ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

خمار نکن تیات

یعقوب یسنا دوستی فیسبوکی است از اهالی دوست داشتنی افغانستان. در یکی از پست‌های خود داستانی ذکر کرده بر پایه واقعیت که خیلی تاسف برانگیر و البته تأمل برانگیز است. در اینجا مطلب را بدون کم و کاست ذکر می‌کنم و امیدوارم مایه‌ی تفکری باشد برای آنان که دوست دارند نظر و سلیقه خود را به دیگران تحمیل کنند: 

این پل در دره ما است. پل گل‌خمار نام دارد. 40 سال می‌شود که به‌این نام مسما شده‌است. گل‌خمار نام دختری بود. پدرش هنوز زنده است. شاید هشتاد سال،
دلم تشنه خواب است، خوابی طولانی از غروب آفتاب تا ظهر روز بعد انگار خستگی جسمی ماسیده به تنم. جالب است که این روزها خواب ممنوع است چون پدر نیاز به مراقبت دارد و مادر دست تنهاست و من خمار خمار در خانه می چرخم و دنبال اولین فرصتم که نه شب بخوابم تا هر وقت که شد .
ای جهانی محو رویت ، محو سیمای که‌ای ؟ای تماشاگاه عالم ، در تماشای که‌ای ؟عالمی را روی دل در قبله ابروی توستتو چنین حیران ابروی دلارای که‌ای ؟شمع و گل چون بلبل و پروانه شیدای تواندای بهار زندگی آخر تو شیدای که‌ای ؟چون دل عاشق نداری یک نفس یک‌جا قرارسر به صحرا داده زلف چلیپای که‌ای ؟چشم می پوشی ز گلگشت خیابان بهشتدر کمین جلوه سرو دلارای که‌ای ؟نشکنی از چشمه کوثر خمار خویش رااز خمار آلودگان جام صهبای که‌ای ؟صائب تبریزی
یار مرا چو اشتران باز مهار می‌کشد

اشتر مست خویش را در چه قطار می‌کشد


جان و تنم بخست او شیشه من شکست او

گردن من به بست او تا به چه کار می‌کشد


شست ویم چو ماهیان جانب خشک می‌برد

دام دلم به جانب میر شکار می‌کشد


آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران

ساقی دشت می‌کند برکه و غار می‌کشد


رعد همی‌زند دهل زنده شدست جزو و کل

در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می‌کشد


آنک ضمیر دانه را علت میوه می‌کند

راز دل درخت را بر سر دار می‌کشد


لطف بهار بشکند رنج خمار ب
چهارشنبه21/1/98
امروز شش ماهه شدی،شش ماهگیت مبارک گل نازم
قرار بود که بابا بیاد و با هم بریم آتلیه ولی کار براش پیش اومد،چون کمر درد دارم نتونستم بغلت کنم بریم،برا همین کالسگتو راه انداختم و برا اولین بار سوار شده بودی و متعجب بودی و منم یه کم ناشی بودم و گاهی از مسیر منحرف میشدمنمیدونم چرا ایقد تند میرفتم!!! انگار دنبام کرده بودن،البته من فکر کردم هوا سرده و کابشن تنت کردم وقتی بیرون رفتیم از گرما هلاک شدم و تو اتلیه لباست رو عوض کردم،خلاصه دخت
لبش غنچه ز گلهای بهاریستدلش جاری ز اقیانوس آبیستتنش چون خاک افسونگر فریب استهوایش بوی نستاران و بید استصدایش میکند آرام دل رااگر از دلربا حرفی بریزدمن و یاد و دل و دلواپسی هاشمنم دلتنگشم تو بی کسی هاشتمام حوریان و جنیان همشدن مست و خمار اون دو چشماش-----------شاعر : علی کیان
داد جاروبی به دستم آن نگارگفت کز دریا برانگیزان غبار
باز آن جاروب را ز آتش بسوختگفت کز آتش تو جاروبی برآر
کردم از حیرت سجودی پیش اوگفت بی‌ساجد سجودی خوش بیار
آه بی‌ساجد سجودی چون بودگفت بی‌چون باشد و بی‌خارخار
گردنک را پیش کردم گفتمشساجدی را سر ببر از ذوالفقار
تیغ تا او بیش زد سر بیش شدتا برست از گردنم سر صد هزار
من چراغ و هر سرم همچون فتیلهر طرف اندر گرفته از شرار
شمع‌ها می‌ورشد از سرهای منشرق تا مغرب گرفته از قطار
شرق و مغ
صبح خمار مستی عشق در رسید. هرچه حظ بود بردیم و حالا تهی وار در هیچ و هیچ و هیچ فرو رفته‌ایم.
دلم می‌خواهدش، دوست داشتنش را اما واقعیت این است که نمی‌دانم چه می‌خواهم. کاش بمیرم. کاش تمام شود این زندگی پوچ و بی‌حاصل، کاش شجاع باشم و توان خودکشی را داشته باشم. من هیچ وقت ارزش هیچ چیزی را نداشتم، حتی مرگ.
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی  /  که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد  /  دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن  /  تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به  /  که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا  /  به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا  /  تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای ف
باز هم خوانده به خود دلبرجانانه مرا
برده است نیمه شعبان در میخانه مرا
آن جفا کار فسون با لبک نسترنش
داده است جرعه شراب ازمی وپیمانه مرا
با خط دور لبش با صنم جان و تنش
داده است مستی جان از تب جانانه مرا
کرده است زلف رها بر سر و بر شانه خود
می کند مست و خمار دلبر افسانه مرا
سیدم گشته به دنبال دل سوخته اش
که لب چون شکرش کرده چو دیوانه مرا
کتاب بامداد خمارنویسنده: فتانه حاج سیدجوادی (پروین)موضوع: رمان انتشارات : نشر پیکانقطع کتاب : رقعیتعداد صفحات: 439سال انتشار : 1384وضعیت کتاب : دست دوم ، سالم ، بدون خط خوردگی ، جلد سختقیمت: 35 هزار تومانشماره تماس جهت سفارش09350767792 مطلق
ماهنوش #آی ی ی شب ها چه شب هایی بروی #بوته های #نرگسِ شیراز ،#رویای چشمانِ #خمار و#عطر جادویت بُرده بود #هوشم .چه شب هایی کنارِ #برکه ی چشمانِ تورقص #قوهای عاشق را بروی آب وخواب پرستوی مهاجر رادر #آسمانِ آبی رنگ چشمانت می دیدم چه شب هایی مژه برهم نهادم ،بُردمت #ناز کِشانبه #رویاء و خیالات خودم .چه شب هایی . . . . . . . . .#ماهنوش_منشی زاده❤️
در آسمان زندگی ام چون ستاره باش آتش بزن به دین وغرورم شراره باشاین زندگی بدون تو یعنی مترسکمغرقم به موج خون توبرایم کناره باشرحمی بکن که این دل من بی قرار توستتسکین بی قراری من عین چاره باشدندان به روی زخم نهادم چه روز وشبخیاط زخمهای این جگر پاره پاره باشهم عقل وهم جنون پی تسخیر روح منمن با توزنده ام،نفسم یک اشاره باشدل سر سپرده،دوچشمم خمار،گوش کردرمان،دوا،طبیب،علاج دوباره باش۱۳۹۷/۱/۴ محمدصدوقیmohammadsadooghi1978gmail.com
ناراحتی قلبی داره (سابقه ی عمل قلب باز و 6 تا فنر تو قلب)کیست کلیه داره و یکی از کلیه هاش کوچیک شده
افتادگی مثانه هم داره 
یبوست شدید هم داره 
فشار خون داره 
همزمان به خاطر همه ی اینا تحت درمانه
و باهمه ی این ها
باز هم روزه میگیره:|
چی بهش بگم خوبه؟
میگم حاج خانم والا بلا حرااااامه حرااااااام
در حالی چشماش خمار شده و بدنش بی حال میگه گشنم نمیشه،وقتی میتونم چرا نگیرم.:|
[لب خند ن سرش را به دیوار می کوب]
ناراحتی قلبی داره (سابقه ی عمل قلب باز و 6 تا فنر تو قلب)کیست کلیه داره و یکی از کلیه هاش کوچیک شده
افتادگی مثانه هم داره 
یبوست شدید هم داره 
فشار خون داره 
همزمان به خاطر همه ی اینا تحت درمانه
و باهمه ی این ها
باز هم روزه میگیره:|
چی بهش بگم خوبه؟
میگم حاج خانم والا بلا حرااااامه حرااااااام
در حالی چشماش خمار شده و بدنش بی حال میگه گشنم نمیشه،وقتی میتونم چرا نگیرم.:|
[لب خند ن سرش را به دیوار می کوب]
گر می فروش حاجت رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پربلا کند
حقا کز این غمان برسد مژده امان
گر سالکی به عهد امانت وفا کند
گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که این‌ها خدا کند
در کارخانه‌ای که ره عقل و فضل نیست
فهم ضعیف رای فضولی چرا کند
مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد
وان کو نه این ترانه سراید خطا کند
ما را که درد عشق و بلای خمار کشت
یا وصل دوست یا می صافی دوا کند
جان رفت در
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه
من که میدونم خیلی وقته حافظ باز نکردی، پ بیا با هم این فال بخونیم :
روز هجران و شب فرقت یار آخر شم این فال و گذشت اختر و کار آخر شدآن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمودعاقبت در قدم باد بهار آخر شدشکر ایزد که به اقبال کله گوشه گلنخوت باد دی و شوکت خار آخر شدصبح امید که بد معتکف پرده غیبگو برون آی که کار شب تار آخر شدآن پریشانی شب‌های دراز و غم دلهمه در سایه گیسوی نگار آخر شدباورم نیست ز بدعهدی ایام هنوزقصه غصه که در دولت یار آخر شدساقیا لطف نمودی
دوبیتی‌ دل عاشق به پیغامی بسازد


