ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

داستان خواهرم راحله

دارم تو اتاق خواهرم درس میخونم.
بلند بلند انگار که معلم باشم، دارم به جن ها درس میدم.
به در کوبیده میشه.
من: بلللههه؟
صدای خواهرم میاد: باز کن منم.
باز میکنم.
خواهرم: با کی حرف میزدی 
من‍♀️ 
من: داشتم حفظ میکردم. 
اون 
من
نوع درس خوندم همینجوریه، بلند داد میزنم و راه میرم و.
سلام دوستان 
این اواخر که به خودم میرسم ادمای بیشتری بهم علاقمند میشن خخخخ 
سر قضیه همون باغ ، پسر مالک از بنده حقیر خوشش اومد و به مادرش گفته بود و مادرشم با خواهرم در میان گذاشته بود.خب درسته وضعیت مالی شون به علت مالک بودنشون در گذشته عالیه،  ولی پسره از اینایی بود که دماغش عملی نصف سرش کچل کرده بود و موهای اون نصف دیگه رو اینور ریخته بدد و ابروهاشم پهن و کوتاه برداشته بود مخلص کلام از من دخترتر بود و خواهرم زنگ زد و قضیه خواستگاری رو تعری
گفتم خوب دور و بر خونه رو نگاه کن ببین وسیله ای مونده که بخوای ببری؟
دور خودش چرخید و یکهو نگاهش روی چفیه ی گوشه ی سجاده قفل شد. 
تو دلم خالی شد. 
همیشه چفیه رو که اون گوشه میدیدم انگار دوباره همین جا توی خونه بود. 
گفت آخ! چفیه رو هربار یادم میره ببرم.
آروم و زیر لبی گفتم ایول! خوب شد این دفعه یادت افتادها.
چفیه رو برداشت. چشمام یه لحظه پر از اشک شد. رفت سمت کیفش که چفیه رو بذاره. خیره شدم به کیف. یه لحظه فکر کرد، نگام کرد و خندید و گفت ولش کن! آپارتم
حالا یک سال و نیمه ؛من میرم،خواهرم نیست ،خواهرم میره و من نیستم.
دلم خونه میخواد؛
پیش مامان بشینم و سختی های زندگی ِ تنها رو جوری تعریف کنم  اینقد با مامان و بابا بخندیم که اشک بیاد از چشمامون.
بدجوری زمستونه حتی وقتی یدونه برف  م رشت نباریده.
خواهر زادم چند وقت پیش از خواهر کوچیکم که پزشکه میپرسه که خاله راست میگن آدم با یه کلیه هم میتونه زندگی کنه خواهرم میگه آره میشه با یه کلیه هم زندگی کرد
بعد میگه خاله یعنی هیچ مشکلی برامون پیش نمیاد خواهرم میگه نه هیچ مشکلی پیش نمیاد
میگه دیگه کدوم از اعضای بدنمون رو بیرون بیاریم مشکلی پیش نمیاد 
خواهرم یه چنتایی نام برد گفت بدون اینا هم میشه زندگی کرد
گفت اونوقت همه اینا روهم چند کیلو میشه
خواهرم میگه خاله واسه چی داری اینا رو میپرسی
میگه خ
برای اینکه خوب به نظر بیای لازم نیست منو خراب کنی.
این یه قانون ساده را من از دوازده سالگی نتونستم به خواهرم یاد بدم و حالا اون 27سالشه و من دیگه امیدی ندارم که بتونم اینو بش یاد بدم.
پیرزن کهنسالی خواهم شد و هنوز صبح ها با صدای چغلی کردن خواهرم به مادرم بیدار خواهم شد.
روزی که بالغ شدم فکر کردم اینجا آخر دنیاست
روزی که سر کنکور غش کردم گفتم اینجا آخر دنیاست
روزی که مامان رفت گفتم اینجا آخر دنیاست
روزی که خواهرم دیابت گرفت گفتم اینجا آخر دنیاست
وقتی دو ترم متوالی مشروط شدم
وقتی فهمیدم توی سرم یه تومور شش میلیمتری هست
اما هیچکدوم آخر دنیا نبود.
داروهای خواهرم کمیاب شده.میترسم این بار آخر دنیا باشه.
میدونم این بار هم آخر دنیا نیست.
به شدت خسته ام و به شدت افسرده شدم از طرفی قضیه اظهار نامه مالیاتی موسسه که ب
مامانبزرگم بیمارستانهشب بابام اومده میگه حالشون خوب نیستبلعش و. به مشکل خوردهبه خواهرم و داییم هیچی نگم.صبح که از خوا بیدار شدمخونه داشت میچرخیددوباره سرگیجه گرفتمبه سختی رفتم صبحونه خوردم و بعدش دراز کشیدمسعی کردم فقط ندوم و از خودم مراقبت کنمپا شدم کارام رو بکنمچرا باید بابام به من بگه؟من به اندازه کافی تحت فشار هستمداییم مادرشخواهرم از من بزرگترچرا من؟ 
هنوز ده ساعت کامل نگذشته از این که بیرون نرفتم و تو خونه نشستم و حقیقتا تحملم سر اومده-_-باید تا دو ساعت آینده حتما برم و یکم قدم بزنم وگرنه دیوونه میشم،اینم عادت بد منه دیگه،راستی دلم میخواد دوباره برم کتابخونه چون می خوام چند تا کتاب فلسفی جذاب بخرم اما نمیدونم کتابخونه پنج شنبه ها تا ساعت چند بازه،احتمال میدم بسته باشه:(
همین الان به خواهرم گفتم بیا بریم سینما و گفت:نه گفتم چرا؟ گفت:بچه های دانشگاه هم میخوان برن سینما من باهاشون نمیرم.و ه
از آن روزهاست که خودم با خودم بدم، از همان روزها که نمی توانم حالم را خوب کنم، بعد از سه روز روی برنامه کار کردن و زبان و کتاب و روال کارهای خانه، دلم بی تکلفی می خواهد، از همانها که به خواهرم یا دوستم، بگویم « ناهار می آیم خانه تان یا ناهار بیا خانه مان»به همین راحتی ، دلم برای خانه خواهرم تنگ شده، از خودش بیشتر حتی، اینکه بنشینیم و حرفهای غیر مهم بزنیم ، از گذشته و شلوغی بچه ها و وضع زندگی،وسطش اگر حرف کسی پیش آمد حرف را عوض کردن و خنده خواهرم
یادم میاد یکی دو سال پیش.یه روزی خونه ی خواهرم رفته بودم.برای خواهرم یه کار چند دقیقه ای پیش اومده بود که من و خواهرزادم و یه دخترعموی خواهرزاده ام (که هر دوتاشون زیر 6 سال بودن)دقایقی رو باید با هم سپری می کردیم. خواهرم قبل رفتنش یه برگه ای رو بهم داده بود و ازم خواسته بود اونو به دیوار آشپزخونه با چسب نواری بچسبونم.خب به محض اینکه رفتم سراغ چسب و باز کردنش خواهرزادم فوری اومد به سمتم که من من .من من.من چسبو باز کنم. منم بدون هیچ مقاومتی چ
شب تا صبح خواب خواهرم و اقواممون رو دیدم.
دیدم با خواهرم نشستیم یه گوشه ای
انگار مثلا من 13 سالمه
نشستیم داریم حرف میزنیم و میگیم و میخندیم
انگار یه مراسم عروسی بود :)
توی شمال هفت هشت بار مراسم و جشن برگزار میشه برای یه زوج
مال ما یکی ازون وسطا بود :)
داشتم فکر میکردم که برم ایران یه سر.
توی این دو سال و دو ماه، دو بار تصمیم گرفتم و تا مرحله بوک کردن بلیط رفتم جلو ولی سرم شلوغ بود و نمیشد.
ولی الان دیگه برنامه هام دست خودمه :)
امروز با خواهرم حدودای ساعت چهار رفتیم لب ساحل 
محل اقامتمون خیلی فاصله کمی داشت 
رفتیم و یکم تو آب راه رفتیم و اومدیم صدف جمع کنیم . یه اقایی که معلوم بود جنوبی بود اومد و یه مشت صدف اورد گفت این برای شما . اولش گفتم چقدر مهربونه. بعدش دیدم به طرز حال بهم زنی داره سعی میکنه صمیمی بشه . 
خواهرت چند سالشه؟ تو چند سالته؟محل اقامتتون کجاست ؟کجایی هستین ؟
من سعی میکردم همه رو سر سنگین جواب بدم اما اون کوتاه نمی اومد.
اومد گفت بیاین اینجا پاچه شلوارت
خواهرم می خواست یه باغ بخره تو یکی از روستاهایی که توریستی هست و حسابی قیمتش بالا رفته
بعد منم گفتم بزار من بیام GPS کنم ببینم جز منابع طبیعی هست یا کشاورزی 
بعد بخرید 
امروز با دامادمان و صاحب باغ رفتیم داخل زمین،  با توجه به پوشش جنگلیش خیلی بعید دونستم مسثنیات باشه،  فایل Gps رو فرستادم برای دوستم که کارمند منابع طبیعیه،  از دو هزار متری که خواهرم می خواست بخره،  ۱۷۵۰ مترش جز منابع طبیعی بود. 
خب سادگی خواهرم اونجا بود که همش تاکید داشت که
سلام
خواهری دارم 25 ساله، حدود یک سال پیش با پسری آشنا شد، پسر حدود ۴ یا ۵ سالی کوچیکتره از خواهرم. در ابتدای آشنایی شون پسره سن واقعیش رو به خواهرم نگفته بود، میگفت نخواستم از دستت بدم سر مسئله سن، با صحبت هایی که روانشناسان معروف در مورد سن مطرح کردن اختلافی سر سن چه از لحاظ سن تقویمی یا روانی ندارن.
خاله پسره با خواهرم در مورد ازدواج صحبت کرده بود که کمک شون میکنه، فقط کافیه مادر پسره راضی بشه، یه مدت که از رابطه شون گذشت پسر این طور که خودش م
مدتی بود تعجب می کردم از اینکه نیستی 
پیام‌ میدم جواب نمیدی 
پست هات و میخوندم و بهت راجبشون میگفتم
حالت و می پرسیدم
نگو دو طرفه بود 
من خیلی وقته ازت پیامی دریافت نکردم 
نمیدونم مشکل از کجاست 
تنها راهی که به ذهنم رسید اینکه پست بزارم 
 
