ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

توکه برام هیچی نیستی من حتی سیگارمم ترک کردم

دانلود آهنگ تو که برام هيچي نيستي من حتي سيگارمم ترک کردم
 
مامان من روز اول گفت این دختره نیس برا تو
گفت میدونم دوسش داری ولی عزیزم این نیست برا تو
گفتم نه این یکی فرق میکنه با بقیه برام
بابام بم خندیدو گفت اینم کرده تیز برا تو
این آخریا هی میگفت چرا اخلاقام فرق کردن
جوری که خودش بفهمه رابطمو باهاش کم کردم
میگفت تو نداری دلشو یه روز بخوای ترکم کنی
تو که برام هيچي نيستي من حتي سيگارمم ترک کردم
 
برای دانلود به ادامه مطلب بروید
 
&nbs
دانلود کتاب توکه های فلامنکو اثر پاکو پنیا Paco Pena Toques Flamencos کتاب توکه های فلامنکو اثر پاکو پنیا Paco Pena Toques Flamencos کتاب Toques Flamencos یک کتاب بسیار کاربردی در زمینه اشنایی با دستگاه های فلامنکو میباشد که شامل فطعات فلامنکو همراه با ترک های صوتی استهم اکنون میتوانید این کتاب زیبا را از سایت سها موزیک دریافت نمایید دانلود فایل
سال کم کم داره تموم میشه و من تو شیش ماه دوم سال سه بار کار عوض کردم!یه زمان خیلی برام مهم بود و اینجور موقع ها کلی ناراحت میشدم اما انگار دیگه برام مهم نیست،راستش هيچي دیگه برام مهم نیست.شاید از کمبود انگیزه باشه و شایدم از چیز دیگه اما بدجور خودمو زدم به کوچه علی چپ .یه وقتایی اصلا تو این دنیا نیستمدیگه خیلی چیزا برام بی معنی شده،خیلی کمتر به گذشته فکر میکنم و بدتر ازهمه اینه که اصلا به اینده فکر نمیکنم.اینده برام خیلی مبهمه.
روز وشبهایت بویِ غم می دهد
به گمانم یتیمی باز 
دلش شکسته.!
آسمان هم میفهمد
شاید بیشتر از من و تو.
ولی پاییز جان
تو انگار هنوز هم کینه داری در دلت.
درست مثلِ یک قلبِ درب و داغون.
ولی اینها به کنار همه اش.
گاهی به این نقطه می رسم که حقیقتا همه چیز پوچ است
نقطه ای که نه شادی به لذت هایش
و نه غمگین به دردهایش.
چقدر شیرینه این لحظات
فقط نمیدونم چرا
توی همین لحظه که گفتم دلت هيچي نمیخاد;
دلت یجور مردن میخاد
یه جور جمع و جور کردن و رفتن میخاد
رفتن و ب
خوب من بالاخره موفق شدم و رفتم دکتر.یعنی من برای یه آزمایش پاپ اسمیر.ویزیت.سونوی واژینال ۲۰۰ هزار تومن پول دادم واقعا باورم نمی شه.معاینه کرد گفت خداروشکر نه عفونتی نه زخمی هيچي نداری. تخمدانات هم به شدت آماده بارداری هستن.حالا قرار شد روز دوم عادتم برم برام آی یو دی بزاره.مسی گفت آمریکایی جنس خوب می ذارم با سونوی قبلش و بعدش روی هم رفته ۲۷۰ تومن می شه.من دیگه آزمایش خون ندادم چون نزدیک ۶ تا چک بیبی باز استفاده کردم منفی بود. دکترم برام نوشت
روی یکی از کاستام صدای دوستی رو ضبط کرده بودم که خیلی برام مهم بود امروز که خواستم گوش بدم به اون صدا از واکمن فقط صدای روشن بودنش پخش میشد فکر کردم خراب شده واسه اطمینان بقیه کاستارو امتحان کردم بقیه رو میخوند ولی این یکی که برام مهم بود نه چرا یه وقتایی یه اتفاقایی درست وقتی نباید بیفته میفته اونم برای کسی یا چیزی که با ارزش تره بین همه ی انتخابا چرا این یکی؟
اول فروردین 98رفته بود اعتکاف ولی به من چیزی نگفت خودم حدس زدم و درست بود چون دروغ نمی گه.برام این شعر رو فرستاد و من کلی حال کردم. گویا یه روزی که در مورد غم حرف می زدیم می خواسته اینو برام بفرسته. اها هفته پیش که داشتم می رفتم تهران بحث بارون شد و گفتم عاشق بارونم و اونم گفت منم و بعد گفت غم قشنگی توش هست و من گفتم نه برام نشاط و تازه شدنه و اون موقع انگار می خواست برام بفرسته که گوشیش مشکل پیدا کرده بوده و حالا در حالی که معتکف بود برام فرستاد و گ
یه کاری پیدا کردم فروشندگی پوشاک 5 ساعت ماهی 300 تومن هر روزدیگه حوصله ندارم بگردم همینو میرمسابقه فروشندگی ندارم و یه خوره ترس دارم و روابط عمومی خیلی خوبی هم ندارماز نظر روحی حال خیلی خوبی ندارمدو تا رونپزشک رفتم و دارو هایی دادن که بهم نمی ساخت و قطعشون کردماین اخرا تصمیم گرفتم برم پیش مشاور و روانشناس ولی هنوز آدم مطمعنی پیدا نکردماز قرص متنفرماز همه چی خسته مبدم میادبی حوصلگی کلافم کردهنمی تونم کتابایی که دوست دارم رو بخو
شب گذشته با اینکه کدوئین هم خوردم افاقه نکرد و با درد و اشک خوابیدم، صبح هم با درد بیدار شدم و زندگی یک هیچ بزرگ بود که تو صورتم زد. بزور بلند شد، بزور حمام کردم و بزور صبحانه خوردم و قهوه آماده کردم. نشستم یه خط تو وبلاگ برای خودم می‌نویسم و هی اشک میریزم و هی یک درمیون آب و قهوه می‌خورم تا هربار طعم تلخش رو بیشتر حس کنم. من مطرود همه‌ی جهان‌هام اما که چی؟ چیکار کنم بشینم تا آخرش آه و ناله کنم؟ نه باید بلند شم زور بزنم و بکنم از این یاس و نامید
سال اول دانشگاه واقعا سال سختی بود برام! نمی‌دونید چی گذشت بهم پس فقط یه گرا بدم! من از اول ترم یک تا آخرش اول یه ۱۵ کیلو وزن اضافه کردم و بعد یه ۱۰ کیلو کم کردم. بی‌ثباتی روحی و فیزیکی رو از این دریابید!
یه سری چیزا شدیدا یادآور اون ایامن برام. وقتی اون چیزا برام اتفاق میفتن، یاد اون سال میفتم و یه بویی حس می‌کنم(واقعا به معنی لغوی: بو)
فک کنم نورونای مغزم آچمز شدن =)))
از بین همه‌ی این‌چیزا یکیشون صدای محمدعلیزاده‌س تو آهنگ عشقم این روزاست. او
سال اول دانشگاه واقعا سال سختی بود برام! نمی‌دونید چی گذشت بهم پس فقط یه گرا بدم! من از اول ترم یک تا آخرش اول یه ۱۵ کیلو وزن اضافه کردم و بعد یه ۱۰ کیلو کم کردم. بی‌ثباتی روحی و فیزیکی رو از این دریابید!
یه سری چیزا شدیدا یادآور اون ایامن برام. وقتی اون چیزا برام اتفاق میفتن، یاد اون سال میفتم و سه بویی حس می‌کنم(واقعا به معنی لغوی: بو)
فک کنم نورونای مغزم آچمز شدن =)))
از بین همه‌ی این‌چیزا یکیشون صدای محمدعلیزاده‌س تو آهنگ عشقم این روزاست. او
بیشتر از همه تو زندگیم به خودم بد کردم می دونی خیلیییییییییییییی به خودم بد کردمخودمو نابود کردم ویهو دیدم که هيچيهيچي هيچي هيچي ازم نمونده20 سالم تموم شد و به قول زندایی م وارد دهه جدیدی از زندگیم شدمزندگی . ههچقدر همه چی نفرت انگیزهچقدر خستمچقدر در گیرمچقدر ناتوانمچقدر چیزی ازم باقی نمونده
احتمالا این اخرین پستی باشه که توسال 97می نویسم
هفته و دهه تولدم به بهترین شکل سپری شد و خیلی ها برام تولد گرفتن و بهم تبریک گفتن و از همه مهتر اونی بود که به بهترین اتفاق رو برام رقم زد و یک تولد به یاد ماندنی برام گرفت
28 سالگی رو شروع کردم با یک حس خوب و امیدوارم که اتفاقات خوبی هم برام توی این سال رقم بخوره
رابطه ما از همیشه بهتره و روزای خوبی رو باهم سپری میکنیم و این خیلی برای من روحیه بخشه
فردا باهم قرار ناهار داریم که خیلی مشتاقشم!
