ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

داستان تو کتابخونه

خب ما سه تا مثل سه تفنگدار اومدیم کتابخونه. هیشکی هنوز نیومده. عجیب اینجاست با ااین که دیشب دیر خوابیدم اصلا خوابم نمیاد. امروز تا ساعت چهار بیشتر باز نیست. تا اون موقع حتما کتاب بدایة‌ رو تمومش میکنم. از این به بعد بیشتر میام کتابخونه به خصوص تابستون که خلوته. یعنی میشه منم حس مهارو سال دیگه داشته باشم ؟ همین الان نگهبان اومد گفت چرا رفتین تو پسرونه ما رفتیم کسی نبود گفتیم نشونش بدیم :( داستانی شدا. گفت اگه چیزی بشه میکشونتمون حراست :/ کاری نکر
صبح بعد از کلاسم رفتم کتابخونه کنار خوابگاه عضو شدم .جای خوبیه برای این که تمرکز کنم و با تو خیال اروم به کارام برسم.نیم ساعت از بسته شدن کتابخونه تو صبح مونده بود.
یه چرخی بین کتابا زدم و کلی خاطره برام زنده شد از وقتایی که خیلیاشو میخودندم
وسطاش بود که یه لحظه رفتم تو فکر . فکر این که چرا صدام موقع جواب دادن به مرد کتابدار میلرزید.چرا هیچ تمرکزی واسه جواب دادن به سوالاش نداشتم
یاد حرف دکتر افتادم که میگفت با اضطراب حرفم میزنی . تو صدات ا
کتاب میخوندم، نه زیاد نه کم، معمولى.کتابخونه نداشتم واسه همین کتابامو یه مدت میذاشتم تو کارتن و بعد میذاشتمشون تو کمد لباسام .تا اینکه دیدم یه وقتایى برادرم میرفت سروقتشون و بدون اجازه کتاب برمیداشت.اگه کتاب خون باشى و کتاب دوست داشته باشى میدونى که این کار دست کمى از قتل نداره برات، خلاصه دعوامون شد و منم کتابا رو جمع کردم ، کتاباى مزخرف رو بیخیال شدم خوبا رو  که حدودا  هفتادتایى میشد رو برداشتم گذاشتم تو کمد میزم. تا اینکه دیگه از
کتاب میخوندم، نه زیاد نه کم، معمولى.کتابخونه نداشتم واسه همین کتابامو یه مدت میذاشتم تو کارتن و بعد میذاشتمشون تو کمد لباسام .تا اینکه دیدم یه وقتایى برادرم میرفت سروقتشون و بدون اجازه کتاب برمیداشت.اگه کتاب خون باشى و کتاب دوست داشته باشى میدونى که این کار دست کمى از قتل نداره برات، خلاصه دعوامون شد و منم کتابا رو جمع کردم ، کتاباى مزخرف رو بیخیال شدم خوبا رو  که حدودا  هفتادتایى میشد رو برداشتم گذاشتم تو کمد میزم. تا اینکه دیگه از
گرچه که عین روز برام روشن بود نمیشه، ولی دیشب با اون یکی ساجده - یکی از دوستام تو کتابخونه- هماهنگ کردیم که فردا سر ساعت هشت کتابخونه ایم! که هر کی نیاد اقا! 
حالا الان ساعت چنده؟ هفت و پنجاه و سه! من کجام؟ دشووری. 
باز خدایا شکرت! همین که تمام روز رو نمیخوابم هم جای شکر داره. 
ب شدت خسته ام از لحاظ ذهنی و جسمی.از صب تا شبم ب خوندن میگذره.تا بتونم جبران کنم عقب موندگی اون چند روزمو.تا حدودیم موفق شدم ولی ن صد در صد.میتونم اعتراف کنم این ی هفته واسه حبران عقب موندگیای قبلی بیشتر از کنکورم خوندم++امروز صبح رفتم کتابخونه لقمه ی نهارمو یادم رف ببرم نزدیک ظهر دیدم بابا این همه راه اومده ک نکنه گشنه بمونم+تو کتابخونه یکی از دوستای بچگیمو دیذم بعد6_7سال.حس نمیکردم دوباره بتونیم انقد صمیمی بشیمولی سریع رگرم گرفت
برنامه" کتاب باز" رو می دیدم، مهموناشون فواد و سیاوش صفاریان پور بودن. وقتی ازشون سوال شد که چی شد کتابخون شدید؟ گفتن تو خونمون یه کتابخونه ی بزرگ بود، خب وقتی اینهمه خوراکی های رنگارنگ در اختیارمون بود، به سمتشون رفتیم و کم کم علاقمند شدیم.
همیشه دوست داشتم یه کتابخونه پر از کتاب داشته باشم، کتابخونه ای که با تک تک کتاب هاش زندگی کرده باشم.
با همسرم م کردم و قرار شد ماهی یکی دو کتاب بگیریم وقدم به قدم به کتابخونه ی بزرگمون نزدیک شیم.
الان
خیلی خوبه کتابایی که میخونم رو کس دیگه ای نمی خونه و من اگه کتاب های مورد علاقم رو تو کتابخونه ها پیدا کنم میتونم برا مدت ها امانتشون بگیرم! من دستیار مسئول کتابخونه مدرسمون هستم. جمعا 4 تا قفسه داره. اما کتابای باحالی اونجا هستن که هیچ کس سراغشون نمی آد! 
میخواستم "چگونه با C++ برنامه نویسی کنیم" رو از یکی از دانشجو های شریف بخرم که از یه گروه تلگرامی پیداش کرده بودم ولی خیلی اتفاقی تو کتابخونه مدرسمون کنار مجله های تاریخ گذشته و تلنبار شده پید
مامان اینا همه اش اصرار دارن ک چرا وقتی خونه ساکته نمیشینی تو خونه درس بخونی و اینهمه راه میری تا کتابخونه،من تو کتابخونه ارامش بیشتری دارم حای اگه یک ساعت فقط تو کتابخونه درس بخونم ترجیحش میدم به ۵ساعت تو خونه درس خوندن فقط همین،کیفیت مهمترهپ.نون:چرا فک میکنن من درسم بده؟وقتی متونم با هوشم توی درسام موفق بشم چرا باید اینهمه براش تلاش کنم؟ارزش داره تلاش ولی نمیدونم بعدا پشیمون میشم یا ادمیزاد در هر صورا پشیمون میشه یکی چون همه اش کله اش تو
اومدم کتابخونه 
مامان زنگ زد یه خبر خیلی خوبی داد بهم
یکی داره ناخوناشو میگیره تق تق تق:/
بغلیم یه دیقه یه بار میگه میشه میز و بکشی اونور
کتابخونم شبیه بازاره یکی میره دو تا میاد سه تا میره چهارتا میاد
چتونههههه لعنتیا:/
پ.ن:یه پست داریم ازون غرغرا و دعواهای خاله زنه
منتظر باشید له از کتابخونه رسیدم خونه جلو کولر غش کردم بزارم واستون
خدافظ:)
کتاب خرمگس رو تموم کردم!‌به نظرم واقعا کتاب عالی ای بود.اثر اتل لیلیان وینیچ! داستان مربوط به ماجراهای قرن ۱۹ میلادی و کشور ایتالیا بود و شخصیتی تحت لقب خرمگس ، با اقدامات متهورانه! واقعا ماجراهای جالبی داشتیه فیلم دیدم به نام Atonement ساخته ی سال۲۰۰۷ ، به نظرم فیلم قشنگی بود و توصیه اش می کنم دیروز به ریحانه رفتیم کتابخونه ، دو تا کتاب کودک برداشت ، یکی ش اسمش «آدم برفی» بود ، نوشته ی بهناز ضرابی زاده ، به ریحانه گفتم موقتی که من کلاس سوم و چ
خوبه که میرم کتابخونه و رو به دیوارترین صندلی کتابخونه، می‌شینم و درس می‌خونم و به چیزی فکر نمی‌کنم. امروز که کتابخونه، زودتر تعطیل می‌شد و منم زودتر اومدم خونه، کاری کردم که به‌شدت پشیمونم کرد و قبلش هم می‌دونستم باید انجامش بدم. دیر یا زود داره ولی سوخت و سوز نداره. به‌هرحال انجامش دادم و شرش کم:)
یکی هم از سر جلسهٔ کنکور برگشته بود کتابخونه و هرکسی درک نکنه که چرا یه‌نفر بعد از کنکورش دوباره برمی‌گرده کتابخونه، من درکش می‌کنم. کتابخ
غروب که از کتابخونه برگشتم
دیدم ه داره با قلی می حرفه
فهمیدم قلی میدونسته من کتابخونه بودم
تعجب کردم این از کجا می دونسته
بعد فهمیدم یکی از پسرامون که تو کتابخونه بوده و منو دید زنگ زده بهش گفته :/
خلاصه این بشر سایید منو
اولش که پشت تلفن دو ساعت خندیدیم و داشت میگفت میخواد بندازتم به این پسره و کلی سس شعر گفت
بعدم که من خوابیده بودم باز زنگ زده بود به ه
با ذوووق برگشته بود گفته بود نارنج کجاس
ه گفته بود خوابه
قلی هم گفته بود زنگ زدم واسه امر خی
بهش گفتم این کتابا امانت دست من می‌مونه و دلم نمیاد مال خودم باشن، برام نوشت من اونا رو برای تو کنار گذاشته بودم، بقیه‌ی کتابخونه‌ی عمو قراره به کتابخونه هدیه بشه، اینو که گفت دلم ریخت. یه روزی ممکنه نباشی و کتابات باشن و هدیه شن به کتابخونه یا به آدم‌های مختلفی که نمی‌دونی کجا زندگی  می‌کنن و چطور زندگی می‌کننازش درباره‌ی عمو پرسیدم و چقدر دلم غصه‌ش شد، آدمی که هیچ‌وقت ازدواج نکرد و دچار افسردگی هم شد. با خودم فکر می‌کنم یعنی به مر
چند روز پیش گفتن واسه استفاده از سالن مطالعه کتابخونه باید عضو باشی و منم که کارت عضویتم باطل شده بود 55000 تومن پول دادم که عضوم کنن بعد گفتن باید عکسم بیاری که کارت برات صادر بشه عکس نداشتم فکر کنین رفتم عکسم گرفتم و دادم خدمتشون حالا امروز رفتم میگم کارتم بالاخره درست شد یا نهاسممو تو کامپیوترش سرچ می کنه و میگه شما 10000 تومان بدهی دارین شاخ در میارمازش می پرسم چرا ؟؟؟؟میگه فلان کتاب رو دیر آوردی میگم چرا همون موقع که دیر آوردم نگفتین ان
اولین بار که این فیلمو دیدم تو میزای سمت راست کتابخونه کنار پنجره . پشت به مدیریت کتابخونه نشسته  بودم و  همش ترس این بود که نکنه در این محیط بسی فرهنگی صحنه ای بسی منشوری هویدا شود و مدیریت یکهو از پس کله ما درآید :|
فیلم خوبیه . غم انگیز . ولی خوب. این توصیه عمویی هست که تو چار روز گذشته به تعداد انگشتای دست فیلم دیده ولی نتونسته بگه شما هم ببینید 
امروز دلم رو به دریا زدم و اومدم کتابخونه کارامو بکنم. جاتون خالی خیلییییییییییی خوبه! :)
گلدونم از لب پنجره آوردم کنار خودم. یه کاکتوسم هست دل دل می کنم برم اونم بیارم کنار خودم :)



