ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

باجداییات‌کرده‌بودم‌عادت

توی خواب و بیدار گفت فلان مسئله نشدنیه.
گفتم چرا؟
گفت اگه قرار بود بشه تا حالا شده بود باقیش وقت تلف کردنه.
من درونا خیلی وقت بود که اینو فهمیده بودم اما در عمل و شنیدنش از دیگری برام مثل اماده شدن برای قطع عضو بود. من عادت کرده بودم به این خیال باطل.
گفت سعی کن زیاد بهشون فکر نکنی چون این تازه اولشه!و در ادامه ش پرسید: شوکه شدی؟گفتم نه؛ غمگین شدم و این حجم از فقر در آگاهی رو درک نمیکنمگفت همینه که هست؛ یه قدم میری جلو، دو قدم ام باید بیای عقب!!بعد از خاطراتش تعریف کرد. گفت سال اول کارم که همسن تو بودم، یه مورد اینجوری داشتم که آخرشم نتونستم ثابت کنم حق با منه!و تاکید کرد: سعی کن توو خودت نریزیگفتم امشب که میرسم خونه، گریه میکنمگفت سعی کن عادت کنیگفتم بالاخره عادت میکنم.خندید و گفت
نوشته بود;حس زنی رو دارم که شوهرش کتکش می زده و حالا اونو ترک کرده و از نوازشِ مردهایِ مهربون می ترسه! چون به زندگی ای که اشتباه بود و مال اون نبود, عادت کرده .پ ن1; کتک زدن زن ها, بدبینی به مردها, تحمل نداشتنِ حالِ خوب, زندگیِ اشتباه, انتخابِ اشتباه, موندنِ غلط, رفتنِ درست,  عادت به زندگیِ سگی, عادت به نداشتنِ حال خوب وپ ن 2;چقدر راجع به این 2خط میشه حرف زد و حرف دارم! ولی نمیتونم جمع و جور کنم مطلب رو. یعنی راستش رو بخواهید, حوصله اش رو ندارم.
دوشنبه بود، کز کرده بودم گوشه ی حیاط. هوای اردی بهشت دو جان گرفتار بود، نم نم باران می زد. صدایِ هواپیما هنوز توی گوش هایم هست. بغض هایم را قورت داده بودم، صدایم را بالا تر برده بودم ، چشم هایم را بسته بودم، ناگفته های گلویم را گفته بودم. صدایم لرزیده بود، ناخن هایم را فشرده بودم کف دست هایم،  تو فقط گفته بودی مختار م. چشم هایم را باز کرده بودم، به خودم آمده بودم، تو نبودی.من هم. 
پسرک، فال فروخته بود. ساندویچ ش را گاز زده بود. به من لبخند زده بود
یه روزی عشقِ من بودی ، یه روزی زندگیت بودم
آخرین آرزوم این بود ، تو فقط بهم بگی خوبم
تو فقط بهم بگی خوبم ، الآن توو این اتاق تنها
دلِ من تنگ تر از قبله ، یادِ قولایی که دادی
بدتر و بدترم کرده ، دلِ من تنگ تر از قبله
دوریت عادت میشه ، برو واقعا دیگه
برو تا فراموش کنیم ، همو با همدیگه
دوریت عادت میشه  ، برو واقعا دیگه
دوریت عادت میشه ، برو واقعا دیگه
برو تا فراموش کنیم ، همو با همدیگه
دوریت عادت میشه  ، برو واقعا دیگه98music04
داداشم امروز ۲۴ ساله شد باورم نمیشه انقدر بزرگ شده باشه.ان شالله موفقیتشو ببینم شادیشو ‌‌‌. ان شالله برسه به هرچی که دلش میخواد.خوبم خدارو شکرامروز کمی متفاوت تر از روزهای قبل بودم دارم سعی میکنم چند عادت بد رو اصلاح کنم. سخته مخصوصا وقتی دیگران طبق عادت گذشته باهات برخورد میکنند. باید صبور بود 
پررنگ‌ترینش جایی بود که نشسته بودم روی تاب و داشتم صدام رو ضبط می‌کردم؛ قبل‌ترش بارها کینگ‌رام لست والتز رو خونده بود و قبل‌ترش هیجده دقیقه صحبت کرده بودم و متوجه نشده بودم. قبل‌ترش و تقریبا کل روز یک ویس شونزده دقیقه‌ای پلی کرده بودم اما مدام زده بودم دقیقه‌ی سیزده و ثانیه‌ی دوازدهمش؛ که حتی ترتیب اون مستطیل‌های کوچیک و بزرگ ویس رو هم حفظ شده بودم.
ریشه بی‌حجابی در درصد بالایی از کسانی که حجاب اسلامی را رعایت نمی‌کنند عادت است، عادت به بی‌حجابی، چراکه اقتضای بی‌توجهی خانواده و فرهنگ غالب در محل زندگی و رشد و نمو آن‌ها بی‌حجابی بوده است. حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام پیروی از عادت‌ها را دشمنی معرفی می‌کنند که مانع رسیدن به کمالات و درجات عالیه […]
نوشته عادت به بی‌حجابی اولین بار در گناه شناسی. پدیدار شد.
۱- بلاخره رفتم چشم پزشک، نزدیک‌بین، یه چشم ۱.۷۵ اون یکی ۱.۵ 

۲- وقتی تو دستگاه نگاه می کردم و عدسی جلوی چشمم تغییر می‌کرد. پی بردم دنیا با چیزی که من می‌دیدم تا امروز چقدر متفاوته!
۳- می‌دونستم چشمم ضعیف شده ولی بیشتر از یه سال بود که حال نداشتم یه سر برم دکتر! ولی چرا؟
۴- فکر کنم می‌دونم چرا. عادت. من به اون شکلی دیدن عادت کرده بودم. می دونستم تار می‌بینم ولی چون ذره ذره چشمم ضعیف شده بود پی نبرده بودم که چقدر چیزی که می‌بینم و با چیزی که باید ب
به استناد سایت مشاوره حقوق خانواده دینا ، قانون مدنی حکم طلاق در عادت ماهانه زن را مشخص نموده است . بر اساس ماده 1140 قانون مدنی ، " طلاق زن در مدت عادت نگی یا در حال نفاس صحیح نیست . بنابراین ، طلاق در صورتی به طور صحیح واقع می شود که در مدت عادت ماهیانه زن نبوده باشد . البته در صورتی که زن باردار باشد و همچنین طلاق قبل از نزدیکی و طلاق از شوهر غایب پاکی زن شرط نیست . برای دریافت اطلاعات بیشتر در مورد طلاق در حیض و نفاس بر روی لینک زیر کلیک کنید :ww
ستاره بازی را بلد بودم ، اما از شب میترسیدم ،
الاکلنگ را بلد بودم  ، اما از ارتفاع هم ، خب میترسیدم .
من حبس نفس را ، یک عمر بلد بودم اما ، از دریا میترسیدم .
لمس دستانت ، بوسه بر لب هایت و حتی عشق را ، بلد بودم ، 
باور بکن ، من تو را کاملا از بر بودم ، اما ، از تنهایی میترسیدم ،
رفتنت را من از هر نظر لایق بودم ولی ؛
بی معرفت نباش و نگو ؛ من تو را عاشق نبودم ،
من فقط یک آدم ترسو بودم .
حرکت با تمامی امتیازش، رهزنی خطیر برای متحرک است. تحرک، دائمی است. و همین استمرارش متحرک را عادت می دهد. به همه چیز. حتی به خودش. و به حرکتش. انسان، زمانی که با خود، مسیر حرکت را مرور می کند و به گذشته باز می گردد و یا به آینده می رود، یعنی " تخیل " می کند، لحظه ای عادت شکنی می کند و با ولع تلنگری را می بلعد.انسان همیشه عادتش را نمی شکند. گاهی در لابه لای عادت دست و پا می زند و می میرد؛ و از " حرکت" باز می ایستد.انسان از بدو خلقت تکوینا با " شدن " همراه اس
آمده بودم از س بنویسم. از تغییر نکردن. می‌خواستم بنویسم که اگر هیچ‌کدام از عادت‌های امروزمان را دیگر نتوانیم تغییر بدهیم و مجبور باشیم تا آخر عمر با همین عادت‌ها و رفتارها و افکار زندگی کنیم، آیا در ده سال آینده خوشحال خواهیم بود؟ می‌خواستم پاسخ خودم را به این سوال بنویسم، اما وقت نکردم. اگر دقیق‌تر بگویم رغبت نداشتم بنویسم چون دلم گرفته است. می‌خواهم از ته دل فریاد درد بکشم از رفتن دانشجوهایی که در اطرافم هستند به کشورهایی دور. رفتن
اتاق ِ دکتر عوض شده بود. وارد که شدم دیدم دکور ِ این اتاق آبیه. قبلی سبز بود. یک آن حس کردم رنگ ِ آبی رو  بیشتر از سبز دوست دارم. شایدم این خوشایندی از درون من می‌جوشید که این بار با حال نسبتا پایدارتری اومده بودم.با حال معذبم ـ که میدونستم دکتر تمام منو داره تفسیر میکنه ـ روی صندلی روبروش نشستم. نمیدونستم دست‌هام رو چیکار کنم و میدونستم که اینو فهمیده.شروع کردم تعریف یک ماه گذشته. خدای من! خودم هم باورم نمیشد فقط توی یک ماه دو تا اتفاق سخت رو پش
من انقدر به دنیایِ خودم عادت کرده بودم که وقتی تو یه جمعی بودم همه سلول های تاریکم مثل بمب منفجر میشدن و انقدر سروصداهای مغزم زیاد میشد که فقط میخواستم فرار کنم بدوم بی مقصد فقط بدوم
گاهی وقتا انقد از دنیام و تاریکی هاش خسته میشدم که فقط میخواستم دو دستی آدمایِ دنیامو نگه دارمحس جنون بهم دست میدادمیخواستم کله مو بکنم بندازم دور
کلمه ها
خودم
دوست دارم خودمو رها کنم
رویاهامو
و متلاشی بشم
من زندگی رو نمی فهمم .