+سلام خواهرم 
رسم برادری رو به جا آوردم و اصلا ترک نکردم 
اما چه کنم متوجه نشدم که مشکل اینه که نه پیام های تو به من رسید نه پیام های من به تو 
امیدوارم بتونی توی این‌پست نظر بزاری و بهم‌نشون بده 
حدس بزنید عروسی چه کسی اومدیم؟ 
دوست بابای علی 
عروس کیه؟ دوست مامان علی 
یه لباس مجلسی شیک کوتاه سبز دارم که اونو فقط عروسی پسر عمو پوشیدم بس که مامان ایراد گرفت که این زشته و بی حیائیه و.
بالازانو بود 
خواهرزاده های حسین شب قبل جشن عقد که تو خونه سفره عقد پهن کردیم و بجای نامزدی ای که نگرفته بودیم گرفتیم 
 
خلاصه کنم شب عروسی پسرعمو آخرین شبی بود من و حسین با هم بودیم 
شاید یک هفته یا چند شب قبل از اون ماجرای مزخرف مسافرت عروسی خواهر دوستش
آقا قبول نیست. من اینجا وب می زنم برای نیمه گمشدم بعد فرداشبش نیمه گمشده خواهرم پیدا میشه. این چه وضعشه؟
البته ایشالله خوشبخت شن. خدا رو چه دیدی شاید مسیر برای ما هموارتر بشه.
به هرحال اینجا خوش یمن بود.
جوری به خواهرم م می دادم که انگار من 12 سال از اون بزرگترم. سوالاتی که بینشون رد و بدل شده بود رو که شنیدم فهمیدم چقدر دنیام با دنیاهای مرسوم متفاوته. و چقدر این تفاوت پیدا شدن تو رو سخت تر میکنه. اما هر چی سخت تر، شیرین تر! مگه نه؟
پ.ن: ازم میپر
این اتاقی که هستم با خانه خواهرم درب مشترک دارد و صداها از دو طرف منتقل می شوند.
ساعتی نیست که ناگهان صدای بلند و غضب ناک خواهرم همچون پتک بر سر خواهرزاده ام کوبیده نشود. دقیقا کاری که مادرم با فرزندانش می کرد و اکنون فرزندانش با فرزندان فرزندانش می کنند. و دقیقا واکنشی که تو به خاطر بزرگ شدن در آن محیط گاهی از خودت بروز می دهی. اما من سعی می کنم این تسلسل را قطع کنم.
امروز دوبار زبونم نچرخید که اون حرفی که میخوام رو بزنم. نه به خاطر جرات نکردن یا مراعات یا هر چیزی. فقط یه حرف ساده بود. مثلا عصری یه بار خواستم بگم آب بیاره خواهرم برام، نتونستم بگم. و همین الان مامانم یه سوال درباره چرخ خیاطی پرسید که قرقره اش کجاست و. ، باز نتونستم بگم :| عصری فک کردم یهویی بوده و همینجوری! ولی الان اعصابم خرد شد! :| کلا یه حس بدی دارم. 
 
+چرا واقعا؟
 
+ الکی ناراحتم. مگه نه؟ میدونم شورشو در آوردم! :(
 
+ برم خواهرم برام لاک بز
با خواهرم رفتم خریدکارتمو جا گذاشته بودم خونهمن هر چی میخواستم برمیداشتم و خواهرم کارت می کشید :-) چنان لذتی داشت که نگووووو!میخندیدم ،خواهرم پرسید ها!؟گفتم خیلی میچسبه کارت میکشی،من هنوز خریدام تموم نشده ها موجودی داری دیگه؟انصافا ازدواج اینش قشنگه،خوشم اومد،تاحالا همش خودم کارت کشیدم اسمس بانکا لذت خریدو می گرفت ازم،اونم میخندید به حرفام
پ.ن:البته من شب ریختم به حسابش، تازه فهمیدم چه کردم با خودم!داغ بودم اون لحظه چون حساب از دستم خارج
این اتاقی که الان مستقر هستم با خونه خواهرم درب مشترک دارد و صداها از دو طرف منتقل می شوند. ساعتی نیست که ناگهان صدای بلند و غضب ناک خواهرم همچون پتک بر سر خواهرزاده ام کوبیده نشود. دقیقا کاری که مادرم با فرزندانش می کرد و اکنون فرزندانش با فرزندان فرزندانش می کنند. و دقیقا واکنشی که تو به خاطر بزرگ شدن در آن محیط گاهی از خودت بروز می دهی. اما من سعی می کنم این تسلسل را قطع کنم.
پ.ن: خیلی دوست دارم سریع تر برگردم تهران.
باورتون میشه خواهرم به حدی اذیتم می کنه 
که به رفتن از این شهر و پیدا کردن خوابگاه و کار جدید در شهر دیگه ای مث کرمانشاه یا تهران فکر می کنم.
هربار هم تو دلم میگم ایراد نداره فکر کن یه غریبه س تا از دستش ناراحت نشی 
خیلی حالم گرفته س
هم از نظر مالی همه چی بهم ریخته ، هم خواهرم رو مخمه 
در واقع اگه کار مناسبی داشتم صد در صد زندگی مستقلی رو برای خودم شروع میکردم 
خیلی اذیتم و همش حس سربار بودن دارم 
یه دوره تو نظام مهندسی دارم چن روز پشت سر هم هست
ش
خواهرم زنگ زد گفت فردا بریم سراب صحنه 
منم خواب بودم با صدای گوشی بیدار شدم 
گیج و منگ گفتم سراب صحنه همون سراب نیلوفره؟
خواهرم گفت نه همون جایی که تو و بنیامین رفتید 
گفت فردا وسیله میبریم میرسم اونجا پیک نیک 
گفتم من بخاطر اینکه این هفته سه بار رفتم کرمانشاه و برگشتم خیلی خسته
ممکنه نتونم بیام 
گوشی رو قط کردم .
دلم هری ریخت شروع کردم به اشک رو سایلنت 
من اونجا چطوری پا میزاشتم وقتی بنیامین اونجا خاطره داشتم.
چون احتمال میدادم آقا اینا بیان زود بلند شدم با اینکه دلم میخواست بلند نشم . کارای بچه‌ها و صبونه رو کردم و گوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون که پلو عدس درست کنم . خواهرم که تو شهر زنگ زد و گفت اگه آقا اینا قرار نیس بیان ما میایم اونجا ناهار میاریم.  منم زنگ زدم به مامانم و گفت عصر میایم.  متاسفانه هیچ وقت عادت نداره زنگ بزنه منو از بلاتکلیفی نوع ناهار و مقدارش دربیاره.  همیشه من میمونم که آیا میان یا نه و اینکه چی درست کنم تا برسن . دیگه گوشت برگ
چون بیمارستان آموزشی بود دکتر اصلی خیلی کم به مادر سر زد.رفتم از بخش پرستاری اسمش رو پرسیدم.تو اینترنت سرچ کردم.عکسش رو در آوردم .به خواهرم نشون دادم.گفتم هر وقت این یکی اومد ازش سوال بپرس.وقتی مادر رو بردن برای آنژیو همین دکتر از در اومد بیرون که بره خونه.ما هم با خواهرم خفتش کردیم.دلمون حال اومد.بالاخره موفق شدیم یه دکتر ببینیم.انصافا خیلی خوب جواب سوالاتمون رو داد.تو بیمارستان همه کار خودشون رو خوب انجام میدادن.دقیق و مرتب.اشکالش همون نامر
 
 
هفدهم مرداد اسماً خاله شدم. چرا اسماً چون خواهرم و شوهر خواهرم دل خوشی از من ندارد. چون قوانین ذهنی و زندگی من با قوانین و ذهنی و زندگی اونا فرق دارد
در یک کلام راه و روش یا به اصطلاح اسلوب زندگی من و همسر خواهر در تضاد است و خواهرم میان شوهر و خانواده شوهر رو با اسلوب ی که از نظر من درست نیست ولی از نظر او درست و وحی منزل است زندگی میکند.
کسی از دلمان خبر ندارد داریم تاج خارمان را برای تاج گذاری تلخ آماده می کنیم .
 