پ.ن: من سال هاست که از کتابخونه عمومی استفاده میکنم. به خیلی از آدم های اطرافم گفتم که از کتابخونه استفاده کنید و نیازی نیست حتما کتاب بخرید و بخونید. ولی به صراحت می گم صفر درصد به حرفم گوش کردند. :) اما من ناامید نمیشم. بازم به همه میگم برید کتابخونه :) یه موقع هایی هم
رفتم کتابخونهواسه کارت گیر دادن بهمده تومن بدهی :| بخاطر یه دونه کتاب که پارسال دیر برده بودم گفت 230 روز دیر آوردی :|اون موقع مامورش هیچی نگفت ها . فقط وارد سیستم کرد الان میگه بخاطر بدهی ثبت نامت نمی کنیمبنظرتون بدم یا خیلی خیره سر هر روز برم بشینم تو کتابخونه و هر وقت گیر دادن محل ندم بگم از نظر خودم ثبت نامم :|فکر می کنم درست نیست ندم قانونه دیگهاز یه طرفم ده تومن :| هووووف  
صبح ساعت ده با هزار ضرب و زور بیدار شدم لشمو بردم کتابخونه
یکم خوندم یک اومدم ناهار خوردم دوباره برگشتم کتابخونه تا پنج
حوصله م سر رفته بود واسه عوض شدن حال و هوام گفتم برم یه خرده بگردم
پنج پریدم تو سرویس بی هدف یه جا همینجوری پیاده شدم تو راه دوتا سمبوسه خریدم با خودم بیارم خوابگاه
از نزدیک باغ کتابم رد شدم خواستم سر خرو کج کنم و برم توش بعد به خودم یاداوری کردم پول مول نداری بدبخ این شد که بیخیالش شدم و رفتم یه بستنی توت فرنگی خریدم و سوار ا
از ح دورم و بی‌تفاوت شده‌ام دیشب حال و احوالی و همین. شاید این همان پایان است، شاید دارم تنها می‌شوم لیکن قطره‌ قطره و کم کم. چه فرقی می‌کند تنهایی که اتفاق بیافتد باز همان می‌شوم و دوباره نیاز و خطا و و و 
الان کتابخونه‌ام با عین و چه خوش که آدم برادری داشته باشه و باهاش بره کتابخونه یا جایی. شاید بخشی از تنهایی‌ام را عین پر کند. دلم می‌خواهد بی‌تفاوت تر و سنگ‌تر شوم اما برای روحم می‌ترسم. می‌ترسم تصمیم اشتباهی باشد و من دیگر نتوانم برگ
لطفا وقتی گوشیتون زنگ میخوره با کفش های تق تقی کل کتابخونه رو تا در خروجی ندویید سمت بیرون که مثلا حواس کسی پرت نشه
لطفا موقع درس خوندن راه نرید و زمزمه نکنید 
لطفا در کتابخانه یکدیگر رو نشناسید, حتی منو. لطفا 
لطفا در سالن مطالعه ناهار نخورید
لطفا گروهی درس نخونین
لطفا کفش هاتون رو در نیارید
لطفا زل نزنید به کسی و به کار خودتون برسید
لطفا نخندین
لطفاً توی کتابخونه خودکار خودتون رو به صورت پشت سرهم به میز نکوبید.


تو کتابخونه با هندزفری با ص
قبلا هم گفتم که ذهن آدم ، مثل یک کودک 4-5 سالست و به سادگی میشه گولش زد ، تو این قسمت چند تا افکت صوتی 3 بعدی کتابخونه تهیه کردم که 4 فایل و حدود 4 ساعته ، برای شبیه سازی در خونه و تجسم حضور در کتابخونه ، ارزش داره .لینک دانلود ( اینجا )حجم فایل : حدود 100 مگابایت
تو هفته ای که گذشت ، یه روز بعداز اذان مغرب، با کلی خستگی بالاخره وقت کردم زنگ بزنم به کتابخونه که ببینم تعطیلات عیدش تمام شده یا نه.کتابخونه ی خوبیه و دوساله که گاهی اوقات میرم اما تعطیلیاش یخورده زیادن و ازاین نظر، منظم نیست :/
کد بخش حراست رو زدم و پرسیدم که گفت نه کتابخونه بستست :( پرسیدم از کی باز میشه؟ گفت منم نمیدونم تماس بگیرید :(
تشکر کردم و قطع کردم.بعد نمیدونم همون لحظه چه فکری کردم با خودم که پیش خودم گفتم نکنه کتابخونش تعطیله و
- به طور اتفاقی یه روز خیلی خوبی برام ساخته شد .- باید میرفتم شهرداری تا یه سری اطلاعات بگیرم . پارکینگ توی اون منطقه خیلی گرونه . اگه میخواستم هم با اتوبوس برم همون قیمت در میومد . هر بار با ماشین رفتم بخاطر قیمت بالای پارکینگ سریع رفتم و برگشتم اما آخر هفته بچه ها دوچرخه خریده بودن و امروز با خودشون نبردن مدرسه . منم سوار دوچرخه دخترم شدم و راه افتادم . حدود ۱۷ دقیقه روی گوگل نشون داد و رفتم و دوچرخه رو قفل کردم و رفتم شهرداری و کارم سریع هم انجا
رفتم کتابخونه، مسئول کتابخونه هر بار میرسیدم میگفت من، من همسایه تونم! چند وقت بعد اون یکی که از قیافه ش معلوم بود همسایه نیست تا دید رشته ام کامپیوتره اومد برام یک کاری تعریف کرد که انجام بدم. ولی وقتی شماره ام رو گرفتو گفت که همکارش اونیه که همه اش میگه من، خودم هم نه، دخترم شاید همسایه تونه! فهمیدم که دیگه زنگ نمیزنه.من رفته ام تو فاز هیچ کسا، بعد اون وقت هرچند وقت یک یهودی ای (آقا فرنوش گل گلاب) یک فلانی ای (بهرامی خوشگله ترکی)، یک حراستی چیز
تسبیح توی دستم بود و ذکر می گفتم.کنار دستیم(سمت چپی) بلند شد نماز بخونه بهش گفتم بشین (خانم خوش اخلاقیه حدود ۴۵ سال سن داره )
گفت :چرا ؟
گفتم :حاج آقا اومد (در حال ذکر )
گفت:تو از کجا خونه حاج آقا رو دیدی؟(خونه حاج آقا داخل حیاط جلویی مسجدِ)
گفتم: از شیشه های کتابخونه روبرو ، داخل حیاط پشتی رو دیدم.
یه خانم مسن کوچولو و بامزه کناردستم (سمت راست )نشسته بود 
ریز ریز خندید 
حتما پیش خودش فکر کرد اینجا نشسته و از داخل شیشه های کتابخونه، حیاط بیرون رو نگا
صبح بلند شدم و کیف و کتاب به دست، نسکافه و آب جوشمو آماده کردم و اومدم کتابخونه. بدم میاد از صدای ریختن آب جوش توی لیوان، برا همینم اومدم توی نمازخونه که اینکارو کنم، بعد خود بستهٔ نسکافه رو جا گذاشتم توی سالن. هیچی دیگه، منم و یه‌لیوان آب جوش توی نمازخونه.

