ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

برادرم بهم نظر داره

برادرم نذاشت که خواهرم تهران بمونه و پرتش کرد بیرون. ولی اشکال نداشت چون برادرم همیشه حرفش درسته و مامانم برادرم رو دوست داره. ولی من حتی نمیدونم الان چرا اینا با من قهرن. مامان و بابام هر چی خواهر و برادرم در مورد من میگن باور میکنن و حتی از من نمیپرسن که درسته یا نه؟من با خواهرم حدودا یه ساله که قهرم چون میخواستم با شوشو برا تعطیلات برم خونه بابام ولی اون با بی ادبی تمام راهمون نداد. و به مامان و بابام گفته من ازش خواستم که عطر گرون برام بخ
سلام
همیشه خداوند خانواده مون دوست داشته وداره.
واقعا داغ جوان سخته
تنها دلیل که ارام کرده اینکه فکر میکنم،برادرم هنوز هم شیراز منتطر پیوند هست.
البته حس نفرت به قسمت های از خونه که برادرم اونجا راه می رفت میدا کردم،اون جاها ارام قرار ندارم
واقعا خداوند دوستمون دارهموقع فوت شوهر خواهر ،هی به خودمون دل داری میدادیم که تصادف باعث شده،برا برادرم هم اینکه مریض بوده.
همزمان با برادرم یه جوان تو خونه شون همین جوری فوت کرده.
خداوند به خانو
امشب یکی از شبایی بود که طبق برنامه‌ی هفته‌ای دو بار، زنگ میزنه به برادرم که درساشو بپرسه. چون به خط مامانم زنگ میزنه و قرار بود که چند دقیقه‌ی دیگه من و مامانم بریم بیرون، پیام دادم بهش که زودتر زنگ بزنه.الان زنگ زد و مامانم گوشیو آورد. برادرم همینجا جواب داد و به محض اینکه بعد از الو گفتن صدای اون از اون طرف خط اومد که سلام کرد، حس کردم که قلبم ریخت.خدایا من چقدر برای تو دلم تنگ شده آخه بشر.
سوال 
من یه برادر دارم که در سنین نوجوانی است، و تازه به بلوغ رسیده، چیزی که منو نگران کرده اینه که به سمت خ. ا کشیده بشه، چند دفعه بطور اتفاقی متوجه شدم توی اینترنت به دنبال عکس های ناجور هست.
من مخالف این بودم که اینستاگرام و تلگرام نصب کنه، اما از او اصرار، تا بالاخره وارد اون فضا ها شد و رفت سراغ عکس های ناجور. قطعا اگر این وضعیت ادامه پیدا کنه نه میتونه در کنکور موفق بشه و نه زندگی شویی موفقی خواهد داشت .
درخواستم از آقایون محترم وبلاگ ا
پنج روز از ابتدای سال 97 رو با خواهرم به قصد سفر به بوشهر به راه افتادیم. تو ترمینال پشیمان از این تصمیم بودم. فکر اینکه مسیر به این مسافتو طی کنم که به شهری برم که یه دریا داره برام رنج آور بود. البته خسته از خیلی موارد دیگه هم بودم. کلا تازگی ها ذهن مشوشی دارم. البته اول به یزد رفتیم پیش برادرم. برادری که باهاش رودربایسی هم دارم. راجب برادرم حرفهای ناگفته زیاده. یه پست مخصوص اون باید نوشته بشه. ترمینال یزد دنبالمون اومد. رفتیم خونه جدیدش. یادم رف
ظهر یکشنبه که تعطیله نشستین با برادرم دارین سایت های لوازم جدید الکترونیکی رو زیر و رو می کنین و بالاخره برادرم تصمیم می گیره که بره یه هارد دویست دلاری بخره. با هم با شور و شوق لباس می پوشین. هیچ چیز مثل لوازم الکترونیکی و گجت ها و لوازم لب تاپ و موبایل و موسیقی شما دو تا رو خوشحال نمی کنه. صدام می کنی، ازم می پرسی عیدی چی می خوام به برادر کوچیکم بدم؟ هنوز فکرشو نکردم. پیشنهاد می دی حالا که کامیار این هارد رو دوست داره و تردیدش در مور
من همیشه از پدر و مادرم متنفر بودم و هستم. مامان همه همکارام حداقل روزی ۱ بار زنگ میزنن و احوال بچه شون رو میپرسن ولی من برای پدر و مادرم اصلا مهم نیستم. گاهی فکر میکنم چون من شبیه به عمه ام هستم و مامانم همه عمرش از عمه ام متنفر بود و با عمه ام‌در رقابت بود، از من متنفره. مادر من همه عمرش در رقابت به عمه ام بود که زن داییم هم بود. حتی وقتی اون بچه سومش رو بدنیا اورد پدر و مادر منم تصمیم گرفتن بچه سومشون رو بدنیا بیارن که از اونا عقب نمونن.دایی و
خب دوباره برگشتم، قرار بود روزای پست بذارم که متاسفانه به اینترنت دسترسی نداشتم و بعدش هم دسترسی پیدا کردم پستای رمانم رو نوشتم.راستی نظر سنجی بدک نبود ها منتظرم پونزده روز دیگه برسه زمانش تا با توجه به نتایج ببینم رمانم رو بذام یا نه. ولی داستان کوتاهم رو بدون توجه به نظر سنجی میذارم، در مورد کودکان کاره.خب از شنبه ، یکشنبه و دوشنبه خیلی حرف ها دارم. از دویدن توی خیابون  و پارک گرفته تا سر و سامون دادن به اتاق نا مرتبم. از امتحان ریاضی ای ک
۱_ زندگی مون داره وارد یه فاز جدید از بحران میشه.منتهی این بار پدر و مادرمم دارن درگیرش می شن. برادرم و خانواده اش هم.۲_همسرم خونه مون رو فروخت و به جاش یه زمین بزرگتر و بهترتوی یه خیابون خوش نام و خوب خرید.باید یواش یواش شروع کنه به ساختن ش.۳_ اما ایا این بحران، دامنگیر همسر و بچه هامم میشه یا نه؟ نمی دونم واقعا. خدا خودش  بخیر کنه برامون.۴_ یکی از بهترین دوستانم رو دعوت به کار در شرکت خودمون کردم. خیلی  خوب دعوتم رو قبول کرده.‌جلسا
ما کلن تو این خونه آدم نیستیم. ما یعنی من و برادرم. آدم یعنی آدم بالغ. برا خودشون تصمیم می گیرن و بعد اگه لازمه ی اجرای تصمیمشون تی هم از ما بود، دقیقه ی نود، باهامون درمیون میذارن. دقیقه ی نود یعنی آخرین لحظه ای که بی اطلاعی ما خللی در تصمیمشون ایجاد نکنه یا اولین لحظه ای که بی اطلاعی ما خللی در تصمیمشون ایجاد بکنه. اگر هم بی اطلاعی ما هرگز خللی در تصمیمشون ایجاد نکنه، خبری از درمیون گذاشتن نیست، و ما خودمون همین طوری که داریم واسه خودمون نف
بوُرد تو دِث. اَپِثِتیک تو دِث. تنها کاری که ازم برمیاد ور رفتن با گوشیم و خیال پردازیه. دومی که در حد اعتیاده، و ساقیمَم خودمَم. چند هفته پیش تو یه مقاله خوندم بی حوصلگی می تونه آدموُ بکشه (غیرمستقیم؛ یعنی احتمال مرگ روُ افزایش میده.). چرا من هنوز زنده ام؟ پوستم کلفته یا این که چی؟      وقتی من و برادرم بچه بودیم، برادرم خیلی مریض میشد. تو فصل پاییز و زمستون گاهی چند نوبت هر هفته سرما می خورد. خیلی پیش میومد شب تو بیمارستان بستری بشه و م
بوُرد تو دِث. اَپِثِتیک تو دِث. تنها کاری که ازم برمیاد ور رفتن با گوشیم و خیال پردازیه. دومی که در حد اعتیاده، و ساقیمَم خودمَم. چند هفته پیش تو یه مقاله خوندم بی حوصلگی می تونه آدموُ بکشه (غیرمستقیم؛ یعنی احتمال مرگ روُ افزایش میده.). چرا من هنوز زنده ام؟ پوستم کلفته یا این که چی؟      وقتی من و برادرم بچه بودیم، برادرم خیلی مریض میشد. تو فصل پاییز و زمستون گاهی چند نوبت هر هفته سرما می خورد. خیلی پیش میومد شب تو بیمارستان بستری بشه و م
برادر بزرگوار شهید مجید عسگری:
برادرم معلم رسمی آموزش و پرورش بود و 23 سال سابقه تدریس داشت. به جز برادرم دو معلم مدافع حرم شهید هم در کشور هستند،
اما آنها بازنشسته بودند و برادرم اولین معلم شاغل و شهید مدافع حرم است.
یکی از دغدغه‌های اصلی‌اش بحث فرهنگی بود. به جز معلمی، برادرم در سال هشتم خارج طلبگی را به‌صورت افتخاری درس می‌خواند، خادم افتخاری حرم حضرت معصومه(س) و مسجد مقدس جمکران هم بود.
در حلقه صالحین سه پایگاه بسیج هم فعال بود و مربی حلق
خونه ام پدر و مادرم رو دوست دارم خواهرم برادرم و همسرش همه خوبن و مشکل اصلی منم چهارسال دوری از فضای خونه و اینکه دیگه تو همون ادمی نیستی که اینجا رو ترک کردی و ادمای این خونه هم همونا نیستن همه چیز عوض شده احساس میکنم اینجا خونه من نیست دوست دارم برم فعلا ازشون ارامش میگیرم هر چند گاهی بد اخلاق میشم و هر چیزی اذیتم میکنه باعث میشه برم توی اتاق و چند ساعت میمونم تا اروم شم و امروز گریه هم میکردم انقدر فضا برام غیر قابل تحمل میشه که فقط دعا میکن
دوستان صمیمی برادرم یکباره تمام زندگیشان را فروختند و بلند شدند که بروند یک کشور دیگر ، همه‌ی زندگی‌شان یعنی همه چیز. برادرم سه روز پیش گفت میرود تهران که ازشان خداحافظی کند چون دارند مهاجرت می‌کنند. من با چشم‌های گرد گفتم واقعا؟؟و این واقعا را پنج شش باری تکرار کردم . بعد از برگشتن برادرم هم هی پرسیدم واقعا همه چیزشان را فروخته‌اند؟ کتاب‌ها ؟؟ پیانو؟؟ و برادرم گفت همه چیز حتی بازی فکری‌هایشان را . و من شبیه کودکان دبستانی مدام چیزهای د
بسم الله
 