دل عاشق به پیغامی بسازدخمار آلوده با جامی بسازدمرا کیفیت چشم تو کافیستریاضت کش ببادامی بسازد

کلمات کلیدی شعر
#
دل عاشق به پیغامی بسازد #
خمار آلوده با جامی بسازد #
مرا کیفیت چشم تو کافیست #
ریاضت کش ببادامی بسازد #
دوبیتی‌ دل عاشق به پیغامی بسازد


دل عاشق به پیغامی بسازدخمار آلوده با جامی بسازدمرا کیفیت چشم تو کافیستریاضت کش ببادامی بسازد

کلمات کلیدی شعر
#
دل عاشق به پیغامی بسازد #
خمار آلوده با جامی بسازد #
مرا کیفیت چشم تو کافیست #
ریاضت کش ببادامی بسازد #
از در وارد شد و میان حیاط ایستاد. از آمدنش خوشحال بودم، دنیا دنیا شادی!
خرامان خرامان راه میرفت و چشم هایش خمار نازکشیدن بود.
گفتم:دلفریبان نباتی همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد.
گفت:مگه خودت خواهر و مادر نداری؟
و خندید و فرار کرد.

+غیرواقعی و تخیلی

این را گوش میکنید؟
https://soundcloud.com/mostafa_mov/0wxy3xsodc9e
و من اونجا بودم. کف مترو، با کتابای جدید کنار دستم و حسرت «چرا اون کتاب اولیه رو خریدم».
خیالم راحت بود چون آزمون رو از سر گذرونده بودم و چشمام از خواب خمار بودن. 
قطار داشت ت می‌خورد و صدای جیرینگ جیرینگ دستبندای دست‌فروش تو فضا پیچیده بودن. 
قطار داشت ت ت می‌خورد و من با خودم فکر می‌کردم که ای کاش این قطار هیچ وقت از حرکت نایسته. همین‌جوری بره. بره. بره. 
مرا که مست تو ام این خمار خواهد کشت
هوشنگ جان ابتهاج چه خوب می گه.اصلا همه شعرا چه خوب می گن!
انگار قصه ی عشق همیشه یک چیز بوده.
فقط مهم یک چیزه که یه وقت عشق رو با بقیه چیزا اشتباه نگیریمش!
دوام.اگر بگن یه عاشق بگو توی دنیا(عاشق دنیایی)، میگم لیلی میگم مجنون :).اونایی که تا لب گور عاشق بودن رو به جهان ثابت کردند!عشقی که نفرت بشه، عشق نبوده از اول!نه؟
آره!
چی میخواستم بگم و چی شد!میخواستم بگم برات، هوای کوی تو دارم، نمی گذارندم!!!!
کجایی
چگونه و
در آسمان زندگی ام چون ستاره باشآتش بزن به دین وغرورم شراره باشاین زندگی بدون تو یعنی مترسکمغرقم به موج خون توبرایم کناره باشرحمی بکن که این دل من بی قرار توستتسکین بی قراری من عین چاره باشدندان به روی زخم نهادم چه روز وشبخیاط زخمهای این جگر پاره پاره باشهم عقل وهم جنون پی تسخیر روح منمن با توزنده ام،نفسم یک اشاره باشدل سر سپرده،دوچشمم خمار،گوش کردرمان،دوا،طبیب،علاج دوباره باش۱۳۹۷/۱/۴ محمدصدوقیmohammadsadooghi1978gmail.com
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود               تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت                  تدبیر ما به دست شراب دو ساله بود
آن نافه مراد که میخواستم ز بخت                          در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود
از دست بریده بود خمار غمم سحر                         دولت مساعد آمد و می در پیاله بود
بر آستان میکده خون میخورم مدام                         روزی ما ز خوان قدر این نواله بود
هر کاو نکاشت مهروز خوبی گلی نچید
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت
تدبیر ما به دست شراب دوساله بود
آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت
در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود
از دست برده بود خمار غمم سحر
دولت مساعد آمد و می در پیاله بود
بر آستان میکده خون می‌خورم مدام
روزی ما ز خوان قدر این نواله بود
هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید
در رهگذار باد نگهبان لاله بود
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح
آن دم که کار مرغ سحر آه و نال
از اتاق که اومدم بیرون ساعت از 12 شبم گذشته بود.اومدم که به گربه ها و سگا غذا بدم.یکم بعد از من اومد بیرون.برنگشتم نگاهش کنم فهمیدم که داره چایی میخوره
صدام کرد.با اسم کوچیک.اولین بار بود. و لبریز حس انزجار  شدم.از خودم و از اون
پرسید ناراحتت کردم؟بدون اینکه برگردم گفتم نه.ولی خانمتون ناراحت میشه.گفت نمیشه من میشناسمش.برگشتم نگاهش کردم.چشماش مست و خمار بود.مست مست.با تمام وجود با انزجار و نفرت از خودم نگاهش کردم وگفتم اگه من بودم
بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود


دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود


جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند

عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود


خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود


جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود


گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود


دل
بهار آمده و برگ ریز مانده دلم
دلم شکست خدا ریز ریز مانده دلم
هوای عربده در کوچه های شب دارم
ولی خمار شرابی غلیظ مانده دلم
سرم هوای «سرم چرخ می زند» دارد
در آرزوی «عزیزم بریز!» مانده دلم
به این امید که شاید به دیدنم آیی
به رغم حرف پزشکان مریض مانده دلم
به آن هوا که بلندش کنی مگر از خاک
هنوز روی زمین سینه خیز مانده دلم
تو آمدی و به زندان عشق افتادم
به لطف نام تو اما عزیز مانده دلم
صدای تو، نفس تو، نگاه کردن تو
هنوز عاشق این چند چیز مانده دلم
هنوز ما
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه تو نشد
بیا ایدل که نقد عشق بازیم    به عشق ومعرفت ما سر فرازیم چنان گندم  بزیر سنگ هستی    بمیریم  وحیات از، نو بسازیم  ندارم خواب وشد طاقت ز،دستم   خمار آلوده  از شوق      تو مستم  به راهت روز وشب    در انتظارم گل روی تو را من     می پرستم  بکوی عشق     بازان  جان ببازم به مهر وعشق جانان  جان ببازم دل ودین باخته  هم کفر وایمان ز، هجران غمت در سوز وسازم  دل وجان وزبا
که باشنو تنها باشی. که آهنگ گوش نکنی و خمار باشی. که شب باشه و خواب نباشه. که باشنو تنها باشی. باشن باشن باشن و تو نتونی کنارشون باشی.معتاد بودن به فضای تک نفره خودت. تنهایی تنهایی و سکوت و صداشون باشه و نخوای بشنوی. تنها باشی تنهاو نتونی باشی و فضا بی معنی تر از هرچیزی باشه  که یهو نتونی بخندی.تموم میشی، تموم میشی کنار کسایی که تمومت هستن. 
نه اعتنا به می و نه خمار می کردندعلی نبود، خلایق چه کار می کردند؟علی اگر که نمی بود، شاعران در شعرچه استفاده ای از ذوالفقار می کردند؟به دار باقی مولا شتافتند آنانکز عشق یار تمنای دار می کردندز هیبت سخنش، پایه های منبر نیززمان خطبه، سکوت اختیار می کردندبه دست حیدری اش بوسه زد در خیبرو اهل کوفه به این افتخار می کردندبرای علم علی تازگی ندارد، هیچهرآنچه را که بر او آشکار می کردندهمه مناظر کوفه ز خویش می رفتنداگر نگاهی از آن رخ شکار می کردندبگو
اغراق نیست اگرگویم که من بیمارمو صدایم مشکیست 
و سرم سرد و یخ است
سال ها است تنم پر دود است
سرب می بارد روی گونه ام
در خیالم جریان دارد س
سکوتم فریاد ، فریاد من سکوت
سال ها است سرما مغز مرا تازه نگه داشته است
تا بفرساید قلب ، بتازد آهن در رگ من
شیشه با باد ، آب با ماه ، چشم باز کنند 
جاده با پرتوی سر صبحگاه از خواب بر می خیزید
و چنان غرقم من در این خواب
که مهم نیست چرا یاد تو کم کم در زمان دفن شود
یا چرا وزن خیالت کم کم ، کم می شود
یا چرا این قلم ا
ما را به جز از عشق تو ، در خانه کسی نیستبنمای رخ ، از پرده که در خانه کسی نیستبردار مه از سلسله تا خلق بدانندکز سلسله داران تو ، دیوانه کسی نیستفرزانه‌تر مردم اگر ، زاهد و صوفی استای دوست به دوران تو ، فرزانه کسی نیستدر خلوت دل ساختمت ، منزل و آنکسگر دل نکند ، منزل جانانه کسی نیستخمار به اغیار مده ، باده که خام استمطرب مزنش در ، که در آن خانه ، کسی نیستسرگشته بسی‌اند ولی ، آنکه چو پرگاردارد قدمی ثابت و مردانه ، کسی نیستدلگرمی پروانه ده‌ای شمع
مه من هنوز عشقت دل من فکار داردتو یکی بپرس از این غم که به من چه کار داردنه بلای جان عاشق شب هجرتست تنهاکه وصال هم بلای شب انتظار داردتو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانیکه شراب ناامیدی چقدر خمار داردنه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار منکه کمند زلف شیرین هوس شکار داردمژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کنکه هنوز وصله دل دو سه بخیه کار دارددل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرینچه ترانه های ه محزون که به یادگار داردغم روزگار گو رو پی کار خود که ما راغم یار ب
داد جاروبی به دستم آن نگارگفت کز دریا برانگیزان غبارباز آن جاروب را ز آتش بسوختگفت کز آتش تو جاروبی برآرکردم از حیرت سجودی پیش اوگفت بی‌ساجد سجودی خوش بیارآه بی‌ساجد سجودی چون بودگفت بی‌چون باشد و بی‌خارخارگردنک را پیش کردم گفتمشساجدی را سر ببر از ذوالفقارتیغ تا او بیش زد سر بیش شدتا برست از گردنم سر صد هزارمن چراغ و هر سرم همچون فتیلهر طرف اندر گرفته از شرارشمع‌ها می‌ورشد از سرهای منشرق تا مغرب گرفته از قطارشرق و مغرب چیست اندر لامکان
بازآی دلبرا که دلم بی قرار توست وین جان بر لب آمده در انتظار توست  در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست جز باده ای که در قدح غمگسار توست ساقی به دست باش که این مست می پرست چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست هر سوی موج فتنه گرفته است و زین میان آسایشی که هست مرا در کنار توست سیری مباد سوخته ی تشنه کام را تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست بیچاره دل که غارت عشقش به باد داد ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست هرگز ز د
نمیدونم چرا اصلا حس و حال وبلاگ نیست دیگه
انگار حوصله حرف زدن هم ندارم
دلم میخواد یه پست بلند بالا بنویسم از ادم های مذهبی گله کنم
اما حسش نیست، فقط تو یه جمله بگم خلاصه همه حرص هام و!!!
اگر جامعه شما رو بعنوان یه ادم مذهبی میشناسه، کاری کنید که زینت دین باشید! کارهای شمارو پای دین میذارن ملت!!!
اعصابم یکم خورده این روزها!!!!
از روز عرفه یه بغض سنگین مونده تو گلوم
صبحِ روز عرفه دوسانس استخر بودم(مجبور بودم) از 9و نیم تا 1تو اب بودم بعد هم نیم ساعت جک
ح ها رفته بودند و بعد از آماده سازی ذهنی لی لی پوتی برای ترک کردن و در نهایت شبیه به همیشه با گریه اش مواجه شدن با خستگی به اتاقم ( که این روزها من را مثل یک عضو خارجی پس می زند) آمدم. یادداشت روز سوم را مثل روزهای قبل در نیمه رها کرده بودم و در عین نگرانی برای همه چیز یک جور خوشی زیر پوستم جریان داشت. خوشی حاصل از تنهایی. اینکه می توانستم دراز بکشم و چشمم به کتابخانه ام باشد و بعد یک شخصیت یا حتی چند قهرمان و ضدقهرمان را بیرون بکشم و تصور کنم که همی
هوای روی تو دارم نمی گذارندم مگر به کوی تو این ابرها ببارندممرا که مست توام این خمار خواهد کشت نگاه کن که به دست که می سپارندم مگر در این شب دیر انتظار عاشق کشبه وعده های وصال تو زنده دارندم غم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست هزار شکر که بی غم نمی گذارندم سری به سینه فرو برده ام مگر روزیچو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه غم شکسته دلانم که می گسارندم من آن ستاره ی شب زنده دار امیدم که عاشقان تو تا روز می شمارندم چه جا
پیرمرد غضب آلود و با لحنی کاملا جدی،مستقیم به چشمانم خیره شد و با نهیب گفت "بترس از معصیت شاهدی که خود صیاد و قاضی است.".همین یک جمله! آخرین هشدار را به من داد.{اما گوش شنوا کو؟؟}
انَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ .خدای تو در کمین است.این جمله ی خبری است.گویا سرّ درونم برایش فاش شده بود. خداوند اصلا دوست ندارد بنده اش را اینچنین ببیند. خداوند بسیار بیزار است و قطعا باعث برانگیختگی خشم و ناراحتی خداوند میشود.خداوند در کمین است و هر لحظه به تو احاطه کام
توی این دو سال و نیم همیشه از خودم پرسیدم (توی المانم گاهی میپرسیدم ولی اون موقع بچه بودم)
که با اینکه اینها این قدر بی دقت و خسته و گیجن و بی توجه، این مملکت چطوری میچرخه؟
دقت کنین، اینها ادمهای خوب و ساده ای هستن و من معاشرت باهاشون رو به اغلب ایرانیا ترجیح میدم. 
ولی ماها، توی همچین شرکت بزرگی کار میگیریم، سر پی ار نداشتن ریجکت میشیم
اولویت با سیتیزن هاست همیشه
زبان رو بلدن
همه چی رو بلدن
کوچکترین تلاشی در یادگیری نمیکنن
بعد من پدرم درمیاد
بسم الله
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند 
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند 
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند 
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند 
هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند 
گشت بیمار که چون چشم تو گ
ای یوسف خوش‌نام ما، خوش می‌روی بر بام ما
ای درشکسته جام ما، ای بردریده دام ما
ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما، تا مِی شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما، نظاره کن در دود ما
ای یار ما، عیار ما، دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما، بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل، جان می‌دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل، ای وای دل، ای وای ما.