بعد تاکید دارم که من اصلاً آدم گیجی نیستم:||
+ بازم میزتکی گیرم نیومد:| 
دختره دماغشو تازه عمل کرده هرکی قهوه یا نسکافه درست میکنه میاد بهش تذکر میده:/بنظر من اون داره حق الناس میکنه نه اون بنده خداهایی(ازجمله خودم) ک قهوه میخوریم!واضحه! نیست؟! همه بخاطر یه دماغ عملی نباید قهوه بخوریم؟میتونه تو خونه اش درس بخونه کسی مجبورش نکرده!البته قابل ذکره ک جز قوانین کتابخونه اینکه کسی قهوه نخوره ولی خود مسئول کتابخونه هم میخوره:) مسئله ی عمیقا پیچیده ایه:)ولی من بازم قهوه میخورم چون اگه نخورم زنده نمی مونم :) الان ک دارم مین
صدای عقربه‌های ساعت توجهم رو جلب کرد. خوشم میاد بشنوم ثانیه‌های گذشتن رو.
ساعا الان ۶.۴۵ است و من صبح ساعت ۵ بیدار شدم ۵.۲۰ از رختخواب در اومدم و غذا و لوازم کتابخونه رو آماده کردم، قهوه ساز رو روشن کردم و دوش گرفتم و بعد قهوه و کتاب و بعد هم صبحانه و حالا می‌خوام آماده شم برم کتابخونه و چه حس خوبی از زندگی کردن بهم برگشته. تکاپو و تلاش به یقین قشنگ‌ترین چیز در عالم نباشه از عشق قشنگ‌تره.
دیشب کدوئین یا هرچه اثر کرد. هنوز جای زخم قلبم مور مور م
به نام خدا.اواخر هفته قبل بود، داخل کتابخونه بودم، رفتم برای ی استراحت مختصر و ی مقدار آب خوردن. آبریز آبسرد کن انقدر جرم گرفته بود که روحیه آدم رو خراب میکرد، از ظاهرش مشخص بود ماهها کسی بهش نگاه نکرده! دور و برم رو نگاه کردم و پشت آب سرد کن ی جارو پیدا کردم و آبریز شستم. با چند دقه وقت گذاشتن، زمین تا آسمون فرق کرد! داشتم با خودم فکر میکردم که اکثر قریب به اتفاقمون تا ی عنوان دانشجویی، مهندسی، کارشناسی و. کسب میکنیم و ی کیف دانشجویی هم دستمون
کتابخونه نیست که، کلید اسراره:)))))
 اینموقعا چون فصل امتحاناس خیلی سخت جا گیر میاد. دوتا خانوم، سرگردان و منتظر جا بودن، صداشون کردم گفتم من یکم وسایلمو می‌برم اونور، شما صندلی بذارین بیاین اینجا. حالا نه اینکه خیلی فرشتهٔ مهربونی باشما، چون خودمم خیلی‌وقتا سرگردون بودم و منتظر جا و به‌زور جا گیرم اومده، دلم نیومد اونا اینجوری منتظر و آواره بمونن. یاد خودم افتاده‌بودم. 
بعد از نشستن اون خانومه، کمتر از سه‌دیقه یه میزتکی خالی شد:))))
اگه کل
درد و دل یک عدد پشت کنکوری که من هستم:
کتابخونه،مکان آرامی که می توانی ساعت ها بدون هیچ مزاحمتی بشینی و غرق در افکارت بشی.بعد از مدت ها پریروز یعنی شنبه دوباره به کتابخونه رفتم.دوباره می تونستم به کتاب های اون جا دست بزنم و با خوندن اسم هر کتاب درباره ی شخصیت ها و ماجراهایی که براشون پیش میاد خیال پردازی کنم.واقعا بعد از چند ماه دوری از کتاب(به جز کتاب های درسی و کنکور.آخه هرروز اطرافم پر از کتاب تست مختلف و کتاب های درسی مختلفه.منظورم دوری از ک
سلام  :)
پاورقی وبلاگ رو با عکس یه سری کتابای خیلی قدیمی از کانون‌ پرورش فکری توی دهه‌های ۴۰ و ۵۰ خورشیدی ، به روز کردم :) بهتون  پیشنهاد میکنم حتما ببینید. قیمت کتابای اون موقع ، نقاشی‌های کتاب‌ها، انتشارات‌های قدیمی، فونت کتاب‌ها، همه و همه خیلی بامزه و خاص اون موقع هستن :)
 وقتی شیش یا هفت ساله بودم، یه روز بابام با کلی کتاب قدیمی اومد خونه و یهو کتابخونه‌ی فسقلیم رو با کتابایی پر کرد که سن بعضی‌هاشون از خودش بیشتر بود. یکی از کتابخونه
- دیروز یه فیلم دیدم به اسم before and after  با بازی مریل استریپ عزیز . داستان در مورد اینه که یه زندگی عادی و روی روال ممکنه در یک لحظه و با ایه اتفاق انقدر عوض بشه که دیگه هیچوقت مثل سابق نشه . فکر کردم که منم این لحظه رو داشتم که مثل پتک روی سرم اومد . - به کارهام یه مقدار رسیدم و مرتب شد اما همه اش نه .- کتابها و فیلمها از کتابخونه میان و شاید چیزی که خیلی خیلی توی تورنتو مورد علاقه ام هست همین کتابخونه اش هست. الان که نه ولی در بچگی کرم کتابی برای خ
برگی از دفتر خاطراتم در اسفند 97(یعنی همین چند ماه پیش. ^_^ ):
درد و دل یک عدد پشت کنکوری که من هستم:
کتابخونه،مکان آرامی که می توانی ساعت ها بدون هیچ مزاحمتی بشینی و غرق در افکارت بشی.بعد از مدت ها پریروز یعنی شنبه دوباره به کتابخونه رفتم.دوباره می تونستم به کتاب های اون جا دست بزنم و با خوندن اسم هر کتاب درباره ی شخصیت ها و ماجراهایی که براشون پیش میاد خیال پردازی کنم.واقعا بعد از چند ماه دوری از کتاب(به جز کتاب های درسی و کنکور.آخه هرروز اطرافم پ
دلم برای گرین گیب،خونه ی عزیزی که همیشه در یادم می مونه،تنگ شده.خودم اسمش رو گرین گیب گذاشتم.اولش سرسبز نبود ولی اون قدر توش گل و گیاه کاشتم تا این که اون قدر سرسبز شد که الان شش نوع درخت متفاوت و چند نوع گل تویش هست.آخ که خنکای هوای گرین گیبم رو چه قدر دوست دارم.گل های پیچ سفیدی که چند سال پیش کاشتم بالاخره اون قدر بزرگ شدن که تموم یکی از پنجره های روبه حیاط رو گرفته.گل پیچ صورتی پررنگ و بنفش هم داشت ولی حیف که خشک شدن.خیلی قشنگ بودن.الان
سلام و خسته نباشید به خواسته یکی از کاربران میخوایم بهتون یاد بدیم که چطور میتونید از کتاب خانه های بیسیک 4 اندروید استفاده کنید پس در ادامه مطلب با ما باشید.

