ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

باجداییات‌کرده‌بودم‌عادت

توی خواب و بیدار گفت فلان مسئله نشدنیه.
گفتم چرا؟
گفت اگه قرار بود بشه تا حالا شده بود باقیش وقت تلف کردنه.
من درونا خیلی وقت بود که اینو فهمیده بودم اما در عمل و شنیدنش از دیگری برام مثل اماده شدن برای قطع عضو بود. من عادت کرده بودم به این خیال باطل.
گفت سعی کن زیاد بهشون فکر نکنی چون این تازه اولشه!و در ادامه ش پرسید: شوکه شدی؟گفتم نه؛ غمگین شدم و این حجم از فقر در آگاهی رو درک نمیکنمگفت همینه که هست؛ یه قدم میری جلو، دو قدم ام باید بیای عقب!!بعد از خاطراتش تعریف کرد. گفت سال اول کارم که همسن تو بودم، یه مورد اینجوری داشتم که آخرشم نتونستم ثابت کنم حق با منه!و تاکید کرد: سعی کن توو خودت نریزیگفتم امشب که میرسم خونه، گریه میکنمگفت سعی کن عادت کنیگفتم بالاخره عادت میکنم.خندید و گفت
زمان آدم را به خیلی چیز ها عادت میدهد. اولش باورش سخت است ولی هرچه که زمان رو به جلو می رود میبینی که عادت کرده ای. عادت برای چیزی که آن اول برایت غیر ممکن و سخت بوده. باید به قدرت زمان ایمان آورد و بدانیم که زمان همه چی را درست می کند حتی چیزهایی قرار با رفتنشان جانمان را از ما بگیرند.
در ترک عادت باید همان قدمهایی که برای برقراری عادت لازم است را برداشت 1- قدم اول در ترک عادت،تشخیص غلط بودن عادت است 2-قدم دوم ایجاد دستوراتی در خلاف جهت اعمالیست که تاکنون در این عادت بد داشتیم . 3- ّ قدم سوم نقشه لازم برای انجام این دستورات است.با تلقین به مصمم بودن به طرز تفکر جدید .
نوشته بود;حس زنی رو دارم که شوهرش کتکش می زده و حالا اونو ترک کرده و از نوازشِ مردهایِ مهربون می ترسه! چون به زندگی ای که اشتباه بود و مال اون نبود, عادت کرده .پ ن1; کتک زدن زن ها, بدبینی به مردها, تحمل نداشتنِ حالِ خوب, زندگیِ اشتباه, انتخابِ اشتباه, موندنِ غلط, رفتنِ درست,  عادت به زندگیِ سگی, عادت به نداشتنِ حال خوب وپ ن 2;چقدر راجع به این 2خط میشه حرف زد و حرف دارم! ولی نمیتونم جمع و جور کنم مطلب رو. یعنی راستش رو بخواهید, حوصله اش رو ندارم.
دوشنبه بود، کز کرده بودم گوشه ی حیاط. هوای اردی بهشت دو جان گرفتار بود، نم نم باران می زد. صدایِ هواپیما هنوز توی گوش هایم هست. بغض هایم را قورت داده بودم، صدایم را بالا تر برده بودم ، چشم هایم را بسته بودم، ناگفته های گلویم را گفته بودم. صدایم لرزیده بود، ناخن هایم را فشرده بودم کف دست هایم،  تو فقط گفته بودی مختار م. چشم هایم را باز کرده بودم، به خودم آمده بودم، تو نبودی.من هم. 
پسرک، فال فروخته بود. ساندویچ ش را گاز زده بود. به من لبخند زده بود
یه روزی عشقِ من بودی ، یه روزی زندگیت بودم
آخرین آرزوم این بود ، تو فقط بهم بگی خوبم
تو فقط بهم بگی خوبم ، الآن توو این اتاق تنها
دلِ من تنگ تر از قبله ، یادِ قولایی که دادی
بدتر و بدترم کرده ، دلِ من تنگ تر از قبله
دوریت عادت میشه ، برو واقعا دیگه
برو تا فراموش کنیم ، همو با همدیگه
دوریت عادت میشه  ، برو واقعا دیگه
دوریت عادت میشه ، برو واقعا دیگه
برو تا فراموش کنیم ، همو با همدیگه
دوریت عادت میشه  ، برو واقعا دیگه98music04
یک سری از رفتارها وقتی مدام و هرروز تکرار بشن تبدیل می شن به عادت ، قطعا این عادت خیلی از مواقع به نفع ماست و خیلی از مواقع هم به ضرر ما ! ما هم اگر نگاهی به خودمون بندازیم به عادت های بدی می رسیم که شاید سال هاست دوست داریم تبدیلش کنیم به یه عادت خوب اما ناموفق بودیم .
تعهّد خیلی کمک کنندس بطوریکه اگر واقعا با خودمون عهد ببندیم که تغییر کنیم و پای هر سختی که در پی داره بمونیم ، کار شدنی هست
ادامه مطلب
چند روزی می شه که فکرم مشغوله! یعنی دقیقا از روزی که راجع به عادت ها نوشتم. علت اشتغال فکرم هم این بود که دلم می خواست این بار  سعی کنم یکی از عادت های بدِ اخلاقیم رو ترک بکنم. بعد همون موقع یادم افتاد که یه جایی خوندم برای تبدیل یک چیزی به عادت و یا ترک یه عادت، پرداختن بهش کمتر از چهل روز چندان تاثیری نداره و بهترین موقع برای این که چهل روز یه کاری رو انجام بدی یا ترکش بکنی از دهم ذیقعده است. بعد که نگاه کردم دیدم نه از اول ذیقعده بوده و این زمان
داداشم امروز ۲۴ ساله شد باورم نمیشه انقدر بزرگ شده باشه.ان شالله موفقیتشو ببینم شادیشو ‌‌‌. ان شالله برسه به هرچی که دلش میخواد.خوبم خدارو شکرامروز کمی متفاوت تر از روزهای قبل بودم دارم سعی میکنم چند عادت بد رو اصلاح کنم. سخته مخصوصا وقتی دیگران طبق عادت گذشته باهات برخورد میکنند. باید صبور بود 
پررنگ‌ترینش جایی بود که نشسته بودم روی تاب و داشتم صدام رو ضبط می‌کردم؛ قبل‌ترش بارها کینگ‌رام لست والتز رو خونده بود و قبل‌ترش هیجده دقیقه صحبت کرده بودم و متوجه نشده بودم. قبل‌ترش و تقریبا کل روز یک ویس شونزده دقیقه‌ای پلی کرده بودم اما مدام زده بودم دقیقه‌ی سیزده و ثانیه‌ی دوازدهمش؛ که حتی ترتیب اون مستطیل‌های کوچیک و بزرگ ویس رو هم حفظ شده بودم.
ریشه بی‌حجابی در درصد بالایی از کسانی که حجاب اسلامی را رعایت نمی‌کنند عادت است، عادت به بی‌حجابی، چراکه اقتضای بی‌توجهی خانواده و فرهنگ غالب در محل زندگی و رشد و نمو آن‌ها بی‌حجابی بوده است. حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام پیروی از عادت‌ها را دشمنی معرفی می‌کنند که مانع رسیدن به کمالات و درجات عالیه […]
نوشته عادت به بی‌حجابی اولین بار در گناه شناسی. پدیدار شد.
یکی از راه ها و متد های مهم تغییر کردن نوشتن و تکرار مستمر اون رفتاری هست که می خواهیم انجام بدهیم.   و تهیه جدول برنامه روزانه ای از کار مثبت که هر روز به خودمان یادآوری می کنیم انجام بدهیم. 
و یا نوشتن عادت مضر و تمام مضرات این عادت از بزرگ تا کوچک و مرور همه روزه مضرات این عادت و تمرار این کار تا چند ماه بعد ترک این عادت بد هست.
۱- بلاخره رفتم چشم پزشک، نزدیک‌بین، یه چشم ۱.۷۵ اون یکی ۱.۵ 

۲- وقتی تو دستگاه نگاه می کردم و عدسی جلوی چشمم تغییر می‌کرد. پی بردم دنیا با چیزی که من می‌دیدم تا امروز چقدر متفاوته!