 
 
 
تو آنتراکت کنسرت بودیم که خواهرم زنگ زد و گفت ایلیا فوت شده. یا خدا ایلیا اعتمادی که ما بهش می گفتیم دکتر ماهی ها آقای دکتر خوش اخلاق. سانس دوم تو شک بودم اصلن حالم خوش نبود. ازدیشب حالم خوش نیست. ایلیا سی سال بیشتر نداشت مامانش چی ذوقی داشت دکتراشو گرفته بود. این زندگی به ایلیا به خواهرم به همه ی جوونهایی که داشتن خوب زندگی می کردن یه زندگی بی درد بدهکاره. درد مامان ایلیا رو می فهمم. من از بچگی دارم این درد ها رو می فهمم. درد ازدست دادن رو، از دست
اینو شنیدین هر انسانی یه داستانی برای زندگیش داره؟؟؟
من زیاد شنیدم!!!
ولی دوست دارم ازشون بپرسم. 
واقعا!!!
داستان داریم تا داستان
بعضی داستان ها ارزش شنیدن نداره 
بعضی ها هم اصلا ارزش گفتن هم نداره
ولی خوش بحال اونی که یه داستان جذاب برای خودش داره
از اون داستان ها که فیلم ها رو از اون می سازن
مثله خیلی از شهدای انقلاب اسلامی 
از این داستان ها هم آرزوست
خب اولین داستان هم تموم شد با عنوان سعادت شویی! خب فکر کنم هنوزم میشه ازش درس گرفت. حالا مال اینا بخیر گذشت. اخه سن اینقدر کم وقت ازدواج؟ اصلا ادم نه میدونه کیه نه میدونه چی میخواد نه زندگیش شکل گرفته هیچی بعد ازدواج کنه انگار ازدواجو هدف ببینن بعد میگذره میبینن زندگی اون چیزی نیست که فکرشو میکردن. من خواهرم مریض شد یعنی در این حد اونجا براش وحشتناک بود و اذیتش میکردن. اینقدر آدمای بدی بودن الان ولی عوضش داره به معنای واقعی کلمه زندگی میکن
دانلود آهنگ جدید تی ام بکس به نام راحله با لینک مستقیم + پخش آنلاین
Download New Music By TM Bax Called Raheleh
 

برای دانلود این آهنگ ادامه مطلب رو کلیک کنید
  

دانلود ،
موزیک ،
دانلود موزیک ،
دانلود آهنگ
 ،
دانلود آهنگ جدید  ،
موزیک جدید ،
آهنگ جدید ،
دانلود موزیک جدید ،
دانلود مداحی ،
دانلود نوحه ، نوحه ،
دانلود نوحه جدید



ادامه مطلب
مجموعه: خواندنیهای دیدنیپروفایل عروسی برادر پروفایل عروسی خواهرم مبارک عکس پروفایل خواهرم عکس های زیبا برای پروفایل عکس پروفایل خواهرم  پروفایل عروسی خواهرم مبارک پروفایل عروسی برادر عکس های زیبا برای پروفایل عکس پروفایل خواهر پروفایل عروسی برادر  پروفایل عروسی داداش  عکس های پروفایل پروفایل عروسی برادر  گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته
ریمیکس بندری - نرمه نرمه راحله
دانلود آهنگ بندری نرمه نرمه راحله| کیفیت عالی 128 - 320 + لینک مستقیم |
زمان میکس 17 دقیقه آهنگ شاد بندری مخصوص جشن ها و مراسمات

دانلود آهنگ_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_کیفیت 128
دانلود آهنگ_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_کیفیت 320
تقریبا دو ساعت دیگه میرسم فرودگاه.حسابی خسته ام ولی از اون ادمهایی هستم که تو ماشین و هواپیما و هرچیزی که بگی،خیلی کم خوابم میبره،مگر اینکه قرصی چیزی خورده باشم.
در نهایت مادرم به اصرار خودش باهام اومده و من الان خوشحالم که هست.قطعا اگه نبود من دلم میگرفت.
وسط راه با مادر نون هماهنگ کردیم و یکم دارو بهم داد که براش ببرم.اولین بار بود گه داشتم مادرشو پدرش رو از نزدیک میدیدیم.چقدر گوگولی بودن،مخصوصا مامانش،تپلوی دوستداشتنیِ بغلی(یعنی ادم دلش
متاسفم
خیلی
خیلی متاسفم
از چی متاسفم؟
چی بگم
خودم هم نمی دونم 
ولی سخته، خیلی سخت
امشب گفتم برم با خواهرم حرف بزنم
البته رابطه ای که یه طرفه هست و من فقط می تونم منتظر باشم تا خواهرم تماس بگیره.
گفتم برم ببینم خواهرم یادی از من کرده؟ .
دوباره به خودم گفتم نه.
الان وقتشه با یارم خلوت کنم
با عشقم