مهدیه خواسته بود فردا یعنی امروز، زودتر از خواب بیدار شوم. روز عید است و دورهمی با خانواده. سعی کردم گوش بدهم به حرفش. حدود ساعت یازده بیدارم کرد. خواب‌آلود‌تر از این حرف‌ها بودم چون ساعت چهار صبح خوابم برده بود. اما بلند شدم. سرحال شدم. و کنار بقیه نشستم. بابا عباس بود. خدا را شکر. مامان هاجر بود. خدا را شکر. برادرم بود. خدا را شکر. همسرش بود. خدا را شکر. خواهرم بود. خدا را شکر. همسرش بود. خدا را شکر. نباید وقتی این حضور را می‌بینی شکر بگ
بسم رب الشهدا
.
#قسمت_هفتم
.
_خب حالا از دانشگاه بگو به اون پسرهچی کار داریم
_شما کارهم نداشته باشید اون کار داره
سمیه صداش و تغییر داد و دهانش رو تغییر شکل داد
_خواهرم حجابت 
برادرم نگاهت 
خواهرم این کار برادرم اون کار
ایششششششش چندش
روز اول دانشگاه این مدلی تقریبا به سر شد 
مترو با مژده تقریبا هم مسیر بودیم تا یه جایی
از ناهار گذشته بود ولی خیلی گرسنمون بود رفتیم فست فودی و دلی از عزا درآوردیم
هم زمان با خوردن کلی حرف زدیم 
مژده خیلی خوب و شیر
برادر من قبل از گرونی ها عروسی کرد، پدرم کل خرج و مخارج طلا و عروسی رو بر عهده گرفت، در خرید خانه و ماشین بهش کمک کرد و هی راه رفت پسرم پسرم عروسم عروسم زد و بعدش هم خواهرم ازدواج کرد و پدرم داماد دار هم شد.
و بعد الان عروس مون حامله هستش و باز پدر و مادرم در حال نوه دار شدن هستن که این وسط من دیگه هیچ چی اصلا!
مشکل من اینه که من اولین کَسی بودم که از سن پایین قبل از اینکه هیچ کدوم از خواهر و برادر های بزرگ تر حرف عروسی رو بزنن بارها بحث ازدواج رو پی
سلام
دختری م ۲۰ ساله، میخوام درباره اختلاف بین من و مادرم بگم، با هم ۱۹ سال اختلاف سنی داریم، اولین اختلاف مون از همون بچگی که ۶ سالم بود با به دنیا اومدن برادرم پیش اومد، خوش حال بود که پسر به دنیا آورده، کل فامیل هم خوش حال بودن، اینم منو از یاد برد کم کم.
حتی تو روی خودم نگاه میکرد میگفت نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار، بچگی هام با کلی فرق گذاشتن بزرگ شدم، فرق گذشتن هاش باعث شد از داداشم هم دیگه خوشم نیاد، ولی باز هم باهاش مهربونم، میگم
خودم رو یه وایکینگ می بینم، توی یه نبرد و در مقابل دیوار سپر.
دنبال راهی می گردم که بتونم از این سپر رد بشم و بازی رو ببرم.
داشتم به رفتارهای برادرم فکر می کردم که چرا داره اینکارا رو می کنه و این چرا این شخصیت رو از خودش بروز میده.
نرگس چیزی گفت که فکرم رو درگیر کرده، گفت که برادرم گفته که من تمام این مدت نقش بازی میکردم و آدم لجن و عوضی هستم!
این حرف باعث شد که دقیقتر دنبال انگیزه هاش باشم.
راستش برادرم همیشه از من یه جورایی حساب میبرده و میترس
خودم رو یه وایکینگ می بینم، توی یه نبرد و در مقابل دیوار سپر.
دنبال راهی می گردم که بتونم از این سپر رد بشم و بازی رو ببرم.
داشتم به رفتارهای برادرم فکر می کردم که چرا داره اینکارا رو می کنه و این چرا این شخصیت رو از خودش بروز میده.
نرگس چیزی گفت که فکرم رو درگیر کرده، گفت که برادرم گفته که من تمام این مدت نقش بازی میکردم و آدم لجن و عوضی هستم!
این حرف باعث شد که دقیقتر دنبال انگیزه هاش باشم.
راستش برادرم همیشه از من یه جورایی حساب میبرده و میترس
برادرم دوستی داره که از خودش بزرگتره البته. مرد جاافتاده و تحصیلکرده ایه که مرکز مشاوره و همسریابی داره.موقع ازدواجم برای مشاوره رفتیم پیشش ولی فقط یه صحبت کوتاه با من کرد و با همسر حرف نزد. تو عروسی برادرم همسر دیده بودش و باهاش حرف زده بود. اینم پرسیده بود که چرا باهاش حرف نزده بود. گفته بود خانواده خانمت مساله و دعوا داشتن، نمیخواستم درگیر بشم! قبل اینکه بریم پیشش مادرم زنگ زده بود و دو ساعت باهاش حرف زده بود. برای همین خودش رو کشید کنار.همس
دارم فکر میکنم آدمها نباید پیش پا افتاده باشن یعنی هیچ وقت از آدمهای پیش پاافتاده خوشم نیومده، اینکه موقع بیچارگی و بدبختی به عجز و ناله بیفتی و التماس کنی برای اینکه بازهم تو رو بپذیرند. حداکثر انسان در طول زندگیش شاید بتونه در مقابل یک نفر التماس کنه که:بمون! اونم نه وقتی که به آخر خط میرسی. فقط یکنفر باید باشه که تو دنبالش میری و به پاش میفتی و دلت نمیخواد ازت برنجه. مونا، دلم میخواد اسمشو بیارم که بعدها فراموش نکنم در مورد چه شخصیت تاریخی
به مامانم گفته بودم  درباره رتبه هم کلاسی هام بهم چیزی نگه .
ولی آخرش کارخودشو کرد پای تلفن به داییم گفت   آره فلانی درسش مثه دخترمن بود پارسال این موقه
ولی خب بعدش دیگه   .  .حالا سال بعد رتبش مثه اون میشه
 
تصمیم گرفتم خشممو پنهان نکنم البته اصلا خشم نداشتم . غمگین بودم و زدم زیر گریه و تصمیم گرفتم کاری کنم که اندازه یه ارزن برای حرفم ارزش بزارن
رفتم دوتا بشقاب برداشتم و پرتشون کردم باغ کناری . یکی هم دادم به برادرم و گفتم اونم باید پرت کنه !
اون روز بعد از اشکایی که ریخته شد رفتم لباس هامو از خیاطی آوردم 
قبل از اینکه بنی بیاد ایران قرار بود یه چن روزی رو با هم بگردیم و بعد نتیجه نهایی رو درباره همدیگه اعلام کنیم ولی وقتی همدیگه رو دیدیم یه این نتیجه رسیدیم ما همون دو تا آدم هستیم با همون اخلاق ها خاص خودمون ، دقیقن خود همون چیزی که براش وقت گذاشتیم و انگار نه انگار نه اولین بار همدیگ رو حضوری دیدیم ، انگار که هزارمین بار بودد
برای همین بنیامینم شنبه رسید یکشنبه با هم کمی بیرون
 
برادرشهید جهان‌آرا: شخصیت برادرم در «کیمیا» تحریف شد
 

 
ایسنا نوشت: برادر سردار شهید محمد جهان‌آرا گفت: تصویری که از برادرم در سکانس‌هایی از سریال «کیمیا» بر روی آنتن سیما رفت با شخصیت و رفتار این سردار شهید هم‌خوانی نداشت و این مسأله ممکن است مردم را در رابطه با شهید جهان آرا دچار تناقض کند.
 