«مولانا»
بشنوید
همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر

سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر


همه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردی

منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر


همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی

بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر


تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی

نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر


خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر


تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی

نه چو روسبی که هر شب کشد او بیار دیگر


نظرش به سوی هر کس به مثال چ
ساز رقصت‎رهسپار این دل دیوانه گشتممعنی هرشب من چشم تو باشددر همان ره که شرابم چشم تو  باشددل سبب چشم تو قلب شکسته گشتمشب را چشم بستم سوی لبات بوسه کردمدلبر و دلناز ترانه ساختم سوی چشمات خمار گفتمساز زدی رقصیدی قلب شکسته مست بوسه گفتملب کشیدی تسلی گفتی خاطرات را بوسه کردممجنون یار
.
بعضی  از وب ها باز نمیکنه  کی خوب میشم اخه دل دردم اضافه شد لعنتی   چند شب پیش تموم بدنم درد میکرد عین این معتادا که خمار میشن  خدا نصیب نکنه سردمم بود نمیتونستم بلند شم از جام بیچاره دانشجوهایی که جونشونو  از دست دادن دوستمم دانشگاه علوم تحقیقات )درس میخوند از شانسش اونرو کلاس نداشت
بیا کنارم سرو ناز بی تاب بیا کنارم زیر طاق مهتابعطش ببازیم به نسیم دریا غزل برقصیم تا طلوع فردابیا کنارم ساقه ی بهاره رو فرش برگ و پولک ستارهخمار شعرم میشکنه پیش تو عجب شرابی نفس تو دارهگل بهارم در انتظارم حریق سبزی بیاد کنارم
تن حریرت جوی عطر جاری صدای گرمت غیرت قناریبذار بگیرم مثل تور دریا تو رو در آغوش ماهی فراریبیا کنارم سرو ناز بی تاب بیا کنارم زیر طاق مهتابعطش ببازیم به نسیم دریا غزل برقصیم تا طلوع فرداگل بهارم در انتظارم حریق سبزی بی
ساغر ارغوان گردش می سبو سبو ز ابر بهار بر چمن باده کشان قدح قدح نرگس و سرو و نسترن
دشت و دمن معنبر از بارش ابر آذری باد هوا معطر از لاله و بید و یاسمن
نخوت دی شکسته شد غنچه ی گل شکفته شد بلبل سرخوش از سمن بر سر شاخه نغمه زن
طرف بنفشه زار شد مست و خمار یار من نوش لبش سبوی می زلف کجش شکن شکن
حلقه ی طره تا گشود خرمن گیسوان نمود از خم شانه پشته شد تا به کمر رسن رسن
مطرب خوش نوای ما پرده ی خوش بنا نما شور دگر بپا نما جامه دران بزن بزن
گر نشکفته ام چو گل
بس است هرچه زمین از من و تو بار کشیدچگونه‌ می‌شود از زندگی کنار کشید؟چقدر می‌شود آیا به روی این دیواربه جای پنجره نقاشی بهار کشید؟برای دور زدن در مدار بی‌پایانچقدر باید از این پای خسته کار کشید؟گلایه از تو ندارم، چرا که آن نقاشمرا پیاده کشید و تو را سوار کشیدحکایت من و تو داستان تکّه‌‌یخی‌ستکه در برابر خورشید انتظار کشیدچگونه می‌شود از مردم خمار نگفتولی هزار رقم دیدهٔ خمار کشید؟اگر بهشت برای من و تو است، چـراپس از هبوط، خدا دور آن حصا
ننوشیده از جام چشم تو مستمخمار است میخانه ی من، چه کردی؟مگر لایق تکیه دادن نبودمتو با حسرتِ شانه ی من چه کردی؟مرا خسته کردی و خود خسته رفتیسفر کرده با خانه ی من چه کردی؟جهان من از گریه ات خیسِ بارانتو با سَقف کاشانه ی من چه کردی؟تو با قلب ویرانه ی من چه کردیببین عشق دیوانه ی من چه کردیدر ابریشم عادت آسوده بودمتو با بالِ پروانه ی من چه کردیننوشیده از جام چشم تو مستمخمار است میخانه ی من، چه کردی؟مگر لایق تکیه دادن نبودمتو با حسرتِ شانه ی من چه ک
ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما


ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما


ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما


در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
خدا هست و خدا مست‎
خدای من خدای تواول از هم می گوییمکه همان معنا باشدکه خود را خدا دیدیچه گشتی در این شعرصبر در چشم نگه کنزان روزی که دیدمتو در مجلس مستان می رقصیچشمان خمار دیدیاما تو گشتی محو نگاهمکه دیده در زیر چتر خدا بودزان چشم که دیدیخدا بودآن زان که می گفتی خدا هست و خدا مستخود را خدا دیدیهمین بسمجنون یار
دانلود استیکر تلگرام عید نوروز 97 + استیکر تبریک سال نو 1397دانلود استیکر تلگرام عید نوروز 97 + استیکر تبریک سال نو 1397دانلود استیکر تلگرام عید نوروز 97دانلود استیکر تلگرام عید نوروز 97 به همراه پک استیکر تبریک سال نو 1397 این روزها همه جا حال و هوای عید و سال جدید را دارد. در شبکه های اجتماعی مانند تلگرام هم اگر در کانال یا گروهی عضو باشید میبینید که اکثر پیغام ها حال و هوای نوروزی ( متن عید نوروز ) دارد.از این رو امروز ما در این مطلب استیکرهای
بیزارم از خودم که کنار تو نیستمسر مستم از شراب و. خمار تو نیستمبیزارم از خودم، منِ پاییزِ چار فصلاز این که گریه‌نازِ بهار تو نیستمبیزار از منی که در آماجِ اضطرارآتش به اختیارِ قرار تو نیستمیا موقعی که برزخ و تنها نشسته‌ایدر ازدحامِ هَمهَمه.  غارِ تو نیستممحکوم می‌شوم به قِصاصی بدون عفودر صحنِ عشق، چون که نگار تو نیستمآزادی‌اَم برای من از حَصر بدتر استوقتی میان بیشه، شکار تو نیستم.زهرا موسی پور فومنی
آب زنید راه را هین که نگار می‌رسدمژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسدراه دهید یار را آن مه ده چهار راکز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسدچاک شدست آسمان غلغله ایست در جهانعنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسدرونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسدغم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسدتیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رودما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسدباغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کندسبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسدخلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورندر
متن آهنگ عماد طالب زاده بنام منو عاشقم کرد
اسیر توام بیخیال منی نگرا منی بی قرار توام
نگاه تو دریای آرامشه گرفتار چشم خمار توام
گره خورده قلبم به رویای تو که بی تابم از دست چشمای تو
تو زیبای عاشق کش قلبمی نمیتونه باشه کسی جای تو
دوتا چشم جادوت خم طاق ابروت پریشانی موت منو عاشقم کرد
امون از تو ای وای نگاهای گیرات همین دلبری هات منو عاشقم کرد
اگه بی قرارم برای دلت دل بی قرارم فدای دلت
تمام وجودم به نام توئه منو کاش بزاری یه جای دلت
تو داری دلم رو
هنگامی که ناخدا جریلو فرمان یافت ناوچه توپدارش، بنجمین کنستانت را به باداما، واقع در بخش باتموی گوارامادما، ببرد و برابر طارعون مورچگان به ساکنان آن دیار کمک کند، گمان کرد نکند مقامات (نظامی) او را دست انداخته و مسخره کرده اند. موضوع گرفتن ترفیعش، هم خیلی رومانتیک و خیال پردازانه و هم بر خلاف قاعده و اصول بوده است، یعنی علاقه ویژه‎ی یک بانوی بلندپایه‎ی برزیلی و چشمان خمار و زیبای خود ناخدا نقش مهمی در این ماجرا بازی کرده بود، و در دیاریو -(
می خواند: صدایم را به یاد آر اگر آواز غمگینی به پا شد
صدایش هر لحظه در گوشم می پیچد.مثل جانباز های اعصاب و روان شدم.البته شبیه بودم، شبیه تر شدم.یک دفعه پرت می شوم در گذشته و نمی فهمم چه می کنم :) واقعا نمی فهمم ها .
مشغول خواندن بودم، ناگهان صحنه ای از گذشته به یادم آمد، نفهمیدم، صدایت زدم.
مگر نمی گفتی صدایم بزن؟
صدایت زدم و جواب دادی جانم، با همان لحن سرد مسخره که میگفتی آکنده از عشق و احساس است.
دیدمت.با چشمان خمار و ذوق زده خیره بودی به لبانم
بسم الله الرحمن الرحیم ./

