نون حلال اينجوری گذاشتم جلوت، خون من توی رگهاته، توی توله سگ سر هر سفره ای ننشسته ای که بخواهي هر کاری کنی و بخوای پا پس بکشی.
ميگفت: پدرم کوه کن بود. کوهو میکند. توریست های فرانسوی رو بردم توی اصفهان و بناهای تاریخی ر
هرچقدر که اسفند ماه پرکاری بود اينروزا روزای کم کار و کسل کننده ای هستن، اينکه هيچ کدوم از هم اتاقیامم نیستن تاثیرش تو اين کسل کنندگی کم نیست. ولی روزای خوبیه برا سرک کشیدن تو کار بقیه، یه ساعتی رفتم پیش عارفه راستش با برنامه قبلی ساعت یازده رفتم که ساعت مشخص مشاوره اش هست، وقتی رسیدم پیشش برا موندن معذب شدم، عارفه خیلی شوخه، اينقدر مسخره بازی درآورد و شوخی کرد مجبورم کرد بمونم. شش تا عروس داشت، بزرگترشون هجده سالش بود و کوچکترشون دوازده، ک
امروز رفتم دارالرحمه، هنوز خانواده هایی میان قسمت شهدا. چند تا شهيد افغانی هستن مال گردان فاطمیون بچه هاشون اينقدر کوچیکن دل آدم کباب میشه.بدو بدو میکنن دنبال هم.امروز دختره ميگفت میخام بابامو بوسش کنم اينقدر سنگ قبر باباشو بوس کرد که حس کردم دارم خفه میشم.
بابام همیشه ميگفت برای اين مملکت خیلی ها خون دادن،خیلی ها جون دادن،خیلیا دارن خون میدن.باید همنجا بمونی و به همین مردم خدمت کنی.باید همینجا رو بسازی و آباد بکنی.
پ ن : تلوزیون روشن بود یه
بهترین حس زمانیه که تموم وجودت پر از عشقه. عشق به خدا به مادر به پدر و. زیباست اون احساسی که دلگرمی میاره که پاکه پاکه. وقتی از عشق خدا میگم تموم وجودم عشقه انگار که حالم خوبه خوبه. برای همین عشقی از جنس خودش آرزو کردم و تو رو فرستاد. تو که اومدی بهار زندگیم اومد، خنده ها و گریه هام معنا پیدا کردن.من دوست دارم به اندازه ای که میخوام یه بار دیگه بشینم تموم فیلمای عاشقانه ای رو که دیدم با تو ببینم چون الان دیگه میتونم احساساتشون رو بفهمم. یه دیالو
امروز مامانم رفت مهمونی ای كه دعوت شده بودیم و من باهاش نرفتم چون گفت دختر عمه ها گفتن نمیرن و به خاله زنگ زد كه به دختر خاله زنگ بزنه اگه اون میره من هم برم كه اون هم گفت نمیره پس من هم نرفتم مامانم ميگفت با همزاد در ارتباطی ازش بپرسی ؟! شاید اون بره گفتم نه باو و به اين فكر كردم كه چقدر نسبت به قبلا كمتر تو تلگرام باهمدیگه در ارتباط هستیم  حالا كه من از اولِ فروردین جوین شدمُ نمیخوام دیلیت كنم اون خیلی دیر به دیر انلاين میشه
دوستم یه دستی رو بز میگشید ميگفت اکبر چطوری بعد یه بوسش میکرد یا یه دفعه پستون یه بزو میگرفت ميگفت قاسم بیا بدوشمت و.گفتم قضیه چیه گفت اون بزه مثل اکبری دوستم پیشونیش بلند میبینمش یاد اکبر می افتم اون یکیم قاسم شاگردم خیلی دوسش داشت و.موندم حالا اسم منو رو کدوم یکی گذشته : ))))))).یه راه خوب واسه تصمیم گیری پیدا کردم هر وقت واسه انجام کاری مردد بودید فکر کنید شما اون کارو انجام دادید و ده سال گذشته تو اون حالت حسه خوبی دارید یا بدی اگه ح