ا ی ن ح س ن ف  ر ت م
چشامو
نزدیک ۹ شب است. امروز هوا، همانند اکثر روزهای قبل، خیلی دلنشین بود. اواخر زمستان و اوایل بهار تهران، به مراتب از هوای دلنشینِ رشت، دلنشین‌تر است. امروز، استثنائاً، راضی بودم. و این برای من، بسیار ترسناک است. سال‌ها می‌گذرد از روزهایی که از خودم راضی بوده‌ام. نوشتن را تا حدودی از یاد برده‌ام. این را وقتی فهمیدم، که این آهنگ چارتار را شنیدم، و بعدش، از نوشتن لبریز بودم، از خاطره‌ی او، خاطره‌ی پاک او، لبریز بودم، اما انگار که سد بزرگی مانع ب
افتاب بوی روزمرگی میداد.انقدر که ترسیدم بیشتر بترسم.شاید باورم شده وقتی عادت کنیم نمیترسیم.یا عادت کرده ام باور کنم.مثل حوضی که اب تویش مانده باشد و بوی افتاب گرفته باشد.ماهی ها گرمشان شده و حق دارند فقط بیرون از اب بمیرند.کاش بدانم بوی روزمرگی برای ماهی چیست.بوی خاکستری بودن.
عادت کرده‌ام ، دیگر عادت کرد‌ه‌ام شب‌هایی که غمگینم، نگرانم، ناراحت یا عصبانی‌ام خوابش را ببینم‌.
 شبِ بدی را سپری کرده بودم و با چشمان اشک‌آلود سر روی بالش گذاشتم، طبق معلوم میانش رسید و امضایش را زیر خوابم زد؛ صبح در نگاهِ آینه به خودم خیره شدم و حاصل خوابِ نصف و نیمه‌ی دیشب را در پلک‌های ورم کرده و سردرد منزجر کننده‌ام دیدم، آرام شروع به زمزمه کردم و از آینه دور شدم، ظرف‌ها را شستم، پیازهای خرد شده را روی اجاق گذاشتم، برای بار صدم ز
امروز زنگ زدم به مدیر ساختمان‌مون تا برای اجاره‌ نامه‌ی جدید ازش تخفیف بگیرم اما نهایتا موفق نشدم. نیم ساعتی با طرف کلنجار رفتم و هر چه در چنته داشتم رو کردم اما نتوانستم که قانعش کنم تا کمی بیشتر به ما تخفیف بدهد. پر از حس بد بودم. تلاش مذبوحانه‌ای که کرده بودم و بعد هم وسط صحبت‌هام این و آن را مثال زده بودم که پس چرا به فلانی تخفیف دادید و این کار بشتر حالم را بد کرده بود. انگار تمام مدت داشتم ادای کسانی را در میاوردم که دور و برم زندگی میکن
قاطی این آهنگ بی‌کلام‌ها معلوم نیست کجا می‌ری.
یکم شبیه همون سیاهی شبه. که خیره می‌شی به تاریکی و گم می‌شی یهو اون‌جا.
۰۲:۵۷. خیلی وقت بود دستم رو موقع نوشتن این قد خودکاری نکرده بودم. چی کار می‌کردم قدیما پر خودکار بود همه‌ش دستم؟ تا آرنج. البته تا آرنج‌ش مال پارسال بود بیش‌تر. که خودکاره رو می‌ذاشتم رو میز و هی سرش می‌خورد به دستم. عه راستی خودکارم تموم شده و این خودکاری که با خودم بردم سر امتحان خوب نبود اصلا. نقش خودکار . نه واقعا بیه
دیوان شمس را گذاشته بود توی دست هایم، زل زده بود به چشم هایم، با لبخند برایم از مولوی خوانده بود.سرم را انداخته بودم پایین، خواندش که تمام شده بود، لبخند هول هولکی تحویلش داده بودم، چند تا ده تومنی گذاشته بودم روی میز؛ دیوان را بغل زده بودم و پا تند کرده بودم.
تا خانه یک ریز غر زده بودم به جانم که مثلا چه می شد ؟ سرم را بلند میکردم؛ زل میزدم توی چشم هایش.لبخند میزدم.قشنگ به خواندنش گوش میدادم.من هم برایش میخواندم.حرف میزدم.تعریف و تمجید میکردم.
عاغاااااااااا من اصلا حواسم نبود تابستون هی داره نزدیک و نزدیک تررررر میشه >_< 
نمیخوااااااااااااااااااام امیر میره سربازی اوایل تیر 
وای 2 سال بی خبری ؟؟؟؟؟ وات دا  فااااک
میدونم عادت میکنم . ولی نمیخوام عادت کنم >___< 
اولین مکالمه‌ی ما سوالش بود که پرسید کجا هستیم. توی رستوران دنبال میز می‌گشت تا بنشیند. لبخندی به او زدم و آمد کنارم نشست. مثل من اهل رشت بود. نامزد داشت. یک ساعت بعد برایم تعریف کرد که صیغه کرده‌اند و نام شوهرش محمد است. خودش متولد 72 و محمد متولد 74 بود. داستان‌های زیادی از محمد تعریف کرد. حتی اسم خودش را هم نگفت. وقتی از محمد صحبت می‌کرد چشم‌هایش برق می‌زد، حتی وقتی که تعریف می‌کرد بابت مزاحمت‌هایی که برایش ایجاد کرده‌اند شوهرش دیگر اجاز
در جلسه ای، داشتیم در مورد نوشتن و بویژه یادداشت روزانه صحبت می کردیم. جالب بود  که چند نفری مثل من فکر می کردن. اینکه دوست نداشتن نوشته هاشون خونده بشه. اینکه نمی دونستن با اونهمه حجم کاغذ و دفتر چه کنند. بعد گفته شد که برگشتن به یادداشت های قدیمی، می تونه جذاب و حتی آموزنده باشه. جوری مثل رو به رو شدن دوباره با خودمون. من یاد وبلاگ های قدیمی ام افتادم و خواستم بخونم و ببینم چه جوریم. ولی فعلا فقط همین صفحه در دسترس بود .چطور بودم؟ افتضاح ب
تولد ۱۸ سالگیمو فراموش نمی کنم. نه بخاطر اینکه خانوادم سورپرایزم کردن و کلی کادو و کیک و فلان داشتم. چون اون روز توی کتابخونه ی سرد محل کار مامانم نشسته بودم، ۱۲ ساعت برنامه داشتم و چندین ساعتشو به کتاب تاریخ شناسی نگاه می کردم و بیشتر متنفر می شدم و نمی تونستم کلمه ای رو توی مغزم فرو کنم. چون دانشجویی کنارم نشسته بود که با تمام قوا داشت حال منو با صداهایی که از خودش در میاورد بهم می زد. چون من از محیط سرد و سفید ساختمون محل کار مامانم بیزارم و ت
سرگذشت یک ندیمه رو خیلی دوست داشتم، هم کتابش و هم سریالش. البته فرق داشتن با هم ولی هر دو به طریقی زیبا بودن.
یه جاش عمه لیدیا میگه: این برای شما سخته، نسلهای بعدی عادت میکنن.
اونا هرگز طعم آزادی رو نمیچشن که بفهمن نداشتنش یعنی چی. یه جاهایی میترسم از خودم. یه جاهایی فک میکنم آرامشم فقط به خاطر اینه که ارزش نداشته هام رو نمیفهمم، فقط چون هرگز نداشتمشون.
بهش عادت کردم.