همه‌کس‌ کشیده محمل به جناب‌ کبریایت
 
من و خجلت سجودی‌که نریخت‌گل به پایت
 
نه به خاک دربسودم نه به سنگش آزمودم
به‌کجا برم سری راکه نکرده‌ام فدایت 
 نشود خمار شبنم می جام انفعالم 
 چو سحر چه مغز چیند سر خالی از هوایت 
 طرب بهار امکان به چه حسرتم فریبد 
 به بر خیال دارم‌ گل رنگی از قبایت 
 هوس دماغ شاهی چه خیال دارد اینجا 
 به فلک فرو نیاید سرکاسهٔ گدایت 
 به بهار نکته سازم ز بهشت بی‌نیازم 
 چمن‌آفرین نازم به ت
خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم / سر مست گفته باشد من از این خبر ندارم
شب و روز می بکوشم که را بپوشم / نه چنان دکان فروشم که دکان نو برآرم
علمی به دست مستی دو هزار مست با وی / به میان شهر گردان که خمار شهریارم
به چه میخ بندم آن را که فقاع از او گشاید / چه شکار گیرم آن جا که شکار آن شکارم
دهلی بدین عظیمی به گلیم درنگنجد / فر و نور مه بگوید که من اندر این غبارم
به سر مناره اشتر رود و فغان برآرد / که نهان شدم من این جا مکنید آشکارم
شتر است مرد عاشق سر
صدا های درون مغزم دارند دیوانه ام میکنند:/
من را از کار انداخته اند:/کاملا
مثل ادم معتادی ام که از خماری وا رفته  و میخواهد پایش را حرکت دهد و نمی تواند.راکد و بی مصرف! در نهایت هم همه به او میخندند و میگویند احمق نمی تواند خودش را جمع کند.
معتاد چه شده ام؟
خمار که شده ام؟
نمیدانم
من هیچی نمیدانم.
میگویند سعادت در جهالت است، این است سعادت من؟این کلافگی و سقوط بدون انتها؟
واقعا دنبال چه ام؟
هزار تکه شده ام و هر تکه ام ساز متفاوتی میزند،از چن
به شکوه گفتم برم ز دل‌ یاد روی تو آرزوی توبه خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی توولی‌ ز من دل‌ چو برکنی، حدیث خود بر که افکنی؟ هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟گذشتم از او به خیره سری، گرفته ر‌ه مه دگریگذشتم از او به خیره سری، گرفته ر‌ه مه دگریکنون چه کنم با خطای دلم، گرم برود آشنای دلمکنون چه کنم با خطای دلم، گرم برود آشنای دلمبه جز ر‌ه او، نه راه دگر، دگر نکنم، خطای دگربه جز ر‌ه او، نه راه دگر، دگر نکنم، خطای دگربه شکوه گ
توضیح این که ۲۴ تیر "فلانی" را دیدم.
فراموش‌کردن تنها کار دشواری بود که از پسش برنیامدم.
هیچ‌وقت از فکر کردن به "فلانی" آسوده نشدم.
مثل خطی پرانحنا، ‌زاویه‌دار، ممتد، تا ناکجا، تا بی‌نهایت.
پیش از خواب و موقع خواب دائم در خودم گره می‌خورم؛
از زور فکر، از شدت فراموش نکردن.
آرزو کردم کاش حداقل موقع خواب خیالم صاف می‌شد، از او و از دغدغه رها، راحت می‌خوابیدم؛
تا صبح که دوباره به یاد بیاورم.
آخرین بار ۲۴ تیر دیدمش. زیر چشمان خمار و خیره‌اش گود
دکلمه غزل درخت دوستی بنشان با صدای نسرین محمدی   درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد          نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد  چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان         که دردسر کشی جانا گرت مستی خمار آرد  شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما      بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد  عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است       خدا را در دل اند
این یک چالش ادبی است. با یک بیت شعر شروع می‌شه و تا یک ماه هم ادامه خواهد داشت.
حرف اول هر بیت شعر باید حرف آخر شعر نفر قبلی باشد. فرقی هم ندارد اشعار شعرای بنام مثل حافظ، سعدی، مولوی و فردوسی و غیره باشد یا شعر نو شاعران معاصر. موضوع شعر هم آزاد است، اگر قصد شرکت در این مشاعره را دارید حتما اسم شاعر شعر را هم بنویسید. در ضمن همه نظرات و پیام هم بدون تایید نمایش داده خواهند شد.
پس به این چالش وارد بشید، از شاعران مورد علاقه تون شعر نقل کنید؛ یادتو
آهنگ جدید عاشقانه محسن ابراهیم زاده به نام مرهم جان