1.شبها باپسرک ساعت کتابخوانی داریم از ساعت نه تا ده شب کتابهایمان را برمیداریم و توی اتاق پسرک توی رختخواب هایمان ولو میشویم وکتاب میخوانیم دیشب من کتاب عصیان فروغ را ازکتابخانه برای خودم اوردم پسرک هم یک کتاب برداشت و الکی مثلا میخواند وزیربعضی سطرها خط میکشید .2.جمعه توی باغ میخواستم بامیه بکارم ميگفت مامان زولبیا هم بکار.3.از باغچه پوست گردو پیدا کرده بود برد و یک گوشه چالش کرد وگفت مامان منم بلدم درخت بکاشم الان یک درخت گردو کاشتم وبعد ب
داشتم خاطرات بابامو مرور میکردم که یهو لبخند نشست رو لبم:) خاطرات شیرین هم تلخه وقتی نیستی.ميگفت بیشتر عشقم راه مدرسه بود تا خود مدرسه، راه مدرسه یعنی درخت میوه گنجشکا دویدن وشیطنت.وقت پرسش بود،معلم جدی ای داشتیم،منم سر کلاس چون آروم نبودم جواب سؤالای بقیه رو از من می پرسید، یهو صدا زد پورابراهيم؟ گفتم بله آقا، پرسید تو بگو گله داری با کیست؟منم سریع گفتم:شاه آقا.اونم که شنید شاه باعصبانیت اومد سمتم و گفت: که گله داری با شاه است آره،شاه!اله
از خونه زود تر راه افتادم و قبل دانشگاه یه سر رفتم انقلاب پی مقوا ، مهدیس هم میخواست چسب رنگی بخره
از رو به رو دانشگاه که داشتم رد میشدم یه پیر مرده رو دیدم داشت خطاطی میکرد
ایه الله نور السماوات رو دادم برام بنویسه میخواستم باهاش ماندالا بکشم
یک معطل شدم و طول کشید
بعد که تموم شد و راه افتادیم سمت دانشکده
یه اقاهه بهم گفت خب اين همه از اين چیزا نوشتید به کجا رسیدید
محل نذاشتیم و قدم هامونو یکم تندتر کردیم
همینطوری داشت پشت سرمون میومد و حرف م
تو جملات تهدیدش واس اينکه ما مسئول ورودیا باید گزارش مون رو تحویل بدیم,میگه:تهاترمیگم یعنی چی¿میگه نمیدونم, دکتر ميگفتمیگم اگه نمیدونی پس واس چی استفاده میکنی¿ + فقط لفاظی.با گنده حرف زدن گنده نمی شیم.+ فک میکنیم اگ دونه درشت حرف بزنیم همه میگن به به چقد طرف حالیشه+ والا همه بلدند یه فرهنگ لغت بردارند چهارتا کلمه گنده ازتوش دربیارن+ خاک بر سر اون مدرکی ک بگیرش.متاسفانه وقتی ماها تو خط ها هم دکتر دکتر میبندیم ب عبا
باور نکردنیست که ما اينهمه سال فامیل پولدار! از آن پولدار ها داشتیم و روحمان هم از اين موضوع خبر نداشت! حتما باید یکی میمرد و پدر برای تسلیت کیلومترها آنور تر میرفت! بچه های مرحوم از کشورهای دیگر خودشان را میرساندند تا ما بفهمیم که بعله!! از وقتی رویت شده اند ذکر خیرشان از دهان پدر نمی افتد!! مگر میشود آدم آنقدر پولدار شده باشد ولی هنوز هم خاکی باشد!! یکی از پسرهایش از ایتالیا با دو پرواز خودش را به جنازه ی مادربزرگش رسانده بود! آن یکی از دبی و دی
جلد اولقسمت هشت.از زبان جک-واقعا متاسفم نمیدونستم اينقدر گذشته تلخی داری._اره ، خیلی تلخ بود هرکسی که جای من بود الان دیگه شاید مرده بود._بعدش چی شد ؟ بعد از اون وقتی که تورو به بلک ویزارد داد پدرت کجا رفت ؟ الان کجاست؟_بعدش بلک ویزارد منو به عنوان غرامت از پدرم گرفت ، فکر نمیکردم پدرم منو به ازای یک صلح به کسی بده ، حالا که چاره ای نداشتم ، من آنقدر ضعیف بودم که حتی توان دفاع از خودمم نداشتم._درکت میکنم واقعا سخته که پدر پسرشو برای یه صلح احم
ميگفت:
رفتارت توی اين روزهایی که روزه هستی باید با روزهای عادی زندگی ات فرق داشته باشد.