قدم اول اینه که کتابخونه  مورد نظرتون رو دانلود کنید که ما تو وبلاگ یک پکیج کامل 260 تایی رو براتون گذاشتیم که میتونید از اینجا دانلودش کنید.
بعد باید کتاب خونه هارو از حالت فشرده خارج کنید .بعد از این کار شما با دو فایل از نوع XML و JAR  مواجه میشید.
قدم بعدی اینه که این دو فایل رو به پوشه کتا
لطفا وقتی گوشیتون زنگ میخوره با کفش های تق تقی کل کتابخونه رو تا در خروجی ندویید سمت بیرون که مثلا حواس کسی پرت نشه
لطفا موقع درس خوندن راه نرید و زمزمه نکنید 
لطفا در کتابخانه یکدیگر رو نشناسید, حتی منو. لطفا 
لطفا در سالن مطالعه ناهار نخورید
لطفا گروهی درس نخونین
لطفا کفش هاتون رو در نیارید
لطفا زل نزنید به کسی و به کار خودتون برسید
لطفا نخندین
لطفاً توی کتابخونه خودکار خودتون رو به صورت پشت سرهم به میز نکوبید.
مرسی . اه :|
یادتونه توی پست قبل چی گفتم ؟
حمایت خانواده و ازین حرفا؟
پسشون میگیرم:/
تو چند ساعت گذشته آنچنان با اعصاب و روانم بازی کردن که.!
ای کاش میشد همه چیز رو بذارم و فرار کنم.
گاهی احساس میکنم این همه جنگ اعصاب ارزششو نداره.
باید یه جور تنظیم کنم که ساعاتی که مامان و بابام خونه ن خونه نباشم.
کلا بعد از ظهر تا اخر شب رو بذارم برای درس و برم کتابخونه (یه کتابخونه هست تا 11شب بازه ) البته یه عادتی دارن میگن ما از کجا بدونیم تو کتابخونه درس خوندی:/ یا شاید
و عزیزم، گاهی اوقات عمیقا خوشحالم. شکی ندارم از راهی که انتخاب کردم و فک می‌کنم که من اون دانشکده‌ی خونه‌مانند، اتاق‌های پنج‌نفره‌ی خوابگاه و این رشته‌ی ناشناخته رو واقعا دوست دارم.
بعدا برات واقعا زیاد از پردیس علوم دانشگاه تهران می‌گم. از کتابخونه‌اش، از اتاق مطالعه در سکوتش، که میزهای چوبی بود، و نور آفتاب میفتاد روی میزها و کلی پنجره داشت و بیرونش محوطه بود و کلی درخت.
برات می‌گم که تقاطع محصور شده توسط ادبیات و علوم و مسجد و کتاب
تو تمام این سه چهار روز گذشته ولع عجیبی پیدا کردم به کتابخونه رفتن. کتابی* که دستم بود تموم شده و عمیقا دلم می خواد برم کتابخونه مرکزی و تو بخش بین المللیش بشینم و هوا رو بو بکشم. بعد سر فرصت کتابا رو بیرون بکشم و از یکیشون خوشم بیاد و امانت بگیرم. کل این پروسه لذت وصف ناشدنی ای برام به همراه داره. خود کتاب خوندن اونقدر برام لذت بخش نیست که مرحله ی انتخابش هست.+ نتونستم برم کتابخونه هنوز.+ دارم وسایلم رو جمع و جور می کنم. این که آدم بتونه زندگیش رو
اینو شنیدین هر انسانی یه داستانی برای زندگیش داره؟؟؟
من زیاد شنیدم!!!
ولی دوست دارم ازشون بپرسم. 
واقعا!!!
داستان داریم تا داستان
بعضی داستان ها ارزش شنیدن نداره 
بعضی ها هم اصلا ارزش گفتن هم نداره
ولی خوش بحال اونی که یه داستان جذاب برای خودش داره
از اون داستان ها که فیلم ها رو از اون می سازن
مثله خیلی از شهدای انقلاب اسلامی 
از این داستان ها هم آرزوست
حال الانم به خاطر توقعیه که خودم ایجاد کردم . خودم جون میکندم واسه اول شدن ، خودم فکر و ذهنمو محدود کردم ، خودم اگه یه بار به جای اول شدن روی سکو اسممو به عنوان نفر دوم میخوندن میزدم زیر گریه ، خودم باعث شدم دبیرام همیشه به چشم یه رتبه برتر نگاهم کنن ، خودم باعث شدم کتابای کتابخونه ام اندازه کتابای کتابخونه بابام بشه ، خودم بودم که اینقدر میخوندم که یادم میرفت ناهار خوردم یا نه !  خودمم بودم که هیچ وقت به خودم اجازه ندادم بچگی کنم ، خودم بودم که
دانشکده زبان دانشگاه تهران سالن مطالعه بزرگ و نورگیر تمیز خوبی داشت (قسمت خانما رو البته من میدونم و دارم میگم)، واسه ارشد میرفتم اونجا میخوندم، ازش فیلمم دارم، مگس توش پر نمیزد، ببین چقد خلوت بود راحت از سوراخ و سمبه ش فیلم گرفتم. صدبار شده بود من تنها موجود زنده سالن به اون گندگی بودم. اینجا از هفت صبح باید بیای تو سالن مطالعه زنبیل بذاری و جا بگیری. سر ساعت نه دیگه جا پیدا نمیکنی و باید بری زیرزمین وسط کتابا بشینی درس بخونی. یا تو صدتا گر
هنوز ده ساعت کامل نگذشته از این که بیرون نرفتم و تو خونه نشستم و حقیقتا تحملم سر اومده-_-باید تا دو ساعت آینده حتما برم و یکم قدم بزنم وگرنه دیوونه میشم،اینم عادت بد منه دیگه،راستی دلم میخواد دوباره برم کتابخونه چون می خوام چند تا کتاب فلسفی جذاب بخرم اما نمیدونم کتابخونه پنج شنبه ها تا ساعت چند بازه،احتمال میدم بسته باشه:(
همین الان به خواهرم گفتم بیا بریم سینما و گفت:نه گفتم چرا؟ گفت:بچه های دانشگاه هم میخوان برن سینما من باهاشون نمیرم.و ه
- یکهو همه چی آروم شد . اون اضطراب از بین رفت .  کلی کار دارم ولی خب کار نداشتن خیلی اذیت کننده بود . - نمیدونم آخرین باری که سبزه سبز کرده بودم کی بود . همیشه از بیرون میخریدم اونم لحظه آخر که سبز و تازه باشه. اینجا فکر کردم لابد سبزه گیرم نمیاد که بعدا فهمیدم فراوونه . توی فروشگاههای ایرانی البته .هیچوقت دستم سبز نبوده . مدتی توی شرکت شروع کردم گلدون نگه دارم .  کنار میزهامون یه کتابخونه داشت و روی اون کم کم گلدون جمع شد . یکی دو نفر خوب وارد
صبح زود از خونه زدم بیرون به مقصد کتابخونه. امروز خیلی بدشانسانه روی نگاه بقیه حساس شدم و تا متوجه می شدم دست و پام رو گم میکردم، نزدیک بود پهن بشم روی کف اتوبوس، دستم محکم به در کتابخونه برخورد کرد و وسط خیابون یه صندوق صدقات رو تقریبا بغل کردم و نمیدونم چرا. 
تصمیم گرفتم فعلن تا مدتی کتاب نگیرم، پشت این تصمیم منطق عاقلانه ای نبود چون نخوندن کتاب اصلن کار درستی نیست. راستش دارم سعی می کنم به وجود درونیم بیشتر توجه کنم و این وجود درونی بهم میگ
1. جمعه رفتیم کتابخونه. با دوستم. و چون کنکور تجربی بود کتابخونه خالی خالی بود. منم از فرصت استفاده کردم و عکس گرفتم.(بعداً می‌ذارمش) از جایی که می‌شینم و از کل کتابخونه و اینا. خوب بود ولی خبر نداشتم که قراره آرامش قبل از طوفان باشه.2.شنبه هم رفتم تا ساعت دوازده و نیم و بعدش رفتم دندونپزشکی و توی مرداد وقت گرفتم و همینجوری که نشسته بودم توی مطب تا نوبتم بشه، چون وقت ناهار بود، پزشکا میومدن و ناهار می‌خوردن. بعد پزشک عمومی‌ای که بچگیام میومدم پ
بالاخره نمره ها اومد.معدلم عددی شد که فکرشونمیکرد.18.83.خداروشکر که باوجوداون همه سختی تونستم دووم بیارم.اماخلاصه وارثبت کنم مشکلاتموذزطی فرجه هاوامتحانات.
کتابخونه دارو وپزشکی یکدفعه ای اومدن ومارو راه ندادن دانشکدشونمجبورشدم تنهای تنها صبح برم کتابخونه مرکزی ونزدیک دوازده برسم ب خوابگاه.
درراه بازگشت بودم که سه نفرخفت گیرحمله کردن و چاقوکشیدن که گوشیتوبده.من ازیک طرف نمیخواستم درگیربشم چون اکثرشون حال طبیعی نیستن ممکنه چاقوروفروکن
آیا شما هم کتاب که امانت می گیرین، اول کارت امانتی هاشو نگاه می کنین ببینین کیا خوندنش؟
یکی سال 76 دقیقن همون روزی که من کتابه رو گرفتم - بیست سال بعد - از کتابخونه دانشگاه امانت گرفتتش. سه ساعته تو فکرشم که الان داره چی کار می کنه.
مینی ت
تازه دارم یاد میگیرم نباید  هر وقت میرم ارایشگاه به نامزد بگم.
چند روز پیش میگفت تو نصف پولتو میدی به آرایشگر!!!  در حالیکه جز اپیلاسیون و اصلاح آرایشگاه نمیرم ،
و شاید توی ذهنش توقع داره من که این همه میرم آرایشگاه باید خیلی هم تغییر کنم 