 
محمدحسین جهان‌آرا برادر سردار شهید محمد جهان‌آرا فرمانده سپاه خرمشهر در دوران مقاومت ۳۴ روزه این شهر در سخنانی با اشاره به سکانس‌هایی از سر
بچه که بودیم بابام خیلی عیاش و رفیق باز بود. همیشه تو خونه با دوستاش برنامه داشت. یادمه یکی دوبار هم گرفتنش.دوستاش رو میاورد خونه در حالی که یه زن جوون و دو تا بچه تو خونه داشت. همیشه یه شلنگ داشت که با اون ما رو میزد. اگر چه الان همه چی رو حاشا میکنه ولی من حتی رنگ شلنگه یادم میاد. رنگش نباتی شفاف بود.یادته کارنامه برادرم یه ۱۹.۷۵ داشت؟ کارنامش رو پاره کرد و ما رو با شلنگ زد و پرت کرد تو کوچه؟ شب بود. برادرم کلاس دوم بود و من کودکستان میرفتم.یادته
امروز دوشنبه 31 تیرماه 1398 ساعت 11:30 بعد از ظهر
بد نیست آدم از کمبودهایی که حس میکنه حرف بزنه به خصوص وقتی جایی قرار داره که کسی نمیشناستش و قرار نیست قضاوتش کنه یا علیه خودش استفادش کنه!
یکی از کمبودهایی که تا به حال خیلی حسش کردم.(میشه گفت از دوران کودکی بگیر تا همین الان که نشستم و دارم اینا رو تایپ میکنم) حس متعلق به جایی یا گروهی بودنه.!
بذارید چندتا داستان براتون بنویسم از دوران مختلف توی زندگیم.
1) یادم میاد یه زمانی توی یه خونه زندگی میکر
دایی گرامی برادرزاده م( به عبارتی برادر همسر برادرم) فکر کن یه آقاپسری هم سن و سال حالای من؛ تصمیم گرفته با خانومی ازدواج کنه که 2 فرزند داره و هم سن خودش هست. بخش زیبای این ازدواج برای من دو تا دلیل آقا ساسان برای ازدواج با لاله خانوم هست؛ اول اینکه گفته چهارسال وقت گذاشتم شناختمش. حالا که خوب و بدش رو میدونم بذارم کجا برم یه آدمی رو از صفر شروع کنم به شناختن؟ 
و در جواب مخالفت دیگران برای ازدواج یک پسر با خانومی با شرایطی که ذکر شد میفرمایند ب
سلام
من دخترم، یه برادر حدود 5 سال بزرگتر دارم که تو سن ازدواجه، خانواده مون فرهنگی، تقریبا مذهبی و وضعیت مالی مون هم درحدیه که محتاج نباشیم.
چند سال پیش برادرم و یه دختر خانومی به قصد ازدواج ولی پنهان از خانواده ها با هم صحبت میکردن. قبل از اینکه خودشون با خانواده ها در میون بذارن مادرم خودش متوجه شد ولی خب صحبت هاشون خارج از حد و مرز نبود و کاملا در رابطه با ازدواج بود، قصدشون از پنهان کردن این بود که اول با هم آشنا بشن بعد خانواده ها رو در جر
سلام
لطفا راهنمایی فرمایید
بنده 37 سال دارم-کارمند-وضعیت مالی خیلی معمولی-پدرم 20سال قبل فوت کرد و آنچه از اموال ماند، همه را به نام مادر کردیم(یک خواهر و یک برادر دارم)
من به دلیل اینکه بر روی پای خودم ایستادم و همیشه زحمت کشیدم(فوق لیسانس دانشگاه دولتی و همیشه کار کرده ام ) مادرم هیچ وقت هیچ کمکی به من نکرده است. اما برای برادر بزرگم که 5 سال از من بزرگتر است تا این لحظه همه جوره سنگ تمام گذاشته، اگر من با قسط و وام، ماشین بخرم، مادرم برای براد
برادر بزرگم اسمش میلاد بود.
قرار بود سه تا بچه داشته باشیم تو خونه و اسم هر سه با میم شروع شه و اسم من میترا بود.
هنوزم البته اقوام منو میترا صدا میزنن. یعنی به هر اسمی صدا میزنن به جز اسم واقعی خودم.
برادرم به دلایلی از دنیا رفت.
من هنوز به دنیا نیومده بودم
عمه م سر سه سوت به سرعت اسم اولین پسری که از بچه های خواهراش به دنیا اومد گذاشت میلاد
یعنی نه گذاشت نه برداشت گذاشت میلاد.
مادرم افسردگی گرفت بعد از مرگ برادر بزرگم
و برای من آرزو و کابوس و فان
سقا و میر لشکرم
ای نور دیده ی ترم
بی تو باید چجوری من حرم برم
صد موج حیا تو دریای نگاهت بود
وقتی اومدم رقیه چشم به راهت بود
پاشو خیمه ها نداره امنیت بی تو
میرن بچه ها اسیری عاقبت بی تو
ای مِهر و ماه من
پاشو باید یکی باشه همراه من
کی بهتر از تو ای غیرت الله من
برادرم ، برادرم ، برادرم
ای یار مَهجبین
بلند شو گریه های حسینو ببین
پاشو تا که نَمونه علم رو زمین
برادرم ، برادرم ، برادرم
. آه و واویلتا ، واویلتا واویلتا واویلتا .
تو خیمه منتظر همه
تا که ب
بسم الله 
برادرم داشت آهنگی از چاووشی را زمزمه می کرد، یک مصرع را گفت و خواند و رد شد. من ماندم ولی. من پشت آن بیت سنگین بدجوری ماندم. 
دیدم تمام این سالها داشتم جان می کندم که ثابتش کنم. دیدم تمام زندگیم، جوانیم و شور و نشاط زندگیم را رویش گذاشتم .
ثابت شد ؟ 
نه ! 
چرا ؟ 
چون تو نمی توانی به کسی که تشنه ی آب است چلو کباب تعارف کنی !!!
چاووشی چی خوانده بود ؟ برادرم چی را زمزمه کرده بود ؟ 
« تکیه کن به قلب من، همیشه همراتم .»