تا وقتی آدمها می بیننت ته دلشان بگویند:
ببین چقدر روزه حال و دلش را خوب کرده.

ميگفت:
اين روزها خدا شیطان را توی کلی زنجیر اسیر کرده و درهای جهنمش را بسته
بعد منتظر نشسته تا بین تمام  مهربانی هایش، روبرویش چهار زانو بشینی و 
ساعت ها با هم حرف بزنید
کتاب المراقبات
و باز قصه ای دیگه از دلم 
که نه میتونم بهش بگم  باشه !
و نه بهش بگم بی خیال شو !
چند روز پیش کسی به من گفت مگه تو دلم داری ؟
از دلتنگیهاش ميگفت 
ميگفت شده تا حالا زار زار گریه کنی  و یا . . . . .
به گمانم او راست ميگفت چرا که
هيچ وقت نذاشته بودم چشم خیسمو ببینه چه برسه به اشک 
که قطره قطره دلمو سوراخ سوراخ کرده .
آدم باید دل بزرگی داشته باشه تا برای  خواسته های دل کسی که دوسش داره ارزش قائل بشه و .
با اينکه از هم دوریم و هيچ خبری از همدیگه نداریم ولی
با سلام
گفتم که دبیر فیزیک داشتیم و از روی جزوه قرمز رنگش درس میداد و ما فقط مینوشتیم. نحوه درس دادنش اينطوری بود که ميگفت تا من نگفتم کسی ننویسه بعد که تابلو رو با گچ پر میکرد ميگفت بنویسید بعدش سریع هم میخواست پاک کنه و کلا ما بیشتر فکر اين بودیم که بنویسیم تا عقب نمونیم و دیگه وقت سوال پرسیدن و یاد گرفتن نداشتیم. یه روز اومد تو کلاس و گفت دیشب خانمم گفته اين مسله رو خراب حل کردی و اومد باز حلش کرد. یکی از بچه ها گفت تو هيچی بلد نیستی و بعد دعوا
بابای بابام رو خیلی دوست داشتم. یه زمانی باهم تویه خونه زندگی میکردیم اونا طبقه بالا ما پایین. یه مغازه خیلی کوچیک داشت،هرروز عصر برگشتنی منو صدا میکرد یه ابمیوه ای ادامسی بهم میداد گاها که خسته بود و به زور تا خونه میومد بهم پول میداد :) فوق العاده دوسش داشتم، عاشق رییس جمهور اذربایجان بود همیشه ميگفت بیا بزن الهام اوف رو ببینم:))) مامان بزرگم فیلمای ترکیه ای میدید بعدا که بخاطر سرطان فوت کرد بابا بزرگم همیشه بعد اينکه اونی که خودش دوس داشت
یه بحث شدید کردیم؛ هنوز از پیچ پاگرد آخر رد نشده بود که تماس گرفتم گفتم شرمنده ام صدام بلند بود. عذرمیخوام از حرفهای گزنده م.
