ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

داستان من مامان دوستاش

تنها خوبی عید این بود که نمیخواستم هر روز برم امیر رو از مهدکودک بیارم اون اوایل که هر وقت میرفتم دنبالش، دوستاش میگفتن امیر، مامانت اومد و من دلم میخواست خودمو بکشمبعد میومدم خونه، خودمو تو اینه نگاه میکردم میگفتم یعنی انقدر پیر شدم که بهم میاد یه بچه 6 ساله داشته باشم؟ وات د فاک آخه؟؟؟؟ دیگه خود امیر شفاف سازی کرد که من خواهرشم نه مامانش ولی واقعا در تصورم نمیگنجه که مامان کسی باشم -_- خیلی وحشتناکهمامان بابام همسن من که بودن، منو داشتن!!!!
تنها خوبی عید این بود که نمیخواستم هر روز برم امیر رو از مهدکودک بیارم   اون اوایل که هر وقت میرفتم دنبالش، دوستاش میگفتن امیر، مامانت اومد و من دلم میخواست خودمو بکشمبعد میومدم خونه، خودمو تو اینه نگاه میکردم میگفتم یعنی انقدر پیر شدم که بهم میاد یه بچه 6 ساله داشته باشم؟ وات د فاک آخه؟؟؟؟ دیگه خود امیر شفاف سازی کرد که من خواهرشم نه مامانش ولی واقعا در تصورم نمیگنجه که مامان کسی باشم -_- خیلی وحشتناکهمامان بابام همسن من که بودن، منو داشتن
توضیحی درباره بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622
آیا با دریافت فایل بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 از این سایت به من تخفیف تعلق می گیرد؟
چگونه با خرید فایل بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 از این سایت امتیاز کسب نمایم؟
First, pay online, and then receive بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622.
You can only subscribe to this website بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622.
این فایل بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 را از سایت ما بخواهید.
free download بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622
Welcome to our site to bu
دانلود مجانی بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622
This site is equipped with all articles around بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622.
How will I get more information when I buy بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 from this website?
آیا تاکنون بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 را دریافت نکرده بودید؟
بهترین روش برای زیاد کردن مطالب پیرامون بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 استفاده از مقالات مرتبط این سایت می باشد.
فروش اینترنتی مقالات با عنوان بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 به صورت آنلاین.
موضوع گراف
خرید بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622
Translate the original version بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 along with the original text.
By subscribing to the site for download بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 Also get acquainted with new articles.
پرسش و پاسخ زیادی در رابطه با بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 وجود دارد که با خواندن آن ها به نتیجه خواهید رسید.
پکیج مقالات بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 را از ما دریافت کنید.
با خرید هر مقاله پیرامون بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 یک امتیاز در جشنواره تخفیفی
پی دی اف بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622
به درخواست بعضی عزیزان بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 را به سایت افزودیم.
اگر نمی دانید بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 را چگونه بنویسید، از ما کمک بگیرید.
به کانال تلگرام فروش مقاله خوش آمدید. شما می توانید بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 را به راحتی تهیه کنید.
اگر میخواهید بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 عجله کنید و از سایت ما ارزان بخرید.
ترجمه مورد تایید و بدون اشتباه درمورد بک دراپ تولد تم پو و
بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 را چگونه دانلود کنیم؟
به درخواست شما دانشجویان عزیز بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 را با نسخه قابل ویرایش در سایت قرار دادیم.
فروش بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 برای درک بهتر مطالب.
کارآموزی پیرامون بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 را از اینجا دانلود نمایید.
کارآمدترین روش برای جمع آوری مطالبتان راجع به مطالعه پروژه های این سایت می باشند.
پروژه تحقیقی بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622
free download بک دراپ تول
دریافت بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622
موضوع فایل بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 چیست؟
The largest specialized translation website about بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622
Download scientific material about بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622
دانلود بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 برای موبایل با لینک مستقیم.