خلوت کردم
عشقم رو نثارش کردم

جوابی نگرفتم
نباختم ولی
سرسختی نشون دادم

جوابم این بود:
"عاشقانه هات به دل نمی شینه"
گفتم چرا
"دو تا عشق توی یه قلب نمی گ
برادر
همسر نجفی: علت قتل مصاحبه‌ای بود که میترا میخواست انجام دهد/ ارتباط خواهرم با
نهاد های امنیتی را رد می کنم
مسعود
استاد:
قتل
خواهرم ی نیست و دلایل کاملا خانوادگی دارد. من مدارکی دارم که نشان می‌دهد
آقای نجفی همسر اولش را طلاق داده‌ است؛ اما حالا می‌گویند او را طلاق نداده‌اند.
دلیل قتل مصاحبه‌ای بود که قرار بود با خواهرم انجام شود.
این
را که گفته شده خواهرم با یک نهاد امنیتی ارتباط داشته، رد می‌کنم. او با هیچ نهادی
ارتباط نداشت.
آن
آدم از خوشحالی یا اندوه زیاد سکوت می کند. مثل دیشب که انگار تمام غم های دنیا توی دلم جمع شده بود برای کسی یا چیز خاصی نبود. فقط انگار غم داشت مرا خفه می کرد و تمام دیشب که خانه پر از خوشحالی بود از آن اتفاق خوب، من به شدت غمناک بودم و به خوشی خواهرم هم لبخند نزدم. ساعت خانه از سه شنبه به چهارشنبه رسید و من خندیدم و با خواهرم از آن اتفاق حرف زدم! 
اگر چه من ششمین روز اردیبهشت صبح یک چهارشنبه را و آن عزیز از دست رفته ام را فراموش نمی کنم و یادش در دلم
جلسه ی سومیه که با خواهرم میرفتم کلاس سوارکاری. اون میره تمرین میکنه و منم یه گوشه ی دنج  میشینم و نقاشی میکنم.
امروز یکی از کارایی که تازه شروع کرده بودم رو برده بودم. هم نقاشی میکردم هم نگاهی به اطراف و اسبها و بقیه آقایون و خانم هایی که اومده بودن واسه تیراندازی مینداختم.
مربی خواهرم یه آقا بود. شاید نظر اول کسی ببیندش فکر کنه شه س ولی از نظر من مرد جذاب و خوش هیکلیه. ازش خوشم میاد. وقتی نگاش میکنم یاد یکی از دوستان میفتم. البته کاشف بعمل ا
بنشین تا به تو گویم زینب….غم دل با تو بگویم زینببعد من قافله سالار  تویی ؛ خواهر مندختر حیدر کرار تویی ؛ خواهر منخون ما جمله در این دشت روان خواهد شدخولی و شمر به ما دشمن کین خواهد شد ؛خواهر منخواهرم ! اکبر و عباس و علی اصغر منهدف نیزه و پیکار جفا خواهد شد ؛خواهر منجمله یاران حسین در سفر کرب و بلاسر به کف ؛ جان به ره دین خدا خواهد شد ؛ خواهر منخواهرم ! خون شهیدان به بیایان بلانهرجوشنده و پر شور و شرر خواهد شد ؛ خواهر منچون که با دجله و
موضوع از اونجایی شروع شد که خواهرم ازدواج کرد و به خونه بخت رفت و به شهر دیگه ای رفتن.
(ما با هم خیلی صمیمی بودیم و کوچکترین مسئله ای نبود که بینمون مخفی بمونه)
من تا قبل از اون خیلی برونگرا بودم حتی یه دوست صمیمی داشتم که از قضا با هم در یک موسسه کار میکردیم و راجع به هر موضوع یا اتفاق ریزو درشتی با هم کلی حرف میزدیم و نظراتمونو میگفتیم.
بعد از رفتن خواهرم چون کسی نبود که زیاد باهاش حرف بزنم کم کم از اون برونگرایی فاصله گرفتم و سخت تر راجع به موض
سلام دوستان
من دخترم، سی ساله و مجرد. مدتهاست تو شبکه های اجتماعی عضو هستم، از اون موقع که فیسبوک مد بود تا حالا، اما هیچ وقت عکس خودم رو روی پروفایلم نذاشتم با اینکه کسی مانعم نمیشد، اما شخصیتم کلا محافظه کار بود. 
الان یه کم مردد شدم که واقعا این همه محافظه کاری لازم بود؟، تا مدت ها خواهرم که یه کم اوپن مایند تره و راحت عکس میذاشت منو سرزنش میکرد که چرا خودت رو مخفی میکنی، این جوری کسی تو رو نمیشناسه. بر خلاف نظر خواهرم من هیچ وقت حس نکردم که
مهتاب من! امشب پُر دردم، تو کجایی؟با چشم ترم یاد تو کردم، تو کجایی؟یک لحظه بتاب از پس این ابر غم آلود.کاین جا منم و این دل سردم، تو کجایی؟از نیلی شب گون دو چشمان به راهمپاشیده غمی بر رخ زردم، تو کجایی؟دنبال تو سیمرغ فروزان، منم و قافپیوسته کند ماه تو طردم، تو کجایی؟تا مشرق دیدار تو با حوصله ی شبمن راحله و راهنوردم، تو کجایی؟ چون قوی در این برکه فریبنده و تنهابر دور تو و دور تو گردم، تو کجایی؟با سایه بیامیزم و با وهم بمیرممغلوبه ی آغوش نبردم،
گفته بودم نوشتن خیلی چیزها برام خیلی سخته، دقیقا خیلی چیزها که یکیش امشب اتفاق افتاد. خواهرم و شوهرش امشب رفته بودند خرید. یک جعبه شیرینی، یک سطل ماست محلی و یک سطل هم شیر محلی خریده بودند و اونها رو روی صندلی عقب ماشین گذاشته و شام اومدند خونه ما. خونه جدید ما در محله نسبتا خوب شهرمون محسوب میشه و خیلی نزدیک به خیابون اصلیه و در اون ساعت شب خلوت هم نیست. ساعت ده و نیم خواهرم اینا خداحافظی کردند که به خونه شون برگردند. هنوز چند دقیقه ای از رفتن
من دیروز از بندر  حرکت کردم امروز صبح رسیدم خانه بعداز ظهر آمدیم خانه برادر بزرگم که جا پدرم .با خواهرم و بردارم آمدیم بعد خانواده مرد آمدن از بیرون پنجره دیدمش یکدفعه شوک عجیبی بهم وارد شد داماد بود یک شوک بزرگی بهم وارد شد بعد که وارد شد من هم روبوسی بسیار سرد باهاش کردم آمدن نشستن من هم یک کلمه حرف زدم چند بار دختر خاله ازم پرسید من هم به سردی جواب دادم چایی خوردم و گفتن ما دیگه بریم خواهرم رفت اتاق وسایل برداره من هم رفتم تو بهش گفتم نظرچ
مامانم همبازی خوبی بود حتی بهتر از خواهر بزرگه تو بچگی که خاله بازی و لگو بازی بزرگتر هم که شدم یه قل دو قل و دبرنا و تخته و ورق و اسم فامیل بازی می کردیم انشاهام را همیشه خواهرم می نوشت و یه روز که شیف عصر بودم و خواهرم مدرسه بود یادم افتاد انشا ننوشتم و مامانم برام نوشت یادم نیست چی بود ولی درباره چوپان دروغگو بود و اینقدر ا اون انشا کیف کردم که هنوز لحظه خوندش یادم موندهیه دوره هم علاقمند به رمان های تاریخی شده بودیم و مامانم کتابهایی ک
داستان برای من از جایی شروع شد که روز جمعه همسرم (آووکادویی که شما می‌شناسید!) رو دعوت کردم که بیاد خونمون تا با هم عصرونه بخوریم. اون روز فقط خواهرم خونه بود و تمام فکر و حواس هر دوی ما به آماده کردن یه کیک خوشمزه بود. همسرم روی مبل نشته بود و حرف نمیزد. وقتی کیک آماده شد و داشتم میز رو میچیدم، تمام نگاهش به من بود. یه نگاه عجیبی که لبخند توش نبود. جوری نگاهم می‌کرد که خواهرم هم متوجه شد که عادی نیست. بعد از عصرونه و حدود ساعت 6 بود که با هم رفتیم
ما یه گروه فامیلی داشتیم و داریم و فوق العاده فعال 
 چند سال پیش؛ اخر شبا اکثرا همه آنلاین بودن.
فعال تر از همه داداشم بود و فوق العاده شیطون .
یه شب از چت ها، اسکرین گرفت تا برای یه عده که گروه نبودن، ارسال کنه. 
خدا رو شکر یه زمانی بود که کسی داخل گروه نبود 
داداشم ابتدا  اسکرین ها رو فرستاد گروه 
هر کدوم از اسم دختر های فامیل و من و خواهرم رو با یه نام سیو کرده 
من به نام عطا 
خواهرم ساسان 
دختر خاله هام و دختر دایی هام  خسرو؛ کیوان، سامان، د
بچه ها امروز برام یک روز پر از خاطره بود!صبح یک آهنگ گوش کردم که وقتی شنیدم که زندگی برام پر از خوشی های بچگی بود. بعدم مهمونایی برامون اومد که مربوط به همون آهنگن:)
این آهنگ برام پر از خاطرات بچگی من و خواهرم و اون ۳ تا پسرن که الان بزررگ شدن، همونطور که منو خواهرم بزرگ شدیم.
یادمه ما چهارتا(داداش کوچیکه کوچیک بود و زیاد با ما نبود) تا پیش هم می‌رسیدیم، بالشت بود که به هم میزدیم و خونه رو روی سر هم خراب می‌کردیم‌. کم پیش میومد که مثل آدمیزاد پای
نمیدونم از چه موقع شروع شد.
اما هر وقت خواب می بینم توی نیمی از خوابهام یا در حال فرارم یا میخوان منو بکشن یا من میخوام یکی رو بکشم!!
خیلی وقته از این خوابها میبینم.
خواهرم چند روز پیش گفت کتاب رمان میخونی؟
گفتم آره.
گفت پس از همونه.
گفتم چه ربطی داره؟ رمانی که من دارم میخونم عاشقانه س!
گفت همون که من میگم.
امروز ظهر که کتاب خوندم و خوابیدم واقعا خواب یکی از شخصیت های داستان رو دیدم!!
حالا میخوام دقت کنم ببینم واقعا از کتاب خوندنه؟؟
اگه هم باش
داستان بلند به گونه‌ای از داستان‌ها گفته می‌شود که خصوصیات رمان و داستان کوتاه را هر دو در خود داشته باشد. در داستان بلند درست مانند داستان کوتاه معنا از اهمیت بالایی برخوردار بوده و فشردگی معنایی وجود دارد. همچنین شخصیت‌ها و زمان پیوسته در حرکت هستند، تمامی شخصیت‌ها به صورتی هماهنگ در جهت تصویر معناهای اصلی داستان نقش آفرینی می‌کنند و پیرنگ نیز از استحکام و انسجام بالایی برخوردار است. حال اینکه داستان بلند همچون رمان، شخصیت‌ها را گ
چند وقت پیش خواهرم یه کار اداری داشت .منم همراه خواهرم رفتم
چون کارهای خواهرم خیلی طول می کشید داخل سالن نشستم(چه همراه خوبی :دی)
سالن خیلی شلوغ بود همراها همه داخل سالن روی صندلیا نشسته بودن (چه همراهان خوبی )
بعد از چند دقیقه یه آقای با چمدون اومد داخل سالن .یه نگاهی به همه انداخت و مستقیم اومد بالای سر من و گفت :
میشه این چمدون اینجا باشه و من برم کارهامو انجام بدم؛اخه اجازه نمیدن وسایلم رو داخل ببرم .
مِن مِن کنان گفتم آخه خواهرم الان میاد می
امروز پنج شنبه یکی از روزای خداس
جشن روز پرستار بود و با همکاران و خانم چوپانیان(تجهیزات پزشکی) رفتیم سالن همایش
کلی بی حوصله برا خوندن جزوه ازمون توجیهی بدو خدمتم
امروز بعد از ظهر قصد بر خوندن است, امید خدا که بشه خوند
درگیری تو خونه ما که تمومی نداره, گره کار خواهرم فقط خدا باید باز کنه
لباس اداری مونده, کلا کلی خرید دارم که هنوز فرصت نشده
خواهرم امروز میخوان برن بنگاه واسه خونه خریدن,خدا کنه امروز دلش شاد بشه
چقدر حرف واسه گفتن دارم, چقدر حس