گفت یعنی پشیمونی؟گفتم دروغ نگفتم ولی "هر راست نشاید گفت" . کاش نميگفتم که دلخور نشی. خندید. برگشت بالا. زود از تو اتاقم یه عطر مردونه کادو کردم آوردم دودستی تقدیم کردم. یک سرباز پیروز بودم که سلاحش آشتی بود. 
من دختر مادر پدری هستم که بحثشون رو به کرات دیدم اما قهرشون رو هرگز ! میپرسیدم مامان چرا با بابا قهر نمیکنی؟ ميگفت
دوباره باز پیچیده بوی شهيدیالحمدلله.هنوز امید هست.انگاری بازه در شهادت.سلاماول ک عکستو دیدم گفتم برم ببینم اين کیه.چرا من نمیشناسمش؟رفتم دیدم نوشته حسین صحرایی.شهيد فرهنگی.زدم نحوه شهادتش.دیدم فقط زده سانحه ورزشی.رفتم دست نوشته هاشیا زهرا س .مادر تا دیر نشده دستمو بگیرمن دنیا را با همه زرق و برق اایش برای رضای خدا رها کردم وچندا فیلم بود. چندسالی پیش همین موقع ها.نگاه ک میکردم دست خودم نبوداشک میریختمب هر کسی رو زدم
كوچیك كه بودم مامانم بهم ميگفت تو یه دختر گندمی با چشمای درشتی كه توی نگاه ات برق خاصی هست و موهای چتری گونه داری حالا تبدیل شدم به یه دختر سفید كه موهاش موج داره و دیگه چشماش برق نمیزنه ، همشون میگن شخصیتت ولی من تنها یك هوس و تنهایی در همه كشف میكنم ، شما میدونین من ازدواج كردم یعنی عقدم با یك فرشته ازدواج كردم كه تمام اين ابرازها رو میدونه و سنگ صبورم انقدر ادمی كه باهاش ازدواج كردم واسم مقدسه كه نمیخوام راجع بهش هيچ كجا حرف بزنم نشستم
حال خوبی نداشتم
اينجا که کار میکنم رییسمون ورشکست شده حسابهاش رو بستن امروزم ميگفت حکم جلبش رو گرفتن میترسم فردا برم سر کار هيچکسی نباشه 
یکی از کارگرا ميگفت اينا پول بده نیستن حقوق اونو چند ماهه نداده به من گفت حقوقتو گرفتی از اينجا برو یه جای بهتر کار پیدا کن.
نمیدونم کجا برم فردا صبح میرم رومه میخرم ببینم چی میشه. میخواستم به اون مردهایی که همه دنبالم بودن میخواستن برام کار پیدا کنن پیام بدم ولی جلوی خودمو گرفتم چون میدونم کاری نمیکنن
به نام او.
یه روز یه دوستی بهم میگف که من نباید هيج وقت با آدم ها در ارتباط میبودم تو کل زندگیم.باید یه جایی میرفتم که اصلا نفهمم آدم ینی چی! اصلا ندونم همچین موجودی وجود داره. اون ميگفت لذتی نداره با آدما بودن.
راست ميگفت.
بودن با آدم ها عذاب آور ترین چیز دنیاست.
و انصافا سخته از کسی انتظار چیزی رو نداشت.قبول کنید سخته.
وقتی کسی رو دوست داری و برات مهمه و براش خیلی کار ها میکنی و وقت و انرژی و علاقتو باهاش تقسیم میکنی، متقابلا انتظار ایجاد میش
اومدیم آمادای خانوادگی اينبار. علی دو بار غذا درست کرد و تمام ظرف هاشم شست. امشب سر شام ک الویه درست کرده بود. یواش بهم گفت: ببین من اينجور مهربونی و روست داشتنمو نشون میدم
گفتم ممنون
واقعا ممنون ازش
عجب جاده ی سنگلاخیست.
امشب تی وی الکی روشن بود اصلا نفهمیدم چی داره نشون میده ولی ی چیزی شنیدم ی آقایی ميگفت
حس خوب آمدنی ست نه آوردنی.