۳- می‌دونستم چشمم ضعیف شده ولی بیشتر از یه سال بود که حال نداشتم یه سر برم دکتر! ولی چرا؟
۴- فکر کنم می‌دونم چرا. عادت. من به اون شکلی دیدن عادت کرده بودم. می دونستم تار می‌بینم ولی چون ذره ذره چشمم ضعیف شده بود پی نبرده بودم که چقدر چیزی که می‌بینم و با چیزی که باید ب
به استناد سایت مشاوره حقوق خانواده دینا ، قانون مدنی حکم طلاق در عادت ماهانه زن را مشخص نموده است . بر اساس ماده 1140 قانون مدنی ، " طلاق زن در مدت عادت نگی یا در حال نفاس صحیح نیست . بنابراین ، طلاق در صورتی به طور صحیح واقع می شود که در مدت عادت ماهیانه زن نبوده باشد . البته در صورتی که زن باردار باشد و همچنین طلاق قبل از نزدیکی و طلاق از شوهر غایب پاکی زن شرط نیست . برای دریافت اطلاعات بیشتر در مورد طلاق در حیض و نفاس بر روی لینک زیر کلیک کنید :ww
خب امروز یه ماه گذشت.به عادت اول دیگه عادت کردم :) قرار بود آخر تیر موعد اتمام تمرین اولین عادت باشه, ولی بعدش اون قسمت از کتاب رو خوندم و نوشته بود اگر قبلا اون کار رو میکردید ولی منظم و همیشگی نبوده یک ماه کافیه.خب من عادت بعدیم رو از قبل یه هفته پیش شروع کردم, فقط چند باری یادم رفت.البته حتما باید صبح انجام بشه وگرنه عادت نمیشه. خب عادت دومم تا 21 مرداد مشخصه.ولی واقعا یکی کمه!این نویسنده ی کتابه کلا معتقد به یکیه. یکی یکی تهش میشه هزارتا.&nb
چه کسی به تو می گوید بمان؟
چه کسی به تو می گوید برو؟
تو؟خدا؟عقل؟دل؟وجدان؟عشق؟شیطان؟
کم کم همگی عادت می کنیم به روال دنیا، به این که خوشی ها را چه با دست خودمان چه با دست دیگری از دماغمان بیرون می کشد و به جایش صد شعله غم می افروزد در دلمان.
همگی عادت می کنیم.حرف من حرف تازه ای نیست.همه می گویند.یادم نمی رود که خودم باورم شده بود که رفته ای و دیگر باز نمی گردی! عادت کرده بودم که ندارمت، تویی را که گمان می بردم تمام وجودم می خواهدت!
یک سال از باور م



افزایش خونریزی عادت ماهیانه







افزایش خونریزی عادت ماهیانه
افزایش خونریزی عادت ماهیانه که به
منوراژی نیز معروف است ، در واقع دوره هایی از عادت ماهیانه است که به علت
زیاد بودن حجم خونریزی یا طولانی بودن مدت آن ، شخص مقدار زیادی خون از دست
می دهد.خونریزی در اکثر ن حدود ۵ روز طول می کشد . چنانچه عادت ماهیانه
بیشتر از این حد باشد و چنانچه استفاده از نوار بهداشتی به تعداد معمول
کافی نباشد ، در صورتی که ه خون دفع شود باید چند مورد
فرشخا رو پهن کردیم امشب. سه تا قالیچه هام نجس شده، باید آخر هفته بشوریم، دو تا شش متری ها رو پهن کردیم، بهد از دو ماه خونه سر و شکل گرفت. نمیدونم اینایی که خونه شون رو دو تا قالیچه میندازن بقیه اش سرامیکه، راحتن؟ البته بستگی به عادت داره، اینجانب خیلی ناراحت بودم از نبود فرشها. هرچند سه تا قالیچه بود. ولی جواب نمیداد. من هم به فرش عادت دارم ظاهرا. میخوام یه فرشینه قلاب بافی برا دم در و دم تخت ببافم چه نخ و طرحی پیشنهاد میدید. این نخهای جدید
ستاره بازی را بلد بودم ، اما از شب میترسیدم ،
الاکلنگ را بلد بودم  ، اما از ارتفاع هم ، خب میترسیدم .
من حبس نفس را ، یک عمر بلد بودم اما ، از دریا میترسیدم .
لمس دستانت ، بوسه بر لب هایت و حتی عشق را ، بلد بودم ، 
باور بکن ، من تو را کاملا از بر بودم ، اما ، از تنهایی میترسیدم ،
رفتنت را من از هر نظر لایق بودم ولی ؛
بی معرفت نباش و نگو ؛ من تو را عاشق نبودم ،
من فقط یک آدم ترسو بودم .
 
 
دیروز که تو وبلاگ پست نزاشته بودم  کلی پنچر بودم. راستش نه مشغله ی کاری داشتم نه هیچی! همینطوری پست نزاشتم گفتم ببینم چی میشه! ولی واقعا روی من اثر داشت و تا شب دپرس بودم و همش فک میکردم چیزی گم کردم. از بس به نوشتن و گشتن تو وبلاگم عادت کرده بودم یه روز نوشتن ناراحتم کرده بود. با اینکه وبلاگم خالی از هر ادمی هست:) اما اونقدر دوسش دارم که با یه دنیا عوضش نمیکنم. چون عین یه دوست نزدیک شده برام!داشتم به این فکر میکردم دلبستگی و وابستگی چقد زود ات
حرکت با تمامی امتیازش، رهزنی خطیر برای متحرک است. تحرک، دائمی است. و همین استمرارش متحرک را عادت می دهد. به همه چیز. حتی به خودش. و به حرکتش. انسان، زمانی که با خود، مسیر حرکت را مرور می کند و به گذشته باز می گردد و یا به آینده می رود، یعنی " تخیل " می کند، لحظه ای عادت شکنی می کند و با ولع تلنگری را می بلعد.انسان همیشه عادتش را نمی شکند. گاهی در لابه لای عادت دست و پا می زند و می میرد؛ و از " حرکت" باز می ایستد.انسان از بدو خلقت تکوینا با " شدن " همراه اس
آمده بودم از س بنویسم. از تغییر نکردن. می‌خواستم بنویسم که اگر هیچ‌کدام از عادت‌های امروزمان را دیگر نتوانیم تغییر بدهیم و مجبور باشیم تا آخر عمر با همین عادت‌ها و رفتارها و افکار زندگی کنیم، آیا در ده سال آینده خوشحال خواهیم بود؟ می‌خواستم پاسخ خودم را به این سوال بنویسم، اما وقت نکردم. اگر دقیق‌تر بگویم رغبت نداشتم بنویسم چون دلم گرفته است. می‌خواهم از ته دل فریاد درد بکشم از رفتن دانشجوهایی که در اطرافم هستند به کشورهایی دور. رفتن
سلام
دیروز یکی از فالورهای اینستام چند تا استوری گذاشته بود از بولت ژورنالی که درست کرده. (من فعلا تو تیر بیخیالش شدم.) از صفحه‌ی جدول دنبال کردن عادت‌هاش هم عکس گرفته بود و یکی از مواردش «سعه‌ی صدر» بود. رفتم باهاش صحبت کردم که خود من مثلا کتاب و زبان خوندن رو مثل شما داشتم چون می‌شد یه معیار دقیق گذاشت برای انجام شدنش. ولی شما یه همچین عادت رفتاری رو چطور می‌خوای بگی توی یه روز انجام دادی که علامتش بزنی؟ [اینو چی میگی؟ :دی]
جوابی که بهم داد
اتاق ِ دکتر عوض شده بود. وارد که شدم دیدم دکور ِ این اتاق آبیه. قبلی سبز بود. یک آن حس کردم رنگ ِ آبی رو  بیشتر از سبز دوست دارم. شایدم این خوشایندی از درون من می‌جوشید که این بار با حال نسبتا پایدارتری اومده بودم.با حال معذبم ـ که میدونستم دکتر تمام منو داره تفسیر میکنه ـ روی صندلی روبروش نشستم. نمیدونستم دست‌هام رو چیکار کنم و میدونستم که اینو فهمیده.شروع کردم تعریف یک ماه گذشته. خدای من! خودم هم باورم نمیشد فقط توی یک ماه دو تا اتفاق سخت رو پش
من انقدر به دنیایِ خودم عادت کرده بودم که وقتی تو یه جمعی بودم همه سلول های تاریکم مثل بمب منفجر میشدن و انقدر سروصداهای مغزم زیاد میشد که فقط میخواستم فرار کنم بدوم بی مقصد فقط بدوم
گاهی وقتا انقد از دنیام و تاریکی هاش خسته میشدم که فقط میخواستم دو دستی آدمایِ دنیامو نگه دارمحس جنون بهم دست میدادمیخواستم کله مو بکنم بندازم دور
کلمه ها
خودم
دوست دارم خودمو رها کنم
رویاهامو
و متلاشی بشم
من زندگی رو نمی فهمم .