 
مجموعه: خواندنیهای دیدنیپروفایل عروسی برادر پروفایل عروسی خواهرم مبارک عکس پروفایل خواهرم عکس های زیبا برای پروفایل عکس پروفایل خواهرم  پروفایل عروسی خواهرم مبارک پروفایل عروسی برادر عکس های زیبا برای پروفایل عکس پروفایل خواهر پروفایل عروسی برادر  پروفایل عروسی داداش  عکس های پروفایل پروفایل عروسی برادر  گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته
- امروز یک بیمار داشتم که به شدت سیگاری بود و دندوناش حساس بود کلی براش کار کردم و کمک کردم راحت تر جرمگیریش انجام بشه . بعدش خانمش اومد و ازم کلی تشکر کرد . آخر وقت بود و تو بخش تنها بودیم که بیمارم ده هزارتومن درآورد و گفت این شیرینی شماست منم گفتم نه نمیگیرم . از ایشون اصرار از من انکار آخرش گفتم اینجا دوربین داره بعدا با من برخورد میکنن که قبول کرد پولو بزاره تو جیبش . - اولین تصور ما از خداوند در کودکی خیلی جالبه . بچه که بودم عکس یک روحا
سلام دوستان عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه.
میخوام از وقتی به دنیا اومدم رو براتون تعریف کنم ، روزی که من به دنیا اومدم به خاطره یه سری مشکلات منو داخل دستگاه گذاشتن و تا دو روز مادرم من رو ندید ،مادرم فکرمیکرد من زنده نموندم یا یه مشکله بدی داشتم که منو پیشش نبردن واسه همین هرروز گریه میکرد تا منو بردن پیشش مادرم میگه اینقدر کوچولو بودی میترسیدم بغلت کنم طوری که اگه زیره چادر بغلت میکردم کسی متوجهت نمیشد ، میگفت مادربزرگم میگفت این دختر تا
سلام
من دختر ۲۲ ساله هستم، واقعیتش اینه من زندگی خیلی نا آرومی رو تجربه کردم، از بچگی هام خشونت بابام رو علیه مادرم و خودم و برادرم دیدم، کتک زدن هاش، دست های سنگینش، داد زدن هاش، فحش دادن هاش، محدود کردن هاش، بی محبتی هاش،خلاصه یه جور برده بودیم واسه ش ،گذشت و گذشت زندگی مون ناآروم بود آرامش نداشت .
اولین ضربه رو موقعی که چهارم ابتدایی بودم خوردم، پدرم به مادرم خیانت کرده بود یه زن دیگه گرفته بود و من به عنوان یه دختر خیلی شکستم و از پدرم خیل
اومدم روستا همه عموهام و عمه ام با همه بچهه هاشون و نوه هاشون اومدن امشب همه رو باغ پدرم دعوت کردیم همه خوش حال بودن ولی نبود عموم مثل درد بود جاش به حدی خالی بود که نبودش یک جوری بود عادت داشتیم بالای جمع بنشینه از خاطراتش بگه و ما بخندیم و هربار خاطره ای تازه داشت . دلتنگیم و مجبوریم بدون او ادامه بدیم.
من قوه خواهش کردن خیلی قویه مثلا شده برادرم با تمام بدقلقی هاش در برابرم وا بده و کاری رو که میگم بکنه یکی از پسر عموهام از ابن مزداهایی که بار
چند روزیه که حال روحیم زیاد خوب نیست زیاد حال و حوصله ندارمبرادر  کوچیکم از وقتی که زن گرفته کاراش خیلی رو مخمه و باعث ازارو اذیتم میشه و هی ازش دور میشم و فاصله بین مون میوفته و هی ازش نا امید میشم و .برادرم چها شنبه تو تلگرام  تو گروه گذاشت ما داریم می ریم سفر خداحافظ همین ؛ براش گذاشتم خیره انشالله کجا قراره بری گفت گرجستان و جمعه اول تیر قرار بود که برن و یه روز جلو تر خبر داد حالا ما تا شمال می خوای بریم یک ماه زودتر به همه اعل
مادرم صندوق زردی داشت که برای من در واقع یک جورایی صندوق غارت بود؛ توش چیزایی میذاشت مثل قیسی، شکلات و خوردنی های زیادی. گاهی هم توحفه های فامیلو مادربزرگو اینجور چیزا. بعدها که نقش کمد بیشتر تو زندگیمون پر رنگ شد، اون صندوق هم بیشتر حکم یادگاری رو برامون پیدا کرد. تا این که یک روز موقع اسباب کشی گم شد. همیشه مادرم میگفت اون صندوق زرده چی شد؟! بعدها وسط باغچه رها شده پیداش کردیم. توش لباس عروسی مادرم بود که میخواست شاید روزی یکی از دختراش اون ر
احساس رضایت از خانواده، احساس نیک و پاس داشتنی و احتمالا یاددادنی (گرفتنی) است.
و در این سطح، شاید حتی ربطی به چه طور بودن خانواده نداشته باشد ولی وقتی باید زندگی کنی و این پاسداشت را اجرا کنی، چه گونه بودن است که مهم میشود.
احساس ضرورت در لمس هرچیزی تا عمق.
هم- اندیشی (حسی)
دگرخواهی (نخواهی)
و هزاران مفهوم دیگر که در تعامل شکل میگیرند.
احتمالا نوع پاسداشت ما هم درخودفرورفتن بوده باشد.
وقتی همه تمام میشویم، من به کتاب هایم میخزم.
پدربزرگم جزء ها
دیروز  بحثی سر تنگ بینی و تنگ نظری برخی از ایرانی ها با برادرم داشتم.گفت ایرانی هایی که من تو زندگیم دیدم هیچوقت دلشون نمیخواستن بگذارن من تو کاری موفق باشم.و جزئ ترین این ماجرا،همین تبعیض هاشون در مدارسن.اکثرا دانش آموزان اتباع رو به اردو نمیبرن.و این خنده داره.بهرحال گفتم خب چون ادمای تنگ نظر موجودات حقیرین.ادمهایی که نمیتوانن ببینن دیگری از آنان کمی موفق ترن و تا به زمین نزننتشان،آرام نمیگیرن.و ادمای حقیر هیچوقت رنگ ارامش رو نمی بی
ناراحتی قلبی داره (سابقه ی عمل قلب باز و 6 تا فنر تو قلب)کیست کلیه داره و یکی از کلیه هاش کوچیک شده
افتادگی مثانه هم داره 
یبوست شدید هم داره 
فشار خون داره 
همزمان به خاطر همه ی اینا تحت درمانه
و باهمه ی این ها
باز هم روزه میگیره:|
چی بهش بگم خوبه؟
میگم حاج خانم والا بلا حرااااامه حرااااااام
در حالی چشماش خمار شده و بدنش بی حال میگه گشنم نمیشه،وقتی میتونم چرا نگیرم.:|
[لب خند ن سرش را به دیوار می کوب]
ناراحتی قلبی داره (سابقه ی عمل قلب باز و 6 تا فنر تو قلب)کیست کلیه داره و یکی از کلیه هاش کوچیک شده
افتادگی مثانه هم داره 
یبوست شدید هم داره 
فشار خون داره 
همزمان به خاطر همه ی اینا تحت درمانه
و باهمه ی این ها
باز هم روزه میگیره:|
چی بهش بگم خوبه؟
میگم حاج خانم والا بلا حرااااامه حرااااااام
در حالی چشماش خمار شده و بدنش بی حال میگه گشنم نمیشه،وقتی میتونم چرا نگیرم.:|
[لب خند ن سرش را به دیوار می کوب]
 اگر احساس کنید همکارتون ، میخواد از شما برای برادرش خواستگاری کنه چی کار و چه احساس پیدا میکنید ؟
و چند مدت زیر نظرت داره و دیگه کلا اخلاقت رو میدونه !
من که نظرم کلا در موردش عوض میشه و دیگه دوست ندارم باهاش صمیمی بشم :| 
اما داشتم به این فکر میکردم اگه خودم میخواستم مثلا و به فرض برای برادرم ، از خواهر دوستم خواستگاری کنم اشتباهه و ممکن دوستم ناراحت بشه ؟
#یه مدتیه ذهنمو درگیر کرده و میترسم واقعا حقیقت داشته باشه !
اگه میشه راهنمایم کنید من د
نه روز روزگارش مثل روزه
نه شبهاش رنگ و بوی ماه داره
حواس روزگارش پرت انگار
همیشه توی سینه اش آه داره
 
به روی دلخوشی ها چشم بسته
برا غصه دلی آگاه داره
به هر دشت و دمن خونده فراغی
به لب هاش غزلی جانکاه داره 
 
گمونم دل زلیخایی کشیده 
که دائم سر میون چاه داره
نگارش دیگه بی نام و نشونه
که یکسر حوس بیراه داره
 
به دنبالش جلو چشم رقیبون
سر جنگ با قشون شاه داره
دوچشمونش به راه قاصدک هاست
هوای دلبر دلخواه داره
 