یه دختره تو فامیلمون هست بهش حسودیم میشه یکسال از من کوچیکتره ولی خیلی به همه چی زندگیش میرسه ،نمیدونم  چطور قدرت بدنی اش انقدر خوبه از شیش صبح تا
هیچ جا نمیتونم برم  چون حوصله هیچ کس رو ندارم.کتابخونه رو دوست دارم آرامش وصف ناپذیری داره کسی باهات کاری نداره تو هستی ودنیای کتاب هر وقت میام بیشتر کتابهای روانشناسی برمیدارم احساس میکنم به حرفهای خوب و امیدوار کننده نیاز دارم هر چقدر هم واقعیت نداشته باشه یا کتابهای شعر که حس خوبی رو منتقل میکنن گاهی هم کتابدار  خودش بهم پیشنهاد میده چه کتابی بخونم یه بار کتاب جنایی بهم داد و گفت کتاب خوبیه گفتم فکر کنم خوشم نیاد گفت حالا تو بخون خ
از نظر من، کتاب فقط باید خونده شه. مهم نیست از کتابخونه گرفته باشیش یا خودت بخریش یا یادگاری اِکست باشه (:
کتاب در هر حالت نیازمند خونده شدن و درک شدنه. همین. 
من کتاب میخونم. همیشه. اما کتاب های زیادی ندارم. نه اینکه دلم نخواد کتابخونه م رو هی بزرگتر کنم، نه! سعیمو میکنم بزرگش کنم اما پولش رو ندارم. هروقت پولی دستم برسه بهش اضافه میکنم اما این ب معنی نیست هروقت پول نداشته باشم کتاب هم نخونم. 
قرض میگیرم. در ازاش کتاب هایی ک دارم رو ب بقیه میدم. 
د
تصمیم گرفتم داستان‌ها و رمان‌هام رو بذارم یه جایى که آدم‌ها بخونند. شرط و قانون و هیاهو و شاید این داستان آخرى و اون خرده‌ریزها که شبیه داستان کوتاه بود. یعنى در شرایط فعلى که به هر چیزى چنگ مى‌زنم واسه رهایى و نجات به نظرم اومد این تنها راهه.قانون رو که خوندید لابد بیشترتون، حالا باز دوباره بخونید:)))https://t.me/dastanmary
نمی دونم از چیه ؟از غرور زیاد یا خجالتی بودنه که نمی تونم از کسی در خواستی بکنم حتی در حد چیزای خیلی کوچیک یا مثلا اینکه از قبول کردن کمکای بقیه متنفرررررررررررررررررررررررررررررم ینی واقعا متنفررررررررررررررمامروز توی کتابخونه یه شارژر لازم داشتم ولی خب به هیچ روشی نتونستم خودمو راضی کنم که از کسی قرض بگیرم :|
خلاصه داستان رو خیلی کوتاه میگم به خاطر اینکه درحال نوشته شدن هست موضوع زندگی روزمره اعضا هست که با تلخی شیرینی و هیجان همراه هست . امید وارم که خوشتون بیاد . داستان در روز های شنبه و دوشنبه و چهارشنبه گذاشته میشود. اوه راستی شخصیت اول داستان چانیول هست به همرت اعضای گروه.
روی تخت دوستم نشسته‌بودم. یه کتابخونه‌ی تنک داشت. بالای دستم بود. خیلی تنک. دست انداختم یه کتاب برداشتم ازش ‌که یکی از کتابای چطور زن خوشبخت و موفقی باشیم بود. 
《 درس اول: همه‌چیز به اندازه‌ی کافی برای همه وجود دارد. 》
چیزای زیادی هست که آدم برای دووم آوردن توی دنیا باید به خودش یاد بده یا بقبولونه. یکیش، همین.
داستان ذره ناشناخته، داستانی کوتاه و علمی تخیلی تألیف شده در کانون نشر علم رازا است. 
مقدمه داستان:
جملاتی رو که دارم میخونم باورم نمیشه دست نوشته های فردی است که تحقیقاتش سفر به مریخ را ممکن کرد . 
لینک دانلود PDF داستان در ادامه
دانلودعنوان: داستان علمی تخیلی ذره ناشناخته حجم: 212 کیلوبایت
یه میز مخصوص خودم دارم تو هال
کتابامو روش چیدم
هر شب یه تیکه از دو سه تاشون رو میخونم
از اول ماه رمضون تا الان یه مجله و دو تا کتاب تموم کردم.
همینطور ادامه بدم به جاهای خوبی می‌رسم.
اول سال ۹۸ قول دادم کتابای کتابخونه‌م رو تموم کنم تا بتونم کتابای جدید بگیرم.
به یاد خداامروز عصری ساعت شیش داشتم از کتابخونه یواش یواش پیاده میومدمکتابخونه طرفای دانشگاه بزرگ شهره که خوابگاهام همونجاستو مسیر دخترا و پسرایی میدیدم که با دست پر از خرید برمیگشتنبا دیدنشون یاد دوران خوابگاهی بودن خودم میافتادم و یه لبخند رو لبام برا یاد قشنگ اون روزا!!بچه ها خرید کرده بودن و داشتن حسابو کتاب میکردن و بی خبر از همهجا بلند بلند میگفتن۸ تومن میوه ۵ تومنم این شیرینی میشه سیزده تومن!!و من رفتم به سال ۸۹ و آخرین شب چله خوابگا
یه چای و بیسکوییت رو نیمکت های دانشگاه امیرکبیر
یه ناهار رو سکوی کتابخونه ی دانشگاه امیرکبیر 
قدم زدن ها و کی از حراست دانشگاه امیرکبیر رد شدن ها 
من اون روزا اصلا تو اون دانشگاه احساس غریبی نمیکردم انگار واقعا دانشگاه من بود و من دانشجوش. 
دلم برای اون روز ها تنگ شده.
میخواستم همون روز که موفق شدم عضویت اون کتابخونه رو بگیرم بیام پست بذارمو بنویسم بعد مدت هاااا از ته دل انقدر احساس خوشحالیو موفقیت میکنم و بگم که این اولین پست خوشحالیه این وبلاگه که توش نیاز نیست به خودم فحش بدم، که اون روز گوشی نداشتمو نشد بنویسم.
شنبه هرچی تقدیرنامه تو اون چهارسال دبیرستان داشتم جمع کردم بردم اونجا.این کتابخونه بینهایت بزرگه و فقط واسه لیسانس به بالاها هست اما اگر پارتی داشته باشی دانش اموزم ثبتنام میکنن اگرم دانش امو
نشست نقد و بررسی مجموعه داستان «دوازده نت برای سکوت» با
حضور «کیوان صادقی» نویسنده اثر، مصطفی مهریزی و بهروز انوار به عنوان
منتقد، به میزبانی گروه داستان جمعه در مجتمع ناشران قم برگزار شد.
 