به نام هستی بخش احساسسلام بانو جاندرست است که خواستگاری خواهرم بود. اما باز هم دوست دارم تو را مخاطب اصلی این حرف ها قرار دهدم. دوست دارم برای تو از این خواستگاری بیشتر بگویم.راستش را بخواهی، تقریبا از همان ماه های آشنایی شان یک چیز هایی فهمیدم. از همان ۴ تا ۵ سال پیش.زنگ زدیم بهش ببینیم کجاس (همان کوچکتره که بزرگتر بود. یادت هست که:) ؟ )دیدیم صدای بحث می آید. انگار که با پسری بحث ی میکرد.بعدها دیدم که رفتارش عوض شده و خجالت میکشد و تا به اتاق
امشب خونه خواهرم بودیم همگی دورهم جمع شده بودیم.
خواهرم نتش داشت تموم میشد یهو به شوخی رو به جمع میگه
نفری 5تومن بزارید میخوام نت بخرم
یهو مامانم10تومن بهش میده:)
و به یه بهونه ی اینکه مارو با ماشینتون بیرون،اونجا بردید کرایع دادم:-|
خیلی دردم کرد که تموم مدتی که من مودم خریدم یک بار نشد که بهم پول برای شارژ اینترنتم بهم بدن
و فقط یک بار ازشون تقاضا کردم،واقعا ندادن!!خیلی برام عجیب بود که راه به راه پول به خواهرزاده هام 
اگه بخوان میدن یا همین
وبلاگ اومدن ، مهمترین و لذت بخش ترین قسمت استفاده من از گوشی و اینترنت.  قبلا هم گفتم که اینجا رو خیلی دوس دارم.  بچه‌ها سه هفته ست خونه جارو نکردم . مامانم هر وقت لازم بود جارو زده .دیگ و گاز نسابیدم . خواهرم رو بلند نکردم . تا جایی که میشد ظرف نشستم . رختخواب پهن میکنم با کمک مامانم .و همه این مراحل عین پوست انداختن برای من سخت بود و هنوزم راحت نیستم . خوابم حسابی خراب و آشفته شده . حمام رفتن رو از صبح به ظهر و از ظهر به روز بعد هی عقب میندازم.&n
تصمیم گرفتم داستان‌ها و رمان‌هام رو بذارم یه جایى که آدم‌ها بخونند. شرط و قانون و هیاهو و شاید این داستان آخرى و اون خرده‌ریزها که شبیه داستان کوتاه بود. یعنى در شرایط فعلى که به هر چیزى چنگ مى‌زنم واسه رهایى و نجات به نظرم اومد این تنها راهه.قانون رو که خوندید لابد بیشترتون، حالا باز دوباره بخونید:)))https://t.me/dastanmary
امروز تولد خواهرم بود، از صبح کلی به خودم رسیدم و بهترین لباسم رو پوشیدم.
خواهرم میگفت عالی شدی، شیطون میخوای من به چشم نیام؟
خندیدم و تو دلم گفتم حیف هیچوقت به چشمِ اونی که باید، نیومدم.
عصر که شد مهمون ها یکی یکی اومدن، خواستم درو ببندم که باهاش روبرو شدم. فکر کردم مثل همیشه توهم زدم اما نه.انگار واقعا خودش بوداما آخه اون که قرار نبود بیاد.
خودمو زدم به کوچه علی چپ و دعوتش کردم بیاد تو، سرشو انداخت پایین و وارد شد. تو کل مهمونی زیر چشمی نگ
دیشب رفتم خونه مادرم خوابیدم و صبح اومدم نمایشگاه، تو راه بودم تو تلگرام خبر فوت یکی از اقوام مامان رو دیدم. میدونستم باید بره ولایتشون. نگران شدم اگر خواهرمم بخواد بره دخترمو چکار کنم. زنگ زدم به مامانم خبر دادم. یک ساعت بعد خواهرم رفت اونجا و دخترمو برد خونه‌شون. مادرمم رفت برای مراسم.الان دارم میرم خونه خواهرم. شب همونجا می‌مونم و فردا هم دخترم پیش خاله‌ ش می‌مونه. همسر هم داره تو نورگیر دیوار میسازه! تا چند ماه پیش شهرداری اجازه این ک
برادرم نذاشت که خواهرم تهران بمونه و پرتش کرد بیرون. ولی اشکال نداشت چون برادرم همیشه حرفش درسته و مامانم برادرم رو دوست داره. ولی من حتی نمیدونم الان چرا اینا با من قهرن. مامان و بابام هر چی خواهر و برادرم در مورد من میگن باور میکنن و حتی از من نمیپرسن که درسته یا نه؟من با خواهرم حدودا یه ساله که قهرم چون میخواستم با شوشو برا تعطیلات برم خونه بابام ولی اون با بی ادبی تمام راهمون نداد. و به مامان و بابام گفته من ازش خواستم که عطر گرون برام بخ
بچه ها سلام.
باورم نمیشه دوباره اینجام و مینویسم.از بسکه دور مونده بودم.
دلم تنگ شده بود.خیلی 
خوب خواهرم اومده ایران و تقریبا بیست و چهار ساعته کنار اونم.خصوصا از وقتی شوهرش رفته خونه ی مادر اینای خودش و باقی شوهر خواهرامم نیستن دیگه شبها هم خونه ی مامانم میخوابم.
جعبه ی سوغاتی هام خیلی پربار بود و موقع باز کردنشون خدا میدونه که جای همتون ذوق کردم.راستش ذوقم فقط بخاطر این بود میدونستم سیاوش برام هدیه فرستاده.
از سوغاتی های خواهرم که بگذری
احساس می کنم یخورده حالم دگرگونه، یجورایی قلبم انگار فشرده شده.رفتم با بابا و فسقلی خونه خواهرم. محمد دوست نداشت زود بیاد منم زیاد اصرار نکردم.پسر من اصلا اذیت کن نیست، همه بچه ها رو حساب بچگی خوب یکم اذیت می کنن که طبیعیه. اما مثلا جیغ جیغو و سرتق و تخس نیست که کسی رو کلافه کنه، کلا شرور نیست.چند باری شوهر خواهرم با تشر و یه مدلی حدف زد با سام، منم خیلی ناراحت شدم بلافاصله رفتم بوسش کردم پسرمو تا حد و حدود دستش بیاد.اما خواهر خودم چند باری هی ا
یک داستان دیگری که روی دلم مانده ، خواهرم است. او هیچ وقت یادش نیست که من پنج سال ازش بزرگترم. و من هم هیچ وقت یادم نیست پنج سال از من کوچکتر است . برای همین همیشه همه چیز خراب میشود . گفته بودم که همیشه اشتباهی هستم .به قول خودش من رو اعصاب و اشغالم ، من باحال نیستم . اگر خواهرش نبودم هرگز دوست نداشت با من دوست شود . نمیدانم چرا این ها را میگوید . او هم مقدمه را بلد نیست و یکهو همه چیز را میگذارد کف دست آدم . اینجوری خیلی بد است . بدجور درد می‌گیرد . ا
برای پایان نوشت اردیبهشت،  حرف خاصی نداشتم . همه چیز مثل همیشه سر شد ، با این تفاوت که طراحی نکردم و به جاش کتاب شروع کردم . شروع خرداد رو به دوستان وبلاگی عزیزم که متولد خرداد هستن ، تبریک میگم . از خدا میخوام هرچی از زندگی میخواید ، براتون محقق بشه . حرف خاصی برای نوشتن ندارم . فقط خواستم از اون پست اخیر فاصله بگیرم و بیشتر از این شما رو اذیت نکنم میدونید چیه این مدت که مقداری از کارام مامانم میکنه و ظرف نشستم و صبح زود و بی جون ، مجبور نش
خلاصه داستان رو خیلی کوتاه میگم به خاطر اینکه درحال نوشته شدن هست موضوع زندگی روزمره اعضا هست که با تلخی شیرینی و هیجان همراه هست . امید وارم که خوشتون بیاد . داستان در روز های شنبه و دوشنبه و چهارشنبه گذاشته میشود. اوه راستی شخصیت اول داستان چانیول هست به همرت اعضای گروه.
خواهرم کلید کرده بود از بابام سوالهایی بپرسه که یعنی بیشتر همو بشناسیم، سوال از رنگ مورد علاقه تا . هی پرسید و هی پرسید تا اخرش یه سوال راجع به من از بابام پرسید، سوال این بود که چه خصوصیتی از منو دوس داره؟ راستش قبل این ماجرا منو خواهرم حدسیاتمونو با هم حرف زده بودیم، مثلا من فکر میکردم از اینکه اهل  حساب و کتابم  خوشش میاد یا حدسهای دیگه ولی بابام یه چیزی گفت که شوکه شدم!گفت وفاداریشو خیلی دوست دارم و بعدم زد زیر گریه!جدای از اینکه  م
این روزا با بیماری بلند می شم، سردرد محض و سرگیجه ای که باعث میشه تا ظهر تو رخت خوابم بمونم، امروزم همینطوری بود، یک هفته ست مدرسه نرفتم، به خاطر سرما خوردگی شدیدی که نصیبم شد. ریاضی  خوندم یکم، خواهرم هم سرماخورده برا همین بعضی کار ار ن انجام دادم تا بیشتر استراحت کنه، نمیدونید این قرص آزیترو مایسین چه بلایی سر هوش و حواس آدم میاره. تجربه ش نکنین ، کردین هم آرزو کنید کسی تجربه ش نکنه.در کل بهتر از استامینیفن هستش که یکی از عوارض جانبیش مرب
نام کتاب : مهمان صخره هانویسنده : راحله صبوریانتشارات : سوره مهرتوضیحات : این کتاب خاطرات محمد غلامحسینی از سال «۱۳۵۲» است که به دنبال شغلی برای خودش می گشته و بعد از مدتی متوجه علاقه اش به خلبانی می شود ، این کتاب دارای «۳۷۲» صفحه می باشد و بخش پایانی کتاب مدارک و عکس ها خلبان غلامحسینی آمده است و مناسب گروه سنی ( د و ه ) استقطعه ای از کتاب :بار دیگر هواپیما چرخی زد و با شدت جی بعد را وارد کرد شدت جی به قدری بود که سرم رفت لای دو پایم ودر حالی که ا
برای روز مادر تصمیم داشتم کیک سفارش بدهم وعکس دوتایی پدرومادرم را بدم بزنن روش اما فرصت نشد ازطرفی دیدم هزینه اش هم زیاد میشود و توی این وضع نابسامان اقتصادی صلاح ندیدم این کارو بکنم همه را دعوت کردم برای شام خانواده خواهرم برادرهایم وپدرومادرم چون وسط هفته بود غذا را ازبیرون سفارش دادم فقط بعد از اداره رفتم جعفری برای روی سوپ گرفتم ومیوه خریدم .میهمانها آمدند من با وجود تمام خستگی ام خوشحال بودم که توانسته ام خانواده ام را یکبار دیگر سر ی
داستان ذره ناشناخته، داستانی کوتاه و علمی تخیلی تألیف شده در کانون نشر علم رازا است. 
مقدمه داستان:
جملاتی رو که دارم میخونم باورم نمیشه دست نوشته های فردی است که تحقیقاتش سفر به مریخ را ممکن کرد . 
لینک دانلود PDF داستان در ادامه
دانلودعنوان: داستان علمی تخیلی ذره ناشناخته حجم: 212 کیلوبایت
سلام
عید قشنگ ولایت بر همگی عزیزان مبارک.
دیشب حاجی هامون اومدن شکر خدا. قرار بود ساعت دو و نیم عصری پروازشون بشینه، پنج و نیم نشست! در نتیجه از صبح  هیچ مدله فرصت نکردم برم حرم یا جمکران، برای عرض ادب :(
این چند روز هم کلا به پاکسازی و مرتب کردن خونه گذشت، فقط بچه ها یه سری اریگامی درست کردن بردن حرم به بچه ها هدیه دادن. و ما در خانه مهمون سفره ی آقا امیرالمومنین علیه السلام بودیم. 
شکر خدا این ایام بسلامتی گذشت و بچه ها رو به مادر پدرشون تحویل
نشست نقد و بررسی مجموعه داستان «دوازده نت برای سکوت» با
حضور «کیوان صادقی» نویسنده اثر، مصطفی مهریزی و بهروز انوار به عنوان
منتقد، به میزبانی گروه داستان جمعه در مجتمع ناشران قم برگزار شد.
 