 
متن آهنگ مگه واسه تو فرقی داره مهدی جهانیدلخوشی من توبودی که رفتی خواب میبینم هی به خونه برگشتیبد جا ولم کردی تو این همه سختی کی از حال من خبر دارهدنیا شده تیره انگار دیگه دیره تصمیم تو گرفتی که خبری نی دیگهخیلی وقته دلم از زندگی سیره کی از حال من خبر دارهکی از حال من خبر داره کی از حال من خبر داره مگه واسه تو فرقیم داره
ادامه مطلب
سلام
امروز چهلم روز که برادرم از پیشمون رفته
طرف ما رسم که فقط برا امام حسین ع چهلم دقیق میگیرند.میگید ایشون عزیز اند بخاطر همین چهلم مرده خودش با کسر میگیرنداینکه چند تا فرزند داشته باشه کم می کنند بعد وسط هفته باشه سعی میکنه بندازند.
پنچ شنبه تا اون های برا عرض تسلیت میاند ادیت نشدند
یه تعداد از برادرها موفق این بود یه رسم ها حتما بایستی نهار بدند جمع کنند به جاش از طرف برادر مرحوم یه دستگاه برا بیمارستان بگیرنند .هر طور حساب کردند نشد
چندی پیش پسر جوانی به دادسرای امور جنایی تهران رفت و از مرگ مشکوک برادرش در مونیخ آلمان شکایت کرد. او گفت: برادرم آذر سال ۹۶ به‌همراه دو نفر از دوستانش به آلمان مهاجرت کرد. او تعمیرکار موتورسیکلت بود و بعد از رفتن برادرم با او مدام در تماس بودم. برادرم می‌گفت که کارهایش درست شده است. در تماس‌هایی که برادرم با من داشت، گفته بود که با دو دوستش که همراه آنها به مهاجرت رفته اختلاف پیدا کرده است.او ادامه داد: ۲۱ بهمن سال۹۷ یکی از دوستان برادرم که ب
آروم و قرار ندارم. اون آزمون لعنتی روُ زودتر تفسیرش کن (خطاب به خانوم آزمونگیر)!!! خیلی کنجکاوم ببینم پروفایلم چه جوری میشه. پروفایل قبلیموُ یادم نیست. فکر کنم فایلشوُ از هم اتاقیم گرفته بودم. البته در هر صورت الان دیگه ندارمش، چون اطلاعات درایو سی لپتاپم پرید. تا جایی که یادمه سطح روان رنجوریم نسبتن بالا بود.      پنج شنبه جواب آزمایشم آماده شد. زده رفرنس ولیو برا فری تستوسترون 0.1 تا 2.85، و برا من 0.878 ئه. من آزمایشوُ روز سوم داد
آروم و قرار ندارم. اون آزمون لعنتی روُ زودتر تفسیرش کن (خطاب به خانوم آزمونگیر)!!! خیلی کنجکاوم ببینم پروفایلم چه جوری میشه. پروفایل قبلیموُ یادم نیست. فکر کنم فایلشوُ از هم اتاقیم گرفته بودم. البته در هر صورت الان دیگه ندارمش، چون اطلاعات درایو سی لپتاپم پرید. تا جایی که یادمه سطح روان رنجوریم نسبتن بالا بود.      پنج شنبه جواب آزمایشم آماده شد. زده رفرنس ولیو برا فری تستوسترون 0.1 تا 2.85، و برا من 0.878 ئه. من آزمایشوُ روز سوم داد
فرمان را چرخاند.‌ ماشین به سمت دانشجو پیچید. حواسش اینجا نبود و  چشم دوخته بود به ماشین های رو به رو. سعی می‌کرد با صدای یاس هم خوانی کند.‌ احساس کردم‌ الان درست همان وقتی است که دنبالش می گشتم. وقتی که کمتر نگاهمان به هم‌می افتد و می شود فوری سر و ته حرفم را به هم بدوزم و با شروع بحثی دیگر یادم برود که چه جور حرفی بینمان رد و بدل شده است. 
_صادق یک چیزی می خوام بهت بگم، اگر یک روز عاشق شدی هیچ وقت فکر نکن اولین و آخرین دفعس و تموم شده.‌عشق ممکن
دیگه خسته شدم از توجه کردن های بیش از حد بابا به خواهر و برادرم به اینکه اون دونفر فحش های بدی بهم دادن درحالی که واقعا من هیچکاریشون نداشتم! برادرم سر اینکه بدون هندزفری آهنگ گوش میکردم موقع اتاق تی! و خواهرم سر بازی حکم که 2 بار بردمش! 
و هربار بابا خیلی راحت از خطای اونا گذشت و گذاشت که بهم بی احترامی بشه کاری که خودشم همیشه انجام میده، در واقع همه اش تقصیر بابامه وقتی خودش به من جلوی همه حرف زشت میزنه و بهم توهین میکنه خواهر برادره هم یاد
سلام دوستان
من یه دخترم که یه ساله ازدواج کردم، یه برادر بزرگتر از خودم دارم که اون هم متاهله و برادر *2 ساله دارم که مجرده، مشکل خونواده ی ما همین برادر کوچیکه است، ایشون تو بچگی به خاطر تشنج و زردی دچار اختلال ذهنی شدند، البته از نوع خفیف، به لحاظ حرکتی مشکلی نذارن ولی خب یه مقدار شیرین عقله.
تا سوم راهنمایی هم بیشتر نتونست بخونه، کاری هم که بلد نیست، نه راننده است نه خیلی اجتماعیه، فقط در این حد که بره از سر مغازه برای خونه وسیله بخره، البت
قلبم شکسته از ادمایی که  تا تونستن تموم چیزایی که دوسشون داشتم رو ازم گرفتن از مادرم به خاطر اون کفاشا و لباسای کهنه و پوسیده که بهشون عشق میورزیدم از پدرم بابت حیوونایی که با تموم جونم بهشون واسبته میشدم و یهو ناپدید میشدن  بدون هیچ خدافزی ای بدون هیچ  آمادگی ای از برادرم  بابت خوردن خوب ترین غذا و آزادی کامل بابت اینکه پسر بود از خواهرم بابت دخالت شدید تو حریم شخصیم    و گرفتن دونه دونه آدمایی که دوسشون داشتم .من
در هر کاری، به هر واردی و مهارتی باید دقت کرد. هر بار.برادر من سی سال هست که در کارش تبحر پیدا کرده و مرتب از نردبان های بلند مجبوره بالا بره و از همون ارتفاع کار کنه. کارش نقاشی ساختمانه. روز شنبه ساعت دو بعد از ظهر دلشوره ی بدی گرفتم و مدام قیافه برادرم روبروم می اومد. نمی تونستم بهش زنگ بزنم چون می دونستم سر کاره. غروب می خواستم زنگ بزنم که پسرم گفت شنبه عصر به بعد دایی علی با دوستاش یه جمع دوستانه دارند و به تلفناش جواب نمیده. فردا صبح شد
من خودم خواستم فیزیک بخونم. خودم رشته ی فیزیک روُ انتخاب کردم. دیپلمم تجربیه، ولی برای پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم. اون روز توی اتاق مشاوره روُ کم و بیش یادمه؛ مشاوره ی انتخاب رشته. نمره هام میگفت گزینه ی اول علوم انسانی، هر چند در کل نمره هام اختلاف کمی با هم داشتن، ولی خب، سمپاد لعنتی علوم انسانی نداره که. به علاوه، حدود یکی دو سال پیش برادرم یه جنگ طولانی با پدر و مادرمون (به خصوص پدرمون) داشت، تا بالاخره دست از سرش برداشتن و اجازه دادن بعد
من خودم خواستم فیزیک بخونم. خودم رشته ی فیزیک روُ انتخاب کردم. دیپلمم تجربیه، ولی برای پیش دانشگاهی تغییر رشته دادم. اون روز توی اتاق مشاوره روُ کم و بیش یادمه؛ مشاوره ی انتخاب رشته. نمره هام میگفت گزینه ی اول علوم انسانی، هر چند در کل نمره هام اختلاف کمی با هم داشتن، ولی خب، سمپاد لعنتی علوم انسانی نداره که. به علاوه، حدود یکی دو سال پیش برادرم یه جنگ طولانی با پدر و مادرمون (به خصوص پدرمون) داشت، تا بالاخره دست از سرش برداشتن و اجازه دادن بعد
بعد از مهدی شادمانی، با دو فوت دیگر هم روبه‌رو شدم. یکی دوست برادرم که زندگی‌اش را وقف کمک به بیماران نیازمند کرده بود و ما همین چند وقت پیش بود که تصمیم گرفتیم فطریه‌مان را به او بسپاریم. وقتی برادرم خبر را برایم فرستاد، با غصه گفته بود که دوستش دو بچه کوچک داشت و من عمق غم برادرم را حس کرده بودم که حالا که پدر شده، این غم را جور دیگر می‌بیند. دیگری همکاری بود که من یکی دوباری از دور دیده بودمش فقط. وقتی من شروع به کار کرده بودم او مدتی بود
وقتی سیدطه میره سفر خونه مون سوت و کور میشه.امروز یاد اون سالها افتادم که من و خواهر و برادرم‌می رفتیم دانشگاه تهران و جنگ بود و موشک باران و پیش خودم گفتم:طفلک ننه عذرا و بابامسلم چقد تو دلشون خالی می شده و هیچ وقت هیچی بهمون نمی گفتند.
۱ - بر طبل شادانه بکوب، یار پسندید مرا. 
هرچند که ح. من ُ توی یک مخمصه‌ی جدید انداخت، ولی ارزش‌ش ُ داشت. 
 