دانلود موسیقی جدید محسن ابراهیم زاده به نام مرهم جان

Mohsen Ebrahimzadeh – Marhame Jan

ترانه : مجید صالحی ؛ موزیک : محسن ابراهیم زاده ؛ تنظیم : میثم اکبری

دانلود آهنگ جدید محسن ابراهیم زاده

متن آهنگ جدید محسن ابراهیم زاده به نام مرهم جان

مرهم جان من تویی جان جوان من تویی ورد زبان من تویی دین عیان تو منم

مهره ی مار من تویی چشم خمار من تویی ایل و تبار من تویی جان جوان تو منم

جان جوان تو منم

به دستم
آهنگ جدید عاشقانه محسن ابراهیم زاده به نام مرهم جان
دانلود موسیقی جدید محسن ابراهیم زاده به نام مرهم جان
Mohsen Ebrahimzadeh – Marhame Jan
ترانه : مجید صالحی ؛ موزیک : محسن ابراهیم زاده ؛ تنظیم : میثم اکبری
دانلود آهنگ جدید محسن ابراهیم زاده
متن آهنگ جدید محسن ابراهیم زاده به نام مرهم جان
مرهم جان من تویی جان جوان من تویی ورد زبان من تویی دین عیان تو منم
مهره ی مار من تویی چشم خمار من تویی ایل و تبار من تویی جان جوان تو منم
جان جوان تو منم
به دستم به دس
آهنگ جدید عاشقانه محسن ابراهیم زاده به نام مرهم جان
دانلود موسیقی جدید محسن ابراهیم زاده به نام مرهم جان
Mohsen Ebrahimzadeh – Marhame Jan
ترانه : مجید صالحی ؛ موزیک : محسن ابراهیم زاده ؛ تنظیم : میثم اکبری
دانلود آهنگ جدید محسن ابراهیم زاده
متن آهنگ جدید محسن ابراهیم زاده به نام مرهم جان
مرهم جان من تویی جان جوان من تویی ورد زبان من تویی دین عیان تو منم
مهره ی مار من تویی چشم خمار من تویی ایل و تبار من تویی جان جوان تو منم
جان جوان تو منم
به دستم به دس
یکی از اکابر گوید به نیت حج به بازار بغداد شدم جوانی زیبا صورت را دیدم
قصب معلم بر سر و حله کتان در بر و کفشی زر فشان در پا به رسم نازکان هر چه
تمامتر می‌خرامید و سیبی در دست داشت و می‌بوئید:گوئی که می‌چکید ز
گلبرگ عارضش‌بر خاک قطره‌های گلاب عقیق فام روزی که قافله روان شد من نیز
رفتم در منزل دیگر جوان را دیدم نعلینی در پا کرده و دستار مصر در سر، گلاب
بر خود می‌فشاند، بر مثال کسی که به گار رود و می‌خرامید، اندیشه کردم
که در طور این جوان س
چشمام درد میکنه.سرم درد میکنه.بازم معده درد عصبی و استرسی اومده سراغم.چیزای جدیدی که میخونم توی مغزم نمیره.چیزایی که قبلا خوندمو مرور میکنم از خودم میپرسم یعنی من واقعا اینا رو خوندم؟و یک ساعت بعدش که همونا که مرور کردم رو هم یادم نمیاد.خستم.میرم اینستا تموم دوست و اشنا و فامیلو می‌بینم که همه در حال مسافرت و عشق و حالن.دختر داییم همسنمه.عید عروسی کرد.یکماهی هست که توی مسافرته.لایو گرفته بود و با صدای خمار میگفت بیشتر بریز هنوز مست نشدم.و‌
خدایا، ای اگاه به هر لحظه از حال بنده ات
ای که بنده ای را آفریدی که گاهی بی خبریش را موجب شادمانی و ارامشش گردانیدی
آری
گاهی بنده ات انقدر ظرفیت ندارد که ببیند اتفاقی برای انجه دوستش دارد در حال رخ دادن است
و به اذن خود، انچه رخ میدهد را از چشمان و نظرشان مخفی میکنی
حتی گاهی از چشم فرشتگان مقربت
ای کاش میشد یکبار این صحنه را ببینیم و ببینیم چگونه در این حال فرشتگانت در حال پر پر شدن هستند و تو خود به اذن خود پرده ای را در برابر چشمانشان میکشانی
صدایش پشت تلفن میلرزید، این اولین باری نبود که اینهمه عصبانی میشد اما مطمئن بود آخرین بار است که اجازه میدهد کوروش این طوری تحقیرش کند. ناراحتی هایش تمامی نداشت، دنیا با خود عهد بسته بود اجازه شکوفایی هیچ گل لبخندی را به او ندهد .این بار کوروش پا را از حد فراتر گذاشته بود این بار با هستی توی خیابان نبود توی پارک هم نبود روی مبل دو نفره خانه شان بود همان که لیلا با ذوق برای جهیزیه اش خریده بود همان که قرار بود شاهد دوتایی های لیلاییشان باشد. حا
توضیح این که ۲۴ تیر "فلانی" را دیدم.
فراموش‌کردن تنها کار دشواری بود که از پسش برنیامدم.
هیچ‌وقت از فکر کردن به "فلانی" آسوده نشدم.
مثل خطی پرانحنا، ‌زاویه‌دار، ممتد، تا ناکجا، تا بی‌نهایت.
پیش از خواب و موقع خواب دائم در خودم گره می‌خورم؛
از زور فکر، از شدت فراموش نکردن.
‏گاهی میانه‌ی شب بیدار می‌شوم و در تاریکی به جایی نگاه می‌کنم که باید خالی باشد ولی نیست.
فکر کردن به خاطرات و اوقات ناتمام؛
به زندگی که همیشه بر یک مدار نمی‌گردد و هما
 
به مناسبت روز بصیرت -  9 دی
 
شراب خانه و میز قمار می‌خواهدبنی امیّه حمار و خمار می‌خواهد
بنی امیه فقط مردمان بی طرفیبه بی تفاوتی روزگار می‌خواهد
بنی امیّه فقط شیعیان نادانیفریب خورده و بی‌اختیار می‌خواهد
بنی‌امیّه علی را میانه‌ی میدانبدون دُلدل و بی ذوالفقار می‌خواهد
بنی امیّه امام جماعتی اهلِنماز و روزه ولی بی بخار می‌خواهد
بنی امیّه امام و رئیس جامعه راعبا به دوش ولی تاجدار می‌خواهد
بنی امیّه تمدار بی خطریکه با یزید بیاید
بچه کوچولو هاتان را خوب مراقبت کنید. چون وختی میارینشان درمانگاه و ما میبریمشان رو ترازو و اندازه شان میگیریم، وختی آزمایش ادرارشان را میخوانیم و نیتریت مثبت اند با یک جرم ناشایع، وختی آنمیک اند، وختی شُل و وِل و خسته و تب دارند، وختی میگویید از نه ماهگی که گذاشتیمشان مهد مولتی ویتامین و فروسولفاتشان را یادمان شده است (مشهدی ها یادشون نمیره، یادشون میشه. مثل شمالی ها که دعوا نمیکنن، دعوا میگیرن). آره وختی میگویید غذا نمیخورد، شیر نمیخورد،
امســــال نوبهــــاران رو بر مزار کردم با جمع دوستـــداران سیــری بهار کردم عاشق شـــــدم دوبــاره بر زیور طبیعت در جمع عشقبــازان خود را شمار کردم رفتم حضور مولا در روضه ی مبارکاز جام شربت عشق خود را خمار کردم دل شـــــاد بود امــــا انـــــدر حریم آتشبا خویش گریـــــه های بی اختیار کردمیــــادی ز رفتــــگان و ایــــــام شادمانییــــادی ز بود گانـــی این روزگار کردم از سبزه های نو رس تـا شاخسار پر گل تا چشم کار میـــکرد بوس و کنار کرد
ره میخانه و مسجد کدام است؟ که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
بجویید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته است نمی‌دانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود می‌شناسد که سرور کیست سرگردان کدام است
- عطار نیشابوری
+ ساز و آواز ره میخانه - محمدرضا شجریان

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی ت
سلام به خانواده برتری ها
من دختری 25 ساله هستم. توی خانواده معمولی به دنیا اومدم که پدر و مادرم معتقد هستن و اهل نماز و حلال و حرام. (مادرم از سادات هستن)، فراز و نشیب های بسیاری از لحاظ اعتقادی داشتم و دارم، و همچنین از لحاظ عاطفی. 
در یک کلام بخوام بگم مشکل من اینه که تکلیفم با خودم معلوم نیست! از طرفی طی سه سال با ده تا مرد آشنا شدم و با بعضی هم رابطه ای که مناسب نامحرمان هست! داشتم که هیچ کدوم منو به قصد ازدواج نمیخواستن که به تموم شدن رابطه رسی
آشیانه:لانهآقای اسپانیایی:دنابر:سحابابزار توزین:ترازواثر برتراند راسل:پیروزی سفیداثر جرج برنارد شاو:پیگمالیوناثر شهره وکیلی:سبک باران ساحل هااثر مولیر:حسیساثر کردن:تاثیراز بت های جاهلیت:تنباکو  از سوره ها:نبااز عزاداران حسینی:از عوامل بیماری طا:ویروسبا ادب شدن:تادبباد برین:صباباده فروش:خماربالا آمدن آب دریا:مدبخشنده:وهاببرگزیده و پسندیده:مجتبیبه جا آوردن:ادابه دقت رسیدگی کردن:وارسیبه کار افتادن:صرف شدنبوی رطوبت:ناپارچه:
رمضان آمد و ما جانب خمّار شدیم!