من تقلا کردم برای آوردن بعضی حس ها
یجورایی من همیشه فکر میکردم اينکه ی حس خوبی باشه یا نه ب خود آدم بستگی داره. ی
دیدم برا دوستش کامنت هلو گذاشته (عکس دوستش از پشت سرش بود) ، چقدر زشته آدم در پابلیک هم همش دنبال و اين صحبتا باشه :))))) چقدر بی آبرو واقعادیشب خواب دیدم رفتم باشگاه و اوه پسر چه خواب عجیبی بود، کمد باشگاه کوچیک شده بود و وسایلم جا نمیشد، بعد من نپوشیده بودم و نمیشد برم ورزش، بعد سالادم خراب شده بود. همکلاسیم مثلا باشگاه بود که قرن هاست ندیدمشکلا هر شب دارم هوا میبینم، من که کلا خواب نمیدیدم، قشنگ خوابام هم چیزایی هس که بهش فکر میکنم،
دیشب برای اولین بار شب هم رفتم محل کارم چون رییس ميگفت امشب نیستن من به جاشون رفتم .یه حس عجیبی بود همیشه از شب میترسیدم ولی الان حس خوبی داشتم. کتاب ملت عشق هم با خودم بردم بخونم . اون قسمت رو داشتم میخوندم که کیمیا ميگفت شمس تبریزی فقط پیشم میاد با همدیگه حرف میزنیم ولی ازدواجمون هنوز کامل نشده .ميگفت نمیدونم ما چی هستیم شاید. جفت روحی هستیم شاید اون استادم هست. خلاصه که اينکه یاد ح افتادم اونم مثل جفت روحی من میمونه .پریشب هم بهش گفتم تو شمس
فردا روز جهانی هتروکرومیا س.
وقتی پنج سالم بود آرزو داشتم یه دختر داشته باشم که چشماش عین چشمای بابا باشه.بابا یه قصه برای چشماش داشت .ميگفت چشم عسلیش مال یه سرباز جوان اس راییل یه ميگفت وقتی بچه بوده چشمش سنگ میخوره و میبرنش اونجا برای درمان چون تو ایران نمیشد درمانش کرد بزرگتر که شدم دیدم فقط بابا نیس که چشماش انقدر جذاب و تا به تاس. کسای دیگه هم بودن توی فامیل.
من هنوزم آرزو دارم یه بچه با چشمای تابه تا داشته باشم 
روز اين آدمای خیلییییی
اومدن خونتون. از روز قبلش توی فکرم بود که چه کار‌هایی با هم می‌کنیم. ولی نکردیم. همه چیز خیلی پاک و زیبا بود. صبح یه صبحانه ساده، کلی حرف زدن و بازی با دارت. بعد از ظهرش پیتزا و بازم بازی با دارت. همه اين پنهان‌کاری ها زیبا‌یی‌های خودش رو داره.
بهت گفتم که دلم می‌خواست که چیکار کنم باهات. بهم گفتی قلبت نامنظم می‌زنه. دوستت دارم چیزی بود که گفتم و میمیرم برات جیزی که تو گفتی.
I have you now. But still.I will never really have you.
تو رفتی پیش یه مشاور و بهت گفته
راستش باید بگم ، هرچند که فقط یکبار رفتم مشهد و امام رضا رو دیدم که همونم یادم نمیاد و برمیگرده به هفت سالگیمالبته دوبار چون یک بار دیگه بنده هنوز بدنیا نیومده بودم و در شرف بدنیا اومدن بودم،اما درکل خیلی دوسش دارم میدونم خیلی بهم لطف کرده تا الان . چند سال پیش یه روز خیلی ازش خواستم که بطلبه. حتی گفتم اگر بطلبی و بیام قول میدم نماز بخونم ، روزه بگیرم و اينا. ولی نشد که بریمدر عوض هرکس که میرفت ميگفت مشهد بود؟ ميگفتم نه ! ميگفت اونجا دیدمت!هم
#پوستر
استخاره شهادت .