به دوم بودن! به تحت حمایت بودن! به ضعیف بودن! به توهین شنیدن، دستمالی شدن بد
می‌گن تکرار هر عملی باعث شکل‌گیری عادت میشه و عادت‌ها هم شخصیت هر آدمی رو می‌سازه!و چه زیباست هر عادتی که نماد بندگی باشه! مثل اذان و اقامه، نماز، تسبیحات، دعای فرج امام زمان (عج) و .!این‌ها بعضی از چیزهایی است که سعی کردم تو این سال جدید بدون وقفه و کم و کاست انجام بدم تا تبدیل به عادت بشن و شدند !
متن ترانه رستاک به نام رفاقت
با اینکه خیلی دیر دیدمتباهات غریبگی نمیکنماز هرچی میگذرم بخاطرتاز خود گذشتگی نمیکنمبه انتها رسیده بودم و خیلیخیلی بدم میومد از خودمچقدر به موقع اومدی رفیق صدام زدی و عاشقت شدمچقدر به موقع ماه صورتت به داد آسمون من رسیدخشکیده بودم خش خش برگام به گوش باغبون من رسیدمنو توی این شهر تنها نذار نمیخوام به تنهایی عادت کنماز امروز تا آخر زندگیم میخوام تنها با تو رفاقت کنممنو توی این شهر تنها نذار نمیخوام به تنهایی عاد
از وقتی به این خونه نقل مکان کردیم چون پنجره هامون دقیقا رو به شرق هست آفتاب اولین نور صبحش رو به تن ما میزنه و ما هفت و نیم صب حتی تابستون بیداریم .
و این شده ک من عین پیرزن ها ساعت ده شب مقاومت می کنم در برابر خواب 
و وقتی می شنوم کسی شبا نمیخوابه تعجب میکنم
البته زمانی جغد بودم.
سلام صبحتون بخیر و شادی خانمی ۳۵ ساله هیتم که حدود ۷ سال دستگاه iud
گداشته بودم قصد بارداری دومم رو دارم دستگاهم رو که دراوردم کمی خونریزی
داستم و بعد از سه روز که دستگاهم رو دراوردم نزدیکی داشتم نزدیک به عادت
ماهانمم بود شبی که نزدیکی داستم کمی خونریزی داشتم علتش چی بوده بخاطر
دستگاهی که دراوردم بوده ایا امکان داره زومانی که دستگاهم دراوردم رحمم
زخم شده باشه الان از عادت ماهانمم گذشته هنوز نشدم
دلم ازت گرفته از نامهربونیت .ازینکه من و عادت دادی به خودت اما حالا کشیدی عقباونم  یهو نخواستم بهت عادت کنم، نخواستم بهت وابسته شم نخواستم این درد باز هم تکرار شه تو زندگیم اما شد دله سنگ که نیست دلم میخواد دوباره برگردیم به روزای خوببه روزایی که عاشقونه صدام میزدی و بی قرار دیدنم بودی کاش هیچ وقت نمیدیدمت که الان چشام بارونی شه به خاطرت و تو حتی نمیدونی چی بهم میگذرهشاید گاهی اذیتت کردم که البته خودتم اکثرا تحریکم میکردی ،ا
شجریان داره میخونهگلارو آب دادم خداروشکر سالمن ماهی هارو غذا دادم و آکواریوم هارو پر کردم پمپ آکواریوم کوچیکه تعمیر میخواد باید همسر بیاد تعمیرش کنهدلم چقدر هوای خونه رو کرده بود عصری دیگه کلافه شده بودم و دلم میخواست زودتر کلاس تموم شه و بیام توی خونه ی خودم واقعا که هیچ جا خونه خود آدم نمیشه وقتی اومدم و دیدم همسر قبل رفتن خونه رو کرده دست گل کیف کردمآخیییییش.به معنای واقعی :)لبخند روی لبمه دلم خونه ی سبزمو میخواست.وطن. واژه ی قشنگی
درجه ابهام 
3 از 4
در اتاق نشسته بودم و چاقویی به دست گرفته بودم
چاقو را در گیجگاهم فرو کردم 
خون جاری شد
با انگشتانم دسته را گرفتم
چرخاندم و چرخاندم
مثل یک عروسکِ کوکی
میخواستم خودم را با درد کوک کنم
نشد
چاقو را در آوردم
این بار به چشمانم فرو کردم
می‌خواستم با کور بودن آرام شوم
آرام نشدم که نشد
چاقو را در آوردم
داخل گوش‌هایم فرو کردم 
صداها خاموش شدند
ولی فریادهای ذهن همچنان پا بر جا بودند
راهی جز مرگ نمانده بود
ساعدم را بریدم
هر دو رگ دستانم
گوش کن ،باد در کوچه فریاد میزندگوش کن،عابری پای بر جسم خاک میکشدصدایش تلخ و سنگین استبه عادت گوش میکنمعادت دارم به این دیوانگیبه این عاقل بودن پوشالیعادت دارم دل سپارمبه صدایی از دوراز ورای این جهان توخالیصدایی از جنس محبتاز جنس پاکی عشقدلم باور کرده است این عادت رااین بودن و نبودن رااین صدای خالی سکوت رادلم باور کرده است خالی شده امسبک و بی وزنسبکتر از بالهای کبوتر چاهیسبکتر از قطرات باران بهارتهی شده امز روزهای شیرین کودکیز خنده های
تصمیم دارم از فردا ادای انسان های منظم و با اراده و قوی رو بازی کنم‌.شاید بعد از چند ماه برام عادت شد .حتی اگه عادت هم نشد فعلا فقط چند ماه نیاز دارم تا این شکلی باشم.شاید اینطوری قوی تر عمل کردم.مهم نیست ادا ست یا عادت مهم اینکه کار داره انجام میشه هرچند که چه ادا باشه و چه عادت یا فرهنگ،در هر صورت انجامش سخته.من نهایت تلاشم رو میکنم که ادای افراد موفق رو در بیارم اما مطمئن نیستم چقدر دووم میارم و نتیجش رو اینجا بعد از چند مدت طولانی میگم حتی اگ
نمیدونم کی می خوام حقیقت رو قبول کنم و باهاش کنار بیام ؟چرا هیچکس نمیاد بگه تو همینی هستی که هستی و اصلا قرار نیست شرایطت عوض شه ، عادت کن . به همه چی عادت کن . به دلتنگیات ، تنهاییات ، غصه هات ، غربتت ، خستگیات .هیچ دستی برای یاری رسوندن به تو آفریده نشدهعادت کن
سالها پیش از تنهایی میترسیدم. اینکه کسی رو نداشته باشی و کسی تو زندگیت نباشه.کسی نباشه که دست همدیگه رو بگیری و بزنی بیرون و کوچه ها و خیابون ها رو با هم ببینی و خوشحال باشی.
نخستین بار که کسی تو زندگیم اومد حدود سالهای 1386 یا 1387 (دقیق نمیدونم) بود. عمر این با هم بودن به سه ماه هم نکشید.
بعدها فهمیدم که مورد سواستفاده قرار گرفتم. ولی به خودم نوید این رو دادم که باز کسی در مسیر زندگیم قرار میگیره و همونی خواهد شد که به قولی منتظرش بودم.
سال پیش بود ک
من خیلی گریه کرده بودم،سرمم بالا گرفتمو گریه کرده بودم،به زمین زمان فحش داده بودم و بی قرار شده بودم،برای از دست دادنای بی معنی برای درجا زدنای تکراری برای حسای مزخرفی که بی وقت به سراغم اومده بودن،برای تکه های جدای روحم برای خلا های طولانی،برای یه دختر تنها بودن(عجیبه آدم تنها بودن با دختر تنها بودن فرق داره حس بی پناهیش بیشتره) اما اگه همه ی اون مچاله شدن ها لازم بود تا منِ الان ساخته بشه میتونم کم کم دوسشون داشه باشم
 در خواب عمیقی فرو رفته بودم و داشتم در دنیای تاریک خواب ها غرق میشدم شده بودم یه آدم گنگ خوابزده سرگردونِ خواب هایی که مال من نبودن خواب ، رویا ، ترس و وهم در هم آمیخته شده بودن و معجونی درست کرده بودن از آدمِ نالان ِِ مبهوتِ بی شکلی که من بودم
حمیدرضا سرما خورده از دایانا گرفته. یک وجب بچه چنان ویروسی داشت که همه رو سرماخورده کرد.