در بخش نخست این نشست مصطفی مهریزی نویسنده و منتقد ادبی زبان این مجموعه
داستان را مورد ارزیابی قرار داد و گفت: زبان داستان سخت نیست و مخاطب به
راحتی می‌تواند به آن ارتباط برقرار می‌کند. در کل با مجموعه ای خوشخوان رو
به رو هستیم و این می‌تواند نکته
نه فقط شبه عبایی مشکیستکه سرت بندازیو خیالت راحتکه شدی چادری و محجوبه!چادر مادر من فاطمه، حرمت داردقاعده ، رسم ، شرایط داردشرط اول همه اش نیت توست …محض اجبارِ پدر یا مادریا که قانون ورودیه دانشگاه استیا قرار است گزینش شوی از ارگانییا فقط محض ریاشایدم زیبایی ، باکمی آرایش!نمی ارزد به ریالی خواهر … چادر مادر من فاطمه، شرطش عشق استعشق به حجب و به حیابه نجابت به وفاعشق به چادر زهراکه برای تو و امنیت تو خاکی شدتا تو امروز شوی راحت و آسودهکسی س
با توجه به مسائل و ظرفیت‌هایی که در ایدۂ شما موجود است، حال باید برای نحوۂ روایت داستان خود به استراتژی‌ای کلی برسید. این استراتژی کلی داستانی که در یک خط بیان می‌شود قاعدۂ طراحی داستان شما است. این قاعده به شما کمک می‌کند فرضیه۱ٔ خود را در ساختاری بسیار قوی بگسترانید.
نکتهٔ کلیدی: قاعدۂ طراحی همان چیزی است که داستان را یکپارچه می‌سازد. این قاعده منطق درونی داستان و چیزی است که بخش‌های داستان را به طرز سازمان‌یافته‌ای در کنار هم حفظ می
روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت‌زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد.
 
یکی از همسفرانش علت امر را پرسید.گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می‌تواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نم
به نام هستی بخش احساسباز هم سلام بانوی مهربانم.اصلا مگر می شود شب و روزی بگذره و من بهت سلام نکنم. حتی اگه سلامم رو فریاد نزنم. اما سلام می کنم و یقین دارم جواب سلامم رو میدی.نه؟اما چرا جواب سلامم رو می دی. چون جواب سلام واجبه :دیجواب سلامم رو می دی حتی اگه به زبون نیاری. حتی اگه از ذهنت هم نگذرونی.می دونی شبیه چیه؟ شبیه روزه داری. حتما می دونی که نیت روزه گرفتن لازم نیست به زبون آورده بشه. حتی لازم نیست از ذهن گذرونده بشه. فقط کافیه که وقتی چیزی نم
امروز باید با خواهرم برم مشاوره من نمیدونم دقیقا چی گفته که مشاورش ازم خواسته اینبار من همراهش باشم مشاوری که چندسال پیش خودم مراجعه اش بودم و ازش متنفر بودم مطمئنم اونم همین حس رو داشت حرفهایی میزد که برای من بلند پرواز خیلی دور بود امروز مطمئنم دوباره حرف هایی خواهد زد که من اصلا حوصله شنیدنش رو ندارم یکسری نصیخت و خواسته های بیخود همشون میخوان بمونم پیش خواهرم تا حالش خوب بشه ولی من محاله اینکار رو بکنم یکبار برای برادرم بخشی از زندگیم ر
اخیرا داستان های زیادی خواندم از هزاران عشق .هزاران داستان ، و هر بار خواستم  هزاران بار رنج راحس کنم، شعف را شوق را.گاهی فقط میخوانم تا حس کنم، مردابی که احساساتم را غرق کرده تکان بخورد بلرزد، یادش نرود روزی "جان"در تنم بوده است.
وابسته شده ام. جوری که تا بحال اینچنین نبوده ام. وقتی که تمام اولویت های زندگی ام کار و پول و سرمایه بود با آمدن یک چشم مشکی قد بلند خوش فرمی که هی راه به راه چشم ازم برنمیداشت مرز اولویت بندی ام جابجا شده. الان من مانده ام و دو سه روز نگاههایش، آن نگاه های کی که من بهش داشتم و هیچ کداممان جرات خروج از چارچوب عرف را نداشتیم. لعنت به سنت لعنت به هر رسم کلاسیک قدیمی پستی که من نباید الان یک عکس و یا شماره اش را داشته باشم. خواهرم میگوید زن ها را خی
سلام.
عادت به سلام کردن ندارم کلن ولی به نظرم بعد این سی و چند روز غیبت صغری لازمه دیگه :) چقدر دلم واسه این صفحه تنگ شده بود. چقدر الان عوض شده م. بهتره جو گیر نشم، در واقع این حسیه که هرروز صبح درمورد خودم دارم. چقدر همه چی تغییر کرده :/
از این یکماه بگم که حیف نتونستم با جزییات تعریف کنم. خلاصه که ما کوچ کرده بودیم خونه خواهرم، صبح به جای صدای خروس یا آلارم گوشی با گریه بچه بیدار می شدیم و شب هم همون گریه بچه واسمون لالایی بود، چقدر این مامان
بسم الله
 