ا ی ن ح س ن ف  ر ت م
چشامو
منی که بار سفر بسته بودم از آغازنگاه خویش به در بسته بودم از آغازبرای سرخی صورت به روی هر انگشتحنای خون جگر بسته بودم از آغازمنم شبیه ولیعهد شاه مغلوبی که دل به مال پدر بسته بودم از آغازهنوز در عجبم که امیدوار چرابه هندوانه ی دربسته بودم از آغازبه دوستان خود آنقدر مطمئن بودمکه روی سینه سپر بسته بودم از آغازبه خاطر نپریدن ملامتم نکنیدکه من کبوتر پربسته بودم از آغازعجیب نیست که با مرگ زندگی کردمبه قتل عمر کمر بسته بودم از آغازاگر چه آخر این ق
در روزهای گرم تابستان شاید یکی از لذت بخش ترین کارها خوردن چند تکه یخ باشد. احتمالا تصور می کنید این کار چیزی جز یک لذت ساده نیست اما این عادت ضررهای زیادی برای سلامتی دارد و حتی می تواند نشان دهنده ی یک مشکل جسمانی یا روحی پنهان باشد. در ادامه می خواهیم ببینیم جویدن یخ چه مضراتی دارد و علت اصلی این عادت چیست.هدیه رود نیل
نزدیک ۹ شب است. امروز هوا، همانند اکثر روزهای قبل، خیلی دلنشین بود. اواخر زمستان و اوایل بهار تهران، به مراتب از هوای دلنشینِ رشت، دلنشین‌تر است. امروز، استثنائاً، راضی بودم. و این برای من، بسیار ترسناک است. سال‌ها می‌گذرد از روزهایی که از خودم راضی بوده‌ام. نوشتن را تا حدودی از یاد برده‌ام. این را وقتی فهمیدم، که این آهنگ چارتار را شنیدم، و بعدش، از نوشتن لبریز بودم، از خاطره‌ی او، خاطره‌ی پاک او، لبریز بودم، اما انگار که سد بزرگی مانع ب
افتاب بوی روزمرگی میداد.انقدر که ترسیدم بیشتر بترسم.شاید باورم شده وقتی عادت کنیم نمیترسیم.یا عادت کرده ام باور کنم.مثل حوضی که اب تویش مانده باشد و بوی افتاب گرفته باشد.ماهی ها گرمشان شده و حق دارند فقط بیرون از اب بمیرند.کاش بدانم بوی روزمرگی برای ماهی چیست.بوی خاکستری بودن.
امروز زنگ زدم به مدیر ساختمان‌مون تا برای اجاره‌ نامه‌ی جدید ازش تخفیف بگیرم اما نهایتا موفق نشدم. نیم ساعتی با طرف کلنجار رفتم و هر چه در چنته داشتم رو کردم اما نتوانستم که قانعش کنم تا کمی بیشتر به ما تخفیف بدهد. پر از حس بد بودم. تلاش مذبوحانه‌ای که کرده بودم و بعد هم وسط صحبت‌هام این و آن را مثال زده بودم که پس چرا به فلانی تخفیف دادید و این کار بشتر حالم را بد کرده بود. انگار تمام مدت داشتم ادای کسانی را در میاوردم که دور و برم زندگی میکن
عادت کرده‌ام ، دیگر عادت کرد‌ه‌ام شب‌هایی که غمگینم، نگرانم، ناراحت یا عصبانی‌ام خوابش را ببینم‌.
 شبِ بدی را سپری کرده بودم و با چشمان اشک‌آلود سر روی بالش گذاشتم، طبق معلوم میانش رسید و امضایش را زیر خوابم زد؛ صبح در نگاهِ آینه به خودم خیره شدم و حاصل خوابِ نصف و نیمه‌ی دیشب را در پلک‌های ورم کرده و سردرد منزجر کننده‌ام دیدم، آرام شروع به زمزمه کردم و از آینه دور شدم، ظرف‌ها را شستم، پیازهای خرد شده را روی اجاق گذاشتم، برای بار صدم ز
قاطی این آهنگ بی‌کلام‌ها معلوم نیست کجا می‌ری.
یکم شبیه همون سیاهی شبه. که خیره می‌شی به تاریکی و گم می‌شی یهو اون‌جا.
۰۲:۵۷. خیلی وقت بود دستم رو موقع نوشتن این قد خودکاری نکرده بودم. چی کار می‌کردم قدیما پر خودکار بود همه‌ش دستم؟ تا آرنج. البته تا آرنج‌ش مال پارسال بود بیش‌تر. که خودکاره رو می‌ذاشتم رو میز و هی سرش می‌خورد به دستم. عه راستی خودکارم تموم شده و این خودکاری که با خودم بردم سر امتحان خوب نبود اصلا. نقش خودکار . نه واقعا بیه
قبل از هرچیز باید بگم دلیل اینکه یه مدتی هس وبلاگ بروز نمیشه تقصیر خانم بنده هست! چراشو هم نپرسید که نمیدونم! دیییییییی D:بگذریم.هفته قبل خدا قسمت کرد [ و خدا قسمتتون کنه] با خانواده همسر عازم مشهد شدیم؛ این سری برخلاف دفعات قبل، پیامکِ "نایب ایاره ایم" رو به رفیقام ندادم؛ چون هفته قبلش هم مشهد بودم و اینکارو کرده بودم! و توی عید هم بازم اومده بودم و اینکارو کرده بودم! و توی بهمن هم اومده بودم و اینکارو کرده بودم! و توی
ادامه مطلب
دیوان شمس را گذاشته بود توی دست هایم، زل زده بود به چشم هایم، با لبخند برایم از مولوی خوانده بود.سرم را انداخته بودم پایین، خواندش که تمام شده بود، لبخند هول هولکی تحویلش داده بودم، چند تا ده تومنی گذاشته بودم روی میز؛ دیوان را بغل زده بودم و پا تند کرده بودم.
تا خانه یک ریز غر زده بودم به جانم که مثلا چه می شد ؟ سرم را بلند میکردم؛ زل میزدم توی چشم هایش.لبخند میزدم.قشنگ به خواندنش گوش میدادم.من هم برایش میخواندم.حرف میزدم.تعریف و تمجید میکردم.
عاغاااااااااا من اصلا حواسم نبود تابستون هی داره نزدیک و نزدیک تررررر میشه >_< 
نمیخوااااااااااااااااااام امیر میره سربازی اوایل تیر 
وای 2 سال بی خبری ؟؟؟؟؟ وات دا  فااااک
میدونم عادت میکنم . ولی نمیخوام عادت کنم >___< 
اولین مکالمه‌ی ما سوالش بود که پرسید کجا هستیم. توی رستوران دنبال میز می‌گشت تا بنشیند. لبخندی به او زدم و آمد کنارم نشست. مثل من اهل رشت بود. نامزد داشت. یک ساعت بعد برایم تعریف کرد که صیغه کرده‌اند و نام شوهرش محمد است. خودش متولد 72 و محمد متولد 74 بود. داستان‌های زیادی از محمد تعریف کرد. حتی اسم خودش را هم نگفت. وقتی از محمد صحبت می‌کرد چشم‌هایش برق می‌زد، حتی وقتی که تعریف می‌کرد بابت مزاحمت‌هایی که برایش ایجاد کرده‌اند شوهرش دیگر اجاز
تولد ۱۸ سالگیمو فراموش نمی کنم. نه بخاطر اینکه خانوادم سورپرایزم کردن و کلی کادو و کیک و فلان داشتم. چون اون روز توی کتابخونه ی سرد محل کار مامانم نشسته بودم، ۱۲ ساعت برنامه داشتم و چندین ساعتشو به کتاب تاریخ شناسی نگاه می کردم و بیشتر متنفر می شدم و نمی تونستم کلمه ای رو توی مغزم فرو کنم. چون دانشجویی کنارم نشسته بود که با تمام قوا داشت حال منو با صداهایی که از خودش در میاورد بهم می زد. چون من از محیط سرد و سفید ساختمون محل کار مامانم بیزارم و ت
سمند نقره‌ای رنگ با سرعت زیاد از کنار آینه‌ی بغل عبور می‌کند._آخ آخ ببین عین گلوله میره !
_ ماشین شوتیه؛ این به هر کس بزنه کسی زنده ازش در نمیاد.
صدای آرامش از صندلی پشتی بلند می‌شود، هندزفری را از گوشش بیرون می‌کشد و می‌گوید : "از کجا فهمیدین ماشین شوتیه؟"
_مشخصه دیگه، پشتش رو ببین، پشت ماشین رو میارن بالاتر که وقتی بار میزنن و سنگین میشه خیلی نیاد پایین، ببین الان بار نداره پشت ماشین بالاست!