فروش اینترنتی مقالات طلایی با موضوع بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622
پی دی اف بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622
آیا میدانید بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 چیست و چگونه ایجاد
دانلود رایگان بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622
سایتی باشکوه در زمینه فروش مقالات پیرامون بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 راه اندازی شد.
Only on this site there are articles about بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622.
در سایت ما می توانید مقالات و پروژه هایی پیرامون موضوع بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 جستجو کنید.
To get بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 high quality scientific click above.
با راه اندازی این وبسایت شما خواهید توانست به مقاله بک دراپ تولد تم پو و دوستاش-کد 622 دسترسی پ
امروز توفیق شد بهارو سوار سرویس کنم. موقع خداحافظی گفت «خداحافظ عمه!». بعد برگشت به دوستاش که توی ماشین بودن گفت «بچه‌ها! عمه‌مه!». کلی خنده‌م گرفته بود از معرفیش.ظهر که اومده خونه میگه «بچه‌ها داشتن می‌گفتن مامان و باباشون چکاره‌ان! منم گفتم عمه‌م خبرنگاره!». باز غش کردم براش 
تخم مرغ رو از جا تخم مرغی درآوردم 
تخم مرغ به دست چرخیدم سمت مامان
پرسیدم مامان این تخم مرغ.
و در همون حال که نه چرخشم به سمت مامان کامل شده بود و نه جمله ام 
تخم مرغ از دستم افتاد روی سرامیکا و زاررررت شکست
خیلی صحنه کمدی ای بود :))))))))
امروز که مامان رو بغل نکردم. با دوستهام سرد بودم و با دو نفر بحثم شد. امروز که دو بار بشقاب از دستم لیز خورد و هر بار فقط خیره شدم به تیکه هاش. مامان گفت اگه پیدا کنه کسی که من رو به این روز انداخته بیچاره اش میکنه.من که نمیذارم نازک تر از گل بهت بگه ولی تو هم حواست رو جمع کن مامان از تووی چشمهای من پیدات نکنه.
مامان میگوید چرا خوابم نمیگیرد 
و من به این فکر میکنم که کدام کتابم را برای قبل از خواب پیشنهاد بدهم با اینکه میدانم از کتاب هایی که میخوانم خوشش نمی اید
کلی فکر میکنم تا اسم کتابی که درباره زندگی ملاصدرا بود را به یاد بیاورم میگویم: مردی در تبعید ابدی را تمام کردی؟
میگوید نه
میگویم دوستش نداشتی
میگوید معرکه است، نمیخواهم تمامش کنم، حالم را خوب میکند، هر از چند گاهی صفحه ای از ان را میخوانم
با خود فکر میکنم این ویژگی ام به مامان رفته، من هم ن
داداش بزرگه میگه یه چیزی هست یه ماهه میخوای بگی ولی نمیگی . میگی یا مامان رو بندازم به جونت ؟ گفتم اره قضیه اینجوریه . بعد میگه تو باید از اول به من میگفتی ! من همه چیو میام بهت میگم !گفتم نه نمیای بگی . گفت یبار یادم نیست چیو بهت گفتم دهن لقی کردی رفتی به مامان گفتی منم دیگه هیچی برات تعریف نکردم ! گفتم محااااله ، اصولا مامان وقتی یواشکی حرف میزنیم میاد وسط اتاق وایمیسته در حالی که طرفین رو نگاه میکنه میگه چیشده؟چیشده؟ بعد که از ما چیزی دستگیرش ن
بسم الله الرحمن الرحیم
دور زندگی می کنیم، از همه ی خانواده
دیشب وقتی پدربزرگ و مامان جون و خاله هات داشتن با دخترک خداحافظی می کردن.
می گفت منم میخوام بیام گچساران
بهش می گفتن مامان نمیاد ها!
می گفت چرا میاد
شب که توی گهواره تش می ئادم باهام اتمام حجت می کرد که من فردا می خوام با پدر بزرگ و مامان جون و مامان ع برم گچساران
صبح بعد از نماز صبح راه افتادن همه و رفتن
دخترک توی گهواره خواااب.