مهدیه خواسته بود فردا یعنی امروز، زودتر از خواب بیدار شوم. روز عید است و دورهمی با خانواده. سعی کردم گوش بدهم به حرفش. حدود ساعت یازده بیدارم کرد. خواب‌آلود‌تر از این حرف‌ها بودم چون ساعت چهار صبح خوابم برده بود. اما بلند شدم. سرحال شدم. و کنار بقیه نشستم. بابا عباس بود. خدا را شکر. مامان هاجر بود. خدا را شکر. برادرم بود. خدا را شکر. همسرش بود. خدا را شکر. خواهرم بود. خدا را شکر. همسرش بود. خدا را شکر. نباید وقتی این حضور را می‌بینی شکر بگ
من دوست دارم در آینده قاتل شوم. من فکر میکردم قاتل‌ها آدمهای بدی هستند. اما دیشب تلویزیون یک قاتل را نشان داد که خیلی آدم خوبی بود. او با اینکه قاتل بود می‌خندید. تازه آقای پلیس هم با او دست داد و خندید. برای آقای قاتل چایی هم آورده بودند. من به پدرم گفتم این آقاهه چقدر قاتل خوبی است که بهش می‌خندند و چایی می‌دهند، من هم میخواهم در آینده قاتل شوم. پدرم محکم زد توی سرم و گفت تو غلط میکنی پدرسگ. من گریه کردم و خواستم بروم در اتاقم و در ر
اولین باری که حمله میگرنم سه روز طول کشید تولد سی سالگیم بود و من عصبی و وحشت زده بودم .خواهرم دستمو گرفت که پاشو بریم دکتر اما من توان ایستادن نداشتم پس نرفتم دکتر .غروب روز سوم بود که حس کردم چقدر گرسنمه و چقدر دلم سیب زمینی سرخ کرده میخواد.اما نای ایستادن نداشتم.
خواهرم برام سیب زمینی سرخ کرد و خوب شدم.
الان چهار ساله سر دردام سه روز طول میکشه و هر بار هورمونها مقصرن .
دیشب داشتم فکر میکردم چقدر خوبه که برم عمل کنم و همه سیستم های مولد هورمو
سلام
مهربان بانو هستم. من یه خواهر دارم که از خودم پنج سال کوچیکتره، تو جشن ها و عروسی هامون تیپ پسرونه می زنه(مجلس های ما مختلط نیست یعنی خواهر من با تیپ دخترونه وارد عروسی می شه بعد تیپ پسرونه می زنه می شینه کنار خانم های مجلس عروسی با موهای پسرونه طوری که بارها فکر کردن خواهرم پسره)، موهاش رو پسرونه کوتاه می کنه از لحاظ اعتقادی هم برعکس منه (معتقد نیست). 
جدیدا به مادرم میگه من با تیپ پسرونه برم بیرون، ولی مادرم مخالفه میگه عرف جامعه رو زیر پ
سلام دوستای خوبم امیدوارم حالتون خوب باشه
بعد از یه مدت طدلانی امروز قراره پدرم از سفر برگرده و ماخانوادگی برای استقبال از پدرم به فرودگاه رفتیم و روی صندلی نشستیم تا هواپیما بشینه. همونطور که به اطراف نگاه میکردم یه بنر تبلیغاتی ‌آژانس هواپیمایی دیدم 
خیلی طراحیش جالب بود و چیدمان جالبی داشت توی طرح از اتوبوس و هواپیما که وسیله های مسافرتی هستن استفاده شده بود به خواهرم اشاره کردم و گفتم این بنرو ببین چقدر جذابه خواهرم گفت من اینو ت
به نام هستی بخش احساسسلام مهربانم. امشب حالت چطوره؟خوب هستی که انشاءالله.امروز بازم به خودم میگم: نکنه دارم با خودم حرف می زنم؟ نکنه هیچ وقت نیایی و هیچ وقت نخونی؟اما امیدوارم و به امید نیروی امیدی که دارم، می نویسم.کجا رسیده بودیم؟آهان همه نشسته بودیم و مادربزرگ، کنار آقای خواستگارِ خواهرم. میوه و شربت رو که من تعارف کردم، خانواده ها، برای اینکه سکوت حکم فرما نشه، موضوعات مختلفی رو پیش می گرفتن و سر حرف رو باز می کردن.بدبختی اینجا بود که
با سلام
ممکنه سوالم خنده دار باشه ولی جدی جدی برای من دغدغه شده و آزارم میده و اون این هستش که خواهرم با یه خانواده ی بسیار پولدار وصلت کنه.
ببینید ما جزو قشر معمولی جامعه هستیم. خواهرم تخصص پزشکی میخونه و همیشه دنبال کیس های ازدواجی هست که بسیار بسیار پولدار هستن و اختلاف طبقاتی بیداد میکنه. 
من میدونم که باید با توجه به رشته ش فردی باشه که در حدش باشه، ولی خب اون مورد ها زیادی ثروتمند هستند و من ناراحتم چون اختلاف مالی، اختلاف فرهنگی رو به ه
چندین سال من خواهر برادرم رو بشین پاشو میکنم . شاید فقط اینجا گفتم خسته شدم.  و این همه سال کسی نفهمید من چه میکشم و چه وزنی تحمل میکنم . حالا مامانم کم آورده خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم آهش دراومده و از درد دستش و سنگینی خواهرم ناله میکنه . خواهرم که نمیشنوتش اما من از گوشه کنارها میشنوم که با خودش حرف میزنه میگه خسته شدم و میگه فکر نمیکردم اینقدر سنگین باشه . امروز با همین دست و مچ بند سعی کردم کمکش کنم بلند شه که مامانم امروز استراحت کنه ا
سلام دوستای خوبم امیدوارم حالتون خوب باشه
بعد از یه مدت طدلانی امروز قراره پدرم از سفر برگرده و ماخانوادگی برای استقبال از پدرم به فرودگاه رفتیم و روی صندلی نشستیم تا هواپیما بشینه. همونطور که به اطراف نگاه میکردم یه بنر تبلیغاتی ‌آژانس هواپیمایی دیدم 
خیلی طراحیش جالب بود و چیدمان جالبی داشت توی طرح از اتوبوس و هواپیما که وسیله های مسافرتی هستن استفاده شده بود به خواهرم اشاره کردم و گفتم این بنرو ببین چقدر جذابه خواهرم گفت من اینو ت
قلبم شکسته از ادمایی که  تا تونستن تموم چیزایی که دوسشون داشتم رو ازم گرفتن از مادرم به خاطر اون کفاشا و لباسای کهنه و پوسیده که بهشون عشق میورزیدم از پدرم بابت حیوونایی که با تموم جونم بهشون واسبته میشدم و یهو ناپدید میشدن  بدون هیچ خدافزی ای بدون هیچ  آمادگی ای از برادرم  بابت خوردن خوب ترین غذا و آزادی کامل بابت اینکه پسر بود از خواهرم بابت دخالت شدید تو حریم شخصیم    و گرفتن دونه دونه آدمایی که دوسشون داشتم .من
تقریبا یک ماه پیش بود که یکى از دوستانم از انگلیس که مدت خیلى طولانى میشناختنش، بعد مدتها بهم زنگ زد. بهم گفت که بابت یکسرى اتفاقات که توضیحش خیلى مفصله! حسابش بسته شده و چون این مسئله رو از ترس خانواده اش پنهان کرده، الان به شدت به پول احتیاج داره. من هم لحظه اى تو اینکار درنگ نکردم و یه مقدار پولى که خودش گفته بود رو ریختم به حسابش. تقریبا سه یا چهار روز بعد، دوباره بهم زنگ زد و گفت پاش شکسته و بیمارستانه و به پول احتیاج داره. با اینکه میدونستم
1. ی روزی یکی بهم گفت برای داشتنت و این که دوست منی نماز شکر خوندم ولی .
احتمالا این حرف رو به هزار نفر دیگه هم زده
اگر اینجایید و یکی هست که این رو بهتون گفته بدونید که چرت گفته :دی
 