_ میگم! مگه امام جمعه نگفت اگه با سرعت مجاز برن پلی
در جلسه ای، داشتیم در مورد نوشتن و بویژه یادداشت روزانه صحبت می کردیم. جالب بود  که چند نفری مثل من فکر می کردن. اینکه دوست نداشتن نوشته هاشون خونده بشه. اینکه نمی دونستن با اونهمه حجم کاغذ و دفتر چه کنند. بعد گفته شد که برگشتن به یادداشت های قدیمی، می تونه جذاب و حتی آموزنده باشه. جوری مثل رو به رو شدن دوباره با خودمون. من یاد وبلاگ های قدیمی ام افتادم و خواستم بخونم و ببینم چه جوریم. ولی فعلا فقط همین صفحه در دسترس بود .چطور بودم؟ افتضاح ب
سرگذشت یک ندیمه رو خیلی دوست داشتم، هم کتابش و هم سریالش. البته فرق داشتن با هم ولی هر دو به طریقی زیبا بودن.
یه جاش عمه لیدیا میگه: این برای شما سخته، نسلهای بعدی عادت میکنن.
اونا هرگز طعم آزادی رو نمیچشن که بفهمن نداشتنش یعنی چی. یه جاهایی میترسم از خودم. یه جاهایی فک میکنم آرامشم فقط به خاطر اینه که ارزش نداشته هام رو نمیفهمم، فقط چون هرگز نداشتمشون.
بهش عادت کردم.
به دوم بودن! به تحت حمایت بودن! به ضعیف بودن! به توهین شنیدن، دستمالی شدن بد
نام کتاب : ساعت ۱:۲۵ دقیقه شب به وقت شام
نویسنده : اسماعیل امامی و مریم احدپور
انتشارات : سوره مهر
توضیحات :
این کتاب خاطرات اسیر آزادشده  ایرانی  است عادل خانی که در سال ۱۳۴۴ در مشکین شهر استان اردبیل به دنیا آمده است ایشان در مناطق جنوب و غرب رو در روی عراقی‌ها ایستاد و در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۶۵ در منطقه حاجی عمران اصیل شد و بعد از( ۴ سال و ۳ ماه و ۵ روز ) به رهن خود بازگشت این کتاب ۱۶۷ صفحه و مناسب گروه سنی ( د و ه ) یا همان کلاس هفتم تا دوازدهم می باشد
حدود چند ماهی میشه که خودم وبلاگ قبلی م در همین بیان و بلاگ اسکای رو که از سال 89 داشته ام رو خراب کرده ام فقط بخاطر اینکه آدرس شو به کسی داده ام که نباید میداده ام همین و بس دلم واسه وبلاگ قدیمیم تنگ شده.اینجا از عادت های بد و خوب یه چلاق ( معلول جسمی و حرکتی خفیف بهزیستی طور ) مینویسم عادت های که خیلی هاشو اطرافیانم بهم داده اند بخاطر نوع نگاه شون به من و یکسری هاشم به صورت پیش فرض در من بوده !!!!! 
 
در روزهای گرم تابستان شاید یکی از لذت بخش ترین کارها خوردن چند تکه یخ باشد. احتمالا تصور می کنید این کار چیزی جز یک لذت ساده نیست اما این عادت ضررهای زیادی برای سلامتی دارد و حتی می تواند نشان دهنده ی یک مشکل جسمانی یا روحی پنهان باشد. در ادامه می خواهیم ببینیم جویدن یخ چه مضراتی دارد و علت اصلی این عادت چیست.سایت سرگرمی سرخک
می‌گن تکرار هر عملی باعث شکل‌گیری عادت میشه و عادت‌ها هم شخصیت هر آدمی رو می‌سازه!و چه زیباست هر عادتی که نماد بندگی باشه! مثل اذان و اقامه، نماز، تسبیحات، دعای فرج امام زمان (عج) و .!این‌ها بعضی از چیزهایی است که سعی کردم تو این سال جدید بدون وقفه و کم و کاست انجام بدم تا تبدیل به عادت بشن و شدند !
متن ترانه رستاک به نام رفاقت
با اینکه خیلی دیر دیدمتباهات غریبگی نمیکنماز هرچی میگذرم بخاطرتاز خود گذشتگی نمیکنمبه انتها رسیده بودم و خیلیخیلی بدم میومد از خودمچقدر به موقع اومدی رفیق صدام زدی و عاشقت شدمچقدر به موقع ماه صورتت به داد آسمون من رسیدخشکیده بودم خش خش برگام به گوش باغبون من رسیدمنو توی این شهر تنها نذار نمیخوام به تنهایی عادت کنماز امروز تا آخر زندگیم میخوام تنها با تو رفاقت کنممنو توی این شهر تنها نذار نمیخوام به تنهایی عاد
از وقتی به این خونه نقل مکان کردیم چون پنجره هامون دقیقا رو به شرق هست آفتاب اولین نور صبحش رو به تن ما میزنه و ما هفت و نیم صب حتی تابستون بیداریم .
و این شده ک من عین پیرزن ها ساعت ده شب مقاومت می کنم در برابر خواب 
و وقتی می شنوم کسی شبا نمیخوابه تعجب میکنم
البته زمانی جغد بودم.
سلام صبحتون بخیر و شادی خانمی ۳۵ ساله هیتم که حدود ۷ سال دستگاه iud
گداشته بودم قصد بارداری دومم رو دارم دستگاهم رو که دراوردم کمی خونریزی
داستم و بعد از سه روز که دستگاهم رو دراوردم نزدیکی داشتم نزدیک به عادت
ماهانمم بود شبی که نزدیکی داستم کمی خونریزی داشتم علتش چی بوده بخاطر
دستگاهی که دراوردم بوده ایا امکان داره زومانی که دستگاهم دراوردم رحمم
زخم شده باشه الان از عادت ماهانمم گذشته هنوز نشدم
عادت کردن
عادت کردن کار سختیه بعضی وقتام راحت!
شنیدم که میگن اگر کاریو ۲۱ روز پشت هم‌انجام بدی میشه جزو روتین روزانت و عادی شده برات حالا میخواد ورزش باشه،صبح زود بیدار شدن،زیادغذا خوردن،خوش پوش بودن،خوش اخلاق بودن،دعا خواندن  یا هر چی
برای من این نیست وقتی میخوام به چیزی عادت کنم شروع به انجامش که میکنم و متمرکز میشم روی هدفم؛  حتی اگر سی روز هم بگذره باز هم عادت نمیشه و خیلی زود فراموشم میشه چون ذهنم میدونه که میخوام برام عادی بشه و جلو
دلم ازت گرفته از نامهربونیت .ازینکه من و عادت دادی به خودت اما حالا کشیدی عقباونم  یهو نخواستم بهت عادت کنم، نخواستم بهت وابسته شم نخواستم این درد باز هم تکرار شه تو زندگیم اما شد دله سنگ که نیست دلم میخواد دوباره برگردیم به روزای خوببه روزایی که عاشقونه صدام میزدی و بی قرار دیدنم بودی کاش هیچ وقت نمیدیدمت که الان چشام بارونی شه به خاطرت و تو حتی نمیدونی چی بهم میگذرهشاید گاهی اذیتت کردم که البته خودتم اکثرا تحریکم میکردی ،ا
درک کرده ام که احتمالا پیش پا افتاده ترین مزیت قوانین دین، غلبه بر گشادی است. مقابله با نفس سرکش و اینکه تلاشی هر چند اندک در زندگی ات جاری میشود به نیت قربه الی الله یا حوری بهشتی یا هر چه! فکر میکنم که حقیقتا چطور میشود نماز خواند و به نماز عادت کرد. چرخی بین مخاطبین واتس اپ میزنم. بدم نمی اید از فاطمه بپرسم چه شد که از پس ایجاد این عادت برامد. سامان میگوید که بپرس. و از خودت بپرس! 
میگویم:افسوس! ان زمان که تمام خودم را در سطل زباله، می ریختم از
عادت کردن
عادت کردن کار سختیه بعضی وقتام راحت!