در بخش نخست این نشست مصطفی مهریزی نویسنده و منتقد ادبی زبان این مجموعه
داستان را مورد ارزیابی قرار داد و گفت: زبان داستان سخت نیست و مخاطب به
راحتی می‌تواند به آن ارتباط برقرار می‌کند. در کل با مجموعه ای خوشخوان رو
به رو هستیم و این می‌تواند نکته
با توجه به مسائل و ظرفیت‌هایی که در ایدۂ شما موجود است، حال باید برای نحوۂ روایت داستان خود به استراتژی‌ای کلی برسید. این استراتژی کلی داستانی که در یک خط بیان می‌شود قاعدۂ طراحی داستان شما است. این قاعده به شما کمک می‌کند فرضیه۱ٔ خود را در ساختاری بسیار قوی بگسترانید.
نکتهٔ کلیدی: قاعدۂ طراحی همان چیزی است که داستان را یکپارچه می‌سازد. این قاعده منطق درونی داستان و چیزی است که بخش‌های داستان را به طرز سازمان‌یافته‌ای در کنار هم حفظ می
یه‌بار میگم چقدر خوبه که دورم انقدر خلوته و کسی رو ندارم و معمولاً نه کسی بهم تکست داده نه زنگ زده. میگم واقعاً حال و حوصله آدما رو ندارم و اینا.
یه‌بارم میگم چیکار کردم مگه که دورم انقدر خلوته و انقدر کسی رو ندارم که فردای تموم‌شدن امتحانام دارم راهی کتابخونه میشم چون کسی نیست که باهاش برم تا سر کوچه حتی.
یه‌بارم میگم مگه باید کسی باشه که برم بیرون؟
یه‌بارم میگم اگه ماشین داشتم، تنهایی رفتن و تنهایی رانندگی کردن خیلیم خوب بود و آخیش! کسی ز
اخیرا داستان های زیادی خواندم از هزاران عشق .هزاران داستان ، و هر بار خواستم  هزاران بار رنج راحس کنم، شعف را شوق را.گاهی فقط میخوانم تا حس کنم، مردابی که احساساتم را غرق کرده تکان بخورد بلرزد، یادش نرود روزی "جان"در تنم بوده است.
-توی محوطه کتابخونه نشسته بودیم پسره اومد رد شد گفت: منم عین شماها درس خوندم تهش هیچ گوهی نشدم.همون لحظه اومد گازشو بگیره بره زهرا صداش زد وایستاد گفت: به توچه ربطی داره؟ به توچه ربطی داره میگم؟ ماداریم استراحت میکنیم دلمون میخواد اصلا. زهرا اعصابش ازجای دیگه خورد بود منتظربود ما حرفی بزنیم برینه به هیکلمون ماهم سکوت اختیارکرده بودیم تا این پسره بیچاره رد شد و ی حرفی زد تموم عقده هاشو خالی کرد اخرسر پسره با جمله من اصن گه خوردم راهشو کشید و ر
اعصابم خرده 
پام نمی کشه 
سرم شدییییید درد می کنه 
رفتم محل کارم 
رفتم سوپری ساندویچ سرد خریدم و کمپوت سیب 
پولشو نداشتم 
اومدم تو محل کارم و از یکی از همکارا قرض کردم 
بعدم رفتم تو اتاقشونو یکی از ساندویچها و کمپوت رو خوردم 
بعد رفتم پیش یه همکار دیگه مو قضیه رو نصفه گفتم 
گفت منم همینجورم با یه بچه 
بعد ازدواجم یک کم بهتر شد 
گفتم آره منم باید با هر خر و سگی ازدواج کنم
اینا چی فکر می کنن؟ که مثلا من بچشم، کی ش هستم؟ مدادش؟ بالشش؟ چیش؟ که فکر
امروز کولر روشن شد و وسط بهار، تابستون اومد تو خونه. 
سیزده سالمه. تابستون خیلی گرمیه بیرجند.تازه از کتابخونه برگشتیم. روی تخت دراز کشیدیم بستنی میخوریم و کتاب میخونیم. بوی خاک و نم کولر آبی مشاممون رو پر میکنه. معنای تابستون همیشه همراه با این بو توی ذهن میمونه.
سلام
من برگشتم!!
اینم از آخر سربازی!
توی یه جزیره فوق حساس و امنیتی و فعالیت های سربازی زیاد و همچنین رد یه پیشنهاد کاری از اونجا اومدم خونه و واقعا خوشحالم.
الان چند وقته ناراحتی ندارم.
الان چند وقته خوشحالم.
الان چند وقته دنیا برام رنگارنگ شده!
الان چند وقته دارم به پیشرفت فکر میکنم دارم به روایت نصر فکر می کنم.
الان چند وقته که غمی از رفتن یکی از خوشحالی هام ندارم، چون دلایل خوشحالیم اینقدر زیادن که یکیش بره، بقیشون جاشو پر میکنه.
الان دارم س
تصمیم گرفتم دوباره با مخزن کتابخونه اشتی شم! بسه از بس رمان تخیلی خوندم! رمان همه چیز نیست. دیدم نه نمیشه این نوع کتابارو قطع کرد و فقط رمان خوندو و فقط رمان خوند! با رمان چیز زیادی به ادم اضافه نمیشه.از دفه ی بعد که این کتابارو تحویل دادم تعادل نگاه میدارم یکی دوتا رمان و بقیه چیزای مفید!
انقدر تابستون زود و شلوغ پلوغ گذشت که میشه گفت اصلا تابستون نبود.
از اولش و امتحانا و ماه رمضون. بعد از اون تا 9 مرداد پروژه. عمل مامانبزرگ و دختردایی جدید. سفر آدمای مختلف به تهران و میزبان و تورلیدر بودن من. بدبختیای خاص خوابگاه. سمینار و صب تا شب کتابخونه رفتن. خونه و رنگ و بنایی. الانم که انتخاب واحده و از شنبه بعد هم کلاسا :|
قلبم تند تر میزنه. فشار خونم قطعا رفته بالا. درکم از محیط اطراف بیشتر شده و واکنش هام هم سریع تر. دلم بیشتر مسئله میخواد. نمیتونم یه جا بند شم. باید در تکاپو باشم.
 
مسئله ها رو حل کن حل کن حل کن حل کن حل کن حل کن. 
مرسی قهوه. 
مرسی امتحانا. 
مرسی درس.
مرسی کتابخونه
آی لاو دیس سیچویشن. 
 مرسی خیلی!
یکی از بهترین تجربه های من توی کانادا
tutoring هست
تیوتور شدن یعنی تو معلم خصوصی بشی
شاگردت میتونه بیاد خونه ت
یا جفتتون میرین یه کتابخونه ای جایی
یا تو میری خونه شون
من هرچی تیوتوری کردم رفتم خونه طرف.
این رو خودم انتخاب کردم.
بعدا براتون میگم چرا :) الان باید برم :)
نوجوون ک بودم بهتر بودم دلم برای بلاگفا و افسران تنگ شده،دلم برای کلاس بسکتبال و پیچوندن تایم هنر و موندن تو کتابخونه وکتاب خوندن تنگ شده،دلم برای کتابخونه مدرسه امون و زنگای ناهار تنگ شده،دلم برای پیاده برگشتن از مدرسه و تو راه فلافل و نوشمک خوردن تنگ شده،دلم برای تاترهای زبان و سرودا تنگ شده دلم برای کلاس اقای نوروند و عربی پیشم تنگ شده وقتایی که بعد کلاس با اقای صفوی درمورد عرفان حرف میزدیم تنگ شده، الانم خوبه خیلی چیزا،ولی خوب اون موقع
✅فراموشی(3)و سرآغاز ماجرا.دم دمای ظهر بود که از دفتر #بسیج تماس گرفتن و گفتن بیاین برای تکمیل ثبت نام، امتیاز خوبی تو آزمون آورده بودیم.-اتوبوس؛.هر وقت که مداح خواب بود و یا اذیتش می کردیم و از میدان به در می شد و مزاحمتی نبود و فرصتی را مناسب می دیدم از سر دل تنگی با #قرآن جیبی ام انس می گرفتم قرآن همیشه جاذبه خاصی برام داره و نمی تونم ازش دل بکنم. ایام #شهادت حضرت زهرا(س) بود و چون کلاس های حوزه علوم اسلامی دانشگاهیان را هم شرکت می کردم درباره
امروز به اندازه‌ی یه دنیا سورپرایز شدم، باید برای انجام یه کار اداری کارگاه رو ول می‌کردم و میرفتم، بهش اطلاع دادم و گفت همراهیم می‌کنه(شاید مثبت ترین ویژگیش همین همراه بودنش باشه) گفت الان نمیرسه و ۱۵دقیقه دیگه اینجاست(اینجا دو تا نکنه رو احتمالا فهمیدین یک اینکه خونه‌هامون از هم دور نیست! دو اینکه صبح سر کار نرفته بود و خونه بود:دی) چند دقیقه بعد سر کوچه منتظرم بود. وقتی سوار ماشین میشدم چشمم به چند تا کتاب رو صندلی عقب ماشین افتاد و پرسی
اول بگم ک خیلی دلم میخواد با وردپرس برای خودم ی وبلاگ درست کنم ک سر و تهش مال خودم باشه 
اونجوری خیلی طول میکشه تا یکی پیدا بشه و مطالب منو بخونه 
حالا بگذریم 
یادمه از 5ام ابتدایی ب بعد یعنی دوره ی راهنمایی همه غم ها شرو شد ، تا 5ام ابتدایی غرق بچگی ولذت از دنیا بودم ، اما از وقتی ک فهمیدم درد و غم یعنی چی و از وقتی ک بلوغ در من شروع شد و ب جاهای باریک تر رسید ، من دیگ شادی کردن یادم رفت ، ای کاش شور و نشاط دوران کودکیم رو داشتم ، همون شوری ک با این
اقا ما این همه سال رفتیم دانشگاه هیچ وقت خبری نبود تا اینکه بعد شش سال رفتیم امضا فارغ التحصیلیمونو بگیریم  دیدم جلو کتابخونه یه پسر جوونو یه پیرزنه درگیر شدن 
دیگه من داد زدم مشت اول ۱۰۰۰ تومن ولی خب ۱۰۰۰ تومن نمیصرفید براشون
دیگه محل ندادیم رفتیم داخل کتابخونه دیدم مسئول کتاب خونه پس از شنیدن صدای درگیری شتابان در حال دویدن سمت در خروجیه. همین حین چنگیز جلوشو گرفت گفت کجا میری؟ بیا اینا رو امضا کن. گفت ها . برو همکارم هست 
قبل اینکه جوا
معرفی کتاب امثال الحکم - داستان‌های ماهانتا
داستان های ماهانتا دستور العمل های مهمی هستند که برای برخورد آگاهانه با
معضلات زندگی کنونی بسیار کاربرد دارند. رعایت انجام دستورات اعلام شده در
این داستان ها به عموم خوانندگان توصیه می شود.
کلمات کلیدی: امثال الحکم، داستان‌های ماهانتا، برخورد آگاهانه با مشکلات زندگی، داستان های آموزنده،  [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید .]
یکی امروز بی دلیل زده زیر گوش خواهرم! سیلی زدتش و نمیشناختتش اصن دختره رو، فقط یه کتابخونه میرفتن. میگفت من شوکه فقط دستم رو صورتم بود که این چرا اینکارو کرد؟یاد دیشب افتادم تو بحث مثلا من میگفتم نمیخام حرف بزنم باز با پرخاش جوابمو میداد و مونده بودم که چرا؟کلا هار شدن بی دلیل بحث میکنن و خواهر منو یکی زده این واقعا از درک من خارجه دیگه. گفت میتونم برم شکایت کنم؟ گفتم عزیزم اونجا ایرانه ها لابد بعد میاد میگه چون داشت غذا میخورد زدمش
1. پسرداییم (علی، شهریور ۲ سالش میشه) اومده و من خرذوق‌ترینم از دیدنش ^__^ بعد از کلی تلاش و با قول دادن یک بستنی بهش تونستم بهش یاد بدم اسمم رو بگه ^_^ البته که خراب خروب میگه ولی همینم خیلیه و من ذوقمرگ‌ترینم بابتش ^_^ به داییم که بشه عموی اون میگه مَسی D= (اسم داییم مسعوده) بچه‌م خیلی صمیمیه :دی مثلا دوییده اومده تو اتاق به من میگه مَسی تَسید و میخنده و باز میره بیرون =))) تازه به دستشم میگه دَسَم ^_^ دستشو میکرد تو یه لیوان و هی میگفت دَسَم دَسَم =)) 
2.
امروز اولین برف بارید. دیدن اولین بارش برف یه حس خاص قشنگی برام داره. بس که هر دفعه با این صحنه خاطرات خوشی داشتم. 
ماشین این روزا تو تعمیرگاهه. از پشت بهمون زدن و سپر داغون شد و با یک برگ بیمه طرف ما باید چند روزی معطل باشیم و هیچ کی جوابگوی این معطلی ما نیست. لابد حقمونه دیگه یکی کوبیده بهمون باید معطل شیم. وقتی ماشین دستم نیست میفهمم چقدر وابستشم و لنگمممم
پریروز بعد اداره رفتم کتابخونه و تا خود ۹ شب موندم اونجا و واقعا مفید بود. برگشتنی هم تن
این وبلاگ در روز شنبه مورخ 1398/4/22  فعالیت خودش رو شروع می کنه و داستان در روزهای شنبه و چهارشنبه گذاشته می شود.
تو ضیحاتی در باره ای داستان :
داستانی که قراره گذاشته شود در حال نوشته شدن است  و از جای هم گذاشته نشده . نظر هاتون رو به ما بگید و ما حتما جواب شما رو می دیم و همین طور مارو دنبال کنید .
خلاصه ای کوتاه از داستان :
این داستان زندگی روز مره اعضای گروه که با تلخی و شیرین  همراه هست و بیشتر سعی شده که به صورت ظنز نوشته بشه . امید وارم که از داست
علی و داداشش تو راه برگشتن. نزدیکای صبح میرسن! ترجمه امروزم تموم نشده و اصلا حوصله شم ندارم. برای بار ده هزارم نشستم فیلم غرور و تعصب و دیدم! و احتمالا ده هزار بار دیگم خواهم دید! ارتباطی که من با این داستان برقرار کردم فکر کنم با مرگم قطع بشه. بهترین نمایش این داستان تو مینی سریالش بود که سال 1995 ساخته شده و من یک میلیون بار دیدمش و بازم میبینمش و فیلم سینمایی سال 2005 ش هم جزو فیلمای خوبشه. البته سریالش بیشتر توجه منو جلب کرد. شخصیت ها، نوع پوشش، ر
در حال گوش دادن به یک داستان صوتی ام.چه قدر غرق شدن توی دنیای این داستان رو دوست دارم. :)
داستان در عین سادگی زیباست.یه طورایی کودکانه است ولی به نظرم یکی از مسائل مهم زندگی رو بیان می کنه.داستان دختر نابغه ایه که با مشکلاتی رو به رو می شه.لینکش رو در زیر این پست می ذارم.شما هم گوش بدین بعدا نظرتون رو راجع به این داستان به منم بگین. :)
لینک دانلود:
http://s6.picofile.com/file/8208929718/Matilda_www_Rlstine_Blogfa_com_.rar.html
داستان عجیب و غریبِ ناپنجره‌ها+عکس