دوتا سرفه تو صوزت من کرده بود گلو درد شده بودم
امشب من و حمید جدا از هم میخوابیم بدون حمید خوابم نمیبره. عادت کردم شبا بغلم کنه. هرشب وقتی میخوام بخوابم چه باهم یخوابیم چه من بعد از یکی دوساعت بیام رو تخت که حمید خواب باشه، برمیگرده سمتم دستشو میندازه دورم پاشو هم میندازه دور کمرم. امشب چون سرماخورده و نزدیک کنکور منه گفت پیش هم نباشیم تا من حالم بهتر بشه
روزی که   دل   از عشق  تو پرداخته بودم کار   خود   و   کار  دل  خود  ساخته  بودمدیوانگی ام    تابع     زنجیر     جنون   بودکز خانه  به    میخانه  برون    تاخته بودمبا مهر   دلم بردی  و  بی مهر شکستیافسوس که   اخلاق تو  نشناخته بودمآن  سر  که  به  دامان  توام  بود  زمانیای  کاش  که  در  پای  تو  انداخته بودمهر برد
گام ساده از دید فیدیبو برای خودشناسی و موفقیت در زندگی فردی    تا زمانی که خودتان را نشناسید، دستیابی به موفقیت امکان پذیر نخواهد بود؛ بنابراین هر فردی باید در راه شناخت خود قدم بردارد و سراغ راه هایی برود که به بهبود کیفیت زندگی و موفقیت بیشتر او منجر می شود.         در مطلب پیش رو، فیدیبو شما را با ۱۰ راه برای خودشناسی و موفقیت بیشتر در زندگی فردی آشنا خواهد کرد.۱.مراقب عادت ها باشیدرفتارهای ما مجموعه ای از واکنش ها و عادت های ما هستند و تا
سلامبعد ۳/۵ ماه برگشتم تصمیم گرفته بودم حالا حالا برنگردم تا اتفاق خوبی برام نیفتاده‌. ولی خیلی وقته با کسی حرف نزدم تا پنج شنبه گذشته که یه سوال از یه دوست که فلانی( مادرم) چه نسبتی باهات داره!! بهم ریختم و کلی گریه کردم دانش آموز مادرم بود و از مرگش خبر نداشت. خیلی وقت بود دلتنگی برای مادرم را کنترل کرده بودم ولی اون روز صدای گریه ام بلند شدخیلی تنهاتر و شاید صبورتر از قبل شدم. عادت گریه کردنم برگشته ولی درددل نمیکنم و توی خلوتم همه اینها بو
شاید بخاطر این بود ک اولین بار بارم بود تو همچین مراسمی شرکت میکردم ولی خب فکر کنم باید توضیح بدمش^~^من یه مدتی خیلی کوتاه دچار افسردگی شده بودم ک خداروشکر برطرف شد البته فقط خودم بود ک فهمیدم نباید ادامه اش بدم و کسی تو اون مدت کمکم نکرد،توی اون مدت من عادت کردم ک همیشه لبخند بزنم به همه همیشه بخندم اصلن برام مهم نباشه هیچی!این عادت من ک همیشه به روی همه لبخند بزنم و موقع صحبت کردن حتی به چیزای کوچیک بخندم رو دارم،دیروز مراسم تشیع عموم بود و م
حال هیچکس خوب نیست. حال من هیچ.یونگ دروغ نمیگفت که مردم یک سرزمین ناخودآگاه مشترکی دارند. حال هیچکدوممون  خوب نیست فرقی نمیکنه کجا هستیم. هر تکه جایی درد میکنه. عادت ندارم به سخنرانی اجتماعی کردن. باورم رو ولی بلد بودم بگم همیشه. درد ما از خودبیزاری است. 
یه مدت بود که عادت کرده بودم به نزدن.
یعنی تاثیر قرص های ضد افسردگی بود.
البته در خودم این توانایی رو می بینم که نزنم یا خیلی کم بزنم.
حالا بازم می خوام امتحان کنم.
دیروز رحمان میگه من ده روزه نزدم. کاری بکنم تحریک نشم.
گفتم خودت خودت رو تحریک نکنی، تحریک خودش میاد سراغت 
و خوب الان 24 ساعت هست که نزدم.
روی یک تخت خوابیده بودم. بلند شدم. سر درد شدیدی داشتم. داشتم از جلوی آیینه
رد می شدم که چیز خیلی عجیبی مرا متعجب کرد. من در آیینه فرق کرده بودم. انگار
بزرگ شده بودم. خیلی بزرگ شده بودم.واقعا رفته بودم به سال 2031. در اتاق را دیدم
و دستگیره را گرفتم  و ان را چرخاندم.  نور شدید
اتاق چشمانم را اذیت می کرد. چند ثانیه ای همان جا ایستادم. چشمانم به آن نور عادت
کرد. یک مرد آمد و به من سلام کرد. ناگهان دختر کوچک و سفید با چشمان سبز به سمت
من دوید. گفت: ما
نیم‌ساعت دیگر جلسه‌ای که معلوم نیست ازش جان سالم به در ببرم شروع می‌شود و من، گوشه‌ای از این سالن درندشت نشسته‌ام و به موسیقی روز سوم گوش می‌دهم که هزار سال پیش، یک شب اتفاقی توی اینترنت پیدایش کرده بودم و خواسته بودم که موسیقی زمینه‌ی وبلاگ مخفی‌ام، پناه‌گاهم، باشد. اسمش را گذاشته بودم از تو سخن گفتن به آرامی، چون خلاف این روزها که ساده و امن و آرام عاشقم، سخت عاشق بودم و فکر می‌کردم هر آن ممکن است از فرط عشق بمیرم. باری، این صفحه را با
آنقدر به تو فکر کردم که که صرف ضمیر در ذهنم تنها یکی بود ،  تو .
من ، هر روز که به خواب دنیا بیدار میشدم ، ذره ای از جسمم روح می شد ، هر روز شعله ور تر می شدم ،  
روز آخر بود ، آنقدر روح شدم که دیگر از جسم نیست شدم ، ترس شدم .
 من فقط میدیدم   ، در آینه خیره شدم ، جسمی نبود ، اصلا چیزی نبود ، 
من میدیدم بی آنکه دیده شوم  ، من ، می شندیم بی آنکه شنیده شوم ،
فقط حس حضور را داشتم بی هیچ معلولی از وجود ، 
باد بودم ، آب و گرمای خورشید بودم ،  من ، خاک بودم.
من اولین کادوی ولنتاین رو توی بیست سالگی گرفتم .براش پلیور خریده بودم ، با دقت و وسواس جعبه درست کرده بودم ، شکلات انتخاب کرده بودم و تزیین کرده بودم . رفتیم حلقه بخریم ، کدوم رو بهش دادم و روز عشق رو تبریک گفتم . گفت عه من که چیزی برات نخریدم ، گفتم عیبی نداره . رفتیم مدل های حلقه ها رو دیدیم ، به ما گفت تا یه دوری اینجا بزنید من میرم برمیگردم .بالاخره حلقه مون رو انتخاب کردیم و خریدیمش. توی ماشین که نشستیم از جیبش یه پلاستیک قلب قلبی درآورد و گ
رفته بودیم نمایشگاه کتاب. دسته من بودم و جمعی، باجناقم. ازاونجایی که من کتابهامو یا میپیچونم ازدیگران و یا هدیه میگیرم، در نمایشگاه پارسال نقشِ حمالِ محترمی را برای باجناق فرهیخته، ایفا میکردم که از بدِ روزگارش اون سال باجناقش تصمیم داشت یه تُن تاب بخره.
واقعا هم کتابها این روزا دیگه کیلویی شدن. 
"آقا دو کیلو کتاب بدید- برای چه سنی؟- مهم نیست میخوام بپیچم دور سبزی"
چندی پیش که نوروز شد و باجناق هم عادت داره به همه کتاب هدیه بده، به من هم یه کت
تمام راه برگشت ب این فکر میکردم ک تنهایی چقدر غصه بزرگیست!
تعریف میکرد ک بچه ها را عروس و داماد کرده و هرکدامشان حالا ۴۰,۵۰ سال سنشان است,خودش مانده توی خانه ای ک حتی بزور هم نمیتوان اسم خانه رویش گذاشت.پیرزن ۷۲ساله ای ک لابلای بازیافت ها توی یک اتاقک تاریک و حیاطی کوچک زندگی میکند,تمام دلخوشی اش دوتا مرغ است.
وقتی پرسیدم مادرجان خب چرا نمیری پیش نوه ت زندگی کنی؟پاسخش یک گزاره دو کلمه ای بود:عادت کردم!