شنیدم که میگن اگر کاریو ۲۱ روز پشت هم‌انجام بدی میشه جزو روتین روزانت و عادی شده برات حالا میخواد ورزش باشه،صبح زود بیدار شدن،زیادغذا خوردن،خوش پوش بودن،خوش اخلاق بودن،دعا خواندن  یا هر چی
برای من این نیست وقتی میخوام به چیزی عادت کنم شروع به انجامش که میکنم و متمرکز میشم روی هدفم؛  حتی اگر سی روز هم بگذره باز هم عادت نمیشه و خیلی زود فراموشم میشه چون ذهنم میدونه که میخوام برام عادی بشه و جلو
شجریان داره میخونهگلارو آب دادم خداروشکر سالمن ماهی هارو غذا دادم و آکواریوم هارو پر کردم پمپ آکواریوم کوچیکه تعمیر میخواد باید همسر بیاد تعمیرش کنهدلم چقدر هوای خونه رو کرده بود عصری دیگه کلافه شده بودم و دلم میخواست زودتر کلاس تموم شه و بیام توی خونه ی خودم واقعا که هیچ جا خونه خود آدم نمیشه وقتی اومدم و دیدم همسر قبل رفتن خونه رو کرده دست گل کیف کردمآخیییییش.به معنای واقعی :)لبخند روی لبمه دلم خونه ی سبزمو میخواست.وطن. واژه ی قشنگی
  امام علی علیه السلامآفت خود سازی ، چیره شدن عادت (های ناپسند) بر انسان استآفة الریاضة غلبة العادةغررالحکمعادت ها صرف نظر از اینکه عادتِ خوبی یا بدی باشند ، پدیده ای هستند که به تدریج و در طول زمان شکل می گیرند ، بنا براین هیچ عادتی یکباره و آنی برای انسان به وجود نمی آید ، در نقطه ی عکس نیز کنار گذاشتن یک عادت هم نیازمند گذشت زمان و به صورت ِتدریجی می باشد ، و به ندرت پیش می آید عادتی را یکباره ترک نمود (گرچه غیر ممکن نمی باشد) از سوی دیگر
درجه ابهام 
3 از 4
در اتاق نشسته بودم و چاقویی به دست گرفته بودم
چاقو را در گیجگاهم فرو کردم 
خون جاری شد
با انگشتانم دسته را گرفتم
چرخاندم و چرخاندم
مثل یک عروسکِ کوکی
میخواستم خودم را با درد کوک کنم
نشد
چاقو را در آوردم
این بار به چشمانم فرو کردم
می‌خواستم با کور بودن آرام شوم
آرام نشدم که نشد
چاقو را در آوردم
داخل گوش‌هایم فرو کردم 
صداها خاموش شدند
ولی فریادهای ذهن همچنان پا بر جا بودند
راهی جز مرگ نمانده بود
ساعدم را بریدم
هر دو رگ دستانم
تصمیم دارم از فردا ادای انسان های منظم و با اراده و قوی رو بازی کنم‌.شاید بعد از چند ماه برام عادت شد .حتی اگه عادت هم نشد فعلا فقط چند ماه نیاز دارم تا این شکلی باشم.شاید اینطوری قوی تر عمل کردم.مهم نیست ادا ست یا عادت مهم اینکه کار داره انجام میشه هرچند که چه ادا باشه و چه عادت یا فرهنگ،در هر صورت انجامش سخته.من نهایت تلاشم رو میکنم که ادای افراد موفق رو در بیارم اما مطمئن نیستم چقدر دووم میارم و نتیجش رو اینجا بعد از چند مدت طولانی میگم حتی اگ
گوش کن ،باد در کوچه فریاد میزندگوش کن،عابری پای بر جسم خاک میکشدصدایش تلخ و سنگین استبه عادت گوش میکنمعادت دارم به این دیوانگیبه این عاقل بودن پوشالیعادت دارم دل سپارمبه صدایی از دوراز ورای این جهان توخالیصدایی از جنس محبتاز جنس پاکی عشقدلم باور کرده است این عادت رااین بودن و نبودن رااین صدای خالی سکوت رادلم باور کرده است خالی شده امسبک و بی وزنسبکتر از بالهای کبوتر چاهیسبکتر از قطرات باران بهارتهی شده امز روزهای شیرین کودکیز خنده های
گاهی وقت ها سکوت بینمان حرفهای قشنگی برای گفتن دارد، مثل همین الان که احسان روی پای من خوابیده و لالایی بنیامین توی اتاق پخش می شود و در نور کم اتاق هر کدام نشسته ایم به کتاب خواندن،تا به حال سکوتمان را اینقدر خوب تفسیر نکرده بودم  ، پیشتر گلایه داشتم و حالا پر از حس خوب شکرگذاری ام.چند وقتی ست عادت شکرگذاری را در وبلاگ ناخودآگاه ترک کرده ام. خدایا برای همین لحظه ای که هستیم، برای همین حس های خوب شکر شکر شکر
دانلود آهنگ جدید یاسین ترکی به من عادت کن (با کیفیت بالا)
Download New Music Yasin Torki Be Man Adat Kon








دانلود آهنگ با کیفیت 128
دانلود آهنگ با کیفیت 320

متن آهنگ
منو باور کن تو که دلشو نداری بری عادت کن به من من که دیوونتم عشقتو ثابت کن به من
یکم با من باش بذار خوب باشم با نگات با حرفات خوب من تو چشات آخه زندگی کردنو یادم داد
به من عادت کن به تو عادت کردم میدونی بدون تو واقعا بدم
این فا
دراز کشیده بود رو تخت، زانوهاش رو جمع کرده بود.
نشسته بودم کنارش دستم رو حلقه کرده بودم دورِ پاش، حرف میزدیم.
حرفم تموم شد، سرم رو گذاشتم رو زانوش همینطوری نگاش میکردم
خندید
دستاش رو از هم باز کرد.
رفتم بغلش
اولین بار بود خواب نبودم و بغلم کرد.
یادم نمیره هیچوقت
تکراری نمیشه هیچوقت
.
.
گفته بودم بمونه برا روزای دلتنگی،
فکر نمیکردم انقدر طولانی بشه
نمیدونم کی می خوام حقیقت رو قبول کنم و باهاش کنار بیام ؟چرا هیچکس نمیاد بگه تو همینی هستی که هستی و اصلا قرار نیست شرایطت عوض شه ، عادت کن . به همه چی عادت کن . به دلتنگیات ، تنهاییات ، غصه هات ، غربتت ، خستگیات .هیچ دستی برای یاری رسوندن به تو آفریده نشدهعادت کن
سالها پیش از تنهایی میترسیدم. اینکه کسی رو نداشته باشی و کسی تو زندگیت نباشه.کسی نباشه که دست همدیگه رو بگیری و بزنی بیرون و کوچه ها و خیابون ها رو با هم ببینی و خوشحال باشی.
نخستین بار که کسی تو زندگیم اومد حدود سالهای 1386 یا 1387 (دقیق نمیدونم) بود. عمر این با هم بودن به سه ماه هم نکشید.
بعدها فهمیدم که مورد سواستفاده قرار گرفتم. ولی به خودم نوید این رو دادم که باز کسی در مسیر زندگیم قرار میگیره و همونی خواهد شد که به قولی منتظرش بودم.
سال پیش بود ک
دانلود آهنگ جدید یاسین ترکی به من عادت کن (با کیفیت بالا)
Download New Music Yasin Torki Be Man Adat Kon








دانلود آهنگ با کیفیت 128
دانلود آهنگ با کیفیت 320

متن آهنگ
منو باور کن تو که دلشو نداری بری عادت کن به من من که دیوونتم عشقتو ثابت کن به من
یکم با من باش بذار خوب باشم با نگات با حرفات خوب من تو چشات آخه زندگی کردنو یادم داد
به من عادت کن به تو عادت کردم میدونی بدون تو واقعا بدم
این فا
من خیلی گریه کرده بودم،سرمم بالا گرفتمو گریه کرده بودم،به زمین زمان فحش داده بودم و بی قرار شده بودم،برای از دست دادنای بی معنی برای درجا زدنای تکراری برای حسای مزخرفی که بی وقت به سراغم اومده بودن،برای تکه های جدای روحم برای خلا های طولانی،برای یه دختر تنها بودن(عجیبه آدم تنها بودن با دختر تنها بودن فرق داره حس بی پناهیش بیشتره) اما اگه همه ی اون مچاله شدن ها لازم بود تا منِ الان ساخته بشه میتونم کم کم دوسشون داشه باشم
به درک که هر کاری کردم و هر اتفاقی افتاد.
دیگه خسته شدم از این که تینقدر خودم رو به خاطر کار کرده و نکرده متهم و سرزنش کردم. 
واقعا نمیدونم چرا حالیم نمیشه که توی این سن داشتن این تعداد موی سفید توی سرم عادی و طبیعی نیست. 
از بس که در طول زندگیم از حرف مردم ترسیدم و به خاطر این که سرزنش نشم کاری رو کردم که دوس نداشتم انگار عادت کردم. 
خیلی تو زندگیم به ادمای دور و برم باح دادم خیلی زیاد. 