2. دوستی دارم به شدت مذهبی و از خانواده خیلی خوب و اصیل و انصافا خوش قیافه. تعریف میکرد خواهرش ی خواستگار داشته و همه چی اوکی بوده و معرف خیلی خوبی داشته و قرار عقد و . گذاشته شده. ولی این دوست ما دلش شور میزده باز. بدون اطلاع خانواده خودش یک روز پا شده رفته محل کار پس
به نام هستی بخش احساسسلام بانوی مهربانم سلام فرشته نازنینمسلام محبوب منمی دانی این روزها تنها تر از همیشه هستم؟ این روزهایی که به بار غم هایم، مشکل  خواهرم نیز اضافه شده. خواهری که تا مدتها فکر می کردم، روحیاتی مردانه داد.اما چند سالی ست که متوجه شدم، او هم حساس است. او هم از برخورد تند پدر، غم تمام وجودش را می گیرد. راستی این آن خواهرم نیست ها! آن خواهری که با برادر دیگرش مدت ها قهر بوده و هست. آری این خواهرم، او نیست. این همان خواهر کو
احمد با ذوق و شوق از بیرون اومده و میگه:_ باید بهم احترام بذارید، باید در مقابلم سر تعظیم فرود بیارید ای بازندگان!_چی شده؟
 _ همین الان عباس(شوهر خواهرم) زنگ زده میگه کهره دونه‌ای چنده؟ 
_ امکان نداره، فاطمه الان اصلا سونوگرافی نداره، مسخره‌ات کردن دیوانه!
_ [میخنده] بخدا خودم ۶بار ازش پرسیدم، قَسَمش هم دادم گفت دختره!
زنگ زدم به فاطمه میگم این شایعات چیه راه انداختی؟ تو که سونوگرافی نداشتی الان؟ میخنده و میگه بخدا راست میگم، یه ازمایش ژنتیک
در باغ یک دیوانه خانه، جوانی رنگ پریده, جذاب و شگفت انگیز را دیدم.
بر نیمکتی کنار او نشستم و گفتم : «چرا این جایی؟» مرد با تعجب به من نگاه کرد و گفت :«چه سوال عجیبی، اما جوابت را می دهم. پدرم می خواست مثل او باشم؛ عمویم هم می خواست من مثل خودش باشم. مادرم می خواست من تصویری از شوهر دریانوردش باشم و از او پیروی کنم. برادرم فکر می کند باید مثل او ورزشکاری ماهر باشم.» «استاد فلسفه و استاد موسیقی و استاد منطق هم می خواستند مثل آنها باشم، مصمم بودند که
دیروز خواهرم خواسته بود از طریق واتس اپ مهربون پسرم با من حرف یزنه. من داشتم گوشتهایی که خریده بودیم را تقسیم بندی می کردم و دستم بند بود. گفته بودم بعد از ده دقیقه صحبت خواهم کرد. کلافه بودم از این سماجتش در تماس. اون هم زمانی که من از همه کم محلیها و رفتارهای نسنجیده شون خسته شده ام. بعد از شستن دستهام واتس آپ را برگرداندم و با خواهرم تماس گرفتم. نگرانم بود. فکر می کرد برایم اتفاقی افتاده و نمی گویم. گفت که مادر فکر کرده با همسرم مشکلدار شده
سلام
بنده 29 سالمه و عاشق دختری هم سن حود هستم که به نظرم اگه کامل تعریف کنم چون که شدیدا به کمک و م دوستان مخصوصا خانم های محترم بخاطر همجنس بودن دختر بهتر میتونن راهکار پیشنهاد بدن
دقیقا یک ساله عاشق شون هستم و دو روزه بهشون گفتم، فکر کنم تو شوک مغزی باشن الان! دوست خیلی صمیمی خواهر بزرگ بنده هستن، خواهر بنده 9 سال هست رئیس اتاق عمل هستن، ایشون هم 4 سالی میشه باهاشون همکار شدن و البته دوست خیلی صمیمی هستن.
من چون که بیش از 90 درصد اوقات خواه
معرفی کتاب امثال الحکم - داستان‌های ماهانتا
داستان های ماهانتا دستور العمل های مهمی هستند که برای برخورد آگاهانه با
معضلات زندگی کنونی بسیار کاربرد دارند. رعایت انجام دستورات اعلام شده در
این داستان ها به عموم خوانندگان توصیه می شود.
کلمات کلیدی: امثال الحکم، داستان‌های ماهانتا، برخورد آگاهانه با مشکلات زندگی، داستان های آموزنده،  [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید .]
این مدت هفته ای یک بار هم خانواده همسر رو ندیدیم. خودش پرهیز داره و میگه شرایط خوب نیست. بعد نمیدونم چه اصراری داره که هرچند وقت، وقتی دخترمو پیش مادر یا خواهرم میزارم میگه پیش مامانمم بزاریم. امروز میگه شرایط و روابط خوب بشه اونجام بزاریم! کلا همیشه در هپروت هستن و اصرار دارن چیزهایی که نمیشه، حتما بشه. اینهمه مسئله و مشکل و ضعف رفتار رو می‌بینه، ولی فکر می‌کنه سهمیه‌ایه، حتما باید اونجا هم باشه. منم سکوت نمی‌کنم. تندم جواب نمیدم و
خب امتحان رو اول کلاس گرفتبرای من بدک نبود اما برای خواهرم جالب نبود و من خیلییی از این بابت استرس دارم که نکنه نمره کلاسیش کم شه اما رفتم با تیچر صحبت کردم که گفت جای جبران دارهخیالم راحت شد حالا توی خونه باید بیشتر با هم کار کنیم بعدش دو تایی با کلی ذوق رفتیم کتابفروشی مولی بغل شیرینی فرانسهکلی کتاب خوب خرید خواهرم تازه یکی از بهتریناشو من به عنوان هدیه روز عکاس براش گرفتم :)
بعدم چون بارمون سنگین شد ،دیگه با اسنپ اومدیمظهر هم جات
امروز رفتم پیش مشاور خواهرم آقای دکتر ح مرکز مشاورش توی خیابان خودمونه چهارسال پیش رفتم پیشش خیلی حالم بد بود نزدیک کنکور کارشناسی بود و من نمی دونستم راهم درسته یانه و میخواستم استرسم رو کنترل کنم حالا برگشتم خواهرم پیشش مشاوره میرفت جلسه پیش گفته بود به خواهرت بگو بیاد میخوام ببینمش باید باهاش درباره تو صحبت کنم منم خاطره خوبی ازش نداشتم با این حال با خواهرم رفتم از چندسال پیش من خیلی تغییر کردم هم از نظر ظاهر هم اخلاق اومد بعد از اینکه ب
این وبلاگ در روز شنبه مورخ 1398/4/22  فعالیت خودش رو شروع می کنه و داستان در روزهای شنبه و چهارشنبه گذاشته می شود.
تو ضیحاتی در باره ای داستان :
داستانی که قراره گذاشته شود در حال نوشته شدن است  و از جای هم گذاشته نشده . نظر هاتون رو به ما بگید و ما حتما جواب شما رو می دیم و همین طور مارو دنبال کنید .
خلاصه ای کوتاه از داستان :
این داستان زندگی روز مره اعضای گروه که با تلخی و شیرین  همراه هست و بیشتر سعی شده که به صورت ظنز نوشته بشه . امید وارم که از داست
اعوذ بالله من الشر سیلاعوذ بالله من الهآه دل هم وطنانم شکستدر پل دختر بشده است ولولهآه که غرقاب شده است معمولانسیل بیامد ، بدتر از حرملهوای که آبادی خرم ، برفتحل بشود جان من این مساله ???آب ببرده است لرستان و هملشکر سیل آمده با هلهلههفته اول به گلستان رسیدگنبد و هم ترکمن و آق قلعهبعد به دروازه قرآن بشدبار اجل بود به این قافلهفارس که آموخت به دنیا ،ادبزخم بخورده است زاین سافلهتنگه ی الله و اکبر ، چه شد?پر شده با دست یکی جاهلهاین همه کم بود
3 داستان زیبا به صورت کتاب pdf آماده کردم برای دانلود به نام داستان پند آموز بدشانسی یا خوش شانسی- داستان صرف شام با خانمی دیگر - داستان دختر دانشجوی بی پول ایرانی در فرانسه میتونید به ادامه مطلب بروید دانلود کنید
ادامه مطلب
خواهرم:بزا پی اس دی رو بگم برات،علائمش تهوع زجر بیمار و
من:ابجی؟
-ها؟
+بنظرت من اگه میخواستم بدونم پی اس دی چیه،چرا با علاقه تمام ریاضی میخوندم؟
-(سکوت می کند و پی اس دی را زیر لب زمزمه میکند)

++میگه تو فلان بیماری باید پر بیمارو کم کنیم
میگم پر چیه دیگه
میگه منظورم پی عار عه
چرا هیشکی محل من نمیزاره؟
نکنه نامرئی چیزیم؟ :|
حالا درسته قدم بلند نیست و صدامم نمیتونم بلند کنم ولی وتف یارو یه نگاه به اینورم بنداز :| وقتی مامانم هست خواهرم هست منم هستم دیگه :|
 پیامای من خار دارن یا چی؟ :| چرا جواب نمیدی لعنتی :|

آخرین جستجو ها

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م Chris Domingo مدیرپیامک Amy okalip Stephanie مقاله و پایان نامه حسابداری Andrea رهن زعفرانیه