همرزم های شهيد لطفی ميگفتن :
مهدی آرزو داشت شهيد بشه و جانباز شدن رو نمیخواست چون ميگفت جانباز شدن  تحملش واقعا سخته .
ميگفت دوست دارم صورتم سالم برگرده تا خانوادم  با دیدنش آروم بشن .
به اين دو خواسته و استخاره شهادتش که نگاه می کنم .
به اين میرسم که وقتی عاشق خدا شدی .
و خدا عاشقت شد .
به خواسته هاتم توجه می کنه و نازتو می خره .
مهدی وقتی برگشت .
هم استخوان هاش خرد شده بود .
هم جانباز نشده بود .
هم صورت زیباش سالم بو
بسم الله الرحمن الرحیم
نمدونم چرا در موقعیت های حساس بیشتر پستم میاد یعنی دوست دارم پست بذارم :)
بین انبوهي از جمعیت برای گرفتن فشار خون هستم الان که سرم خلوت شده دارم پست میذارم و یاد یه خاطره افتادم 
یه استاد داشتیم معلومات واقعا بالایی داشت اما اصلا تدریس نمیکرد میومد مطالبو بین ما تقسیم میکرد هر بار یه نفر ارائه میداد
یه بار یکی از بچه ها مطالبشو آماده نکرده بود قرار گذاشتیم هي ازش سوال بپرسیم تا رفیقمون رو بد بخت نکنه و وقت کلاس بره
موفق
اوایل آشناییم با بابک، بعضی شبا از خواب بیدار میشدم و بدون اينکه خودم متوجه بشم عصبی میشدم و داد میزدم یا گریه میکردم.
یواشکی بلند میشد از دسترس من خارج میشد و بغلم میکرد و ميگفت بیا بغل من.
ميگفت دلیل اين همه عصبی بودن اينه که زندگی پرتنشی همیشه داشتم.
تا که به مرور حالم خوب شد.
الان احساس نرمال بودن دارم.
حدود نه ماهي میشه که حس میکنم نرمال هستم و سالم. خیلی سالم تر از آدمای زیادی که در زندگیم دیدم.
پسر خیلی خوبیه. 
منی که از پسرا هيچوقت خیر ندی
#یادش_بخیر
رفته بود هند برای مسابقات تیراندازی، یادمه ميگفت تویه شهری خیلی فقیر داشتن، پول جمع میکردن برای فقرا، با اين که هم دین و مذهبم نبودن به خاطر انسان بودنشون که از گشنگی نمیرن یه مبلغی رو کمک کردم. ولی تو یه شهر دیگه که شیعه نشین بودن فکر کنم حیدر اباد، ميگفت برای اموزششون هم کمک کردم.
چون هند غذاهاش خیلی تند بود ميگفت فقط سیب زمینی میخوردم یا ماست و نون و روزای اخر سیبل و تار میدیدم!