عادت عجیبیست,عادت ب زندگی بین بازیافتی ها
می‌تونستم خستگی رو حس نکنم. ساعت از یازده گذشته بود. سردردم رو ربط می‌دادم به آلودگی هوای امروز که این همه راه رفته بودم تا اونجا و برگشته بودم و آخر هیچ لذتی از روزم نبرده بودم. شاید هم تمام اون سردرد از جنگی بود که از صبح توی سرم شروعش کرده بودم. حالا جلوی پنجره ایستاده بودم و به شهری نگاه می‌کردم که تا ابد ادامه داشت انگار. شهری که اون لحظه بیشتر از هر وقتی ازش بیزار بودم. من هیچ وقت اون کارها رو نکردم که اثبات کنم آدم ِ خوب ماجرا منم. من هیچ
چگونه
عادت‌های بد را ترک کنیم که موجب مرض نشود؟
دلیل
اینکه ما نمی‌توانیم عادت‌های بد خود را ترک کنیم، این است که  مغز ما عادت دارد با برخی از کارها احساس راحتی
کند؛ احساسی که موجب ترشح دوپامین یا همان هورمون «حال خوب» می‌شود. ما چون این
احساس خوب را با عادت‌های بد مرتبط می‌دانیم، دربرابر ترک آن‌ها مقاومت می‌کنیم.
در
گام اول بررسی کنید کدام‌یک از عادت‌های شما بد هستند و دقیقا چه چیزی باعث می‌شود
انجامشان دهید؟ راه حل ترک این عادت‌ها
من می‌دانستم که عوض شده‌ام. می‌دانستم که تغییراتی در من ایجاد شده که مرا تبدیل به انسانی جدید کرده‌است. و می‌دانستم که این تغییرات پایانی‌ام نیست. هر روز با مواجهه با هر مسئله‌ی کوچک و بزرگی، کارایی مغزم را می‌سنجیدم و خودم را در شرایط گوناگون امتحان می‌کردم.من عوض شده بودم و از این بابت خوشحال بودم. کنترل زندگی‌ام را در دست داشتم و در حال ساخت دنیایی مطابق میلم بودم. معرکه بود.
برای همه چیز آماده بودمهر کاری از رو هدفی انجام شده بودمثلا عطری که روی مچ دستم زده بودم به خاطر این بود که وقتی کنار هم روی نیمکت پارک نشستیم ، وقتی که گرم صحبت بودیم ، وقتی که اون داشت صحبت میکرد من باید .ولی مثله همیشه ترسیدمهمه ی برنامه ها رو لبخندش به هم زدبرنامه ها خوب بودندروی کاغذ من برنده بودمکلی تمرین کرده بودمخودم، نقشه هام، تمرینام جلوی آینه همش یه خونه  کاغذی بود که باد همشو برد و نابود کرد
سوار قطار قدیمی بودم که من تنها مسافرش بودم و مقصد نامعلوم بود.
تمام قطار بوی چوب و پرتقال سوخته می‌داد و صدای عود محزونی همه جا را پر کرده بود.
در مسیر پر از سبزینگی بود و مه آنقدر زیاد بود که می‌توانستی دستت را دراز کنی و ابرها را لمس کنی و بارانی که نرم می‌ریخت.
در خواب چشمانم را می‌بستم و بعد میدان شهرداری بودم؛ صبح زود بود انگار و صدای ویلون‌سل.
عسل ویار الویه کرده، گذاشتم مرغ و تخم مرغ و سیب زمینیش بپزه، منم دراز کشیدم کنارش و دوتایى کارتون میبینیم.
همینجورى که چشمم به تلویزیونه مغزم روى دور تند داره میچرخه. با اینکه تقریبا یک ماهه مامانم براى همیشه رفت کرج اما هنوز هیچکدوممون به این وضع عادت نکردیم، امروز فکر میکردم وقتى ازدواج کردم و ازش جدا شدم اینقدر اذیت نشدم که حالا دارم میشم، اصلا انگار زندگى دور از مامانم رو بلد نیستم! صبح وقتى تنها میشم واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم،یا ظه
حالم اصلا خوب نیستخیالاتی شده ام.چند ماه پیش یک آرزوی کودکی در من زنده شد«نویسنده شدن»خودم را همیشه پشت یک میزکه رو به پنجره ای بزرگ باشدتصور میکردمروی میز را سراسر کاغذهای دستنویساغلب کاهی.در تصورممادر بودمو مصاحبه ها کرده بودمبا طرفدارانِ کتاب هایم.از شما پنهان نماند؛همین روزهاکه «یادت باشد» را شروع کرده بودممدامدر ذهنم می آمدکه روزیخاطرات زندگیِ شیرین خودم و همسر رامی‌نویسم.!ای کاش فقط یک حس باشد!
بچه که بودم هر موقع تخمه آفتابگردون می شکستم در خلالش به سرم می زد یه عالمه تخمه بشکنم و مغزاش رو جمع کنم و یه دفعه همه مغزا رو با هم بخورم! اوج لذت بود این کار برام.حالا هم انگار از سرم نیفتاده این عادت و یه دفعه یه تعداد زیادی پست وبلاگ می خونم یا توی اینستاگرام یه عالمه عکس رو یه جا می بینم بیشتر بهم مزه میده تا دونه دونه اش.
همیشه منتظر میموندم 
تا فصل پاییز بیاد یه حسِّ قشنگی به سراغم میومد خوشحال بودم ،
سر حال
و تا آمدن دوباره اش و دیدن طبیعت رنگارنگ  با اون همه عشق
 منم با عشق بودم 
و گاهی با خاطرات عشق و امیدوار ،،،
اما حالا یه چند وقتیه که   میگم کی تموم میشه تا ،،،
  آخه میگن
 گذر زمان همه ی زخم ها رو درمان میکنه ،
عادت کردن و گذراندن زندگی طاقت فرساست و بسته به جنس زخمی که از زمانه میخوری متفاوته ،
بعضی ها هستن که زود خو میکنن و زندگیشونو میکنن ،
اما من نتونست
آدم یه شبه نمیتونه تغییر کنه، ولی آدمی هم که برای تغییر برنامه نداره، تغییری نمیکنه.آدم نمیتونه همه چی رو بندازه گردن بقیه. حتی اگر بقیه مقصر باشن این تویی که داری زندگیتو میسازی، ای تویی که مسئول زندگیت هستی، مسئول طرز برخوردت با مسائل هستی. داییم تو یه کتابی خونده بود که هر عادتی رو بخوای ایجاد کنی باید حداقل 40 روز پشت هم اون کار روبکنی تا عادت بشه وقتی عادت شد میری سر چیز بعدی که میخوای عادتت بشع. یه همچین چیزایی خوب یادم نمیاد. حوصله ام
دارن هاردی در کتاب معروف خود «اثر مرکب»، به تاثیر عادات در موفقیت ما اشاره می‌کند. وی در این کتاب پنج راهکار برای از بین‌بردن عادات مخرب و هفت راهکار برای ایجاد و جایگزینی عادات سازنده اشاره می‌کند. اما در پادکست روزانه‌اش، اظهار می‌کند که شما مجبور نیستید تمام عادات بد خود را کنار بگذارید تا موفق شوید، بلکه تنها با هدف قراردادن فقط یک عادت مهم، می‌توانید تاثیر شایانی در زندگی خود داشته باشید. دارن هاردی این عادت مهم را «keystone habbit» می‌
دو سال پیش که آمدند خواستگاری. با وصف هفت سال منتظر بودنم شوک شدم. شوک از نوع بد و بد آمدن. که چرا یکهویی بعد از  آنکه شش ماه رفته بود. بلاک کرده بود و رفته بود. شکسته بودم و رفته بود. یکهو بی مقدمه، بی جبران زنگ زده بود برای خواستگاری؟گریه ام گرفته بود و تا صبح گریه کردم و بچه ها به نظرشان بی معنی بود و طاقچه بالا گذاشتن. ولی من آماده نبودم. از لحاظ عاطفی و روانی. از اینکه همیشه عادت دارم قبل از همه چیز برای همه چیز برنامه ریزی کنم و غافلگیر
پاییز رفتی و زیباترین فصل سال را تمام کردی. ناراحتم که رفتی و تا سال آینده منتظرت می مانم و خاطرات زیبای امسالم با تو را مرور می کنم.
می بینی مردم شهر چقدر زود هنوز نرفته فراموشت کردند. اینها وفا ندارند. دیدی پشت رفتنت یک شب را تا صبح پایکوبی کردند. می دانم که هر سال این را می بینی و عادت کرده ای. اما من به این عادت های مردم نمی سازم.
منتظرت می مانم.
تو بدین همه لطافت که ز حور دل ربودی ___ ز چه بر من سیه رو در دوستی گشودی
ز ازل مرا ارادت به تو بوده از سعادت ___ چو سرشته شد گل من تو دل مرا ربودی
به کسی اسیر بودم که ورا ندیده بودم ___ چودو چشم‌خود‌گشودم‌به‌خداقسم‌توبودی
نه به روزگار بودم نه،حقیر و خوار بودم ___ تو مرا عزیز کردی تو به عزتم فزودی
من: فکر می‌کنی مشکل اصلیت چیه؟
خودم: بی‌قراری. نه، نه! عادت به بی‌قراری. شایدم عادت به بی‌قراریِ کنترل‌نشده. یا عادتِ کنترل‌نشده به بی‌قراری . یا . اَه! ولش کن. هر چی می‌ری ته نداره لامصب. کش میاد.