در کل
قبلا تر ها یادمه فکر می کردم دنیای جدید کتابایی که نخوندم انگیزه ایه واسه زنده بودنبه خودم می گفتم : میم تا وقتی که این کتابا هستن چرا زندگی نکنی ؟الان بعد از مدت ها خواستم کتاب بخونم . هنوز یه صفحه نشده حوصلم سر رفت . نه این که اون کتاب حوصله سر بر باشه چون دوسه تا کتابو امتحان کردم و همین بود که بودوحشتناک تر از همه چیز برام اینه که علاقه مو به چیزایی که یه روز دوست داشتم از دست بدمچیزی که همش دارم تجربه ش می کنمحالمو روز به روز بد تر می کنه
چه روزگاری شده مگه نه ؟هی میری هی میری هی میری بعد یهو به خودت میای میبینی هیچ جا نيستي ،هيچي نيستي ، هیچ کس نيستي حتي خودت هم نيستي یه وجود محو ِِ فراموش شده ای که هيچي به خاطر نمیاری و میفهمی چقدر از گم شدن  و فراموش کردن و به خاطر نیاوردن میترسی 
از جلسه ی روان درمانی امروز راضی بودم؛ می خوام ادامه بدم. واسه چهارشنبه ی هفته ی بعد وقت گرفتم.      حرف زدن برام سخت تر از اونیه که فکرش روُ می کردم. من خیلی زیاد فکر می کنم، ولی بیان اون افکار، وقتی که روبروی دیگری نشستم، اصلن برام راحت نبود.
یادمه بچه ک بودم خیلی بی پول بودیم
هيچي پول نداشتیم
مامانم میرفت بال مرغ میخرید باهاش سوپ درست میکرد
من سوپ نمیخوردم دلم برنج میخواست
مامانم برام گوشتای بال مرغ رو ریش ریش میکرد سوپ رو برام میکوبید بعد کلی ناز و نوازشم میکرد ک بخورم
میگفت تو سن رشدم باید بخورم
دلم تنگ شده برا مامانم
چقدر اذیتش کردم
چقدر زحمت میکشید
پول نداشتیم، از خوراک و پوشاک خودش میزد
الان بنیه ضعیفی دارم
خیلیا میگن خیلی ظریفم
حتي پسرا آروم بغلم میکنن
الان دلم ضعف رفته ب
بعد ماه‌ها اتاقم رو اساسی مرتب کردم(از زیر تختم یه گونی مو جمع کردم و به نظرم وحشتناکه این حجم از ریزش مو:(( )آخرین باری که انقد کامل همه‌چیزو کرده بودم فروردین بود و حالا روزای آخر اردیبهشته. چقد یادگاری پیدا کردم ازش، یه گل خشک شده که بعد دلخوری روز تولدم بهم داده بود. چند تا ورق که یادگاری از بازی‌ کردنای اسم، شهرمون نگه داشتم به علاوه فاکتور چیزایی که تا حالا خوردیم! هیچ نمی‌دونم چه اهمیتی داره یادم بمونه که کی و کجا با هم چی خوردیم. ام
این روزها، خیلی به خاله فکر می‌کنم. دلم براش تنگ شده.اصلا به ذهنم خطور می‌کرد که اینجا این همه خاطره از خاله نوشتم، روزی نخواهد بود؟؟ همیشه فکر می‌کردم که تا وقتی هست، هیچ مشکلی برام پیش نخواهد اومد. انقدر که حضورش برام قوت قلب بود. نزدیک به چهار ماهه که نیست. پسرخاله کوچیکه، از وقتی عقد کردم باهامون سرسنگین شده، تلفن هامون رو جواب نمیده. میگه سه ماه و نیم زمان کمی بود که از فوت خاله گذشته بود و عقد کردین.نمی‌دونم مشکلش فقط همینه یا چیز دیگه.
.
پیام داد تهرانم افطار بیایم؟ گفتم آشنایی امان به اولین افطاری بود و ای کاش نبود. گفت از من متنفری؟ گفتم به شدت! گفت: ولی من دوستت دارمگفتم: برام مهم نیست. برام مهم نيستيگفت: دروغهگفتم: هر طور دوست داری فکر کنراست میگفت دروغ بود!+ سنجاق شود به پست رها
آخه با چشای خوابالو امدم تو رختخواب ولی هنوز خوابم نبرده .همیشه قرارمون رو کافه میذاریم دقیقا همون محل کار فرد مورد نظر دوس دارم برم اونجا تا برام عادی بشه که دیگه چیزی نمونده و خیلی وقته که تموم شده .دیگه برام هيچي مهم نیس اینکه بمونه اینکه بره اینکه بخواد کسیو جایگزینم کنه هیچـــــی برام مهم نیست ! دیگه تموم شـد.
من هیچ آدمی رو کنار نگذاشتم هیچ‌وقت همیشه طرف رها شده من بودم. فکر می‌کردم تو شبیه منی دلم خوش شد تو آدمی نيستي که کنارم بذاری. اما تو هم رهام کردی و مثل یه چیز اضافه باهام برخورد کردی که هیچ وقت هيچي برات نبود. باشه. من برای هیشکی هيچي نبودم و برای تو هم . 
پارت نوزدهمرمان آرزوی رسیدن به عشقمگوشیش دستش بود از دستش کشیدمو انداختمش گفتم فکر میکنی من خرم فکر میکنی هيچي حالیم نیست فکر میکنی برام مهم نیست و همه ماجراهارو براش گفتم که فهمیده بودم و . و گفتم از همه چیت خبر دارم ودر جریانم دوهفتس انگار ن انگار که منم آدمم انگار ن انگار که من زنتم دیگه دوست دختر و رلت نیستم که بگی اگه بهت توجه نکردم چون دنباله یکی دیگه ام و از تو خسته شدم نخیر اینجوری نیست دیگه من تا آخر عمرم باهاتم خودت باید اولش به ه
باز رفتم راجع به دانشگاها سرچ کنم و باز حالم بد شد
یاد تابستون ۹۶ افتادم 
یاد این که اوضام داغونه و نمیدونم چه غلطی باید بکنم. 
هیچ کس نتونست برام کاری بکنه و الان حس میکنم حتي خودم هم.
خدایا
دستم به دامنت 
یه کاری برام بکن در این راستا
پ ن: اینستاگرام رو باز کردم یه پستی اومد که نوشته بود: پس صبری کن صبری جمیل ( سوره معارج آیه ۵)
ی روز صب ک بارون میومد از ساعت شیش صب زدم بیرون هنذزفری گذاشتم تو گوشم و کلی تو چاله های اب بپر بپر کردم و لی لی کنان رفتم سمت پل هوایی. سر خوردمو نشستم لبه پل. حواسم از همه جا پرت شده بود. ساعت هفتو ده دیقه بودو من سرخوش نیم ساعت تا مد راه داشتم. با س شماره از جام پریدمو پله ها عه پلو دو تا یکی رفتم پایین و بدو بدو سمت مدرسه حرکت کردم. چن بار سکندری خوردمو نزدیک بود پهن شم کف زمین. در حال دویدن هرجا چاله اب بود با شدت میپریدم توش و ادامه میدا
پیرزن همسایه از ساعت ۵ اومده اینجا همچنان هست
یه کمی زیادی کنجکاوه وگرنه مشکلی باهاش ندارم
بماند
چند شبه خوابم بدجوری بهم ریخته. نمیدونم تاثیر بدخوابیای تعطیلاته یا پی ام اس، به هر حال شبا تا خوابم ببره و تا صب که پاشم واقعا عذاب میکشم
امشب یادم باشه یه لیوان شیر بخورم
میخواستم به بابا بگم برام دوغم بخره :|
در این حد بی خواب :(
یه کمی کد رو کار کردم
یه ترک لیسنینگ گوش کردم
بعد از ناهار باز رفتم سراغ یه کد سبک تر
نوشتمش
یه چرتی زدم
رفتم باشگاه
اوم
گفت تو اصلا مهم نيستي که بهت فکر کنماصلا مهم نيستي که به خاطر تو کاری بکنم یا نکنمجیگرم اتیش گرفتدلم خواست اصلا نباشمبهش گفتم تا الان چون دوست داشتم میگفتم اشکال ندارهاز این به بعد به خاطر هیچ کدوم کارهایی که باهام کردی نمیبخشمت و پل صراط جلوت رو میگیرماصلا مثل همیشه براش مهم نبودمن اصلا براش مهم نیستمچشام سرخ شده و دونه دونه اشکام میادبراش مهم نيستي، چرا برات مهمه؟خواهرمهبراش مهم نيستي، چرا میذاری هر دفعه اینجوری خوردت کنه؟برات مهمه که
سلام ب روی ماهتون
اول از همه اربعین حسینی رو به همه ی دوستداران امام حسین(ع)تسلیت میگم
دوم از همه دارم واسه کنکور هنر میخونم بچه ها برام دعا کنین ک تا آخر خوب بخونم و مسئولیت پذیر باشم آخه همسرم تو این راه خیلی حمایتم کرده و دلم نمیخواد ک نا امیدش کنم.همچنین دلم میخواد خانوادم بهم افتخار کنندناگفته نماند ک خیلی قبل دو سال کنکور تجربی دادم و هيچي ب هيچي چون برام خیلی سخت بودخب هنوز تو عقدم و فک کنم این آخرین فرصتم برا پیشرفت کردنهامیدوار
+امروز، امروز موقع حرف زدن تپق داشتم، نفسم تو سینه حبس شده بود.یه آلارمی تو ذهنم اومد که عه، چی شده؟ خیلی وقته صحبت نکردم و اینا جلوی جمع خب خوب نیست.و اینکه فهمیدم این جور چیزا اکتسابیه و باید همین طور پشت سرهم تمرین کرد و تمرین کرد و تمرین تا یادت نره.+هر شب موقع خواب، بالشت رو می گیرم بغلم بخوابم :/هییی،چی میشد تو بودی و بغلت می کردم و تو گوشت زمزمه می کردم، نترس من هستم؟؟ولی می دونی چیه؟نيستي و نيستي و نيستي.