چقدر ئل مامان جون و پدربزرگ نرفته براش تنگ شده بود
چقد
مامان میدونی تو لجباز ترین و خرف گوش نکن ترین دختر دنیا رو داری
اما همین دختر لجباز تنها جای امن دنیا براش همین آغوش توعه تنها جایی که بدون قضاوت اطرافیان با ارامش گریه میکنه ، میخنده
مامان اما تو بهترینی همیشه بودی شاید خیلی لفظی بهم محبت نکنیم انا تو با رفتارات نشانم دادی چقدر عاشقمی
مامان خیییلییی دوست دادم❤
امشب طولانی‌ترین متن دفترم رو نوشتم و چی؟ درموردِ مامان. ورق زدم و نوشته‌های قبلیم رو خوندم. هفته گذشته نوشته بودم: "جز خدا و مامان دلم نمیخواد از حالِ ناخوبم برای کسی بگم." قبل‌تر نوشته بودم: "اسمس زدم تا بدونه افطاری بدون اون چقدر نمی‌چسبه" و قبل‌تر از اون هم کوتاه گفته بودم "مامان خسته‌م و بهت نیاز دارم" . دیگه برنگردوندم تا عقب‌ترش رو بخونم. مامان تو تمام حال خوب منی و امشب؟ پرم از ترس نداشتنت. 
بچه که بودیم بابام خیلی عیاش و رفیق باز بود. همیشه تو خونه با دوستاش برنامه داشت. یادمه یکی دوبار هم گرفتنش.دوستاش رو میاورد خونه در حالی که یه زن جوون و دو تا بچه تو خونه داشت. همیشه یه شلنگ داشت که با اون ما رو میزد. اگر چه الان همه چی رو حاشا میکنه ولی من حتی رنگ شلنگه یادم میاد. رنگش نباتی شفاف بود.یادته کارنامه برادرم یه ۱۹.۷۵ داشت؟ کارنامش رو پاره کرد و ما رو با شلنگ زد و پرت کرد تو کوچه؟ شب بود. برادرم کلاس دوم بود و من کودکستان میرفتم.یادته
در ساعت ۱۰ شب پنجشنبه، لیست مخاطب های موبایلم را سه بار بالا پایین کردم و هیچکس را نداشتم تا با او حرف بزنم.بعد یک عکس از گالری ام را انتخاب کردم.حرف هایم را پایینش کپشن کردم و خواستم اینطوری حرف هایم را زده باشم،اما آن کپشن هرگز منتشر نشد چرا که در لحظه ی آخر یادم افتاد مامان را با این حرف ها ناراحت می کنم و مامان در شهر دیگری ست و مامان بغض می کند و مامان دلش می گیرد و می لرزد و فشارش بالا می رود.از مامان که بگذرم باقی فالوورهایم را هم از یاد گ
سخت ترین کار دنیا ؟
کار در معدن؟
آتش نشانی ؟
کوره ذوب آهن؟
نه خیر .
دیدن فیلم کره ای با مامان بزرگ .به خصوص قدیمیاش .
مثلا یه شخصیت مبارز رو گرفتن و دارن شکنجه میدن .و دستاش رو بستن مثلا تو زندونه .شروع میکنه گریه .میگم گریه نکن مامان بزرگ .میگه ببین دختر مردمو چطور انداختن زندون.!میگم دختر نیس مامان بزرگ پسره .
میگه وا؟پس چرا موهاش بلنده .میگم قدیما این شکلی بوده .!دوباره گریه میکنه .میگم چی شد باز ؟میگه لعنتیا نگا چطور اماما رو زندا
دیشب دخترم میگه: مامان جیش داشتی به من بگو. زود دوتایی بریم جیش کنیم. باشه؟ یادت نره ها.گفتم: چشم. الان بریم دوتایی جیش کنیم؟رفتیم. ایشون بیشتر از من کار داشت! یه مامان تمام عیاره. غذا میده بخورم. توالت من رو می بره. می خوابونه. ناز می کنه. بوس می کنه. حیف که نصف روز سر کارم. نمی تونم از بودن باهاش لذت ببرم. 