ولی از ادمای دور و برم اینقدری که براشون وقت و انرژی و احترا
روزی که   دل   از عشق  تو پرداخته بودم کار   خود   و   کار  دل  خود  ساخته  بودمدیوانگی ام    تابع     زنجیر     جنون   بودکز خانه  به    میخانه  برون    تاخته بودمبا مهر   دلم بردی  و  بی مهر شکستیافسوس که   اخلاق تو  نشناخته بودمآن  سر  که  به  دامان  توام  بود  زمانیای  کاش  که  در  پای  تو  انداخته بودمهر برد
 در خواب عمیقی فرو رفته بودم و داشتم در دنیای تاریک خواب ها غرق میشدم شده بودم یه آدم گنگ خوابزده سرگردونِ خواب هایی که مال من نبودن خواب ، رویا ، ترس و وهم در هم آمیخته شده بودن و معجونی درست کرده بودن از آدمِ نالان ِِ مبهوتِ بی شکلی که من بودم
حمیدرضا سرما خورده از دایانا گرفته. یک وجب بچه چنان ویروسی داشت که همه رو سرماخورده کرد.
دوتا سرفه تو صوزت من کرده بود گلو درد شده بودم
امشب من و حمید جدا از هم میخوابیم بدون حمید خوابم نمیبره. عادت کردم شبا بغلم کنه. هرشب وقتی میخوام بخوابم چه باهم یخوابیم چه من بعد از یکی دوساعت بیام رو تخت که حمید خواب باشه، برمیگرده سمتم دستشو میندازه دورم پاشو هم میندازه دور کمرم. امشب چون سرماخورده و نزدیک کنکور منه گفت پیش هم نباشیم تا من حالم بهتر بشه
سلامبعد ۳/۵ ماه برگشتم تصمیم گرفته بودم حالا حالا برنگردم تا اتفاق خوبی برام نیفتاده‌. ولی خیلی وقته با کسی حرف نزدم تا پنج شنبه گذشته که یه سوال از یه دوست که فلانی( مادرم) چه نسبتی باهات داره!! بهم ریختم و کلی گریه کردم دانش آموز مادرم بود و از مرگش خبر نداشت. خیلی وقت بود دلتنگی برای مادرم را کنترل کرده بودم ولی اون روز صدای گریه ام بلند شدخیلی تنهاتر و شاید صبورتر از قبل شدم. عادت گریه کردنم برگشته ولی درددل نمیکنم و توی خلوتم همه اینها بو
دوباره باید از اول شروع کنم
یک برنامه دقیق از همونایی که باید بدویی تا بهش برسی بنویسم و خودمو عادت بدم به کار کردن
یک مدت خیلی عالی روی ریل افتاده بودم و عین چی :)) کار میکردم
الان چند وقتی هست که به زور باید کنده بشم و برم سراغ انجام کاری و مثل چی :)) در حال بخور و بخواب و گیم بازی کردن هستم
گام ساده از دید فیدیبو برای خودشناسی و موفقیت در زندگی فردی    تا زمانی که خودتان را نشناسید، دستیابی به موفقیت امکان پذیر نخواهد بود؛ بنابراین هر فردی باید در راه شناخت خود قدم بردارد و سراغ راه هایی برود که به بهبود کیفیت زندگی و موفقیت بیشتر او منجر می شود.         در مطلب پیش رو، فیدیبو شما را با ۱۰ راه برای خودشناسی و موفقیت بیشتر در زندگی فردی آشنا خواهد کرد.۱.مراقب عادت ها باشیدرفتارهای ما مجموعه ای از واکنش ها و عادت های ما هستند و تا
حال هیچکس خوب نیست. حال من هیچ.یونگ دروغ نمیگفت که مردم یک سرزمین ناخودآگاه مشترکی دارند. حال هیچکدوممون  خوب نیست فرقی نمیکنه کجا هستیم. هر تکه جایی درد میکنه. عادت ندارم به سخنرانی اجتماعی کردن. باورم رو ولی بلد بودم بگم همیشه. درد ما از خودبیزاری است. 
روی یک تخت خوابیده بودم. بلند شدم. سر درد شدیدی داشتم. داشتم از جلوی آیینه
رد می شدم که چیز خیلی عجیبی مرا متعجب کرد. من در آیینه فرق کرده بودم. انگار
بزرگ شده بودم. خیلی بزرگ شده بودم.واقعا رفته بودم به سال 2031. در اتاق را دیدم
و دستگیره را گرفتم  و ان را چرخاندم.  نور شدید
اتاق چشمانم را اذیت می کرد. چند ثانیه ای همان جا ایستادم. چشمانم به آن نور عادت
کرد. یک مرد آمد و به من سلام کرد. ناگهان دختر کوچک و سفید با چشمان سبز به سمت
من دوید. گفت: ما
شاید بخاطر این بود ک اولین بار بارم بود تو همچین مراسمی شرکت میکردم ولی خب فکر کنم باید توضیح بدمش^~^من یه مدتی خیلی کوتاه دچار افسردگی شده بودم ک خداروشکر برطرف شد البته فقط خودم بود ک فهمیدم نباید ادامه اش بدم و کسی تو اون مدت کمکم نکرد،توی اون مدت من عادت کردم ک همیشه لبخند بزنم به همه همیشه بخندم اصلن برام مهم نباشه هیچی!این عادت من ک همیشه به روی همه لبخند بزنم و موقع صحبت کردن حتی به چیزای کوچیک بخندم رو دارم،دیروز مراسم تشیع عموم بود و م
یه مدت بود که عادت کرده بودم به نزدن.
یعنی تاثیر قرص های ضد افسردگی بود.
البته در خودم این توانایی رو می بینم که نزنم یا خیلی کم بزنم.
حالا بازم می خوام امتحان کنم.
دیروز رحمان میگه من ده روزه نزدم. کاری بکنم تحریک نشم.
گفتم خودت خودت رو تحریک نکنی، تحریک خودش میاد سراغت 
و خوب الان 24 ساعت هست که نزدم.
 7. حامی باشیدذاتا حامی باشید. این یک عادت خوب است، ما باید یکدیگر را حمایت کنیم. با عادت حمایتی می‌توانیم استرس و نگرانی‌مان را کاهش دهیم. نگرانی و استرس دشمن آدم‌ها هستند و به همین علت بسیاری از مردم به مواد مخدر یا الکل اعتیاد پیدا می‌کنند. پس به دیگران کمک کنید و به وقت نیاز از آنها کمک بگیرید.قوی باشید و عادت زیان‌آور اعتیاد را ترک کنید. راهکار و برنامه‌ی خودتان را درست کنید و طبق آنها عمل کنید. در قبال خانواده و جامعه مسئول
آنقدر به تو فکر کردم که که صرف ضمیر در ذهنم تنها یکی بود ،  تو .
من ، هر روز که به خواب دنیا بیدار میشدم ، ذره ای از جسمم روح می شد ، هر روز شعله ور تر می شدم ،  
روز آخر بود ، آنقدر روح شدم که دیگر از جسم نیست شدم ، ترس شدم .
 من فقط میدیدم   ، در آینه خیره شدم ، جسمی نبود ، اصلا چیزی نبود ، 
من میدیدم بی آنکه دیده شوم  ، من ، می شندیم بی آنکه شنیده شوم ،
فقط حس حضور را داشتم بی هیچ معلولی از وجود ، 
باد بودم ، آب و گرمای خورشید بودم ،  من ، خاک بودم.
نیم‌ساعت دیگر جلسه‌ای که معلوم نیست ازش جان سالم به در ببرم شروع می‌شود و من، گوشه‌ای از این سالن درندشت نشسته‌ام و به موسیقی روز سوم گوش می‌دهم که هزار سال پیش، یک شب اتفاقی توی اینترنت پیدایش کرده بودم و خواسته بودم که موسیقی زمینه‌ی وبلاگ مخفی‌ام، پناه‌گاهم، باشد. اسمش را گذاشته بودم از تو سخن گفتن به آرامی، چون خلاف این روزها که ساده و امن و آرام عاشقم، سخت عاشق بودم و فکر می‌کردم هر آن ممکن است از فرط عشق بمیرم. باری، این صفحه را با
جرات راه رفتن توی تاریکی رو داشته باش .
 
× به آسمون نگاه کردم چه قدر رنگش مبهم بود 
انگار رنگی نبود 
چراغ ها بودن 
خیابون ها بودن 
همه چیز بود و منم بودم 
فقط بودم 
بدون هیچ فکری 
خالی 
بودم 
بودم و نباید از بودنم می ترسیدم 
اون من بودم! 
 
× هر آااادمی هررر آدمیی یه نقطه ضعف عجیب و مهلک داره که می تونه کله پاش کنه. 
منم همینطور! 