جدیدا شیوه ی زندگی مجازیمو عوض کردم و خودم دست به کار شدم و میرم پیش بقیه با این تفاوت که من براشون کامنت میزارم و فقط نمی کنم و برم.بعد چیزی که برام جالبه اینه که هیچ وقت هم برای همون پست اول نظر ننهیدم و اونی رو که بیشتر باهاش ارتباط برقرار کردم رو انتخاب کردم.بعد دوباره، به خودم میگم که چرا من واقعا شروع به حرف زدن نمی کنم. حتي اونایی که ادعای دوستی باهام دارن هم هيچي از خودم نمی دونن واقعا. هيچيه هيچي حتي دریغ از یه کلمه. نمی دونم چر
مامانم همبازی خوبی بود حتي بهتر از خواهر بزرگه تو بچگی که خاله بازی و لگو بازی بزرگتر هم که شدم یه قل دو قل و دبرنا و تخته و ورق و اسم فامیل بازی می کردیم انشاهام را همیشه خواهرم می نوشت و یه روز که شیف عصر بودم و خواهرم مدرسه بود یادم افتاد انشا ننوشتم و مامانم برام نوشت یادم نیست چی بود ولی درباره چوپان دروغگو بود و اینقدر ا اون انشا کیف کردم که هنوز لحظه خوندش یادم موندهیه دوره هم علاقمند به رمان های تاریخی شده بودیم و مامانم کتابهایی ک
بعد از اینکه تعداد قابل توجهی از انبیاء و اوصیاء و اولیاء رو نام می‌بره و بر اونها درود می‌فرسته، می فرماید اللّهُمَّ اجعَلهُم اِخوانی فیک 
اغراق نیست که بگم همینجای دعا دوست داشتم از فرط شوق جان بدم
+دعای امّ‌داود.
+خداوندا آنها را برادران من در راه خودت قرار بده.
+ راستش اول نوشته بودم از فرط شرم، بعد دیدم حس شوقش برام خیییلی پررنگ‌تر بود. برای همین به شوق تبدیل کردم. این سخاوت امام در دعا و این بلندپروازی بسیااار دلنشین بود برام :)
گاهى احتياج دارم، شدیدا و مثل یه بیچاره، که کسى باشه قضاوت کنه برام. بهم بگه من بودم که اشتباه کردم یا طرف مقابلم؟ من حرف بدى زدم یا او بد برداشت کرد؟ من کار بدى کردم یا او بهونه گرفت؟ من رفتارام آزاردهندس یا از بختِ بد، آدماى خودخواه و کج برداشت زیاد به تورم میخورن؟ (از سرى مشکلات آدمایى با اعتماد به نفس هاى زیر خط فقر)
دانلود آلبوم گل باغی2 با صدای استاد صفاری

دانلود آلبوم در ادامه مطلب با لینک مستقیم
آهنگ اول آواز علیدوستی
آهنگ دوم دختر لرسونی
آهنگ سوم سوزه نمکدار
آهنگ چهارم فصل گل
آهنگ پنجم گریوسم خنسی تو
آهنگ ششم توکه توکه
آهنگ هفتم کوک مل زرین
آهنگ هشتم عزیز دل
آهنگ نهم آواز و گلی
آهنگ دهم فرهاد و شیرین

دانلود آلبوم بصورت یکجا با لینک مستقیم
دانلود آلبوم بصورت غیر مستقیم و بصورت تک تک 
آخر سالی افتادم به جون وبلاگ و همه عکس های پست های قبلی رو پاک کردم. جدیدا بیشتر رمان می خونم و به این نتیجه رسیدم که زیباترین تصاویر آنهایی نیستند که با چشم میبینیم بلکه اونایی اند که نویسنده برامون تصویر سازی کرده.
این نتیجه گیری جدید سبب شد که من دیگه عکسی توی وبلاگ منتشر نکنم و صرفا فقط بنویسم و بنویسم و این نوشتن رو هم برام سهل تر میکنه. دیگه دغدغه گرفتن عکس و ادیت کردن و بارگذاری و قس علی هذا وجود نداره و راحت تر هر چی به مغزم میرسه انجا جا
تازه دارم عاشق زندگی میشمدیشب مهمون داشتیمخواهرم با همسرش و بچه هاش  و یکی از خواهرزاده هام با دوتا بچه هاش و همسرشخیلی سعی کردم به همه خوش بگذرهامیدوارم خوشحالشون کرده باشم. امروزم دسته جمعی رفتن خونه ی اون یکی خواهر زادمشبم میرن خونه ی حاج داداشدیشب روسری آبی حریرمو که خودم طراحیش کردمو دوختماون روسری یه نذره ینی طراحیش نذره.نذر کردم حجابو به زیبایی نشر بدم تا بانوی مهربانم حضرت فاطمه برام دعا کنه.دعا کنه و .هرچی خودش میخواد بگه ه
فهمیدم که این اخیر یه اشتباهی می کردم. بر اساس یه سری تئوری روانشناسی همش خودم رو ناتوان فرض می کردم. فک می کردم همه این مسائل از کودکیم شکل گرفته و من قوی نیستم و نمی تونم قوی باشم. با مروز خاطرات گذشته خودم قبل اینکه با این تئوری روانشناسی مواجه بشم فهمیدم که با این فکر خودم ، خودم رو نسبت به قبل تضعیف کردم!چه قدر عجیبه! قدرت تلقین! چقدر پیچیده اس! حالا الان چه شکلی این فکر غلطو درستش کنم؟!:)))))
یکی از سخت ترین کارهای زندگی برام کنترل کردن ذهن خو
معرفت تو نيستي که ادعای بی نفسی و بی هوایی کنی و الان حس خفگی کنی
معرفت تو نيستي که تلاش خودتو ببینی و بی هنری اونو پیراهن عثمان کنی(که پیدا کردن آدم صادق هنر میخواد واقعا)
معرفت تو نيستي که پر پر بزنی واسه رسیدن.زار بزنی و بگی تلاش یک ساله منو تو یک لحظه به باد دادی بعد هی هم بزنی و بگی ما میخایم رابطه رو خوب کنیم اما لجن بالا میاد که حضور  توام بوده.
معرفت این نیست که دنبال بهانه باشی و مقصر پیدا کنی و تهش بگی تو کردی!
من کردم؟! 
تو نکن!
تو کش نده!