سلام
 حالا محمدهادی همه چیز میگوید، مامان بابا همه دایی خاله باباجون مامان جون و خلاصه هرکلمه ای را که بخواهی میگوید، الحمدلله
 
اولین جمله ای که به قوانبن ادبیات فارسی درست گفت: مامان عمو زد  یا مامان فلانی زد  یا بابافلانی زد. !!!
 
ان شاالله همه بچه ها صحیح وسالم باشن وسایه پدر ومادر بالای سرشون باشه ان شاالله.
 
پ.ن: پسرخاله ام را درست درسن دوسالگی اش،شب تولدش ازدست دادیم،.خیلی اتفاقی ویهویی.بخاطر یه حواس پرتیخیلی باید مواظب باشیم
سلام به همه.
دیروز:
صبح پاشدم دیدم گوشیم روشن نمیشه حتى توى شارژ،رفتم یه اپل استور،گفتم باتریشو عوض کنه و گفت یه ساعت بعد برم گوشى رو بگیرم،بعدش رفتم گفت آى سیش مشکل داره که هزینه ى تعویضش میشه ٣٠٠ هزار تومن که مامان گفت لازم نیست و بعد با باترى قبلیش اومدم بیرون.توى خونه،ارسلان (نامزد مامانم) گفتش که یکشنبه برام به گوشى سامسونگ میگیره ولى فعلا یعنى بعدش اپل.آره دیگه،الانم دارم با گوشى خودش مى نویسم.
امروز:
صبح که بیدار شدیم،مامان برام از آرا
یکی از چالش‌های اخیر من این است که موقع خواندن داستان قبل خواب، لالایی یا وقتی که می‌خواهم ادای خوابیدن رو در بیاورم که "لیلی جان ببین مامان خوابید، تو هم بخوابی دخترم." واقعا خوابم می‌بره :-|
و نه این که یک کله بروم تا صبح، یه هو می بینی ساعت یک، دو، یک ساعتی حوالی نیمه شب بیدار میشم، با دندان نشُسته، نماز نخونده و از همه داغون‌تر این که دیگه خوابم هم نمی‌بره و یکی دو ساعت به سقف باید خیره بشم و گوسفند بشمارم :-|
* وقتی اذان مغرب ساعت ده و بیست
مطلب دانلود آهنگ مامان قدوبالای نازت بگردوم را میتوانید به صورت کامل از سایت هفتاد و پنج دانلود دریافت کنید.دانلود آهنگ مامان قدوبالای نازت بگردومبا سلام خدمت شما دوستان عزیز دانلود آهنگ مامان قدوبالای نازت بگردوم [Music] Darkhasti دانلود آهنگ دورت بگردم از حمید اصغری رسانه نوا Videos موسیقی محلی فارس زیبا به نام مادر طرفداری دانلود آهنگ مامان قدوبالای نازت بگردوم ایندکس وار آهنگ جدید محمد خدارحمی به نام دورت بگردم نسیم یاسوج دانلود آهنگ لری دانل
زمستون بود. یه شب بابا حالش بد شد؛ فشار خونش بالا رفت. تو راه بیمارستان به مامان گفت: من اگر بمیرم تو شوهر میکنی؟ مامان سر بابا رو بغل کرد زد زیر گریه گفت خدا نکنه تو نباشی. بابا گفت من بمیرم هم طاقت ندارم یه مرد دیگه زنم رو بگیره! امید خندید آروم گفت بابا جون تا زن خودته که کسی.بعد بقیه حرفشو از چشم غره مامان خورد. بابا گفت: هیچیم نمیشه بچه ها؛ مگه من میذارم زنماستغفرالله. چقدر خندیدیم باهم.
مامان باباها یه جوری خوبن که همشون برای بچه ها، بهترین مامان بابای دنیان، هرجور که باشن. یعنی تو هر خانواده ای نگاه می کنی میبینی یه جفت بهترین مامان بابای دنیا وجود داره! اون کسی که برای ما نفرت انگیزه، میبینی بهترین مامان بابای دنیای بچه شه! و این خیلی جالبه که برای بقیه شاید بد باشن اما برای بچه شون نهایت تلاش رو می کنن برای بهترین بودن و اکثرا تلاششون موفقیت آمیزه. خیلی هم خوب.