این دهان بستی دهانی باز شد کو خورنده‌ی لقمه‌های راز شدلب فروبند از طعام و از شراب سوی خوان آسمانی کن شتابگر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهرهای اجلالی کنیطفل جان از شیر شیطان باز کن بعد از آنش با ملک انباز کنچند خوردی چرب و شیرین از طعام امتحان کن چند روزی در صیامچند شب‌ها خواب را گشتی اسیر یک شبی بیدار شو دولت بگیر
#مثنوی_معنوی#مولوی
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
۲۹ شعبان ۱۴۴۰
سلام 
برنامه‌های ما از این به بعد پاییزی میشود.هوا داره سرد میشه کم کم! سویشرت ها را در‌آورده،کلاه‌ها را بر سر کشیده،لب سکوی بغل سبز نشسته و رفت‌وآمد دانشجویان فیزیک بهشتی را نظاره‌گر میشود.این است داستان پاییزی ما!
عین احمق‌ها در فصل رقص برگ‌های سرخ،چار بوکوفسکی میخواند و چرندیات وی را هایلایت میکند.اندازه دلتای ایکس درس نخوانده.وی خسته است(طبق معمول).از اوضاع الانش بی‌زار است اما ناراحت هم نیست.سوالات بنیادی را بیخیال شده است.جنب
هر که درین درد گرفتار نیست
یک نفسش در دو جهان کار نیست
هر که دلش دیدهٔ بینا نیافت
دیدهٔ او محرم دیدار نیست
هر که ازین واقعه بویی نبرد
جز به صفت صورت دیوار نیست
خوار شود در ره او همچو خاک
هرکه در این بادیه خونخوار نیست
ای دل اگر دم زنی از سر عشق
جای تو جز آتش و جز دار نیست
پردهٔ این راز که در قمر جان است
جز قدح دردی خمار نیست
آنکه سزاوار در گلخن است
در حرم شاه سزاوار نیست
گلخنی مفلس ناشسته روی
مرد سراپردهٔ اسرار نیست
کعبهٔ جانان اگرت آرزوست
در گذر
دگر آن شبست امشب که ز پی سحر نداردمن و باز آن دعاها که یکی اثر نداردمن و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغمکه سرم فتاده برخاک و تنم خبر نداردهمه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارمچه کنم که نخل حرمان به از این ثمر نداردز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستانهمه زهر دارد اما چه کند شکر نداردبه هوای باغ مرغان همه بالها گشادهبه شکنج دام مرغی چه کند که پر نداردبکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشقبجز این که مهر ورزد گنهی دگر نداردمی وصل نیست وحشی به خمار هجر
گفتی بی‌راه نیست که دختر ِ پاییز شده‌ای ! خندیدم و گفتم به‌خاطر سرخی ِ انارهایش یا خزان ِ باران‌خورده‌اش ؟! گفتی هیچ‌کدام ! پاییز بی‌رحم است ! پیشانی‌ام را گره زدم و گفتم بی‌انصاف شدی‌ها ! به کجای این پاییز ِ رنگی‌رنگی ِ لطیف ، بی‌رحمی می‌آید ؟! گفتی بَهار سرخاب‌سفیداب می‌کند و روبان سبز می‌زند توی موهایش بعد آن‌قدر می‌خندد و می‌خندانَد که تو زمستان را از یاد ببری . تابستان آن‌قدر دندان‌های تیز و آتش ِ توی دست‌هایش را نشانت می‌ده
ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما تا مِی شود انگور ما ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما   مولانا


متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML
۳:۱۹صبحتمرکز و اعتماد به نفس اینو ندارم دقیقا حالم رو وصف کنم.خوابم بهم نخوردهخودم نمیخوابمشب.سکوت.تاریکی.صدای باد .پنجره.ت خوردن برگای درخت.خیابون خالی از هیاهو.درد.شکایت.اشک.وجیرجیرک.
 
نخفته ام ز خیالی که میپزد دل من
خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست؟
 
 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرو
 دلم برای حماقتهای هفده هجده سالگیم تنگ شده!!برای وقتهایی که بهترین خواننده هایم داریوش و هایده بودن و بهترین رمان دنیا بامداد خمار.دلم برای وقتی که فکر میکردم هزار سال دیگر فرصت دارم تا صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشمدلم برای وقتهایی که بی دغدغه ساعتها میخوابیدم و جز خواب خوش هیچ خوابی نمیدیدم تنگ شده.دلم برای روزهایی که تا چهل سالگی قرنها راه بود و به نظرم سی ساله ها خیلی گنده بودند تنگ شده.دلم برای دغدغه ها و دل
دانلود آهنگ بختیاری بالا مبر میاته
دانلود آهنگ بختیاری بالا مبر میاته کاظم قادری
دانلود آهنگ لری بالا نبر میاته کاظم قادری
بالا مبر میاته سیاه نکن چشاته
اهنگ بختیاری بالا بالا
دانلود آهنگ کال کرده تیانه مش کرده میانه
بالا مبر میاته خمار مکن تياته دزفولی
آهنگ لری سیاه نکن چشاته
متن اهنگ لری بالا مبر میاتهدانلود آهنگ جدید
گشته سر سبزدگر باره به هنگام بهار    خالدآباد و من و سرو قد و قامت یار
            گشته خرم چمن و لاله و نسرین و دمن        
      بلبلان چهچهه زن طوطی و قمری و هزار
         شده خاکش چو بهشت و شده زیبا و تمیز      
      مردم از بوی ریاحین شده سر مست و خمار
             خالداباد مرا چون گلی از گار است           
        جان و دل را کنم از مهر به پایش ایثار
             لعبت ماهرخ زهره جبین است این خاک             نمکین چشم و سهی گردن و گلگ
مرهم جان من تویی
جان جوان من تویی
ورد زبان من تویی
بین عیان تو منم
مهره ی مار من تویی
چشم خمار من تویی
ایل و تبار من تویی
جان جوان تو منم
جان جوان تو منم
به دستم به دستم کاردادی دستم
که مستم که مستم توکه باشی هستم
به دستم به دستم آخ کار دادی دستم
که مستم که مستم تو که باشی هستم
زلف کمند من تویی
حال دل پسند من تویی
بند بند قلب من تویی
حال دلپسند تو منم
مهره ی مار من تویی
چشم خمار من تویی
ایل و تبار من تویی
جان جوان تو منم
جان جوان تو منم
ب
سلام بر دوستان گلم و هر کسی که این پست رو میخونه
سال جدید رو تبریک میگم خدمتتون
امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشید
آرزومند آرزوهاتون
آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد
مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد
چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان
عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد
رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد
غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد
تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود
م
می‌گفتن ایرانی‌ها طوری سریال اوشین(سال‌های دور از خانه) را سانسور کردند که ژاپن درخواست داده که سریال سانسور شده را دوباره از ما بخره.
هرچند بعدها مشخص شد که این مورد هم شایعه‌ای بیش نبوده اما قصد دارم در ادامه به مناسبت عید فطر از هوشمندانه‌ترین سانسور تاریخ ادبیات خودمان بنویسم.
در این مورد هم مانند شایعه فوق‌الذکر ماحصل کار سانسور نه تنها معروف‌تر از نسخه‌ی اصلی بلکه زیبا‌تر و دلنشین‌تر هم شده است.
سانسورچی که نامش برای من معلوم ن
حجاب فاطمی