داستان عجیب و غریبِ ناپنجره‌ها+عکس
ناپنجره‌ها ، پنجره‌هایی هستند که می‌خواستند روزی برای روزگار از دست رفته چشمی باز و بسته کنند ولی نه دیده‌ای برایشان ماند و نه روزگاری. نا پنجره‌ها همه جا هستند.
برایشان فرقی نمی‌کند خانه‌ای تازه ساخته شده یا یادگار پدر بزرگی باشد. این مجموعه، نگاهی گذرا است بر تعدادی از ناپنجره های بوشهر. روزی از پشت این دریچه های بسته شده، چشم هایی به ما می نگریستند.




 فرو
عنوان کتاب: دیوار گذر
نویسنده : مارسل امه
مترجم : اصغر نوری
ناشر:  نشر ماهی
--------------------
عید امسال 2 تا کتاب از کتابخونه امانت گرفتم که تو تعطیلات
بخونم. یکیشون کتاب " کتاب" فاضل نظری و اون یکی هم دیوار گذر بود که می
خوام الان معرفیش کنم. تا به حال از این نویسنده چیزی نخونده بودم. اما چون داستان
کوتاه و از ادبیات فرانسه بود انتخابش کردم. ادبیات فرانسه رو دوس دارم. کتاب خوبی
بود و از خوندنش لذت بردم. داستانها روان و ترجمه آنها هم خوب بود. کتاب شامل 5
د
یکی از سنتهای خانه ما ، بیان یک داستان طولانی دارای عواملی شبیه زندگی واقعی است
این داستان گویی راهکاری است  برای آموزش و فرهنگسازی غیر مستقیم به فرزندان. لذا در خانواده ما داستان آقای علوی سابقه طولانی دارد
همسر آقای علوی بانو خانم است و سه فرزند دارد به نام های زهره و زهرا و علی
مثلا اگر فرزند خانه از تاریکی می‌ترسد شب در داستان آقای علوی زهره به یک کمکان تاریک میرود و میترسد بعد چراغ  روشن میشود و معلوم میشود هیچ چیز ترسناکی وجود نداشت .
خوابیدم تا یک ظهریک پاشدم نهار خوردم دو رفتم کتابخونه تا پنج
تقریبا دو جلسه فیزیو عصب خوندم
کولر روشن بود آی خنک بود آی حال کردم
دیگه پنج کتابخونه تعطیل شد اومدم خوابگاه
جههههننننم واقعی
انقدرم این دختره در رو باز کرد و من بستمش دیگه تستیسش رو نداره بازش کنه الان به باز کردن پنجره بالا سرش اکتفا کرد
آخه صبحم با صدای پر زدن تو فضای تختم بیدار شدم
دختره م بیدار شد فک کرده بود زیر تختم دارم بایه چی ور میرم که صدا داده
من میگفتم پرنده تو اتاقه
اون
چند وقت پیش لیست کتابخونه هایی رو گذاشتم که برای بچه های کامپیوتر خیلی مفیده اما بعضی از اونا رو فـ ـ یــ ـ لـ ـ تــ ـ ر کرده بودن‌(شاید به این دلیل که اسامی عجیب وغریبی دارن) برای همین لینک ها رو از یه پراکسی عبور دادم که بتونید دسترسی داشته باشید.
ماجرا تا اینجاش خوبه ولی بدبختانه پراکسی پایین اومد الان اگر لینک ها رو کلیک کنید صفحه پراکسی بالا میاد و نه کتابخونه(لعنت به فـ ـ یــ ـ لـ ـ تــ ـ ر و تـ - حـ - ر‌ ـ یـ ـ‌ م).خب راه حل موقت این بود که لی
 داستانی بلندتر از داستان کوتاه و کوتاهتر از یک رمان  دارای دو راوی ناشناس و مبهم روایت بین دو راوی بخوبی پاسکاری می شد. توصیف جزییات مو به مو  کندیِ روند زمانی داستان بجز چند گفتگو مابقی داستان همه گزارش یک مهمانی بود و معرفی کارکترها و اشکارگی برخی فرهنگ های بومی ِ منطقه استفاده از موتیف  داستان در چند صفحه آخر مخاطب را به چراییِ انتخاب نام مردگان می رساند. مهدیسا دباغیان
سلامی دوباره، پس از مدت‌های بسیار.
 
لاوکرفت از داستان‌نویس‌های بزرگ معاصر و یکی از تاثیرگذارترین‌ها روی ژانر وحشت بود. داستان داگون، جزو اولین داستان‌های رسمی و منتشر شده‌ی این نویسنده‌ست و دست به ترجمه‌ش بردم.
امیدوارم کار شایسته‌ای شده باشه.
 