من: آره؛ کش میاد. راه حل چیه به نظرت؟
خودم: واقعاً معلوم نیست؟! کنترلِ عادت به بی‌قراری . یا عادت به کنترلِ بی‌قراری . یا .
من: چه جوری یعنی؟
خودم: اگه می‌دونستم مزاحم اوقات شریف جنابالی نمی‌شدم. خودم یه گِلی سرم می‌گرفتم.
من: منطقیه.
خودم: خ
وحشت زده از خواب میپرم. نه نفس زنون اما، فقط چشام رو وا میکنم و خداروشکر میکنم که خواب بودم. خواب دیدم که رفتم مهدکودک دنبال بچه م و اونا بهم یه عروسک تحویل دادن به جاش. و من بی تاب، خیلی بی تاب دنبالش میگشتم توی خواب. بچه ی نداشته طفلکی من
حالا طبق روال چند شب گذشته روی کاناپه خوابیدم و زل زدم به سایه بزرگ لوستر روی دیوار، خونه بوی ملایمی از دارچین داره، عود دارچین روشن کرده بودم سر شب. مرور میکنم با خودم، چای خورده بودم. یک جلسه اطفال خونده بود
سلام 
میخواستم یه پست جریان دار ایجاد شود، همه عادت های تغذیه ای، بهداشتی و سلامتی که در طولانی تر شدن عمر تاثیر دارد و حتی غیر تغذیه ای، غیر بهداشتی و غیر سالم رو که در سبک زندگی سالم تاثیر منفی داره و باعث کاهش طول عمر میشود را بنویسند.
هم عادت های خوب گفته شود هم عادت های بد، عادت های خوب برای اینکه تکرار شود، همچنین عادتهای بد برای اینکه ترک شود، لطفا هر کامنت به این شکل لیست وار باشه، اگر خواستید دلیل علمی آن موضوع هم جلوش بنویسید حتی ا
اول آشناییمون حرفا چه شاعرانه بود نگاه تو تو چشم من چه پاک و صادقانه بود اول آشناییمون عزیز و دردونه بودم به چشم مست و عاشقت گوهر یکدونه بودم حالا چی هستم واسه تو حالا کی هستم واسه تو یه جام خالی از شراب شکستنی مثل حباب اول آشناییمون برای تو راه بودم شعر بودم شور بودم الهه ناز بودم اول آشناییمون واسم یه پروانه بودی من همه سادگی و تو عاشق و دیوونه بودیمتن آهنگ قدیمی
در نگاهت خود به ظاهر مرد کردم
من در درونم آن نباید کرد ، کردم
دانسته بودم بی توبودن مرگ حتمیست
دانستن بی دانشم را سرد کردم
تا در خودم عادت کنم حرفی نگفتم
رفتی و از قلبم خودم را ترد کردم
من همچو زخمی ها پرانم را گشودم
هی ضربه خوردم هی برایت درد کردم
گفتم که آبان می رسی مرداد رد شد
برگان سبزی را که دیدم زرد کردم
رابرت همچنان داشت گریه میکرد اخه اون عادت نداشت بدون شببخیر سوفی بخوابهعادت نداشت ببینه سوفی دیگه دوسش نداره رابرت همونطور که داشت گریه میکرد توی دلش میگفت :«خدایا میشه منو از بین ادمات ببری . دنیایی ک ایندش با سوفی نباشه، بدرد من نمیخوره، میخوام برای همیشه پیش خودت باشم» همینطور که رابرت داشت گریه میکرد و ناله خوابش برد یه خواب ابدی انگار خدا حرفشو واسه یبار گوش کرده بود و اونو تو اغوش گرفته بود. رابرت هیچوقت اینقدر اروم نخوابیده بود.
سلام پسر کوچلویه قشنگم الان در ماه اردیبهشت  سال 1398 هستیم و تو دو سال از  زندگیت میگذره گلم و من تصمیم گرفتم دیگه بهت شیر ندم چون داری آقا میشی و بزرگ میشی مامان جون میدونم وقتی بزرگ شدی و برات تعریف کنم چقدر بابت این از شیر گرفتنت بیتابی کردی و منو گاز گرفتی باورت نمیشه و یادت نمیمونه آره قشنگم شبها به سختی خوابیدی و تا چند مدت هر ناراحتی داشتی سرمن خالی کردی تا به لطف خدا دیگه عادت کردی و الان توی گهوارت روبروی تلوزیون دراز کشیدی و داری کارت
داستان ترسناک
سلام اسمم زهر است.۲۳ سالمه این داستان که میخوام براتون بگم برای خودم اتفاق افتاده مال دو سال پیش .
خونمون خیلی بزرگ بود الان از اونجا رفتیم.من خیلی علاقه دارم به داستانهای ترسناک.اتاقم تو راهروی بود که حماممونم توی همون راهرو بود.شبا تو اتاقم تنها تو اینترنت فقط داستان و فیلم ترسناک می دیدم.نترسی بودم تا اینکه یه روز تو اتاقم تنها بودم خوابیده بودم کسی هم خونمون نبود.من عادت دارم چشام و با چشم بند می بندم.برا همون فقط صدا می شنی
خبر کوتاه و سوزاننده بود، تنها پروگرمی که تو اون آزمایشگاه اسکولارشیپ نداره همونی بود که من واسه‌ش اپلای کردم و پذیرش گرفتم. کاش تا مطمئن نشده بودم به پدرم نگفته بودم، امید واهی دادم. یا کاش درست و حسابی توضیحات همه‌ی پروگرم‌ها رو خونده‌بودم. و بزرگترین کاش: کاش دوران کارشناسی مثل آدمیزاد درس خونده‌بودم.
به خاطر این امتحان چند روز بود که درست و حسابی نخوابیده بودم و نفس نکشیده بودم و نشسته بودم فرق شتر بنت مخاص و بنت لبون و.را برای اولین بار تو زندگیم حفظ کرده بودم  وقتی به خونه برگشتم چراغ ها خاموش بود .دوش گرفتم و موهای خیسم  را کنار شوفاژ رها کردم و خوابیدم .چشم هایم را بستم .مادرم پیام داد خوب شد امتحانت پدر برایم شیرینی خریده بود.فکر کردم برای همیشه با تمام ناراحتی هایی که از هردو دارم .هنوز  و برای همیشه دوست شون خواهم داشت بدون
حرفی نمیزنم؛
سرم را به دیوار میکوبم
رد ناخن هایم غذاب میدهد پوست دستانم‌را
گلویم از تشنگی چنگ میزند
زبانم از فرط سخن لال مانده.
پاهایم از متراژ  خیابان ها سست شده.
دستانم گرمایی ندارد
اما چشمانم.
چشمانم؛
به خندیدنت. 
به آغوشت.
به باد میان گیسوانت.
بعد از رفتنت؛
عادت ندارد.
چشمانم،به نبودنت عادت 
ندارد.
#احمد_بیگی
#احمدبیگی
#هیسطنی
* سالها پیش خواب خودم رو می‌دیدم. دختر بچه‌ی هفت هشت ساله‌ای بودم در یک خانه‌ی بزرگ پر از آدم. رنگ وسایل به طرز اغراق شده ای پر رنگ بودند و آدم‌های تا مغز استخوان غریبه‌ی آن خانه بزرگ‌تر از حالت معمول با لاله‌ی گوش‌های آویزان. وسط اون همه آدم با جثه‌ی کوچکم نه دنبال کسی می‌گشتم نه کسی حضورم رو حس می‌کرد. با چشم‌های وق زده ایستاده بودم و از وجود داشتن خودم ترسیده بودم. هنوزم بعد از سالها بهت صورتم رو از حضور در کنار اون آدم‌ها به خاطر می‌
قبل از رفتنم توی تلگرام کامپیوتر رفتم و عکس پلی کپی را گرفتم و فرستادم و اول نگرانم بودم تو گروه بفرستم ولی بعد جرات کردم و فرستادم و نگران امضایی بودم که کرده بودم و نگران این که چه فکری کرده میشه ولی بعد فرستادم و مهم نیست چه اتفاقی می افته و دختر رو هم سر صف معرفی کردند و چرتکه هم تمرین اساسی کار کردم و در خانه پدر مهناز بود و هر وقت مهناز رو می بینم بیشتر و بیشتر به کمبودهام فکر می کنم و نگران میشم و همسر هم اسنپ گرفت و اومد و دیشب کلی گله گزا
کِی اینهمه معترض شدم؟ از سر خیابان داور که می‌پیچم تو از خودم می‌پرسم. حال ندارم کاوش کنم از لابلای خروار خروار دلیل و توجیه و بهانه، یکی را پیدا کنم و بگویم از همین‌وقت. ترجیح می‌دهم این آدم پرسشگر را بگذارم همان سر خیابان. آن یکی‌ام را بردارم و بروم گوشه‌ای بنشینم.