به داداش بزرگه گفتم برام عروسک پولیشی بخره ولی یه جوری که مامان نبینه ! ببینه واسه خودش قصه درست میکنه به همه دوستا ، رفقا و فک و فامیل هم اطلاع میده !!چهارشنبه داداش بزرگه بهم گفت برات عروسک گرفتم ، منتها نمیتونم از دست مامان در امان نگه دارمش بیا ببرش و من فرمودم من نمیام اون وری بیا برام بیار پنجشنبه اومد برام آورد ، یه مشما مشکی بزرگ !! گفتم این به این عظمت رو چجوری از دید مامان مخفی کردی ؟ گفت اولی که وارد خونه شدم مامان اومد چک کنه ببینه چیه
وبقیه ی ماجرااول شهریور بود که  مامان رفت خونه ی آقای قلی زاد با بچه هاش صحبت کنه که ببینه راضی هستن یا نه ما به خاطر یه سری مسایل مجبور شدیم سالگرد آقا رو یه هفته زودتر که پنجشنبه 9 شهریور میشد بگیریم و جمعه 10 شهریور سال 1396 که عید سعید قربان بود   مامان عزیزم به عقد آفای قلیزاذ در آمد روزهای پر تنش و خیلی با استرسی بودو خیلی اتفاقها ولی گذشت هر چی بود و مهمونی دوره ای خونه ی لیلا جمعه 17 شهریور شب عید سعد خم بود .و حاج آقا قلیزاده
حس بد یعنی به تلفن محل کارت جواب ندی و احتمالا اونا سرشون شلوغ باشه و بری خونه مادربزرگ و یه بحث مزخرف شکل بگیره بین تو و عمو کوچیکه سر زحمتهای عروس جدید و طعنه ی عموکوچیکه به مادر تو که اصلا تو جمع نیست و بعد هم بگه که یک پیامک دریافت کرده و تو یادت بیاد که آره مامان گفت یک پیام دادم به عموت سر باز یه مسئله ی دیگه و بفهمی چرا عمو با مامان چپه 
هزار بار به مامان میگم پیام نده 
بابا واسه چی پیام میدی زنگ بزن آقاجان 
الان اگه اون پیام رو نشون کسی بد
حس بد یعنی به تلفن محل کارت جواب ندی و احتمالا اونا سرشون شلوغ باشه و بری خونه مادربزرگ و یه بحث مزخرف شکل بگیره بین تو و عمو کوچیکه سر زحمتهای عروس جدید و طعنه ی عموکوچیکه به مادر تو که اصلا تو جمع نیست و بعد هم بگه که یک پیامک دریافت کرده و تو یادت بیاد که آره مامان گفت یک پیام دادم به عموت سر باز یه مسئله ی دیگه و بفهمی چرا عمو با مامان چپه 
هزار بار به مامان میگم پیام نده 
بابا واسه چی پیام میدی زنگ بزن آقاجان 
الان اگه اون پیام رو نشون کسی بد
رفتیم خرید پس از پروس و جو از مغازه های مختلف که فروشنده مرد بودن !
داستان به شرح زیر میشود:
+تو ماشین بشین دیگه
- مامان منم دوباره میخوام بیام D:
+همین که گفتم تو ماشین بشین
یک نفر هم بدجور نگاه کرد مورد دعوا قرار گرفت !
مامان غیرتی
سکانس دوم :
+به خاطر همین میگه محجبه  باید باشه :)
-این روزا اعصاب ندارم ، من همینه که هستم خواست بیاد ، نخواست نیاد ،،، بعدم من چی کار کنم موهام میاد بیرون !