 
۲- روش‌های تربیتی صددرصد موثر.
برادرم به م. که نه‌سالشه، می‌گفت که توی کارتون «پاندا گ‌فوکار» بازی کرده و استاد شیفو هم به‌ش هنرهای رزمی ُ یاد داده. م. هم می‌گفت «اگه راست می‌گی، چرا تا حالا نشون‌ت ندادن؟» من‌م گفتم «هنوز وارد داستان نشده؛ توی قسمت‌های آینده نشون‌ش می‌دن.» باور کرد.
امروز هم ناخن‌هاش، اندازه‌ی ناخن‌های من ش
از همان رستوران همیشگی غذا سفارش دادیم. سالاد شف را  بدون مرغ نفرستاده بودند. اولین بار بود که در سفارش‌ها مشکل پیش آمده بود. به برادرم گفتم که به سالاد دست نزند. کمی مخالفت کرد و شروع کرد به آیه‌ی یاس خواندن «الان که دیگه پیک برنمی‌گرده بره یه سالاد دیگه بیاره.» با رستوران تماس گرفتم و کمی عصبانی بودم. قرار شد که سالاد را پس بگیرند و سالاد شف بدون مرغ بفرستند. پدرم سکوت کرده بود و برادرم رفته بود توی قیافه. به نظرم بهتر بود که صبر می‌کردیم تا
"هُوَالشَّہید"همه وجودش رو #خدا پر کرده بود.مرتضی دوست #صمیمی برادرم بود و از من#خواستگاری کرده بود.من چون #سختی زندگی #نظامی رو از نزدیک دیده بودم نمی خواستم همسرم #نظامی باشه. برادرم مدام از سجایای #اخلاقی مرتضی برام میگفت.اینکه بسیار #چشم_پاک و اهل #حلال و #حرام و اهل #نماز_شب و خیلی خیلی #بخشنده است.این #خواستگاری کردن های مرتضی از من 6 سال طول کشید.!!! خود مرتضی در این باره میگفت:فاطمه اولین باری که به #خواستگاریم جواب رد دادی،#غ
سروده اول :بزن تقدیربزن!سیلی بزن!بزن بر صورت سرخم.بزن!از چه میترسی؟!بزن!محکم بزن تقدیر .تو که اندوه نداری ز اشک من بزن!بزن تقدیر!بزن!بزن بر تن رنجورم بزن! تو که عادت داری . بزن!بزن تقدیر!بزن .محکم بزن!با تمام توان بزن!تو که از کودکی زدی بزن!تو که بی دریغ زدی ، بزن!بزن تقدیر ! بزن!جوری بزن که خوب نشود .بزن تقدیر! بزننننننننننننننن!که هر وقت میزنی قوی تر میشوم!وحشی تر میشوم!و آزاد تر!بزن !با تمام طوفان های عالم بزن!جوری بزن که مرگ کف بزند .بز
بسم الله الرحمن الرحیم
هیچ موفقیتی راحت و ساده به دست نمیاد
سختی داره
تحقیر شدن داره
باورت نکردن داره
قرض و بدهی بالا آوردن داره
اما من تصمیم گرفتم موفق بشم و میشم
خدا به دعاهای من جواب میده و من را سخت کوش قرار میده
انقدر سخت کوش و قوی تا به چیزی که میخام برسم
من موفق میشم
چون قوی هستم
موفق میشم چون انگیزه داره
انگیزه ی من خانواده ام هست
بخاطر سربلندی خانواده ام باید موفق شم و میشم
سلام وقت بخیر 
مشکل من برخورد با برادر کوچکترم هست.
برادر من زمانی به دنیا اومد که پدر و مادرم 43 سال سن داشتن و از نظر مالی وضع بدی داشتیم و چون سن و سال زیادی داشتن به برادر کوچکترم توجهی نمی کردن، حالا برادرم 28 سالشه و عقده ای شده هر روز دعوا میکنه، و مادر و پدرم و حتی مرده های فامیل رو با رکیک ترین فحش ها خطاب قرار میده.
برادر کوچیکم استعداد خوبی داشت، مدرسه نمونه راهنمایی قبول شد، ولی چون پول شهریه نداشتیم بدیم همیشه مدیر مدرسه بهش تذکر مید
این غرغرای تو داره منو رشد میدهاین غرغرای تو داره غرور نفس رو به باد میدهاین غرغرای تو داره منو یاد من میدهاین غرغرای تو داره خدارو به من میده****من ممنونتم فرشته**** + تربیت مربی+توفیق اجباری+ تو خود ندانی که ناخواسته به من چه لطف ها می کنی+ پایگاه مالک اشتر 
دارم میترسم . 
داره میترسونتم . این زندگی . ادماش . رابطه هاش عشق و نفرتاش . 
این بی اعتمادیاش داره میترسونتم . 
سرد شدنایه یهوییش داره میترسونتم
دل بستنا و دل کندناش . نادیده گرفتنا و نادیده گرفته شدناش داره میترسونتم 
دارم میترسم .
میترسمو .
هییییییییس یادت نره تو حق اعتراض نداری
فکر می کردم مشکلات بزرگی دارم،یعنی آدم ها همیشه مشکلات خودشان برایشان در درجه ی اول اهمیت قرار می گیرد.برای لحظه ی سال نو کلی دعا برای خودم قطار کرده بودم ، که به برادرم زنگ زدم تا ببینم شب سال نویی کجاست و چه می کند.قبلا  از او خواسته بودم بیاید کنارِ ما و قبول نکرده بود. گفته بود می خواهد به خانه ی مادربزرکم برود. وقتی زنگ زدم آنجا بود. با یک صدای گرفته ای جوابم را داد. البته شاید همیشه صدایش گرفته باشد. از وقتی که مامان رفته است.نمی دانم. از
جستجوهای مربوط به دانلود آهنگ دلبری هم حدی داره گناه داره دل بیچاره اهنگ های اراکو دانلود آهنگ موهاتو که باز میکنی امیر کیان دانلود اهنگ های اراکو اهنگ هی میرم عقب و هی میام جلو باز به عشق تو مستم و ولوو آهنگ دلبریم حدی داره گناه داره دل بیچاره اخه دلبریم حدی داره دانلود اهنگ باز به عشق تو مستم و ولوودانلود آهنگ جدید
اولین فرزند بعد از بیست سال چشم انتظاری مادر متولد شدمادری که در اوایل نوجوانی به خانه بخت فرستاده شده بود و حال در اواسط جوانی بعد از پشت سر گذاشتن فراز و نشیب های بسیار و تحمل سختیها و مشقات فراوان و شنیدن حرف ها و حدیث هابالاخره دامنش سبز گشته و خدا پسری برایش حواله کرده بودو چشم و دل مادر روشنهرچند همیشه برایمان تعریف میکرد که چندان برای این مسئله پافشاری نداشته و به درگاه خدا زجه و مویه نمیکردهو من حرفش را باور دارمچون مادرم فوق ا
سلام وقت بخیر .من دو ساله که مشکلی دارم اونم اینه که هر چقدر کتاب میخونم و پرس و جو میکنم راجب صفات خدا و معاد به نظرم دلایل قانع کننده نیست.البته شک ندارم اما میگم مهم ترین مسئله تو زندگی باید دلیل بیاریم ولی وقتی دلیل میخونم سرم مشغوله همش.به دلایل شک میکنم.ذهنم درگیره سردرد میگیرم .فقط فکر میکنم فلانی اعتقاد داره یا نه ؟؟دلیل داره ؟؟الان با بیخیالی خیلی خیلی بهتر شدم اما گاهی این افکار ازارم میده نوعی وسواس راجب معاد گرفتم .به نظرتون چی