نشستم برای 98 ام فکر میکنم چه اهدافی دارم. هيچي همون هدف های سال 97 ئه. همشون. تک تکشون. نود و هفت انگار سالی بود که یه ابرو باز کرده بودم بین زندگی و داشتم هیچ کاری نمیکردم و چقدر این هیچ کاری نکردنه خوب بود. چقدر برام لازم بود و دوستش داشتم. همین دیگه. 97 رو اسکیپ کردم. حالا تو 98 بشینم با فراغ بال و هیچ ذهن شلوغی به کارای نیمه تمامم برسم. :)
میدونی چن وقته صداتو نشنیدم؟فک کنم نزدیک ب یه سالی بشه.میدونی چن وقته دلت برام تنگ نشده؟؟؟فک کنم سه سالی میشه.میدونی چن وقته حساب نبودنات از دستم در رفته؟؟اونم حتما دو سالی میشه.میدونی چن وقته دلم میخاد دلت برام تنگ شه؟؟فک کنم 4 سالی بشه.میدونی اصن این روزا دلم میخاد دلم برات تنگ بشه اما نمیشه؟؟میدونی چقد سخته؟؟اره میفهمی و با دونستن همه ی اینا و احساس و قلبی که هنوزم به عشق تو میتپه باز دلت برام تنگ نمیشهباز میگی فاصله باعث میشه از هم د
چند روز پیش همین وسط ماه رمضون به سرم‌زد رفتم دکتر تغذیه، وزنم به شکل خنده‌داری داره میره بالا و باید یجوری جلوشو میگرفتم. از روزی که رفتم دکتر تو ۲۴ ساعت ۱۲ بار میرم رو ترازو و امید دارم وزنم اندکی کمتر شده باشه که زهی خیال باطل:دی هيچي به هيچي—- بدیش اینجاس‌ که در این  ایام هم با خونواده غذای بیرون می‌خورم، هم با دوست گرامی+ تجربه‌ی تازه اینکه رستوران هتل کادوس(هنوز با اسم شکم الملوک ارتباط نگرفتم)‌خورشت‌های خوبی داره و من حت
کل اردیبهشت رو ننوشتم! حدود یک ماه و نیمه.خیلی اتفاقا افتاده و خیلی از مسائل رو پذیرفتم. سخت بود ولی قبول کردم. شروع کردم بعد از اینکه تا پای رها کردنش رفتم و همه ی ماه رمضون رو خیلی خوب تمرین کردم. می دونم از پیشرفتم راضیه ولی تا الان خیلی چیزی نگفته. جامون عوض شده و رفتیم آموزشگاه جدید.برای مادرش تور م.ش.ه.د می خواست و برای بار اول خودش شروع کننده شد برای پیام دادن. بعد از کلی پیگیری نخواست اما بعدش به طرز عجیبی رفتارش عوض شد. فوق العاده مو
دلم با تنهاییاش عجین بود چرا اومدی؟
واسه عاشقی خیلی زود بود چرا اومدی؟
 سکوت شبا واسه من غم نداشت
زدی رنگ غم به شبام چرا اومدی؟
بهت گفته بودم دلم واسه تو میزنه
تو رفتی نگفتی دلم میشکنه؟
از اون روز که رفتی شبام غم داره
چشام صب تا شب واسه تو میباره
نمیشه لحظه ای بی عشق تو سرکنم
 چطور بی تو بودن رو باور کنم؟
کسی میشه لایق که عاشق باشه
توکه مرد موندن نبودی چرا اومدی؟
هنوز هم برام قابل هضم نیس ولی از  96.11.1 تا الان چیزی حدود یه سال و نیم باید میگذشت تا بفهمم چقد تغییر کردم و مطمئنم اگه تایم کمتری میگذشت محال بود بتونم قبول کنم این واقعیتو.
نمیخام و نمیتونم راجع به خوب یا بد این تغییرات یکی دوساله حرف بزنم ولی کاملا مشهوده برام که از اون محمدحسین دوسال قبل فقط یه سایه خیلی کمرنگی مونده. واقعا آدم چطور میتونه سخت معتقد باشه به پایبندی به اصول ثابتش و تو یه سال نصفشونو زیرپا بزاره؟
چطور؟؟
آخرین کشیک جراحی به نحوی گذشت که شب تا صبح رو تخخخخت خوابیدم و الان تو پاویون چشم باز کردم ، چای دم کردم صبحانه بخورم تا برم راند.عملا بعد از ۷ ماه ، سخت ترین بخش هام رو رفتم و ۱۰ ماه باقی مونده بخش های سبک مونده برام
یه کش و قوس .
آخیش.
اولین کادوی تولد امسالم رو زودهنگام گرفتم دیشب!یه میز چرخ خیاطی! خیلی غیر منتظره بود و فکر نمی کردم کسی برام بخره. موقع خرید جهیزیه میز و چرخ خیاطی داشتم(مامان قبلا برام خریده بود.) منتها خواهرم شروع به خیاطی کرده بود و ازش استفاده می کرد من بر نداشتم، و مامان گفت سال دیگه یه دونه برا تو می خریم کادو میدیم. که تو این پنج سال اصلا نشد بخرن. من پارسال بالاخره خودم یه چرخ خیاطی خریدم. چون گاهی لازمم می شد. منتها هی جمع می کردم هی باز می کردم باعث ش
مادرم باهام لج افتاده.میخواد حالمو بگیره و داره میگیره. همه جوره داره میگه برام مهم نيستي. شاید اسمش انتقامهآره اسمش انتقامهولی یه انتقام خالی نیست+ پروفسور میخواستی تنهایی زندگی کنی؟؟ زندگی کن ببینم!+ اووووووه.االان من تا حداقل یک هفته‌ هر غلطی تو زندگیم کردم میاد جلو چشم. بعد کم کم از هر اتفاقی تو زندگیم افتاده یه جور متفاوت از قبل برداشت میکنم. بعد کم کم حتي به خاطر غلطایی که نکردم ولی فکر میکنم کردم هم عذاب وجدان میگیرم. و انقدر اعص
سال‌ها دلم آرامش می‌خواست. یعنی دلم می‌‌خواست جایی باشم که الان هستم. 
اما خیلی طول کشید که به این حال رسیدم. شاید این حال اسمش آرامش نباشه، انگار اینقدر سختی کشیدم و فشار روحی تحمل کردم که این روزها برام به مثابه آرامشه. اما به هر حال دلم میخواد که همین حال بمونه. هر چند میدونم و از لحاظ فکری هم کاملا آماده‌م که ممکن هست کلی سختی حتي بیشتر از قبل در پیش رو داشته باشم. 
این متن توی پیش‌ نویس‌هام بود. که در تاریخ 15 مرداد 97 نوشته بودم. بله همون
اتفاقی که برام افتاده عجیب نیست. فوق‌العاده هم نیست. انگار فقط تو نقطه‌هایی که بازنده میشدم بیشتر حواسم هست و خشمم نسبت به خودم و دیگران به طرز قابل توجهی کمتر شده. مث بقیه نمیتونم بگم من تازه متولد شدم و فلان. دکتر گفت آرامش بهترین اتفاقیه که میتونه براتون بیوفته و فک کنم گرفتمش. نفیسه بهم گفته بود قبلش اعلام هات رو بنویس و دیشب نگاهشون کردم و دیدم که آره. چقدر قشنگ. 
ولی میتونم بگم اتفاقی که برام افتاد به جا بود. 
دلم با تنهاییاش عجین بود چرا اومدی؟واسه عاشقی خیلی زود بود چرا اومدی؟ سکوت شبا واسه من غم نداشتزدی رنگ غم به شبام چرا اومدی؟بهت گفته بودم دلم واسه تو میزنهتو رفتی نگفتی دلم میشکنه؟از اون روز که رفتی شبام غم دارهچشام صب تا شب واسه تو میبارهنمیشه لحظه ای بی عشق تو سرکنم چطور بی تو بودن رو باور کنم؟کسی میشه لایق که عاشق باشهتوکه مرد موندن نبودی چرا اومدی؟
خدا اینجا میخوام باهات حرف بزنم حرفایی که اینجا نوشته می شه فقط خودمون میخونیمخدا چرا یپسر تو این دنیای به این بزرگی متولد 1361 یا 1360 مهندس خوش تیپ باب طبع من نمیاد سراغ من چرا سرراه من قرار نمیگیره خدا چرا اینقدر من و اذیت میکنی مگه من چکارت کردم مگه من چه گناه کبیره ای کردم اون پسرایی که دوست دارمو خواستگاریمو و سراغم بفرست تا من ازدواج کنم راحت شم برم از خونه پدرم و مادرم من و نجات بده از این شرایط خدا میدونم از کرم و بخشش و بزرگیت هيچي کم نمی
برگشتم به دوران ابتداییم. همون موقعی که وقتی ازم می خواستن که در مورد یه چیزی حرف بزنم یا جواب یه چیزی رو بدم ، هيچي به ذهنم نمی رسید. انگار ذهنم سفید سفید میشد، پوچ و تهی از خاطرات و حرف ها. بعد میومدم خونه ، کلی روی موضوع تمرکز می کردم و هزاران حرف میومد تو ذهنم.
الان یه تفاوتی کرده، اینکه حتي وقتی تمرکز میگیرم هم هيچي به ذهنم نمیاد. انگار هنوز هیچ کلمه ای برای تسکین یک قلب شکسته یا یک دل رنجیده خاطر و ناراحت ، یا حتي یه دل کلی پر انرژی و خو
یادم نیست دقیقا از چه سنی شروع کردم به این کار ولی شمردن سالایی که تا هیجده سالگی پیش رو دارم برام یه عادت شده بود
انگاری یه جور ددلاین بود واسم
ددلاین واسه رسیدن به شرایطی که دوست دارم توش باشم و اختیاراتی که میخاستم داشته باشم
چه چیز هیجده سالگی برام خاص و ویژه بود واقعا؟
نمیدونم
دلم برای خودم تنگ شده
برای اون سمیه کله خر و عاشق درس
خیلی دور شدم ازش خیلی زیاد
چند ساعتی بیشتر نمونده به تحویل سال و بسته شدن دفتر سال۹۷.این سال هم با تموم خوبی و ها بدی هاش،خوشی ها و بغض هاش  داره نفس های اخرشو میکشه.دارم فکر میکنم ۹۷چه اتفاق های مهمی برام افتاد ولی  اتفاق خاصی چه خوب چه بد برام رخ نداد.ی سال  معمولی بود.البته همراه با خوشی ها و غم ها.بعضی وقتا از بعضی حرفا و آدم ها دلم گرفت گریه کردم بغض کردم.گاه گاهی هم خوش حال شدم و خندیدم.بیشتر خاطرات خوشم مربوط میشه به دانشگاه و هم کلاسی هام.خیلی دلم میخواد ۹
*سلبریتیون*
ای که از هر کجا خبر داری
تو بمیری چه توی سر داری؟
مثل تو عقل کل کجا باشد
که به هر منظری نظر داری
می پری توی ماجرا فورا
نکند جای پا فنر داری
خیری از تو نمی رسد به کسی
گرچه تصویری از بشر داری
در جواب دو انتقاد خفیف
شانزده خنجر و سپر داری
ادعا می کنی که اهل دلی؟
با همین قر که در کمر داری؟
وقت خدمت بگو کجا هستی
دِ‍‍‍‍ بگو دِ اگر جگر داری
چند میگیری ای عزیزم تا
از اِفاضه تو دست بر داری
جان من کج نشین وراست بگو
‌سطح تحصیل معتبر داری؟
غیر گی
بهم پیشنهاد  مدیریت یک مجموعه شده
نمی دونم این انتخاب که قبول نکنم درسته یا نه؟
انتخاب قبلیم رو که چند ماه پیش بود و یک پیشنهاد کاری دیگه بود رو رد کردمو اون رو هم نفهمیدم درست بود یا نه. گاهی فکرمی کنم عجب اشتباهی کردم و گاهی فکر می کنم که نه.