+تو محجبه هم بشی بامزه هستی اما دلیل چیست؟
- میخوام قدرتش رو بس
❌نام واقعی: park jimin ( عشق من )نام استیج: jiminتاریخ تولد: october 13th 1995 ( همسن وی هست )گروه خونی: Aجایگاه در گروه: وکال، دنسراسم مستعار: jiminie و chim chimخانواده: بابا، مامان، خواهر بزرگ ترغذای مورد علاقه: گوشت، میوه ، خورشترنگ مورد علاقه: آبی، سیاهیکی از وراج ترین اعضای گروه به شمار میرود (کلا چرت و پرت زیاد میگه)خوش اخلاق و همیشه خنده رو.درسته دوستاش میگن یکم منحرفه و ذهنش تو دنیای هپروت و .ه ولی در کل بچس.همیشه زیاد تمرین میکنه (بیشتر از بقیه)در این مورد جین
می دونم که قبلا از زهرا نوشتم 
و از اینکه حس می کنم سرنوشتم مثل اون خواهد بود 
یهو یاد برادرشوهر محبوبه افتادم 
که محبوبه برام در نظرگرفت 
من موافقت کردم 
با مامان تو دعوا بودم! مثل همیشه
زنگ زدن 
مامان بردلشت 
پسره ۲۸ ساله مطلقه و مکانیک بود 
مامانم گفت به دختر ما نمیخوره چون کوچیکتره 
و قطع کرد 
فکر می کنم ۳۰ ساله بودم اون موقع 
محبوبه مودبانه ناراحت شد 
بعدها مادربزرگ بستری شد 
مامان کنارش بود 
محبوبه شیفت بود 
نرفته بود پیش مامان 
ماما
به نام اواز اون شب هایی که کلی با مامان حرف زدم ؛ بود.
امروز صبح رسیدم خونه و نهار رو پیش مامان جون بودم با حضور مهمون های ناخوانده ی ناخوشایند!
بعدازظهر دنبال کار های تولد و شب تولدم بود با چند روز تاخیر و البته تولد مهسا.
پارسال،فردای امروز رسیده بودم تهران ک دیدم مامان اینا اونجان و جشن گرفته بودیم و بررسی مسائل علمی میکردم بعدش تنهایی در شب!
امشب ک اومدیم خونه،بابا و محمد خوابیدن و من و مامان تو اتاق نشستیم و حرف زدیم.از خودم،مشکلاتم،دغدغه
قدیما تا مدرسمون تعطیل می شد میرفتیم خونه بابا بزرگ.بابا بزرگ از وقتی مامان بزرگ مرد دیگه تنهای تنها شددلم برات تنگ شده بابا بزرگ جونمبعد از مردن مامان بزرگ ،بابا بزرگ یادش رفتهمه چیز رو یادش رفتمن رو داداشی رو بابا و مامان رو . یادش رفت کی غذا خورده یا حتی مامان بزرگ مردهزمان خیلی زوود گذشتمن دیگه بزرگتر شده بودم و بابا بزرگ جون هم پیر تریه روز که رفتم بهش سر بزنم نبود بادبزن و کتاب دعاش بود ولی بابا بزرگ نبودحتی ساعت یادگار مامان
با مامان خانم اینها نرفتم عیددیدنی خونه دایی آقا حسن دایی مامان خانم و پدر نجمه زن خان داداش محسن هیچی بعدا مامان خانم برام داره جلوی کوثر زن داداش مجتبی بهم چیزی نگفت یکی ساعت بیشتر توی خونه تنها هم و فقط دارم دور خودم تاب میخورم و رویا پردازی مزخرف میکنم همین بس من سرباز ارتش ؟ بیشعوری هم حدی داره
به یه حجمی از حماقت رسیدم که "قربونت" رو توی چتمون سرچ کردم ببینم کدوم بیشتر گفته قربونت برم.
اولاش اون میگف
بعدش فقط من گفتم
بعد به این نتیجه رسیدم که دیگه نمیگم تا به اون تعداد اون بگه.
بعد دیدم چه نتیجه ی احمقانه ای چرا همچین کاری رو کردم اصلا؟
بعد دیدم با حجم عظیمی از دلتنگی مواجهم که هیچ چاره ای واسش نیس.