زندگی همیشه یه چیز عجیب داره برای رو شدن. داره که همین چندشب، شب تولدم ساعت دوازدهش از خوشحالی نمی‌دونستم چیکار کنم و ساعت سه و نیم صبحش از گریه و ناراحتی خوابم نمی‌برد. داره که وقتی امروز صبح تویِ اوجِ عصبانیت یه جمله‌‌ای که نبایدو سرِ یه نفر که دوسش داشتم فریاد زدم، تو کمتر از دو ساعت همون جمله و همونجوری از دهنِ یکی دیگه برگشت بهم. داره که من لحظه‌ی اول خشکم زد. داره که این حجم از نبودن انبار شده تویِ تمامِ وجودم. نبودنِ بقیه و نبودنِ خود
می دونین به این وبلاگ چه حسی دارم ؟ دقیقا یه نفر به سگش داره . نه هر سگی ، بلکه سگی که صاحبش نمی خوادش . با اینکه نمی خوادش در عین حال به قدری دوستش داره که نتونه ازش دل بکنه . سعی می کنه دیر به دیر بهش سر بزنه ولی همش عذاب وجدان می گیره که اون به جز من‌کسی رو نداره و حتما همین الان هم داره به من فکر می‌کنه و منتظر منه ! نه ، ایچ جوره نمی تونم بیخالش بشم !
سلام
دختری *3 ساله هستم. چند ساله ازدواج کردم الان خونه خودمم. سوالم اینه که از همون اوایل شوهرم به من زیاد زنگ نمیزد و بیشتر پیامک میداد. حتی امکان تماس ویدیویی هم داشتیم ولی فقط یه وقت هایی استفاده میکرد. به نظر من یه مرد طبیعی که زنش رو دوست داره حداقل روزی یه بار باهاش تماس ویدیویی میگیره، هر چند کوتاه، یا زنگ میزنه صداش رو بشنوه. مخصوصا وقتی تازه عقد کردن. این کارهاش باعث میشد دلم بشکنه و فکر کنم دوستم نداره.
فکر نکنید بهش نگفتم، تا حالا چند
دانلود اهنگ دور هم بودن چه حالی داره / ریمیکس شاد
دور ♪ هم … بودن چه حالی داره … !! ♪♪دوتا ♪ چشمات … عجب جادویی داره … !! ♪♪دلم ♪ امشب حال … خوبیو داره … !! ♪♪مگه ♪ دنیا … بهتر ما آخه داره … !! ♪♪توی♪ این … دورهمیا دلم با توئه … !! ♪♪با ♪ دلم راه بیای … من دلم میدوئه … !! ♪♪اگه ♪ این … خوابه نذاری که بیدار بشم … !! ♪♪کم ♪ کم ممکنه … از عشق تو بیمار بشم … !! ♪♪تو ♪ بخوای حاظرم … حتی واسه تو یار بشم … !! ♪♪امشب ♪ شب … مهتابه چشا بی خوابه …
آهای کلاغ دم سیاه تا میتونی  حالا قار قار کن آخه داره مسافرم میاد اون  داره  میاد  اونی  که  سالیان  درازی  منتظر  اومدنش  بودم کاش همین الان  میاد اما  امروز  نمیاد  فردا  میاد قار  قار کن  همه  دنیا رو  همه  شهر  رو  خبر  کن اون  داره  میاد  قار  قار  قار  قار کن میخوام برم در  باغ  هزاران  سبد  پر  از  گلهای  رنگارنگ  بچینم  دریا از  الان  داره 
برادرم جدا شد و من در تمام مراحل جدایی و مشکلاتش با همسرش خیلی اتفاقی متوجه رابطش با یه دختر دیگه شدم وقتی  میبینمشون به غایت عصبی و ناراحت میشم امروز دختره پرو پرو پا شد اومد خونه مادر من ، به قدر عصبانی شدم هرچی از دهنم درومد بهش گفتم و از خونه انداختمش بیرون دختره ی کثیف وقتی برادرم متاهل بود اینقدر مغزش خورد که وا داد و صد البته برادر بنده هم اونقدر سست عنصر بود که بهش اجازه این کارو داد ولی هیچ وقت یادم نمیره اون دختر چه طور یه ز
اینکه شما از چیزی منع بشی اما اگر همون کار دیگران بکنن بقیه با آب و تاب بیان تعریف کنن خیلی درد داره.اینکه تو تلاش کنی کاری انجام بدی اما به جای تشویقت باز آدمای دیگرو که از تو بهترن به رخت بکشن خیلی درد داره اینکه بخاطر ناچیزترین حق های خودت باید حرف بشنوی و از همه دوری کنی خیلی درد داره اینکه هرکار بخوای بکنی باید به زمین و زمان جواب پس بدی خیلی درد داره اینکه زندگیت دست خودت نباشه خیلی درد داره
چندروز پیش بود که پاییز امد. از روز اول سرما خوردم. البته انقدرها هم سرد نبود ولى خانه ى من یک زیرزمین است و سردتر از بقیه ى خانه هاست. خانه ى من تفاوتى با زندان ندارد. من در طول روز نور افتاب را حس نمیکنم و صداى هیچ پرنده اى را نمیشنوم. یکبار دامادمان گفت که خانه ات مناسب خودکشى ست. دامادمان بسیار قدبلند و تو دل برو و اردیبهشتى ست! مادرم او را پرستش میکند. البته که خداى مادرم، برادرم است ولى دامادمان هم پیغمبر همان خداست! و هرچه باشد دختر تحصیل ک
دانلود داره میریزه مداحی ریمیکس : دانلود ریمیکس مداحی داره میریزه جواد مقدم :  دانلود ریمیکس مداحی داره میریزه جواد مقدم,دانلود آهنگ ریمیکس مداحی داره میریزه جواد مقدم با لینک مستقیم و کیفیت 128 و 320,dare mirize remix.
دانلود داره میریزه مداحی ریمیکس : دانلود ریمیکس مداحی داره میریزه جواد مقدم
 دانلود آهنگ داره میریزه ♫ دانلود مداحی برای تولد امام رضا ♫ دانلود اهنگ داره میریزه گله . دانلود ریمیکس مداحی داره میریزه با کیفیت ۳۲۰: DOWNLOAD.
 دانل
اینجا داره برف می باره؛ از اون برف های رویایی و انیمیشنی :)انگار کن فرشته ها اون بالا داشتن با بالشتا بازی می کردن و رو سر و تن همدیگه می کوبوندن و حالا ترکیده و داره رو سرمون پَـــر می باره ^_^
پــَر.پـــَــــر. پــَــــــــــــــــــر می باره. :)
+ محض تصور دونه های خیلی درشت برف.
آدمی که چاقه میدونه چاقه
آدمی که استخونیه میدونه استخونیه
آدمی که کچله میدونه کچله
آدمی که دماغش قوز داره میدونه دماغش قوز داره
آدمی که کک‌مک داره میدونه کک‌مک داره
حتی آدمی که یه جوش گنده رو دماغش داره هم میدونه یه جوش گنده رو دماغش داره
نیازی به یادآوری تو نیست!
نابغه‌ها هر مشکلی را با خلاقیت حل می‌کنند