اساسا ما نمی تونیم بگیم که یک انتخاب و تصمیمی که گرفتیم درست بوده یا غلط. حتي وقتی مدتها ازش گذشته باشه مگه اون اشتباه خیلی پیامدهای واضحی توی زندگی خودمون یا دیگران داشته باشه.  
ولی الان مشکل اینه ک
یه متنی میخوندم که تووش نوشته بود( نقل به مضمون) اگر صبر کنیم و به خودمون زمان بدیم، دردهایی که توی زندگیمون متحمل شدیم کمتر میشنبهش خیلی فکر کردم جملشو خیلی بالا و پایین کردم و درباره خودم به این نتیجه رسیدم که برای من، دردم کمتر و کمرنگ نشده، من فقط بهش عادت کردم و قبولش کردم و باهاش کنار اومدم مثل خیلی چیزای دیگه. انگار که از اول بوده و حضور داشته. متاسفانه یا خوشبختانه آدمی هستم که وقتی راهی برام نمونده باشه زود خودمو با شرایط وفق میدم.د
اون شب تا صبح بیدار بودم حالم داغون بود غیر قابل وصف آخه همیشه همسر از من تعریف میکنه و هر بار میگه خیلی خوشحالم که با تو زندگی میکنم ممنون که به بچه امون میرسی ممنون که خونه تمیز غذا درست میکنی.هنوز نمیدونم ماجرا چیه فقط با همسر بحثمون شد بهش گفتم برو گمشو اونم زد توی گوشم میگه ماجرا اونی نیست که تو فکر میکنی فعلا باهم قهریم ازش خاستم با هم حرف بزنیم ولی اون تا میاد میره توی اتاق منم محلش نمیدم.انگار من کار اشتباهی کردم اگه واقعا من اشتباه کرد
امروز سیم کارتمو درآوردم از گوشی ای که بهم داده بود 
خیلی فک کردم 
خیلی 
که خودم ببرم بدم و بگم 
سلام خوبی؟
ممنونم کارم خیلی راه و افتادو چه خبر؟
یا بدم یکی ببره
بگم چه خبر؟
بگم چه خبر؟
نمیدونم 
واقعا نمیدونم 
بگم رفیق دوست برادر نون و نمکی آشنا 
حالت خوبه؟ 
میشناسی منو؟ 
بگم ببین جالب بود برام آنفالو شدنمو فهمیدم 
یا بگم جالب بود برام ته عجیب ترین داستان و شاید آخرین داستان پیچیده ی زندگیم واسادم یه گوشه و له خوودم نگاه میکنم 
بدا به حال من
سلام :)
حالتون خوبه؟
حقیقتا اومدم یه مطلبی رو اینجا بنویسم ولی یه چیزایی دیدم. حالا سوالی برام پیش اومده که خوشحال میشم اگه کسی هست که میتونه بهم جواب بده، این کارو بکنه
یه سری نظرات هست که به طور خودکار وارد بخش هرمه میشه و معمولا هم زبان نوشتاری شون انگلیسیه
امروز نشستم با کمک translate یه سری ها رو ترجمه کردم.
بعضی هاشون همچین بی ربط به پست مربوطه نبود
حالا سوالی که برام پیش میاد اینه که آیا اینا ربات هستن؟ مطمئنا پست ها رو که خب بعضی هاشون ط
امروزم دوباره اون خانومه از اشراق زنگ زد :///منم گوشی رو روش قطع کردم :)))دوباره زنگ زد.دوباره قطع کردم :)))دیگه زنگ نزد.:)) پ.ن: تا اون باشه دوباره با لوس بازیاش و جان جان گفتناش نخواد آدمو . کنه !یجوری حرف میزد انگار ده ساله منو میشناسه و هرروزم از کنار خونه رد میشه و برام دست ت میده -___-اگه دوباره زنگ میزد ، گوشی رو برمیداشتم و داد میزدم : خاااانم مزاحم نشین !! 
شنیدید میگن فلانی داره گور خودش را با دست های خودش می کنه ؟
دارم همین کار را میکنم .
نمیدونم کی آماده میشه !

ایمیلم را هر روز چک میکنم . عادت کردم .
مییینم یک نفر که سالهاست ازش خبر ندارم پیام داده :
.هستم . زنده ام . به وجودت نیاز دارم . باهام تماس بگیر .

من دیگه آدم قبل نیستم . ناجی افسانه ای آدم ها !
انرژی برام نمونده تا خرج دیگران کنم .
کدوم وجود ؟!

کاش منم مثل اون دوست مون کسی را داشتم که بتونم بهش بگم :
ف هستم . هنوز زنده ام و به بودنت نیاز دارم .
چند دقیقه دیگه میرسم خوابگاه.توی مرخصیم خیلی تفریح کردم.عموم و زن عموم و دخترشون سارینا اومده بودن ایران و من با ماشین کلی گردوندمشون.همه فامیل رو خدا رو شکر توی این مرخصی دیدم.
اما این دو روز آخر کلی اتفاقای بد کوچولو کوچولو برام افتاد که روحیم رو خیلی خراب کرد.امیدوارم زودتر روحیه بگیرم و اتفاقای بهتری برام رقم بخوره چون واقعا الان احساس بدی دارم.
بهتره کمی تندتر راه برم که زودتر برسم خوابگاه.فعلا.
اینکه از کی ترسو شدم و لوس خودمم نمیدونم.ولی دارم تلاش میکنم به همه ترس هام کنار بیام.دارم سعی میکنم ادم قوی ای باشم.هر اتفاقی یه چالش بزرگ برام نباشه.دارم سعی میکنم و این روزها این سختترین تغییره.هیچوقت فکر نمیکردم نتونم قوی باشم ویا هر حرف یا اتفاق کوچیکی انقدر برام ازاردهنده باشه.دارم سعی میکنم و این خیلی سخته که اعتراف کنم چقدر میترسم از همه چی.ولی سعی میکنم هر روز بارها به خودم بگم از چیا میترسم تا دیگه ازشون نترسم و قایمشون نکنم.
قبل ترها، خیلی بیشتر توی دنیای خودم بودم و کمتر حرف می زدم.
نوشتن برام خیلی راحت تر بود تا رو به رو صحبت کردن و دلیلشم این بود که می خواستم اونچه در ذهن دارم رو منتقل کنم.
شاید برای یک نامه چند خطی، چند ساعت وقت می ذاشتم، یا برای یه پست توی وبلاگ شخصی. اما آخرش می شد همون چیزی که توی ذهنم بود. دست کم این بود که بارها بهش فکر کرده بودم تا اونچه دقیقا توی ذهنم هست رو بنویسم.