چون پی امامو هفت هشت ساعت یه بار جواب میده
درنتیجه نمیتونم همه دلتنگیمو یه بارکی بهش بگم. هشت ساعت یه بارم خیلی زیادی به نظر میرسه. خسته م
یاد دعوا های مامان بزرگ خدابیامرزم و بابابزرگ افتادم. موقع دعوا، مامان بزرگم قهر میکرد و می رفت برای خودش یه چیزی درست میکرد تنهایی میخورد:) و به بابابزرگمم تعارف نمیکرد. بابابزرگمم پا میشد میرفت مغازه. شب که برمی گشت، همه چیز عوض می شد. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. مامان بزرگم کتش رو در می آورد، بابابزرگ می رفت وضو می گرفت و شامشون رو میخوردن. کلی هم قربون صدقه من می رفتند.
یادم میاد چند باری هم مامان بزرگ تهدید به طلاق گرفتن کرد:))) . خیلی ه
تمام دیشب تا همین الان که رسیدم خونه بیمارستان بودم.قلب مامان بازیش گرفتههر لحظه یه بغض نزدیک بود از نگرانی بترکه خیلی ترسیدم دلم پریشون بود. خدا رو شکر بخیر گذشته و با اصرار مامان همراه بابا اومدم خونه که دو ساعتی استراحت کنم و دوباره برگردم. خدایا حالم توی اتاق احیا خیلی بد بود اتاق احیا حسش بد بود + تخت خالی نبود توی اورژانس گفتن روی تخت اتاق احیا مامان بخوابه. + شب بدی بود 
امروز موقع تماشا کردن یه برنامه، مهمون برنامه تاریخ تولدش رو گفت. سال تولد مامان بود. بعد مجری برنامه گفت آهان یعنی سه سال دیگه می شه شصت سالتون. 
اصلا حواسم نبود که مامان داره شصت سالش می شه. خیلی غصه خوردم. کاش مامان باباها هیچوقت پیر نمی شدن.
c
--------داستان کامپیوتر:سیاه وسفیدداستان قرمز کوچولو:سرما و گرماداستان  محمد:حافظه و فکر کردن----------مامان:فرشته است/فرشته ها ماشین هستندقرمز کوچولو:خون استخدا:لامپ است/دین زرتشتارواح:سوپرمارکت استاتش:مرداست-یخ:زن است اشیاء:ادم و حوا استحیوانات:ادم فضایی استانسان و ربات:تلویزیون استپدیده ها: خدا است---------دایناسورها قبر هستندجنگ شد برای کشف تلفندقیقا هیچی.مردم هر روز یه داف جدید می زنندهادی اشک خدا استباباجون فروغی ماده تاریک است-امیرحسی
داشتم فکر می کردم به حرف دیشب مامان : با ناراحتی گفت مگه من مامان نیستم چرا باید از همتون بترسم. چرا باید حواسم باشه هرکدومتون از چی ناراحت میشین. چرا هی به من میگین اینو نگو، اونو بگو.فهمیدم گند زدیم. گفتم مامان برای خودت می گوییم . که آدمها ازمحبتت اینقدر زیاد سواستفاده نکنن. اینقدر راحت بهت دروغ نگویند. اینقدر تو رو پایین نبرند. گفت نمی خواهم. بذارین خودم باشم راحت ترم. من همین هستم.هیچ آدمی بهشت را به زور نمی خواهد. دلم گرفت. من هیچی برای خودم
و توش نوشت به دخترهایی که بی ادبی به والدینشون می کنن و گاو و زر نزن و خفه و چیزایی که زشته آدم بنویسه نمیگن مبارک 
خوب اونقدر خوشحال شدم که با خودم تصمیم بگیرم دیگه بهش فوش ندم 
ولی خوب اون هنوزم حرف نمیزنه 
حتی یه بسته شکلات شیک مجلسی خریدم و بهش تعارف کردم فقط یکی برداشت و هیچی نگفت 
سلام هم که کردم جوابی نشنیدم 
شکلات رو خودم تعارف کردم و بعد بردم قایم کردم 
چون اصصصصصصلا دلم نمیخواد دختر کوچیکه برداره
و مامان فاطمه (خواهر دومیم) 