نابغه‌ها هر مشکلی را با خلاقیت حل می‌کنند
برترین‌ها: تا حالا درد وحشتناک پا گذاشتن روی آجرهای لگو را حس کرده اید؟ یا تا حالا در شرایطی بوده اید که هیچ ظرفی برای غذاخوردن نداشته باشید؟ افرادی که در این مطلب می‌بینید مشکلات متنوعی را تجربه کرده اند و توانستند راه حل‌های جالبی برای آن‌ها پیدا کنند. تنها چیزی که نیاز دارید ذهن خلاق است، نه هیچ چیز دیگر.
همکلاسیهای برادرم اون رو به خاطر گوش‌های ب
یک‌روزی با برادرم رفته بودیم خرید شب عید. بله. من با برادرم خرید لباس می‌روم. شاید کمی نامتعارف بنظر برسد. به هرحال، صحبت‌هایمان حین قدم زدن در پیاده‌روها به محدودیت‌های من کشید. به نوجوانی‌ام. به اینکه از لحاظ دختر بودن و بخاطر جوّ (نسبتاً؟) مذهبی خانواده، یک‌سری چیزهایی بر من تحمیل می‌شود. برادرم حرف‌هایم را قبول می‌کرد و می‌گفت خودش با اینکه هر وقت بخواهم باید بتوانم بروم بیرون، موافق است. ولی در عین حال هر دو دقیقه یکبار یادآوری می
امروز آفم و خونم . از خواب بیدار شدم و صبحانمو خوردم و حالا به جای اینکه زشت ترین قورباغمو بخورم ، نشستم که از اشتباهاتم بنویسم. 
من در قبال برادر کوتاهی کردم که مدتیه با شلوغی های کنکور تنهاش گذاشتم. با اینکه سرم خیلی شلوغ بود و حدود دوهفته ای تقریبا خونه نبودم اما این من رو تبرئه نمی کنه . سرم هرچقدر هم که شلوغ باشد نباید چنان گمم کند در خودش که از رسیدن به برادرم باز بمانم. در این عقب ماندن برادر ،من هم مقصرم که نرفته ام و او را به رفتن خوانده
برادرم می گفت:«احمق!خر نشو و بیا این دوچرختو بفروش.یه هفتصد هشتصد تومن هم من میزارم روش یه دوچرخه خوب میخریم.هم خودت استفاده میکنی هم هر از چندگاهی من.دلیل این مقاومتت چیه آخه مرد حسابی؟چرا یکم این مخت کار نمی کنه؟ چن سال دیگه مثل سگ پشیمون میشی ها!الانه که با یه قیمت نسبتا خوب میخرنش،چند سال دیگه تفم کف دستت نمیندازند!»
رفیقم می گفت:«حق با داداشته! در ضمن اینم بدون اینو ردش نکنی بره چند سال دیگه حسابی میوفته به خرج!هر روز یه جاش خراب میشه. نک
پنجشنبه  ۲۳ خرداد تولد داداش بزگم بود و قرار شد براش تولد بگیریم پارک دم خونشون بود و خانم برادرم همه رو دعوت کرد و تدارکهای لازم رو دیدعمه خودم هم بدون دعوت آمده بود ، خیلی سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم  و جلوی عمه و حاج آقا با مامانم دهن به دهن نشم ولی ولی  متاسفانه نشد و در نهایت دعوای جرو بحث بدی بین من و مامانم پیش آمد ،به طوری که از رفتنم پشیمون شدم و گفتم کاشکی هرگز نمی رفتممامانم خیلی حساسیت های بیخودی و اضافی داره که با رفتاراش
دیشب خواب دیدم دارم با مریم ت صحبت می کنم و میگه با ملعون قرار داره و
یه جوری احساس کردم آنچه بر سر من اومدده داره بر سر اون هم میاد ولی اون با زیرکی داره ملعون رو دست به سر می کنه.
خیلی دلم می خواست تو خواب بهش هشدا بد و بگم بی خیال بشه ولی دیگه بیدار شدم.
از اونجا که سر نرگسی هم خوابم درست بود و خواب دیدم خونه ملعونه و نهایتا هم همین شد پس!احتمال میدم که خبری در راه باشه.
مردک هوسباز کثیف
خدایا چرا نابودش نمی کنی.؟؟فقط روز به روز داره پ
بابا یبار با ناراحتی گفته بود برادر که نداشتمخیال کردم بچه هام بزرگ میشن ،  برادرم میشنپ ن :برادر داشتا‌.برادری نکردن براش.پ ن ۲: اونروز نمیدونم چرا انقد دلخور بودپ ن ۳: نمیدونم چرا الان یاد اون حرفش افتادم.فقط میدونم دلم یهو خیلی خواستشپ ن ۴: حالت خوب باشه و لحظه هات به عشق:)پ ن۵:حواستم باشه بهم *_*
بسم الله مهربون :)
دلم میخواد استاد پاتولوژی کنارم باشه، بگیرم بکشمش رو آسفالت بلکه کمی دلم خنک شه. آخه بی انصاف مگه زبان اصلی درس میدی که زبان اصلی امتحان میگیری؟ خب من زبانم خیلی قوی نیست، بلدم ولی نمیتونم جواب بدم ~_~
یه کیسی داده بود گفته بود یه خانوم جوونه که سابقه درمان با کورتون داره، حالا مفصلش ورم کرده، قرمز شده، درد داره، در همه ی جهات حرکتش محدوده، نمیتونه تش بده، تب هم داره! تشخیص و اقدامتون چیه؟
اولش فکر کردم نقرس داره، بعد فکر
برنا پسر برادرم  به دنیا آمد. قدمش مبارک باشد  صبح بسته بودم. عصر یک دینار هم نفروختم. بابا هم لج کرده جنس نمی برد. وام گرفتم. مسکن مهرم را فروختم. دو 206 ثبت نام کردم . به نصف قیمت امروز فروختم. پولی که یک پنجم روز اول ارزش دارد معلوم نیست چه شد . روزهای سختیست
دانلود اهنگ بارون خشی داره ایایه چ زلاله دانلوداهنگ بارون خشی داره ایایه دانلود اهنگ بارون خش امید مالکان پور دانلود بارون خشی داره ایایه کلیپ بارون خشی داره ایایه اهنگ یه قلیونی چاق کنیت که محلی خمارم آهنگ بارون خشی داره ایایه چ زلاله آهنگ احساس امید مالکان پوردانلود آهنگ جدید
8
سوم دبیرستان که بودم، وسط امتحانای دی 95 با برادرم چندتا اسپری رنگ خریدیم و افتادیم به جونِ دیوار های بالا پشت بوم خونه. زیر یکی از لبه های دیوار یه جمله رو از آهنگ The Black - Asking Alexandria با اسپری سیاه نوشتم. هنوز که هنوزه، همه ی چیزهایی که نوشتیم و کشیدیم اون بالا پابرجان. چند روز پیش توی اتاقم روی مبل نشسته بودم و کتاب میخوندم که اتفاقی اسمم رو شنیدم. مامان داشت با بابا و حسین حرف میزد و یه ربطی به من داشت. فهمیدم مامان امروز بعد از مدت ها برای هواخور
دانلود آهنگ جدید مسعود صادقلو داره میگه قلبم,متن آهنگ,دانلود آهنگ مسعود صادقلو داره میگه قلبم با کیفیت 320,مسعود صادقلو داره میگه قلبم,دانلود آهنگ,دانلود آهنگ جدید ایرانی,کد آهنگ پیشواز همراه اول مسعود صادقلو داره میگه قلبم ,متن آهنگ مسعود صادقلو داره میگه قلبم ,کد آهنگ پیشواز ایرانسل مسعود صادقلو داره میگه قلبم ,دانلود آهنگ بیکلام مسعود صادقلو داره میگه قلبم,Download Music,ام پی تری فول
.
بهشتِ کوچکی‌ست شب‌ها تا خودِ صبح حرف زدن و خندیدن با برادرم، صبح‌ها با بابا صبحانه خوردن و حسن هیاس و عباس کمندی گوش دادن‌ِ دوتایی‌، بهشتِ کو‌چکی‌ست به دلِ کوه زدن و برنگشتن، رفتن و رقصیدن و به ریشِ جهان و متعلقاتش خندیدن. حالا چند روزی‌ست که من فقط یک وظیفه دارم، تلاش برای هندل کردنِ رخداد پیش‌ِ رو؛ از بهشتِ کوچکم کنده شدن و با جهنمِ اجتماع تنها ماندن.
دوستان آیا پرس و جو و تحقیق در مورد شخصی برای ازدواج به صرف تایید دیگران کافی هست برای رفتن به خواستگاری رسمی و ادامه اون یا خیر؟، من خودم تجربه ای ندارم اما قضیه اینه؛
برای برادرمون دختری معرفی شد، ما تحقیق کردیم از همکاران و دوستان و همسایگان و افراد خیلی معتمد و مشترک بین ما و اون ها، همگی از دختر خانم تعریف کردند و سپس رفتیم خواستگاری. برادرمون هم با همه سخت گیری پسندید دختر خانم رو، قبلا هم هیچ گونه معاشرت و برخورد خاصی با دختر نداشتیم ا
سال 94 اربعین با خانواده رفته بودیم کربلاپدر هم با ویلچر با ما امد. هرچه گفتیم پیاده روی است شما سنت بالا وو. حریفش نشدیماز اتفاقات شروع سفر و کوت و شوملی و. که بگذریم(شاید در فرصتی گفتم)وارد شهر تجف که شدیم. از یک خیابان دراز عبور کردیمسر پیچ جوانی که بعدا فهمیدیم اسمش ابو علی است و برادر شوهر ام صادقجلو ما را گرفت که الا و بلّا بیایید خانه مابه محض ورود به خانه ام صادق به استقبالمان امد و اتاقی و . ام صادق از برادرم احمد چشم بر نمی داشت.غذا
تعطیلی و آخرهفته که میشه من افسرده میشم. معمولا بقیه مسافرت و گردشن و ما تو خونه. الانم خواهر و برادرم با هم رفتن سفر. خواهرم چند ساله بهار میرن نایین و کویرگردی. شوهرخواهرم خونه سازمانی میگیره و میرن. امسال به برادرم گفت. به من کلا نگفت. حالا یا بخاطر اخلاق همسر که اهل این مدل نیست یا بخاطر اینکه از همسر خوشش نمیاد. به مادرمم گفت که خستگی راه رو بهانه کرد و نرفت. اخلاق خواهرم تنده و باهاش راحت نیست. بخصوص میگه یه وقت جلوی همسر داداشم چیزی میگ
پسره یه پارتنر برا زبانش داره یه پارتنر برا کوه نوردیش داره چندتایی هم داره خر وقت حوصلش سر میره باهاشون میره گشت گزار بعد با یه حالتی که انگار بدبخت ترین ادم رو زمینه امده به من میگه دادا دلم دوس دختر میخواد خیلی تنهام من :/پارنتراش :Oدلم : (تنهایی:@بازم من : ((
اون اینستاگرام محلیم خیلی چیز خوبیه. مثلا یه دور استوری ها رو چک میکنی میفهمی که بابا بزرگ کی مُرده، کی زن گرفته، کی الان شماله، کی الان تو کدوم نقطه داره رانندگی میکنه و چه آهنگ کسشری داره گوش میکنه و کی عین برده داره دستور میده داداش گلش فالو شه
سلام 
وقت به خیر
برادرم قصد داره حدود 2 تن گیره ی پرده در معرض مزایده بذاره، خواستم بدونم صفر تا صد اصول مزایده به چه صورته، در وب یه چیزهایی گفته ولی مهمه در مورد تجربیات تون بدونم، مخصوصا کسانی که در حوزه ی مناقصه و مزایده فعالت داشتند یا اطلاعات دارند.
آیا نوشتن فراخوان مزایده باید توسط یک وکیل انجام بشه؟ چه قوانین و نکاتی داره؟، به هر حال میخواد به نحوی این دو تن گیره پرده رو فروش برسونه سایت های نیازمندی استقبالی نکردند.
مرتبط با سرمایه
عروس را که آوردند صدای شادی مردم به هوا رفت. روی سر عروس تور قرمز بود. چند تا از زن ها، عروس را در میان مردم گرداندند. برادرم و خودم مرتب آسمان را نگاه می کردیم و دعا می کردیم [تا بمباران نشود]. همه چیز با خیر و خوشی تمام شد.
 
چند روز از عروسی گذشته بود. برادرم را دیدم که ساک می بندد. با تعجب پرسیدم: «به خیر، کجا می روی؟»
خندید و گفت: «همان جا که باید بروم».
مادرم کنارمان آمد و گفت: «ابراهیم، برایت زن گرفتیم که کمتر از ما دور شوی».
ابراهیم سرش را بلند
طرف چن واحد خالی آپارتمان دارهتوی دو شهر بزرگ خونه دارههیوندا اسپرت داره وانت بار هم دارهموتور سیکلت دارهمغازه هم اجاره کرده و کاسبی خودشو هم دارهبعد یک و نیم میلیون تومن بدهیشو نداره بده حالا چرا؟؟؟!!!چون بچش تو بیمارستان بستریه و لَنگِ 5 میلیون تومن واسه عملِ بچشه! و میگه:" شما بچه نداری نمی فهمی من چی میگم!!!"

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

صبغه الله Andrea قلم قم دامنه دوّم لوازم جانبی خودرو Kelly فروشگاه آنلاین محصولات ارگانیک طراحی لوگو، معرفی و نمایش نمونه کار ها خرید بیمه عمر پرورش افکار