یکی از باحالی های زندگی این بود که جای نوشتن یه متن، چندتا کلمه پیدا کنی و گف
حالا امروز داره تموم میشه و چند دقیقه ای مونده به ساعت 12 شب. یک لیوان چای کنارم هست و فکر کردم چقدر دلم می خواد حال عجیب امروز رو بنویسم.صبح با سردرد مختصربیدار شدم. وقتی رفتم صبحانه بخورم، دیدم نمی تونم. لقمه برداشتم ولی نمی تونستم بگذارم دهنم و قورت بدم. تهوع داشتم انگار و هیچ اشتهایی نداشتم.  چند قلپ چایی خالی خوردم و یک ژلوفن و دوباره خوابیدم.  سردرد خوب شد ولی حال من نه .درد نداشتم. سرما هم نخوردم. ظاهرا مشکلی نبود ولی حال نداشتم پاشم
بچه که بودم عموم برام یه کتونی خرید که سفید بود،با بندای مشکی، عاشقش بودم!آخه مامانم هیچ وقت برام کفش سفید نمیخرید؛ میگفت زود کثیف میشه.ولی این وسط یه مشکلی بود؛ دو سایز برام بزرگ بود.مامانم گذاشتش تو انباری، گفت یکم که بزرگتر شدی بپوشش.خلاصه دو سال گذشت! مامانم گفت فکر کنم دیگه اندازت شده.اونقدر ذوق داشتم واسه پوشیدنش که داشتم بال درمیاوردم! آخه توو کل این دو سال، هر کفشی میخریدم با خودم میگفتم عمرا به اون کتونی سفیده نمیرسه!رفت و از انبا
بعد از این همه عمر امروز رفتم موهام کوتاه کردم . البته چند سالیه میرفتم برام خوردش میکرد . اما این بار تصمیم گرفتم کوتااااه کنم . تصمیم راحتي نبود و البته مامانم مخالف . ولی من اهمیت ندادم و به خودم گفتم برو یه کار متفاوت انجام بده . برو و یه حال متفاوت تجربه کن . امروز رفتم و مدل مملی کوتاه کردم . و خیلی حس خوبی گرفتم و خودم رو که تو آینه نگاه کردم چقدر عوض شده بودم و متفاوت . چقدر تو روتین گیر کردم این همه عمر ولی الان دارم کم کم سعی میکنم یه چیزایی
من تجربه ی این رو داشتم که تو خارج از کشور بخاطر تبعه ایرانی بودنم بهم بد نگاه کردند.توی بانک سوابق ه مشروعیت برای باز کردن حساب رو برام تأیید نکردند.گفتند.سو ساری یو آر فرام ء تروریست کاونتری.:)بعد له شده و سرخورده.تنها و بدون حامی برگشتم خوابگاه و خودم رو زیر پتو قایم کردم.بی اون که مسئولای کشورم اونجا باشند که بهم بگند سه هزار یورو ی دانشجویی رو کجام قایم بکنم توی کشور غریب.یا وقتی پولم تموم شد چطوری قوم و خویشم برام یک پول بفرستند.آ
قید دوستی هایی که حالت رو بد میکنن رو باید بزنی
جمله ی زیبا و سنگینیه.
از دوستی با ف لذت میبردم،اما تحمل ف۲ برام سخته.رابطه ی ما سه نفره شکل گرفته!و انگار سه نفره معنا پیدا میکنه!اعتقادات،رفتار و عقایدش اصلا اونی نیست که با من مچ بشه!
با اینکه برام سخته،اما،قیدش رو زدم!قید هر دوشون رو با هم.
پ.ن:سخته برام.
 با فریاد ناله وارِ"یاحسسسسسسسسسین"از خواب پریدمافسان ترسید و با چشمان گرد فقط نیگام کرد و هيچي نگفت و من باز خوابیدم!صبحش پرسید دیشب چِت بود¿¿¿هيچي! دیشب تو خواب یه آن هر کار کردم نفسم بالا نیومد که نیومدتو اون لحظه تنها چیزی که به قلبم رسید همین بود:یا حسین راه نفسم باز شد!!!افسان مات شد!!!چشام خیس شد!!!  به همین راحتي , یه شبی,  تو یه خوابی,  میشه دیگه بیدار نشد.میشه مرد. همینقدر خونوک.  + تو اکسیژن منی یا حسین
روز معلم سخت ترین روز برای من!
بماند که چهارشنبه با اینهمه تأکید باز هدیه خریدن! اما شنبه ادامه داره! وای خدایا!
اصلا نمیدونم چرا انقدر این روز برام سخته!در اوج شرمندگی هدیه رو می گرفتم و فقط خودمو می‌ رسوندم دفتر پشت میزم.معلم ها که جمع میشدن هدیه ها باز میشد و ذوق زدگیشونو دوست داشتم!اما من اصلا باز نکردم هیچکدوم از هدیه هامو!
آوردم خونه،فقط گل رو با اشتیاق از مامانم خواستم بذاره گلدون.بقیشو گذاشتم گوشه اوپن و رفتم اتاق که چادرمو آویزون کنم.
سلام روزتون گل گلی.شاد. پر انرژی. پرهیجانرخوت روزهای کم کار را دوست ندارم ولی بهار کافیه که همه چیز را هیجان انگیز کنههمه چیز میتونه تو بهار شاد و پر انرژی بشهامروز وقتی رسیدم دفتر دیدم کار زیادی ندارم منم گفتم بزار گوشی تی انجام بدم عکس ها و فایلهایی که باید منتقل میشدند به کامپیوتر منتقل کردم یه سری پرینت باید از یه سری مدارک میگرفتم و میزاشتم داخل باکس های مربوط به خودشبه سری اهنگ و فیلم هم پاک کردم و اینگونه بود که الان گوشی من کلی
در حال حاضر امید به زندگی و اینده ام در حد صفره،یه صفر کله گنده.راستش رو بگم اینروزا انقدر پوچ برام میگذره که حتي فکرشم نمیشه کرد.پوچ و تو خالی و بدترین قسمت اونجاست که کاملا به این وضع عادت کردم و خیلی وقتا نسبت بهش بی تفاوتم.حتي دیگه خیلی کمتر به گذشته فکر میکنم .انقدر بیخیال زندگی میکنم که هیچ جوره نمیشه توصیفش کرد،دیگه خیلی چیزا برام بی اهمیت شدن و دیگه نگران اینده،کار،گذشته و خیلی مسائل دیگه نیستم. . .
با سلام 
بنده بعد اینکه مدرک کارشناشی رو گرفتم بعد اون رفتم چشمم رو عمل کردم تا بیاد خوب بشه زمان طولانی سپری شد، حدود 10 ماه طول کشید که حدودا خوب بشه، بعد از این روال سعی کردم به جمع بندی اون چیز هایی که باهاشون کار کردم بپردازم این کار رو کردم ولی خب اصلا حس و حال واقعی ندارم مدتی انجام میدم مدتی انجام نمیدم چون رشتم نرم افزاره کلا یه رشته فراری هست باید به صورت مداوم کار کرد .
الان روحیم خراب شده، توانایی بسیار خوبی دارم ولی به شدت وقت هدر می
خب خب خب! باورم نمیشه اصلا سال ۹۷ پست نذاشتم و از آخرین پستم بیشتر از یه سال میگذره!انگار همین دیروز بود ک تو برف گیر کرده بودمسال ۹۷ رو بخوام کلی بگم میتونم بگم زیاد سال خوبی نبود برام. یعنی سال خوبی برای خودم نساختم. از اخرای بهمن ۹۶ رفتم سرکار. کاری که به رشتم مربوط نبود و دوسش نداشتم و هرلحظش برام عذاب بود. ولی خب الان هم راه افتادم تو کارم هم عادت کردم به شرایط. دیگه اینکه با ادمایی اشنا شدم و وقتمو صرفشون کردم که اصلا ارزش نداشتن اصلاااا
​​​​برای خیلی از افراد میتونه غیرقابل درک باشه، مسأله ای که باهاش روبرو هستم. فراموشکاری باعث میشه هر روز برام تازه باشه، با اینکه خاطرات میان سراغم اما انگار درس عبرت نمیگیرم. یاد نمی گیرم. مهارتشو بدست نمیارم. وقتی برای پنجاه سال بخاطر باورهایی غلط در محاصره ی ترس باشی خب معلومه که اوضاعت همینه.شایدم برای همه همینه. و من از بقیه بی خبرم طبق معمول اووووف، ساده ش اینه: وقتی برای سالیان سال از خودم فرار کردم. از خودم ترسیدم. از خودم
مصاحبه با دکتر کلانتر هرمز فوق تخصص جراحی پلاستیک، رو نگاه می‌کردم. رئیس موسسه‌ی خیریه‌ی مرهم:) که به صورت داوطلبانه و رایگان، صورت‌هایی که به طور مادرزادی دفورمیتی دارن و از پس هزینه‌ها برنمیان رو عمل میکنن. خیلی برام دوست داشتنی و تاثیرگذار بود دیدن فردی که تا تهِ تهِ راهی که من هنوز شروع نکردم رو رفته و حالا داره با اطمینان خاطر گوشه‌ای ازش رو تعریف میکنه ، از لبخند مریض‌ها و برق چشم‌هاشون میگه که شنیدنش، قند رو تو دل من آب می‌کرد! ای
احساس عجیبیهبعد از مدتها به کسی اجازه دادم که بیاد وارد این زندگیه تنها بشهحالا وارد شده و به شدت هم وارد شدهشدت از این بالاتر از این که الان نشستیم پیش هم و چای درست کرد بخوریم؟و من تمام مدت از از صبح که بیدار شدم با خودم درگیریم که چه غلطی داری می کنی؟و ستم ترش اینه که اومد پیشم حس کردم میشه این آدم رو نخواست؟چرا اینقدر درگیره ذهنمالان هم نشستی جلوم و .یه آهنگ اپرا گذاشتی و الان هم که دراز کشیدی.من از خدا کی خواستم این همه آرامش الانو؟این ه
در نیمه باز بود در حال مطالعه بودم پیک پیتزافروشی یکهو اومد داخل. دوتا
پیتزای مخلوط و مخصوص رو برداشت گذاشت کف دستش و برام رقص پیتزایی کرد.