لباس تیراندازیشو خیلی دوست داشت، خیلی بهش میومد، چق
دوره کارشناسی یه استاد داشتیم کلاً هر کی میرفت اتاقش ميگفت چی میخوری قهوه . چای و. همه چیز داشت. ميگفت هر چی میخواید بردارید. تعارف نداشت . یه شکلاتای سوئیسی هم داشت خواهر زادش براش میفرستاد شکلات تلخ98% .میخوردی دپینگ میکردی انگار . انقدر هشیاریت برمیگشت!!. خالص خالص بود :)))
الانم یه استاد داریم میری اتاقش؛ خودشون هر چی دارند تو کشو و روی میز تناول میکنند دریغ از یه تعارف :)))
خیلی خوبیه :)) البته دروغ نباشه رفت یه پارچ آب آورد گفت خواستی بخور
*آرمان ميگفت(پیدا کردن نیمه گمشده مثل بازی با خمیر می مونه.وقتی میگردی دنبال نیمه گمشدت منتظری کسی پیداشه که همون طوری که تو هستی زندگی کنه.آهنگ گوش بده.فکر کنه.حرف بزنه.درست مثل یه نیم کره ی فی که واسه ی کامل شدن دنبال یه نیم کره ی فی دیگه میگرده.بعد یه آدم خمیری پیدا میشه که می تونه تغییر شکل بده.مثل توزندگی کنه.آهنگ گوش بده.فکرکنه.با خودت میگی اين همونه که دنبالش بودم.اما خب اون خمیریه.موندنی نیست.تو سختی ها کم میاره.با اولین ضربه شکلش ع
برای تعویض تارم ( همراز) نیاز به پول دارم. استاد عیسی ميگفت شاگرد خصوصی بگیر. گفتم عادت ندارم از دانش آموز جماعت هزینه بگیرم. گفت مبلغ پایین بگو و شاگردان خودت را قبول کن. هفته ی گذشته هر دانش آموزی که تقاضای کلاس خصوصی میکرد قبول کردم با اين شرط که دانش آموز به خانه امان بیاید. مادر یکی از بچه ها علاوه بر اينکه سر قیمت منصفانه ی من با من بحث میکرد ميگفت چون راهتون دوره دختر منو بعد از تعطیلی مدرسه با خودتون ببرین خونه اتون و باهاش کار کنین و بعد
جلسه ای که اونروز براتون گفتم تهران بودم. کسی که با ما مصاحبه میکرد، خودش یک مشهدی بود که موبایل 912 گرفته بود. همه اش هي ميگفت ما با شهرستان هم کار کرده ایمو حتی اسم سیستان رو هم آورد. اصلا طوری بود حرفاش که من هي یاد مظفری میفتادم که  سرمون رو کلاه گذاشته بود! کلا یادمه که قبلا هم یک جلسه کاری من برای گرفتن یک فرصت شغلی تهران داشتم. اون زمان کسی که باهامون صحبت میکرد گفته بود که مثلا وکیلمون 4 شنبه میاد و قرارداد نمیتونیم الآن باهات ببندیم. بع
چند روزی هست که شدیدا درگیر حسابهای یکی از شرکتهایی هستم که باید دفاترش رو تحویل میدادم امشب ساعت ده و نیم از دفتر بیرون اومدم و بچه ها از خونه زنگ زدن و سفارش خرید دادن بیشتر مغازه ها تعطیل بودن یک مغازه لوازم پلاستیکی باز بود رفتم داخل و چند وسیله ای که نیاز داشتم خریدم مغازه دار پسرجوان و خوشرویی بود که از هردری سخن گفت از ت و فرهنگ تا فقر حاکم بر جامعه و تبلیغ عطرهایی که ميگفت اصل فرانسوی است و به خاطر کمک به شخصی که بدهکار بوده و اين ع
هوسلامیه متنی میخوندم نوشته بود بسیجی ای بودن از سرباز خمینی بودن سخت تر است و صد البته شیرینی بیشتری هم دارد. ما نه امام را دیدیم نه شهدا را با اين حال هم پای امام مانده ایم هم میخواهيم شهيد شویم به اين فکر میکنم اين شانه ها تا به کی تحمل اين بار مسئولیت را خواهند داشت ؟ و اين قلب تا به کی خون دل خواهد خورد ؟ میدانی ؟ غربت بسیجی های ای را تنها آغوش مهدی (عج) تسکین خواهد بود. اونقدری خون ریخته شده ک نخواد دلم بلرزه ک نکنه ا
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

0game علوم قرانی روز نوشته های یک دانشجو طراحي و اجراي انواع اردواز . شماره مشاوره و سفارش09057144080 آپشن خودرو | استریو آرام Barbara دنیای سخن ابر بهمنی پیکاسو آرت ماشین آلات