بسم الله الرحمن الرحیم
دختر کوچک با اصرار از مادرش می خواست که اجازه بدهد، روسری سر کند ؛ اما مادر با عصبانیت می گفت نه مگه تو پیرزنی؟
گفتم مگه نه اینکه ما شیعه حضرت زهراسلام الله علیها هستیم و باید از ایشون الگو بگیریم؟
ایشون با اعمالشون به فرزندانشون می آموختند.
در خطبه فدکیه وقتی حرکت حضرت به سمت مسجد تشریح می شود ، اشاره می کند که ایشان خمار و جلباب را بر سر کردند و در میان جمعی از اعوان و یاران خود با وقار و متانت حرکت کردند1.
دانلود آهنگ لری ملک محمد مسعودی لاله سر
Download Music Lori Malek Mohammad Masoudi Laleh Sar
دانلود اهنگ لاله سر از ملک محمد مسعودی با متن شعر و ترانه از سایت پلی نیو موزیک
دانلود آهنگ محلی لرستانی ملک محمد مسعودی بنام لاله سر با بالاترین کیفیت
دانلود موزیک لاله سر ملک محمدمسعودی
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …
تکست و متن آهنگ ملک محمد مسعودی لاله سر
اور بهارن او تیه لت او تیلت
سیچه وا دشت جونم هر شو نیبارن
با گل سر بهارم بی خزونه
بی تو سیم هر گلی ابو خ
لطف کن هوای سبزباغ را بمن برگردانشوقِ هیچ نیست، اشتیاق را بمن برگردانداستان عشق اخرش اگر رسیدن نیستقصه ات تمام شد،کلاغ را به من برگردانسیب ، وسوسه،نگاه، اتفاق های خوببخشهای خوب اتفاق رابه من برگردانشب دوباره خیمه میزند کناردنیایملطف کن، وزودتر چراغ را بمن برگردانزن، سکوت، خلسه وشراب،شعروتنهاییچیزهای خوب این اطاق رابمن برگردانفصل سردمن رسیده است ،باغ میگوید  زودترانارهای داغ را بمن برگردانامجدزمانی چشمهایت:https://telegram.me/amjadzamanii#تن
ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن
در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن
از نسیمی دفتر ایام برهم می‌خورد
از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن
بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت
ایمنی خواهی، ز اوج اعتبار اندیشه کن
روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام
چون شود لبریز جامت، از خمار اندیشه کن
بوی خون می‌آید از آزار دلهای دو نیم
رحم کن بر جان خود، زین ذوالفقار اندیشه کن
گوشه‌گیری درد سر بسیار دارد در کمین
در محیط پر شر و شور از کنار اندیشه
اگر عالم همه پرخار باشددل عاشق همه گار باشدوگر بی‌کار گردد چرخ گردونجهان عاشقان بر کار باشدهمه غمگین شوند و جان عاشقلطیف و خرم و عیار باشدبه عاشق ده تو هر جا شمع مرده‌ستکه او را صد هزار انوار باشدوگر تنهاست عاشق نیست تنهاکه با معشوق پنهان یار باشدشراب عاشقان از سینه جوشدحریف عشق در اسرار باشدبه صد وعده نباشد عشق خرسندکه مکر دلبران بسیار باشدوگر بیمار بینی عاشقی رانه شاهد بر سر بیمار باشدسوار عشق شو وز ره میندیشکه اسب عشق بس رهوار باشدب
سینه ام محتاج بود و از بیانش عار داشتدرد دل ها در درونش با خود دلدار داشتپیر دیری دوش دیدم، بر سرش دستار داشتگفت با من زین حکایت ، حکمت بسیار داشت بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشتو اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت غرق حیرت بودم این آوای همچون داد چیست؟نغمه ی عشق است؟ نه ، ظلم است یا بیداد ؟ چیست؟در دلم داغی نشست و ماتمی افتاد ، چیست؟پس دگر تکلیف ما اندر فراق آباد چیست؟ گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیستگفت ما را جلوه معش
ساعت دوازده و بیست دقیقه شبه. یه جور حس خیس و چسبناک وادارم کرد بیام بنویسم. روزهایی بود که همین نوشتن نجاتم می داد و خدا می دونه اون دوتا وبلاگ چی شدن، می گن ناخودآگاه آدم برای اینکه از آدم حمایت کنه خاطرات خیلی ناخوشایند رو توی خودش دفن می کنه و من روی همین حساب فکر می کنم تقصیر پرشین بی نبوده و من توی یه لحظه وحشتناکی که یه جایی توی اعماق حافظه ام چالش کردم وبلاگارو حذف کردم. چون یادمه حس خوبی نداشتم. از غم نوشته بودم، از چاهی که توش بودم و زن
سَلوم!بین نگارنده پست قبل با این پست ، کلی تفاوت هست . اون فنجونی که قبلنا مینوشت رو لولو برد.تو پست قبل اینجانب 34 بودم و در این پست 35 ساله! با کوله باری از تجربه :))حالا چون تولدم یادتون نبود، منم یه پست رمزی میزارم و پسوردش رو فقط به اونایی میدم که تولد این اختر تابناک رو یادشون بوده :))) *هفته دیگه یه امتحان خفن دارم که فقط یکی از منابع  (که هنوز کتابش رو هم نخریدم) پونصد صفحه اس . گریه حضار!باید هرجور که شده بخونمش و قبول شم . *شب تولد
خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارمسر مست گفته باشد من از این خبر ندارم شب و روز می بکوشم که را بپوشمنه چنان دکان فروشم که دکان نو برآرمعلمی به دست مستی دو هزار مست با ویبه میان شهر گردان که خمار شهریارمبه چه میخ بندم آن را که فقاع از او گشایدچه شکار گیرم آن جا که شکار آن شکارمدهلی بدین عظیمی به گلیم درنگنجدفر و نور مه بگوید که من اندر این غبارمبه سر مناره اشتر رود و فغان برآردکه نهان شدم من این جا مکنید آشکارمشتر است مرد عاشق سر آن مناره عشق
دانلود کتاب صوتی شب سراب اثر ناهید ا پژواک
فرمت فایل ها: mp3 تعداد فایل ها: 50 حجم کل فایل ها: 289 مگابایت مدت زمان پخش: 19 ساعت و 5 دقیقه نویسنده: ناهید ا پژواک ناشر: البرز نوبت چاپ: بیست و دوم تعداد صفحات: 576 سال انتشار: 1394 درباره کتاب: این کتاب با اقتباس از کتاب بامداد خمار توسط مولف به جهت اینکه احساس می نمود .
دریافت فایل
نشستم اینجا توی دفتر. هوای خنک دم صبح از پنجره میاد. دل توی دلم نیست؟
چرا؟ نمیدونم. توی دلم رخت میشورن. پروانه‌ها توی دلم پرواز میکنن
آشوبم؟بله!
چرا؟نمیدونم!
حس بدیه؟ نه!
حس عجیبیه؟ اره
چه شکلیه؟عین اینکه رگ نازک هستی رو گرفته باشم.
حس میکنم امروز روزیه که قراره دریچه‌ها باز بشن. سرانگشتان قلبم انگار به جهان هستی رسیده باشن. یک جور هم آغوشی دنیای درون و بیرون که افق نگاهت عوض میشه. یکی از دستانم رو محکم دور مچ دست دیگرم گذاشتم و حسش کردم. ن

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

Adam OVERDOSE 13 انجمن ادبی مردگان دانستنیا سالن زیبایی لولیتا مجتمع فروش و تعمیرات ماشینهای اداری انفورماتیک ایران لوازم خانگی وان ممبر (نمایندگی رسمی فروش خدمات) ایلیا ممبر فیلم و سریال دانلودباز