هربار موقع رقص پیتزا بهم نزدیک میشد یه گاز میزدم. پیتزاها رو که گازگاز
کردم و تموم شد پاشدم با لگد پیک موتوری رو از در انداختم بیرون و رفتم
گرفتم خوابیدم تا پیتزاهای قلمبه شده تو شکمم کمی هضم بشههیچکس به اندازه تو نمیتونه پیتزا رو برام تعریف کنه عاشقتم نیما 
یاد داییم افتادم. پارسال هی میپرسید چرا مرخصی گرفتی؟ چی شده؟ و .منم نمیتونستم جوابشو بدم. اخرش یه بار خسته شدم، گفتم امشب با ذهنم بهش میگم. هيچي دیگه شب قبل خواب، تو ذهنم بهش گفتم ببین دایی، من فلان کار رو کردم، سر همین الان مجبورم مرخصی بگیرم.دفعه بعد که داییمو دیدم، گفتش وقتی تو خواب و بیداری بوده یکی اومده و بهش گفته که. . (همونی که من گفته بودم)الان برام سواله اون که امروز تو خواب و بیداریم اومد، کی بود؟
سوم ابتدایی که بودم مامانم یه دوچرخه دست دوم سبز رنگ برام خرید چون قدم کوتاه بود تا پنجم ابتدایی برام بزرگ بود 
تازه ترمزاشم کارنمیکرد واسه همین همیشه پاهام زخم وزیلی بود
ولی رفیق بود برام تاچندسال وجب به وجب کوچه ها و خیابونارو باهم میرفتیم 
دوم راهنمایی که شدم اوراق شده بود فرمونش کج شده بود چرخاش تاب برداشته بودن
ولی میشد دستی بهش بکشی واستفاده کنی 
رفت ته انباری .

ادامه مطلب
تمام امروز من با جیمینا گذشت و این چیزی بود که خیلی میخواستمش. به مسخره ترین بهانه دنیا، صورت قشنگش رو ناز کردم و اونم این کار رو کرد و حتي اگر نفهمیده باشه و بهانه خنده دارم رو باور کرده باشه و ناخودآگاه این کار رو انجام داده باشه، بهرحال برای من شیرینه :) 
زل میزنم بهش مدام. مدام. مدام! وقتی توی سرویس بودیم یهو پرسید چیه؟ و من گفتم هيچي و همچنان نگاش کردم.
ساعت ها به همه چیز خندیدیم و خنده ش قشنگ ترین خنده نبود؟! 
بیبی همون لباسی که دیروز باهم خ
بچه که بودم داداش محمدم برام یه کتونی خرید که سفید بود،با بندای مشکی، عاشقش بودم!آخه خدابیامرز مامانم هیچ وقت برام کفش سفید نمیخریدمیگفت زود کثیف میشه.ولی این وسط یه مشکلی بوددو سایز برام بزرگ بود.مامانم گذاشتش تو انباری، گفت یکم که بزرگتر شدی بپوشش.خلاصه دو سال گذشت.به  مامانم گفتم فکر کنم دیگه اندازم شدهاونقدر ذوق داشتم واسه پوشیدنش که داشتم بال درمیاوردم! آخه توو کل این دو سال هر کفشی میخریدم با خودم میگفتم عمرا به اون کتونی سفیده نم
الان که ساعت ۱۲ رو گذشته و ۲۶ امه باید یه اعترافی بکنم . قدیما به سختی یادم میموند این تاریخ . ولی یه روز قبلش و ۴ روز بعدش همیشه یادم میموند !
بذار اینطوری بگم که قبلا خرداد ماه خوبی برام بود . حتي با وجود امتحانا ، حتي با وجود دل شکستنا و تحقیرا و .
ولی از وقتی نيستي این ماه که سهله کلا هیچ ماهی به دل نمیشینه ! 
میدونم این پست رو میبینی ، میخوام بگم که به آخرین توصیه هایی که به من کردی عمل کردم و دارم نتیجشو میبینم . 
اینو خیلی جاها گفتم . امیدوارم
به شدت انسان گریز شدم!
حس میکنم خیلی از خدا دور شدم و اینهمه دل مشغولی و سرگرم شدن تو فضای مجازی من و از اصل وجودم دور کرده
مدت کوتاهی اینجا رو غیرفعال کردم
اینستارو حذف کردم
تلگرام و حذف کردم
اما چون به پناهیان نیازمند بودم بله نصب کردم
اینستا کاری برام پیش اومد دوباره نصب کردم
اینجا محتاج دعا بودم و برگشتم التماس دعا بگم
انگار فضای مجازی جزئی از زندگی ما شده
جز جدایی ناپذیر!!!
حالا که انقدر بهم وصله چرا اینجا از خدا ننویسم
دلم میخواد من بعد ا
برام حیرت انگیزه که وبلاگی داشتم به زبان انگلیسی و فارسی که از شروع عید سال نود ساخته بودمش و به کل یادم رفته بود که همچین وبلاگی دارم و حیرت آوره که بعد از نوشتن در وبلاگی که به زبان انگلیسی هست حامله شده بودم و مشکلات سارا و همسر و مشکلاتی که برام پیش اومده بود رو توش نوشتم و حیرت آوره تمام احساس هایی که الان دارم رو اون موقع هم داشتم و شگفت انگیزه که چطور نوشتم از تمام مشکلاتم و یادم نمی اید که این نوشته ها را داشتم و پنج سال هم طول کشیده و بر
امروز تا الان خیلی خوب کار کردم. کتابمو جلو بردم. زبان کار کردم هر جفتشو دیگه مقاله چشم و ذهن دوربین وارو خوندم که انگار جوری بود برام که اگه چیزایی که نوشتم نبود ازش فکر میکردم نخوندمش یادم رفته بود ولی خوب شد مروری بر مطالب گذشته انگار تازه قشنگ میفهمیدمش نمیدونم چجوری بگم. دیگه این که عکاس دیدم تو نگاهی به عکس ها رسیدم به رومن ویشینیاک. همینها فعلا. کتابم انگار فیلم داره میگذره خیلی باحاله جذاب شده من که باهاش زیاد همزاد پنداری ندارم جالب
باورم نمیشه قبول کردن! داریم برمیگردییییم^_^
من و این همه خوشحالی محاله:/ :)
اونقدر  توی طول روز خسته میشم که متاسفانه هیچوقت به نماز صبح نمیرسم-_-  امروزم پا نشدم، مامان جان هم به هوای اینکه x بیدارم میکنه، نمازشو خونده و خوابیده-_- 
دیشب تمممام نوشته هامو برای x خوندم، یه سری ها روهم سانسور میکردم، یهو گفت، توکه داری میخونی، چرا سانسور میکنی؟
گفتم درسته، ولی بازززم نمیتونم یه سری چیزا رو که بگم. 
خندید:) 
اون عادت داره تمام راز هاشو بهم بگه، ا
دیگه حوصله نوشتن ندارم. مخصوصا از اموزشگاه و اتفاقاتش. اخر سال چند تا برخورد ازش دیدم که بی نهایت دلخور شدم. ولی به روی خودم نیاوردم و به جاش دیگه برام بی اهمیت شد. مخصوصا وقتی جواب امتحانی رو که کلی براش زحمت کشیده بودم و خودش بهش اصرار داشت رو علی رغم پیام دادنم نگفت.سرد شدم و تا چند روز از عید گذشته دیگه حتي تمرینم نکردم. پنجشنبه گذشته جلسه اولمون بود بعد از عید. معمولی بود. زود رفتم. جلوم بلند شد. نفر اول رفتم تو. بازم حرفی از امتحان نشد.
 چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم. چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم.  چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو. به خود باز آمدم نقش تو در خود جست و جو کردم.  خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر. من این ها هر دو با آیینه ی دل رو به رو کردم.  فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را. زحال گریه ی پنهان حکایت با سبو کردم. فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر توسرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم. صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را.
شنبه عصر با مامان رفتیم خرید،کلییی راه رفتیم و خسته شدیم علاوه اینکه فهمیدم مامان خیلی هم دلش پیر نیست،برام کتاب خرید برای خودشم خرید،پیشنهاد کرد میخوام مثنوی معنوی رو برام بخره؟[ازماهیانه م کم کنه]،رد کردم.کلاسم یکشنبه تشکیل نشد،دوشنبه هم به خیر گذشت و امروز هم کلاس تشکیل نشد.
یکم بد عادت شدم.
"ناطور دشت"و"عطیه برتر"و"غرور و تعصب" کتابایی بودن که مامان برام گرفت‌.
جمعه عصر چند صفحه از "آیین دوست یابی"رو خوندم،یادتون هست اخرین باری که دست گر
ا.د عزیزم ، هی میخوام به روی خودم نیارم که نيستي ، هی میخوام از نداشتنت ننویسم  . ولی
نمیشه عزیزم ، نبودن خیلی حس میشه . ندیدن چشمهای خوش رنگت، نشنیدن صدات  همگی
خیلی حس میشن و منو خیلی اذیت میکنن
روز جمعه ، 17 اسفند ، هم عصر و هم آخر شب از نداشتنت گریه کردم و به خدا شکایت کردم
گفتم خدا تو که میخواستی ا.د رو ازم بگیری خب همون موقع،  همون اولین مرحله ی چنج شدن ها
محل کار ا.د رو عوض میکردی ، همون موقع که من کمتر بهش وابسته شده بودم ، اون موقع ها ک
در ماه جاری آزمونی برگذار شد که به اسرار همسری شرکت کردم.