آن یکی‌ام یعنی آدم چهارسال پیش. چادر ساده می‌پوشیدم. رو هم می‌گرفتم. جا اگر‌ پیدا نمی‌کردم یک گوشه روی زمین می‌نشستم. زیر چادر مچاله می‌شدم و‌ از اولِ السلام علیک یا اهل ا
سلامعازم سفر شده‌ام.
الان که این مطلب رو می‌بینید، کربلام.

دود این شهر مرا از نفس انداخته است.
به هوای حرم کرب‌وبلا محتاجم.

رفقا؛ همگی حلال بفرمایید،شاید دیدار دوباره‌ای میسر نشد. 
اگر می‌دونستم دعام اینقدر زود مستجاب میشه، کاش از خدا فرج آخرین ذخیره، طاووس بهشتی را خواسته بودم؛ گرچه که
معرفت دُرّ گرانیست به هرکس ندهند! پرطاووس قشنگ است به کرکس ندهند!اما خدایا مگر در بازار یوسف فروشان، پیرزنی با کلاف نخ نبود؟  و نگفت:
پیرزن گفتا که
سوم ابتدایی بودم که با بلاگفا شروع کردم. کنار دایی‌ام، با هم‌دیگه وبلاگ ساختیم. تحت تاثیر رمان شازده کوچولو که همون سال دایی‌ام برام خریده بود، و به پیشنهاد خودش، اسم وبلاگ رو یه چیزی شبیه به شازده کوچولو در سیاره انتخاب کرده بودم. به گمونم هیجان اولین وبلاگ رو داشتن و جایی که توش حرف بزنم (یه چیزی رو اعتراف بکنم، من از نه ماهگی به حرف اومدم. چون که حرف نزده زیاد داشتم و می‌ترسیدم عمرم برای گفتن همه‌اش کفاف نده) باعث شد که رمزش رو گم بکنم. ول
جوابت را چگونه بدهم.    مگر نمیبینی. نمیبینی بعداز تو دیگر نیستم؟؟1 ماه دیگر به 7 سال میرسم . دیگر دارم عادت میکنم به عزای سالیانهمن اگر رفتن بلد بودم که تا الان ایگونه نبودم من باور دارم به زنده بودن شیرینمحال اگر مرده باشه مجنون او میمانملا به لای هیاهوی  بچه گانه زندگی غرق گشته ای . زمانی بده تا دوباره بیدارت کنمبگذار سر یک میز بشینیم و روی ماهت را تماشا کنم گاه برای چند ثانیهفقط بگذار. من نگاهت کنم و تو حرف بزن برعکس قدیما .
نگاهی به زندگی روزمره
خودتان بکنید. چه کارهایی را بدون فکر کردن انجام می‌دهید؟ اینکه صبحانه‌تان را
چطور بخورید، چطور بند کفشتان را ببندید، چطور قدم بردارید، چطور ماشین را روشن
کنید ، هنگامی که احساس خاصی به شما دست می‌دهد چه کار کنید، چطور با دوستانان و
همینطور غریبه‌ها مکالمه داشته باشید و . . زندگی همه ما مملو از همچنین فعالیت‌هایی
است. این فعالیت‌های کوچک و به ظاهر ساده می‌توانند تاثیر شگرفی در زندگی‌مان داشته
باشند.
در زمینه تغیی
دانلود آهنگ آصف آریا بنام دله دیگه (به دوری نکرد عادت خب دله دیگه) Download Music Asef Aria - Dele Dige (♛) With Text And Direct Links In tibamusic دانلود آهنگ جدید دله دیگه (به دوری نکرد عادت خب دله دیگه) با صدای آصف آریا با لینک مستقیم و رایگان از سایت تیبا موزیک دانلود آهنگ دیس لاو جدید با صدای زیبای آصف آریا دله دیگه با دو کیفیت mp3 128 و mp3 320 برای شما دوستاران دیس لاو موزیک آماده دانلود می باشد که با مراجعه به ادامه مطلب آهنگ دله دیگه از آصف آریا را دانلود و گوش…دانلود اهنگ
عنوان جالبیع نع!؟؟ ولبت خندع دار
بعد امتحانا با افسانع برنامه برا جمع بندی ریختیم ک بخونیم .
من ک مسمم داشتم میخوندم چون ۶-۰عقب بوزم عه بازی و چیزی واسع عه دس دادن ندارمـ
با درس ها بدجور رل زدع بودم تا اینک قضیع اوود کردن دیسک بابام مطرح شد.امرو رفتع ارومیه پیش دکدرش اینجور ک بوش میاد قرار بر عمل تو تابستونع
منم مجبوری اومدم خونع عزیزم
منم عه اون ادمایی عم ک وقتی میدونن قرارع برن یع جایی دستشون ب کاری بند نمیشع!واس همین تست های فیزیک و
در دوران جاهلیت عادت داشتم موقع مطالعه باید آهنگ گوش میدادم
آهنگ های تکراری که بارها شنیده بودم و باعث حواس پرتیم نمی شدند
معین، شهرام صولتی، امید و بعدترها داریوش که همه معادلات موسیقی منو به هم زد و شد تنها خواننده ای که می شنیدم
و صد البته آهنگ های ترکی استانبولی که بر خلاف فیلماشون خیلی پرمحتوان به نظر من
البته جدیدتر ها رو نمی شناسم و نشنیدم و نمیدونم سلیقه جدیدای اونا هم شبیه سلیقه جدیدای ایران هست یا نه 
ولی قدیمیا رو من خیلی دوست داش
سوم ابتدایی بودم که با بلاگفا شروع کردم. اولین وبلاگم رو من و دایی‌، با هم دیگه ساختیم. تحت تاثیر رمان شازده کوچولو که همون سال دایی‌ام برام خریده بود، و به پیشنهاد خودش، اسم وبلاگ رو یه چیزی شبیه به شازده کوچولو در سیاره انتخاب کرده بودم. به گمونم هیجان اولین وبلاگ رو داشتن و جایی که توش حرف بزنم (یه چیزی رو اعتراف بکنم، من از نه ماهگی به حرف اومدم. چون که حرف نزده زیاد داشتم و می‌ترسیدم عمرم برای گفتن همه‌اش کفاف نده :دی ) باعث شد که رمزش رو
اولین بار که شب تا صبح را گریه کرده بودم وقتی بود که برای اولین بار رتبه ی کنکورم آمده بود و من ۵ صبح بعد از اعلام نتایج خوابم برده بود و حوالی هشت صبح با چشمانی پف کرده از خواب پریده بودم. اصولا من وقتی این حجم اشک میریزم که بفهمم رویاهایم در حال ویرانیست و این حق من نیست.
مثل آن شب که فلانی در جواب محبت هایم جوری با من رفتار کرد که حقم نبود و من به قدری شبش اشک ریخته بودم که قرار صبحم برای اموزش رانندگی را تمام مدت سرم پایین بود و به چهره ی مرد آم
منو ببین گریه نکن ، به این وضع عادت کردمبه حال من غصه نخور اگه که غرق دردماز زندگی شاکی نشو ، نگو صبرت سر اومدهاینو رو پیشونیم نوشتن ، خوشی به من نیومدهنه امیدی ، نه بهاری ، نه از عشقی یادگاریگفته بودی بر می گردی ، نه که تنهام جا بذاریحالا تنها و شکسته ، چشم رو دنیا دیگه بستهتو که رفتی دیگه قلبم ، دل به هیچ یاری نبستهمتن آهنگ قدیمی
پریشب خواب فاطمه را دیدم. دیروز بعد از مدتها بهش پیام دادم. گفتم خوابش را دیدم. شیلا میگوید یکی از عادت‌های خوب و کوچکِ ما افغان‌ها همین است که وقتی خواب کسی را می‌بینیم بعد از سالها بی‌خبری ازشان خبر می‌گیریم. فاطمه سه سال از من بزرگتر است. وقتی من ۱۰ ساله بودم او ۱۳ سالش بود و با هم دوست بودیم. بهترین دوستهای هم بودیم. در مکتب صنف‌های مختلف داشتیم اما در سرویس کنار هم بودیم. تمام خانواده‌اش را از حرفهایش میشناختم. هیچوقت ندیده بودمشان. ام
✅استاد . اصولا منطق چیست؟!
معلم کمی فکر کرد و جواب داد : 
گوش کنید ، مثالی می زنم :
دو مرد پیش من می آیند ، یکی تمیز و دیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد
می کنم حمام کنند . 
شما فکر می کنید کدام یک این کار را انجام دهند ؟!
هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه!
معلم گفت : نه ، تمیزه! ، چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند ، 
پس چه کسی حمام می کند؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه!
معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد
دیوارهای شهر را چنگ میزنی، بی توجه به هر اتفاقی که رقم بخورد! چنگ میزنی، نمی دانی دیوار حرف های انگشتانت را فهمیده است که خبری از آن صدای خِژ خِژ سخت و دردناک نیست یا نه انگشتانت آنقدر نرم و له شده اند که دیگر هیچ حسی ندارند. 
برای اینکه بفهمی دور و برت چه می گذرد، دست هایت را به سمت صورتت می آوری، انگشتانت را در شدیدترین حالت ممکن روی صورتت می کشی، حس می کنی یک جای کار می لنگد، دست هایی که تا همین چند لحظه ی پیش هیچ حسی نداشتند! چنان صورتت را خرا
به خون دماغ ها و سردردهای همیشگی ام عادت کرده ام:)
D میگوید عادت کردن به عادت کردن بدترین عادت است:/واقعیتش از کسی که ان کتاب های فلسفیی که از  الپرازولام برای خوابیدن قویترند را درحالی که اب از لب و لوچه اش اویزان است خوانده باشد انتظار جمله بندی دیگری ندارم؛)))
همان طور راکد و بی مصرف باقی مانده ام:)))یک عدد نخاله ی اجتماعی؛))حالم از خودم بهم میخورد
میخواهم دوباره با خیلی ها از جمله کسانیی مثل
MH , N , یهNدیگه:) , Tو.گپ بزنم:) ،درس بخوانم،کتاب بخوانم
پشت آن پنجره ی بلند ایستاده بودم که نور را بازتابانده بود. پشت آن پنجره بودم؟ آنجا بودم که احساس کردم نشانه ها به من بازگشته اند؟ بله، پشت آن پنجره ایستاده بودم اما داشتم با سرعتی نزدیک به نور از آن لحظه فرار می کردم. همه مرا می دیدند که آنجا ایستاه ام اما در اصل ساعت ها بود که از آنجا رفته بودم.

نمی خواستم به آن خاطره های دور پرت شوم. نمی خواهم به آن خاطره های دور پرت شوم. خیال کرده ام تکلیف خودم را با آن خیال روشن کرده ام اما هیچ کاری نکرده بودم
مکیدن انگشت در کودکان یک مشکل رایج است و شما حتما کودکی را دیده اید که انگشت می خورد و شاید حتی خود شما هم عادت به مکیدن شست در کودکی داشته اید ، انگشت مکیدن برای کودکان خردسال امری طبیعی است ولی اگر ادامه پیدا کند نیاز به درمان دارد . به استناد سایت مشاوره روانشناسی تلفنی فیلیا ، اگر کودک گرسنه باشد و قبل از شیر خوردن بخواهید او را بخوابانید چون گرسنگی کودک را مضطرب می کند کودک شروع می کند انگشتش را می مکد تا خوابش ببرد و این تبدیل به عادت پیش
با رعایت و بهره گیری از این روش ها سبک زندگی تان تغییر خواهد کرد و شیوه زندگی روزمره تان دگرگونی اساسی خواهد یافت.اگر بعضی از عادت ها را کنار بگذاریم زندگی رنگ بهتری به خود خواهد گرفت. البته در اینجا قصد نداریم کارهای خارق العاده ای را انجام دهیم و تنها پنج دقیقه برای این کارها کافی است.شاید این عادت ها را در طول سال ها انجام داده باشید، ولی حالا زمان آن رسیده که این عادت ها را ترک کنید. هفت عادت بسیار کوچکی که به شما آرامش می بخشد. ا
به استناد سایت مشاوره حقوق خانواده دینا ، قانون مدنی حکم طلاق در عادت ماهانه زن را مشخص نموده است . بر اساس ماده 1140 قانون مدنی ، " طلاق زن در مدت عادت نگی یا در حال نفاس صحیح نیست . بنابراین ، طلاق در صورتی به طور صحیح واقع می شود که در مدت عادت ماهیانه زن نبوده باشد . البته در صورتی که زن باردار باشد و همچنین طلاق قبل از نزدیکی و طلاق از شوهر غایب پاکی زن شرط نیست . برای دریافت اطلاعات بیشتر در مورد طلاق در حیض و نفاس بر روی ل
کاش چون پاییز بودم . کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد آفتاب دیدگانم سرد میشد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه . چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم شاعری در چشم من می خواند .شعری آسمانی در کنار قلب عاشق شعله میزد در شرار آتش دردی نهانی نغمه من . همچو آوای نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
یکی از رفتار هایی که اهالی بازار سهام به آن عادت کرده اند خرید و فروش پی در پی در بازه های زمانی کوتاه مدت می باشد. این رفتار با شدت مختلف در میان اکثر معامله گران مشترک است و آنان را رنج می دهد.شاید به کرات برایتان اتفاق افتاده است که پس از خرید سهمی و در جا زدن چند روزه آن، اقدام به فروش کرده اید و از سهم خارج شده اید. بلافاصله پس از خروج شما سهم شروع به رشد شارپ کرده است و شما با نفرین به بخت و اقبال خود، چنین فکر کرده اید که به هر سهمی وارد می شو
 وای
 وای
 وای
 از دست من
 و
 قضاوت های عجولانم.
 کاش تا صبح منتظر مونده بودم.
 کاش زنگ زده بودم پرسیده بودم فلانی
 علت رفتارت چی بود.
 مسائل پایین
 همش سوء تفاهم بوده.
 +آقایی بنده خدا 
 چقد سر صبحی نگرانم شد
 تو شوک مونده بود با کی بحثم شده.
 +حل شد همسری
 ببخش شما رو هم نگران کردم
چون طبق خیلی از اتفاقاتی که این مدت افتاده دارم به این نتیجه میرسم که اغلب رفتار هامون بر اساس عادته ! و امروز رسما رکوفیان سر کلاس اینو گفت . ( اینکه فکر نمیکردم در این برهه کسی به غیر از خودم هم به این مسئله فکر کنه واسم عجیب بود ) میگفت چرا بهم میگیم عزیزم در صورتی که عزیز هم نیستیم و قص علی هذا .
و فاطمه یهو گفت حکایت قلب فرستادن هاست و مهدیس میگفت من که میفرستم صرفا از روی عادته و منظور خاصی ندارم ! 
و احساس میکنم این عادته باعث شده خیلی جاها
وقتی کاری نداری خواب واقعا راهکار فوق العاده ایه 
دیروز آف شب قبلش بودم
شب قبلش رو با دیشب عوض کرده بودم 
دیروز ده خوابیدم تا یک و نیم 
پاشدم نهار خوردم و عصر دوباره خوابیدم تاااااااااا شش صبح امروز 
دیروز صبح همکارم زنگ زده بود که می تونم امروز بیام شیفت یا نه 
منم با وجود اینکه منس هستم گفته بودم دوست دارم برم مشهد، حرم 
خلاصه که امروز هم بیکار بودم 
بیکار و علاف 
فقط تونستم کتاب نان و گل سرخ رو که انصافا کتاب خیلی قشنگی بود رو بخونم 
یه رم
من سخت تلاش می کنم تا عادت های خوبی در زندگی ام داشته باشم.
به همین دلیل من این لیست عادت های خوب را جمع آوری کردم. 203 عادت خوب، در واقع، همه اینها به شما الهام بخش و انگیزه میدهند، و امیدوارم شما را تشویق کنید که برخی تغییرات مثبت در زندگی شخصی شما ایجاد کنید.
من عادت ها را دسته بندی کردم تا این صفحه ساده و آسان برای استفاده از منابع استفاده شود. این لیست از عادت های روزمره خوب را پیدا کنید تا روشی را پیدا کنید که زندگی شما را تغییر دهد!
این لیست
1- شب اول را خودم همراهش رفته بودم. فاصله‌ی کوچه‌ی بن‌بست تا میدان راه‌آهن 100 متر بیشتر نبود. روبه روی پارکِ پشتِ ایستگاه بی آرتی بود. ولی همان 100 متر آن‌قدر پرخطر بود که تنها رفتن ترس داشت. هرچند دو نفر رفتن هم چندان توفیری ایجاد نمی‌کرد. 
از پارک پشت ایستگاه نمی‌توانستیم برویم. دلش را نداشتیم. انبوه گرفتاران حباب شیشه‌ای و فندک به دست در تمام پیاده‌روهای پارک کوچک ولو بودند. خفتمان نکنند. یکهو یکی‌شان در عوالم خودش ما را با چاقو موردعن
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

دانلود فایل ـصــــــراطــ دانلود پاورپوینت, پاورپوینت طرح توجیهی, مقاله وبلاگي براي معرفي انواع طوطي ها Michael Richard دانلود متن های عاشقانه وبلاگ تربیت کودک هنرستان نوائی دنیای طراحی و ساخت سایت حرفه ای