داگون - اثر هوارد فیلیپس لاوکرفت
 
پی‌نوشت) شاید جالب باشه که بدونید این داستان سال ۱۹۱۷ نوشته شده، و الآن دقیقا صد سالشه. :دی سروکله زدن با متنی که برای یه قرن پیش بود، برام بس دشوار اما همون
امروز کفشهای زمستانیم را جمع کردم و کفش تابستونی های پارسال را آوردم استفاده کنم،
الان آنچنان باران و رعد و برقی گرفته که فکر می کنم آسمان به من می خنده!!!
پ.ن: الان نمی دونم تا منزل چطور برم، یه شب خواستیم پیاده از کتابخونه برگردیم…
باز هرچی باشه خدا را شکر!
مدتی بود به وبلاگ سر نزده بودم، اسم رمز و همه چی رو فراموش کرده بودم.امروز پنج شنبه است. دلم می خواد بعد از ناهار برم کتابخونه اما تا ظهر بیشتر باز نیست:(دیشب بعد ازیک گفتگوی تلفنی دل درد شدیدی گرفتم. مشخصا از فشار اعصاب بود. نمی دونم چرا بدنم انقدر مورد حمله های عصبی قرار می گیره. امروز روزه نگرفتم و با احساس گناه بدی از خواب بیدار شدم. گاهی فکر می کنم اگر قدمی می تونستم بردارم در زیباتر کردن دنیا، اون چی بود؟بهش فکر می کنم و در پست بعدی می گذارم
از کتابخونه اومدم
نون و پنیر بهترین انتخاب برای کسی که تا ساعت 10 شب تو کتابخونه با کتابها سروکله می زده است
یه قطره اشک بخاطر سردرد و خستگیم از چشمم ریخت.
یه قطره اشگ دیگه,بخاطر نبود مادرم,تو این روزای خیلی طاقت فرسا,شدیدا بهش نیاز دارم.کاش اومدنش اینقدر پرسه نداشت
رفتم و صورتم رو با مایع شستوشوی صورت شستم
بعد رفتم زیر گاز رو خاموش کردم.گل گاوبونم رو داخل لیوان ریختم و اوردم کنار تختم گذاشتم.
کتابهام رو از کیفم دراوردم که دوبا
خب من اومدم کتابخونه یه گوشه ی دنج باحالم پیدا کردم خیلی خوبه. دارم فلاسفه ی بزرگ نوشتهٔ براین مگی رو میخونمو برای خودم خلاصه مینویسم. تا شب کلی میخونم مطمئنم. افلاطون رو تموم کنم میرم سراغ زبان باید جبران کنم دیروزو. همین فعلا خبر دیگه ای نیست. مهام اومده سپهرم بعد مدرسه اش میاد. من با این جا عشق میکنم. 
پس از نثار فاک های فراوان به وجود بی وجودم پست رو شروع میکنم
تو ریکاوریم.حوصله هیچ احدو ناسی رو ندارم علی رغم اصرار بچه ها واسه بیرون اومدن، من ترجیح میدم تو خونه باشمو کسیو نبینم.فقط مجبورم امروز پاشم برم اون کتابخونه چون دوستم میخواد با دوست پسرش بره بیرون و از اونجایی که مامانش رو دقه زنگ میزنه و حتما باید صدای من بیاد تا خیالش راحت باشه با منه، باید برم همراش.البته اولش میرم مامانش زنگ بزنه صدام بیاد.بعد گفته با من قراره بره سینما.که تو سی
دلم میخواد خودموُ یه گوشه مچاله کنم و گریه کنم، اما گریَم نمیاد. یه جای خوب سراغ دارم، تو اتاقم بین کتابخونه و دیوار، یه جایی که تنگه ولی راحت جا میشم. می تونم اونجا بشینم و زانوهاموُ بغل کنم. کاش جاش تنگ تر بود، انقد تنگ که مچاله می شدم. کاش تو خودم فرو می رفتم و ناپدید می شدم؛ اونوقت دیگه وجود نداشتم. کاش انقدر گریه می کردم که مثل تو قصه ها همه جا روُ آب می گرفت؛ اونوقت غرق می شدم و می مردم، چون شنا بلد نیستم.      خوب میشد. کاش میشد. 
دلم میخواد خودموُ یه گوشه مچاله کنم و گریه کنم، اما گریَم نمیاد. یه جای خوب سراغ دارم، تو اتاقم بین کتابخونه و دیوار، یه جایی که تنگه ولی راحت جا میشم. می تونم اونجا بشینم و زانوهاموُ بغل کنم. کاش جاش تنگ تر بود، انقد تنگ که مچاله می شدم. کاش تو خودم فرو می رفتم و ناپدید می شدم؛ اونوقت دیگه وجود نداشتم. کاش انقدر گریه می کردم که مثل تو قصه ها همه جا روُ آب می گرفت؛ اونوقت غرق می شدم و می مردم، چون شنا بلد نیستم.      خوب میشد. کاش میشد. 
امروز صبح با همکلاسی راهی ولایت غربت شدیم. اون رفت کارخونه ی خودشون. منم رفتم کارخونه ی خودمون تا ببینم کارگرها روز جمعه ای چه میکنند. از نگهبانی تا کارگرهای خط تولید همه شوکه شدند. هوا سرد و بارونی بود. ساعت دو هم برگشتیم. ساعت چهار رسیدیم تهران.  مستقیم رفتیم چهارراه ولیعصر. از یه کفش فروشی خاصی میخواستم برا خودم و مامان صندل بگیرم. قبلا صندل های طبی اونجا رو دیده بودم. موفق هم شدم. برا همکلاسی هم یه کفش خریدیم و فروشنده هم تونست یه کف
مطلب یکی از حکایت هایی را که تا به حال شنیده اید به زبان ساده بنویسید را میتوانید به صورت کامل از سایت هفتاد و پنج دانلود دریافت کنید.یکی از حکایت هایی را که تا به حال شنیده اید به زبان ساده بنویسیدبا سلام خدمت شما دوستان عزیز پایه ششم ابتدایی داستان کوتاه و آموزنده حکایت و داستان کوتاه حکایت های پند آموز کوتاه و زیبا بیتوته داستان کوتاه نوشته های دیگران داستان های کوتاه با داستان های کوتاه دبستان ابتدایی اکسیر دانش دبستان ابتدایی اکسیر دا
بهترین کافه دنج دنیا تو خانه ماست، تو پذیرایی مان یه کافه درست کردیم، البته من اسمش را کافه گذاشتم، یه کتابخونه قشنگ که همسرم درست کرده البته نه از نوع دیواری، یه صندلی راک« گهواره ای» و یه میز ناهار خوری که بعید می دونم نظیرش پیدا بشه، چون ساخته دست همسرم هست و یک نوع خاص، اصلا شیک نیست و شبیه میز ناهار خوری نیست ، انگار میز کافه هست که فقط بتونی یه چایی بخوری یه چیز قشنگ و ناب و انگاری سنتی، صندلی هاش پشتی نداره و آدم زود خسته می شه، ولی چون ه
free download آموزش زبان آلمانی با داستان
Download آموزش زبان آلمانی با داستان downloadable file here.
دانلود اختصاصی آموزش زبان آلمانی با داستان از سایت ما با لینک مستقیم.
مطالب مرتبط پیرامون آموزش زبان آلمانی با داستان را در این سایت پیدا کنید.
چگونه آموزش زبان آلمانی با داستان را با موبایل دانلود کنیم.
اطلاعات تخصصی بی نظیر درمورد آموزش زبان آلمانی با داستان را تنها می توانید از اینجا دریافت کنید.
لینک دانلود آموزش زبان آلمانی با داستان
پروژه تحقیقی آموزش
ارسطو در واقع یکی از انعطاف پذیر ترین و بی تعصب ترین فلاسفه بوده که فلسفه را کوششی متوقف نشدنی و مداوم برای رسیدگی به همهٔ پیچیدگی های تجربه های انسانی تلقی میکرده و هرگز از پا نمینشسته و همیشه در جستجوی این بوده که بلکه باز هم راههای بهتر برای کنجانیدن آن پیچیدگی ها در افکارش پیدا کند. 
کتاب فلاسفهٔ بزرگ آشنایی با فلسفهٔ غرب ، براین مگی، عزت الله فولادوند ، نشر خوارزمی
مثلا چی میشد من یکی بودم مثل ارسطو. شایدم بشم کسی چمیدونه! 
تا الان داشتم
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

درد نوشت دانلود فول آلبوم مونولوگ های من با خودم آموزش استخراج ارزهای دیجیتال با کوین پات ،کریپتو تب و pivot | پسَـری‌ آرام‌ از دیـار کلهُـر | کرم های کامپیوتر AD_MUSIC ایران همراه - انواع آموزش های (*gta sanandreas*) موسسه حقوقی عدالتخانه مجید Veronica