از اونجا که هيچي نخونده بودم فقط رفتم که روی همسری رو زمین نزده باشم.
با شرایطی که در حال حاضر برام پیش اومده
فقط لازم دارم که توی اون ازمون قبول بشم.
احتمال قبول شدنم محال نیست.
چون پنجاه درصد سوالهارو جواب دادم.
ولی الان به دعا احتياج دارم.
برای دعا کنید که قبول شده باشم.
در همین لحظه خیلی خیلی به این قبولی احتياج دارم. خیلی زیاد.
توی این شهر داغون، توی یه منطقه متروک، یه ساختمون بی در و پیکر رو هم به ما ندادی!! خسته نشدی از این همه بند و زنجیری که به دست و پاهای ما بستی؟؟ من خسته شدم از این همه فشارت! از این همه نبودنات. از این همه صدات کردنا و جواب نشنیدنا.
خسته شدم اون همه دعا کردم، اون همه ازت خواستم. تو نيستي. نيستي.
کیلیلیلی بیاید براتون بگم چرا ذوق دارم ^^
فردا بعد از نمیدونم چند ماه میریم دانشگاه :)) حقیقتا دلم برای مقنعه تنگ شده بود :دی
بعدش اینکه من دخترک کله تهیونگی رو جدن گاو کردم این چند روز اینقدر ازش پرسیدم که جیمینای منم میاد؟ یا ازش خبر داره؟ بهرحال اون بست فرندشه و من همیشه کوکی ام :)) پس امشب بسیاااار خودم رو کنترل کردم که ازش نپرسم و برم از خود جذابش بپرسم که جیمینا جیمینا! فردا نمیبینمت؟ با لحنی که ینی اونقدام مشتاق نیستم اروا عمم =) و پرسید که
اقا  من که حالا حس نوشتنم اومده بزارین یه پست دیگم بنویسم تا بره برا سه سال دیگه :))داشتم پستای سه سال پیشمو میخوندم وای چقدر خنده دار بودن برام چه دغدغه (درست نوشتم ؟)هایی داشتم  اقا از من نصیحت هيچي ارزش غصه خوردن نداره من هیچ کدوم از این مشکلاتی که قبلا نوشته بودم اصلا یادمم نیست جدیدنم یه مشکل عظیم خانوادگی برام پیش اومد که به تمام مشکلاتی که تا حالا تو عمرم داشتم گفت زکی ولی اونم داره میگذره هر جوری که هست ما ادما جون سخت تر از ای
+اونقدر کلنگی و محکم سه تار زدم ؛ که زدم سیم سه تارم رو پاره کردم :)) 
مطمئنم استادم اگر ببینه کلی میخنده .
اون روز میگفت از نظر فیزیکی بسیار لطیفی ولی روحی !! ، میگفت دستهای زیبا ، انگشتهای کشیده ، اما خشن داری :)) 
امروز هم استاد خانومِ جراحم میگفت بیا برو جراحی ، به درد جراحی خیلی میخوری تو :))
حالا موندم سه تار رو با چه رووویی ببرم برام سیم بندازه :)) 
++هوس آش کردم و سر گاز داره درست میشه و من دنبال یه فیلم خوب و قشنگم که برای امشب دانلود کنم ببینم
ظهر رفته بودم حمام. اومدم بیرون و دیدم مامانم نیست. فکر کردم خوابیده. رفتم سر جاش رو نگاه کردم و دیدم نیست. نور از لای پرده ی آشپزخونه روی زمین می تابید. من وایستاده بودم دم اتاق مامانم و تو اون لحظه نه چندان طولانی، حس میکردم تنها ترین آدم روی زمینم. از وقتی بچه بودم اگه مثلن از خواب پا میشدم و می دیدم کسی خونه نیست همینطور میشدم. شاید برای بقیه چیز عجیبی نباشه ولی برای منی که همیشه خونمون پر آدم بوده سخت بود. یه دفعه بچه بودم و صبح پاشدم دیدم کس
قبلا نه گفتن برام خیلی سخت بود حتي به غریبه هااز وقتی که از آغوش گرم و پر مهر ؛) خانواده جدا شدم عادت کردم به راحتي در مقابل غریبه ها نه بگم.مثلا دختر خوابگاه بغلی یا همکلاسی یا یا 
اما همچنان نه گفتن به دوستهام بخصوص صمیمی ها یکککم برام سخت بود.میگفتما اما عذاب وجدان داشتم یا یه جوری نه میگفتم که طرف بهش برنخوره :))
الان یکی از دوستهای خوابگاهیم که خیلی هم خوبه اومد اتاقم.میگه لیمو یه چیزی میخوام
میگم چی 
میگم شلوار مشکی چسب! و به چوب لباسی من و
چند سال پیش شیما همین کلاس شبکه‌ای رو می‌رفت که الان می‌رم. انتهای سال بود رفته بودم پیشش در حال جمع و جور کردن و حرف زدن بودیم که برگشت بهم گفت راستی استاد بهمون گفته یه لیست سالانه بنویسیم؛ یعنی انتهای هر سال مشخص کنیم که برای سال بعد چی می‌خوایم و با جزئیات دقیق و جملات مثبت بنویسیمش انقدر گفت و حرف زد تا آخر سر راضیم کرد و با مسخره بازی نوشتم و بعدشم کلا فراموش کردم همچین چیزی رو نوشتم. سال بعد که داشتم وسایلمو مرتب می‌کردم اتفاقی اون لی
من خوده زندگی ام!جواب همینه!

+گفت تو سطح بهینه ی خودت نيستي. باید به اون سطح برسی تا بتونی خودتو باور کنی و اونجاست که میبینی میتونی. اینکه انقدر میگی نمیشه، نمی تونم یا هيچي نمیشم بخاطر اینه که تو اون سطح نيستي
- بهش گفتم راستش هیچوقت تو این سطح نبودم برای همین نمیدونم چه شکلیه یا چه حسی داره!
+ گفت بیا برای رسیدن به این سطح تلاش کنیم.(خندید)
- خندیدم.نگاش کردم.
و تصمیم گرفتم بهش اعتماد کنم
و بیشتر از اون به خودم اعتماد کنم و به توانایی هام.
تا
سال ها ارتباطت رو باهام مثل یه آشنای دور نگه داشتی و چند ماه مثل دوست پسر ؛ بابا، شوهر و چیزای دیگه.چرا منو تنها گذاشتی؟
من کنار تو زندگی خودم رو تباه میکردم و بجاش تو اعتماد بنفس میگرفتی.
اصن همون بهتر 
به مال راستم .
ولی برام جالبه واقعا.
وقتی من تو سیل ازت خبر گرفتم و بهت پیام دادم که ببینم زنده ای یا نه چون بطرز عجیبی داشتم از دلشوره میمردم و بهت پیام دادم که فقط اگه این پیام رو میبینی یه چیزی بگو.
)من همه این کار ها رو وقتی کردم که تو هیچ حمایت
سلام وبلاگ جونم برای بار هزارم دارم بهت میگم هيچي مثل تو نمیشه برام .یه لحظه شک کردم اینو بهت بگم نه این که مطمعن نباشم فقط ترسیدم توهم یهو عوض بشی میدونی خوشحالم که آدم نيستي.امروز روز عجیبی بود صبح عجیبی داشت صبح لطیف و قشنگش  با صدای قشنگ به هم خوردن برگای سه تا سپیدار بالای کوچمون .بالاخره بعد از یکسال بی خبری ازش خبر گرفتم میدونی یه سال مدت زیادیه چهار سال هم مدت زیادیه +گاهی خودمو نمیشناسم +دستامو مشت میکردم و با خونسردی صحبت میکرد
نشستم دارم آرشیو آهنگهای آوریل لاوین رو مرتب میکنم. کاور های کذایی سایت هایی که ازشون دانلود کردم رو برمیدارم و کاور اصلی رو سرجاش میزارم. تگ های چندششون رو برمیدارم.آخه آوریل هم مثل امی مقدسه برام. باید فایل های موسیقی اینا به دقت نگهداری و آرشیو بشه. من با موسیقی آوریل زبون باز کردم به انگلیسی و شب های زیادی بلند بلند آهنگاشو میخوندم با خودم تو تنهاییِ بیابون و برجک و .
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

Love Jonny دبستان شهید جعفرزاده سامان وبلاگ آرکو فایل ارائه پروژه ، مقاله و تحقیقات دانشجویی جایی برای دوست داران طراحی چمدانِ سپید مرجع تخصصی دانلود فیلم ایرانی و خارجی هتل هاي شيراز هیچیم و چیزی کم