فکر می کردم,همیشه اینجوری فکر می کردم,که دست هات دیگه به تنهایی عادت نداره!به اینکه جیب مردونه نباشه واسه گرم شدن,دیگه عادت نداره!فکر می کردم,این روز هایِ آخر و قبل از رفتنت,به این فکر می کردم,که دیگه به ندیده شدنِ آرایشت عادت نداری!آخه تو خوب بلد بودی,خوب بلد بودی چه جوری آرایش کنی,که وقت دیدن,چند لحظه ای محو دیدنت بشمنمی دونم,نمی دونم تو الان چی کار می کنی,انگشتاتو تو کدوم جیب قایم می کنی,خوب و بد بودنِ آرایشت رو,با کدوم چشم در میون می گذاری,و
رفته بودیم نمایشگاه کتاب. دسته من بودم و جمعی، باجناقم. ازاونجایی که من کتابهامو یا میپیچونم ازدیگران و یا هدیه میگیرم، در نمایشگاه پارسال نقشِ حمالِ محترمی را برای باجناق فرهیخته، ایفا میکردم که از بدِ روزگارش اون سال باجناقش تصمیم داشت یه تُن تاب بخره.
واقعا هم کتابها این روزا دیگه کیلویی شدن. 
"آقا دو کیلو کتاب بدید- برای چه سنی؟- مهم نیست میخوام بپیچم دور سبزی"
چندی پیش که نوروز شد و باجناق هم عادت داره به همه کتاب هدیه بده، به من هم یه کت
من اولین کادوی ولنتاین رو توی بیست سالگی گرفتم .براش پلیور خریده بودم ، با دقت و وسواس جعبه درست کرده بودم ، شکلات انتخاب کرده بودم و تزیین کرده بودم . رفتیم حلقه بخریم ، کدوم رو بهش دادم و روز عشق رو تبریک گفتم . گفت عه من که چیزی برات نخریدم ، گفتم عیبی نداره . رفتیم مدل های حلقه ها رو دیدیم ، به ما گفت تا یه دوری اینجا بزنید من میرم برمیگردم .بالاخره حلقه مون رو انتخاب کردیم و خریدیمش. توی ماشین که نشستیم از جیبش یه پلاستیک قلب قلبی درآورد و گ
تمام راه برگشت ب این فکر میکردم ک تنهایی چقدر غصه بزرگیست!
تعریف میکرد ک بچه ها را عروس و داماد کرده و هرکدامشان حالا ۴۰,۵۰ سال سنشان است,خودش مانده توی خانه ای ک حتی بزور هم نمیتوان اسم خانه رویش گذاشت.پیرزن ۷۲ساله ای ک لابلای بازیافت ها توی یک اتاقک تاریک و حیاطی کوچک زندگی میکند,تمام دلخوشی اش دوتا مرغ است.
وقتی پرسیدم مادرجان خب چرا نمیری پیش نوه ت زندگی کنی؟پاسخش یک گزاره دو کلمه ای بود:عادت کردم!
عادت عجیبیست,عادت ب زندگی بین بازیافتی ها
استاد شهید مرتضی #مطهری (ره):
از کجا بفهمیم که عبادت ما، «عبادت» است نه «عادت»؟
#اخلاق معنایش این است که #انسان اراده خودش را بر #عادات و بر طبایع خود غلبه بدهد؛ یعنی اراده را تقویت کند به طوری که اراده بر آنها حاکم باشد.
حتی اراده باید بر عادات خوب هم غالب باشد، چون کار خوب اگر کسی به آن عادت پیدا کرد خوب نیست.
مثلا ما باید #نماز بخوانیم اما نباید نماز خواندن ما شکل عادت داشته باشد. از کجا بفهمیم که نماز خواندن ما عادت است یا نه؟ باید ببینیم آیا ه
می‌تونستم خستگی رو حس نکنم. ساعت از یازده گذشته بود. سردردم رو ربط می‌دادم به آلودگی هوای امروز که این همه راه رفته بودم تا اونجا و برگشته بودم و آخر هیچ لذتی از روزم نبرده بودم. شاید هم تمام اون سردرد از جنگی بود که از صبح توی سرم شروعش کرده بودم. حالا جلوی پنجره ایستاده بودم و به شهری نگاه می‌کردم که تا ابد ادامه داشت انگار. شهری که اون لحظه بیشتر از هر وقتی ازش بیزار بودم. من هیچ وقت اون کارها رو نکردم که اثبات کنم آدم ِ خوب ماجرا منم. من هیچ
چند روز بود که موقع درس خوندن النگوهام حواسم رو پرت می کردن و حس خفگی بهم دست میداد،امشب درآوردمشون و از سر شب ناخودآگاه حس میکنم النگوهام دارن دستم رو فشار میدن و وقتی میخوام جا به جاشون کنم تازه یادم میفته که تو دستم نیست:/
یادم افتاد که ما آدما چه زود به همه چیز عادت می کنیم،به بودن ها نبودن ها.به داشتن ها و نداشتن ها.
بنظرم چه خوبه که از این توانایی تو راه های خوب استفاده کنیم،عادت کنیم به نماز خوندن ، به دعا کردن ، به کنترل خشم ، به خوب بو
چگونه
عادت‌های بد را ترک کنیم که موجب مرض نشود؟
دلیل
اینکه ما نمی‌توانیم عادت‌های بد خود را ترک کنیم، این است که  مغز ما عادت دارد با برخی از کارها احساس راحتی
کند؛ احساسی که موجب ترشح دوپامین یا همان هورمون «حال خوب» می‌شود. ما چون این
احساس خوب را با عادت‌های بد مرتبط می‌دانیم، دربرابر ترک آن‌ها مقاومت می‌کنیم.
در
گام اول بررسی کنید کدام‌یک از عادت‌های شما بد هستند و دقیقا چه چیزی باعث می‌شود
انجامشان دهید؟ راه حل ترک این عادت‌ها
من می‌دانستم که عوض شده‌ام. می‌دانستم که تغییراتی در من ایجاد شده که مرا تبدیل به انسانی جدید کرده‌است. و می‌دانستم که این تغییرات پایانی‌ام نیست. هر روز با مواجهه با هر مسئله‌ی کوچک و بزرگی، کارایی مغزم را می‌سنجیدم و خودم را در شرایط گوناگون امتحان می‌کردم.من عوض شده بودم و از این بابت خوشحال بودم. کنترل زندگی‌ام را در دست داشتم و در حال ساخت دنیایی مطابق میلم بودم. معرکه بود.
برای همه چیز آماده بودمهر کاری از رو هدفی انجام شده بودمثلا عطری که روی مچ دستم زده بودم به خاطر این بود که وقتی کنار هم روی نیمکت پارک نشستیم ، وقتی که گرم صحبت بودیم ، وقتی که اون داشت صحبت میکرد من باید .ولی مثله همیشه ترسیدمهمه ی برنامه ها رو لبخندش به هم زدبرنامه ها خوب بودندروی کاغذ من برنده بودمکلی تمرین کرده بودمخودم، نقشه هام، تمرینام جلوی آینه همش یه خونه  کاغذی بود که باد همشو برد و نابود کرد
سوار قطار قدیمی بودم که من تنها مسافرش بودم و مقصد نامعلوم بود.
تمام قطار بوی چوب و پرتقال سوخته می‌داد و صدای عود محزونی همه جا را پر کرده بود.
در مسیر پر از سبزینگی بود و مه آنقدر زیاد بود که می‌توانستی دستت را دراز کنی و ابرها را لمس کنی و بارانی که نرم می‌ریخت.
در خواب چشمانم را می‌بستم و بعد میدان شهرداری بودم؛ صبح زود بود انگار و صدای ویلون‌سل.
عسل ویار الویه کرده، گذاشتم مرغ و تخم مرغ و سیب زمینیش بپزه، منم دراز کشیدم کنارش و دوتایى کارتون میبینیم.
همینجورى که چشمم به تلویزیونه مغزم روى دور تند داره میچرخه. با اینکه تقریبا یک ماهه مامانم براى همیشه رفت کرج اما هنوز هیچکدوممون به این وضع عادت نکردیم، امروز فکر میکردم وقتى ازدواج کردم و ازش جدا شدم اینقدر اذیت نشدم که حالا دارم میشم، اصلا انگار زندگى دور از مامانم رو بلد نیستم! صبح وقتى تنها میشم واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم،یا ظه
بچه که بودم هر موقع تخمه آفتابگردون می شکستم در خلالش به سرم می زد یه عالمه تخمه بشکنم و مغزاش رو جمع کنم و یه دفعه همه مغزا رو با هم بخورم! اوج لذت بود این کار برام.حالا هم انگار از سرم نیفتاده این عادت و یه دفعه یه تعداد زیادی پست وبلاگ می خونم یا توی اینستاگرام یه عالمه عکس رو یه جا می بینم بیشتر بهم مزه میده تا دونه دونه اش.
حالم اصلا خوب نیستخیالاتی شده ام.چند ماه پیش یک آرزوی کودکی در من زنده شد«نویسنده شدن»خودم را همیشه پشت یک میزکه رو به پنجره ای بزرگ باشدتصور میکردمروی میز را سراسر کاغذهای دستنویساغلب کاهی.در تصورممادر بودمو مصاحبه ها کرده بودمبا طرفدارانِ کتاب هایم.از شما پنهان نماند؛همین روزهاکه «یادت باشد» را شروع کرده بودممدامدر ذهنم می آمدکه روزیخاطرات زندگیِ شیرین خودم و همسر رامی‌نویسم.!ای کاش فقط یک حس باشد!
همیشه منتظر میموندم 
تا فصل پاییز بیاد یه حسِّ قشنگی به سراغم میومد خوشحال بودم ،
سر حال
و تا آمدن دوباره اش و دیدن طبیعت رنگارنگ  با اون همه عشق
 منم با عشق بودم 
و گاهی با خاطرات عشق و امیدوار ،،،
اما حالا یه چند وقتیه که   میگم کی تموم میشه تا ،،،
  آخه میگن
 گذر زمان همه ی زخم ها رو درمان میکنه ،
عادت کردن و گذراندن زندگی طاقت فرساست و بسته به جنس زخمی که از زمانه میخوری متفاوته ،
بعضی ها هستن که زود خو میکنن و زندگیشونو میکنن ،
اما من نتونست
فیلم عشق را اولین بار سال نود وشش بتوصیه استاد فاضل دیدم البته خود استاد میگفت که نتوانسته بیشتر از بیست دقیقه فیلم را تحمل کند! پس از آن عادت کرده بودم هر هفته چندبار فیلم را ببینم حتی از همان سال وبلاگی مینویسم که عنوانش، خون اسپرم و گریه است! دیالوگی که مورفی توی فیلم به زبان می‌آورد و میگوید که دوس دارد فیلمی بسازد و همه این مفاهیم را در آن جای دهد؛ فیلمی که پر از و خون گریه است! بهرحال سکانس ابتدایی فیلم خیلی مهمتر از همه داستان است! ب
آدم یه شبه نمیتونه تغییر کنه، ولی آدمی هم که برای تغییر برنامه نداره، تغییری نمیکنه.آدم نمیتونه همه چی رو بندازه گردن بقیه. حتی اگر بقیه مقصر باشن این تویی که داری زندگیتو میسازی، ای تویی که مسئول زندگیت هستی، مسئول طرز برخوردت با مسائل هستی. داییم تو یه کتابی خونده بود که هر عادتی رو بخوای ایجاد کنی باید حداقل 40 روز پشت هم اون کار روبکنی تا عادت بشه وقتی عادت شد میری سر چیز بعدی که میخوای عادتت بشع. یه همچین چیزایی خوب یادم نمیاد. حوصله ام
دارن هاردی در کتاب معروف خود «اثر مرکب»، به تاثیر عادات در موفقیت ما اشاره می‌کند. وی در این کتاب پنج راهکار برای از بین‌بردن عادات مخرب و هفت راهکار برای ایجاد و جایگزینی عادات سازنده اشاره می‌کند. اما در پادکست روزانه‌اش، اظهار می‌کند که شما مجبور نیستید تمام عادات بد خود را کنار بگذارید تا موفق شوید، بلکه تنها با هدف قراردادن فقط یک عادت مهم، می‌توانید تاثیر شایانی در زندگی خود داشته باشید. دارن هاردی این عادت مهم را «keystone habbit» می‌
دو سال پیش که آمدند خواستگاری. با وصف هفت سال منتظر بودنم شوک شدم. شوک از نوع بد و بد آمدن. که چرا یکهویی بعد از  آنکه شش ماه رفته بود. بلاک کرده بود و رفته بود. شکسته بودم و رفته بود. یکهو بی مقدمه، بی جبران زنگ زده بود برای خواستگاری؟گریه ام گرفته بود و تا صبح گریه کردم و بچه ها به نظرشان بی معنی بود و طاقچه بالا گذاشتن. ولی من آماده نبودم. از لحاظ عاطفی و روانی. از اینکه همیشه عادت دارم قبل از همه چیز برای همه چیز برنامه ریزی کنم و غافلگیر
 آدم هایی توی این دنیا هستن که به همه چیز خیلی زود وابسته میشن و عادت می کنن، از پیش پا افتاده ترین تا مهم ترین مسائل زندگیشون درگیر این وابستگی ها و عادت ها میشه. آدم هایی که همیشه از یه سوپر مارکت خرید می کنن، همیشه به یه آرایشگاه میرن، موقع رفتن به سر کار هر روز از همون خیابون دیروزی میرن حتی اگر ترافیک خفشون کنه.شاید تا اینجای قضیه خیلی خطرناک نباشه، ولی این آدم ها همون هایی هستن که به آدم های دیگه هم وابسته میشن و عادت می کنن، یه آدم رو
عادت.! گاهی اوقات توجیه خوبیه برای خیلی از کارامون. میگن ترکش موجبه مرضه. اما گاهی اوقات این خود عادته که موجب مرضه ، موجب بدبختیه .
عادت کرده دیگه !! همیشه باید یه کوچولو از موهاش از شال یا روسریش بزنه بیرون. عادت کرده که همیشه یه رژلب رو لباش باشه ، آخه اگه نباشه نمیشه که ، شکل مرده های بی روح می شه. عادت کرده مانتوش بالای زانوش باشه که اگه نباشه احساس خفگی می کنه ، راحت نیست ، چمیدونم ، عادت نداره دیگه.!!!
میگه : خوش به حال شما که حجاب دارین
عذری نعمتی را شوهرش دیشب بعد از مستی کتک زده بود، صورتش سیاه و کبود بود و حال و حوصله حرف زدن هم نداشت . هی مینوشت و کاغذ ها را مچاله میکرد. کاغذ های مچاله را آرام باز کرده بودم، پیچیده بودم دور مریم ها و از دفتر زده بودم بیرون. بوی مریم ها توی آسانسور پیچیده بود و صدای عذری توی سرم.
تو بدین همه لطافت که ز حور دل ربودی ___ ز چه بر من سیه رو در دوستی گشودی
ز ازل مرا ارادت به تو بوده از سعادت ___ چو سرشته شد گل من تو دل مرا ربودی
به کسی اسیر بودم که ورا ندیده بودم ___ چودو چشم‌خود‌گشودم‌به‌خداقسم‌توبودی
نه به روزگار بودم نه،حقیر و خوار بودم ___ تو مرا عزیز کردی تو به عزتم فزودی
به شهر بازگشتیم. جهادی پنجم هم تمام شد. با همه سختی ها و خوشی هایش، با همه تلخی ها و شیرینی هایش، با جهادی آمدگانش و ماندگانش، با جهادی روندگانش و جهادگرانش و همه چیزهای دیگرش. همه آنچه جهادی ها دارند و جهادی پنجم داشت و همه آنچه جهادی پنجم داشت و دیگر جهادی ها ندارند. ساكنان شهرها به شلوغی شهرها عادت می كنند. ساكنان ساحل دیگر صدای دریا را نمی شنوند. ما جهادی می رویم تا به بسیاری از چیزها عادت نكنیم. خدا كند نیاید آن روزی كه به جهادی عادت كرده
پاییز رفتی و زیباترین فصل سال را تمام کردی. ناراحتم که رفتی و تا سال آینده منتظرت می مانم و خاطرات زیبای امسالم با تو را مرور می کنم.
می بینی مردم شهر چقدر زود هنوز نرفته فراموشت کردند. اینها وفا ندارند. دیدی پشت رفتنت یک شب را تا صبح پایکوبی کردند. می دانم که هر سال این را می بینی و عادت کرده ای. اما من به این عادت های مردم نمی سازم.
منتظرت می مانم.
اول آشناییمون حرفا چه شاعرانه بود نگاه تو تو چشم من چه پاک و صادقانه بود اول آشناییمون عزیز و دردونه بودم به چشم مست و عاشقت گوهر یکدونه بودم حالا چی هستم واسه تو حالا کی هستم واسه تو یه جام خالی از شراب شکستنی مثل حباب اول آشناییمون برای تو راه بودم شعر بودم شور بودم الهه ناز بودم اول آشناییمون واسم یه پروانه بودی من همه سادگی و تو عاشق و دیوونه بودیمتن آهنگ قدیمی
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

وبلاگ شخصی بختیاراسعدی Sarah ستاره سهیل نجوم ادبیات من کینگ فایل خرید سرور DL 380 G6 G7 G8 G9 HP انديشه نگار مشاوره مدیریت، مشاوره بازاریابی، مشاوره تبلیغات، مشاوره برندینگ لوستر گنجینه نور