اگه تو ب
احسان جان مامان چرا اینقدر الکی نق می زنی گلم؟؟ کاش بزرگتر بودی و می تونستی بگی چته، دندونته مامان؟؟ همه کارهایی که برای خوب کردن حالت بلدم انجام دادم الا  کلا تو بغل موندن که توانش رو ندارم همش بغلم باشی .زنده  باشی گلم
دارم فرار میکنم مامان .  تجربه ی ِ خانواده داشتن لذت ِ قشنگی داشت دارم فرار میکنم مامان. با خودم و از خودم . یا خودمو پیدا میکنم یا گم  تر میشم . میخام سوار اتوبوس بشم بدون چمدون یک ساعت و پول کافیه برای این سفر حتی کرم ضد آفتاب هم برنمیدارم بزار اورجینال باشم و هرچی میخاد پیش بیاد میخام همش جاده ببینم میخام موز بخورم ُ بالا بیارم هی. میخام شیرجه بزنم تو مستقل شدن . میخام گند بزنم به زندگی . این صادقانه ترین حرفی ِ که میخای
عکس پروفایلش رو که باز کردم یاد خیلی چیزها افتادم، عبچه‌اش رو گذاشته که تو تراس برفی خونه ایستاده بود. تراس طبقۀ بالای خونۀ مامان‌جون.دو روز پیش سالگرد مامان‌جون بود. یازده سال گذشته و تو این مدت فقط خواب اون خونه رو دیدم و یه بار هم از کوچۀ جلوی تراس رد شدم. بعد از فوت مامان‌جون و فروختن خونه دیگه هیچ‌کدوم نتونستیم برگردیم اون خونه و محله که همسایه‌شون رو ببینیم. کی دل این کار رو داره؟ یازده سال گذشته و تو این مدت فقط خواب اون خونه
 دیروز پنجشنبه دوم اسفند همه رفتیم خونه ی مامان هم دورهمی هم پیشواز برای روز مادرخیلی خوب بود و خوش گذشت ، دوست دارم همه رو میبینمحالم خیلی بد بودولی وقتی رفتم تو جمع حالم عوض شدبازم تکرار وو.عیدو جنب و جوش عید حال خراب وووچند روزی رفتم  پیش زهرا و بعد از همونجا رفتم شمال   خوب بود و خوش گذشت و فامیلها رو دیدم بعد با مامان و حاج آقا برگشتموقتی که باهاشون هستم و میبینم با هم خوش هستن لذت میبرمخدارو شکر که مامان ار تنهایی در امد و راضی
خب از ه گفته بودم براتون
که وقتی تنهاس میاد با من
و وقتی اون دوتا دوستش رو می بینه کلا میذاره میره
تصمیمم این شد که ولش کنم هر غلطی خواست بکنه
گفتم خب هر وقت خواست با همیم هر وقتم نخواست بره سی خودش
دیگه م بد اخلاقی و اخم و تخم نکردم
چند شب پیشا اومد گفت میخواد واسه یکی از اون دوستاش تولد بگیره
اولش قرار بود کلی باشه و منم دعوت کرد
نمیخواستم برم و پیچوندم و در نهایت طی یه سری صحبت قرار شد خصوصی دو سه نفری تولد بگیرن
بهم گفت کاش تو هم میومدی :/
گفتم
تمام دیشب تا همین الان که رسیدم خونه بیمارستان بودم.قلب مامان بازیش گرفتههر لحظه یه بغض نزدیک بود از نگرانی بترکه خیلی ترسیدم دلم پریشون بود. خدا رو شکر بخیر گذشته و با اصرار مامان همراه بابا اومدم خونه که دو ساعتی استراحت کنم و دوباره برگردم. خدایا حالم توی اتاق احیا خیلی بد بود اتاق احیا حسش بد بود + تخت خالی نبود توی اورژانس گفتن روی تخت اتاق احیا مامان بخوابه. + شب بدی بود خدایا شکرت که تموم شد. 
حالا یک سال و نیمه ؛من میرم،خواهرم نیست ،خواهرم میره و من نیستم.
دلم خونه میخواد؛
پیش مامان بشینم و سختی های زندگی ِ تنها رو جوری تعریف کنم  اینقد با مامان و بابا بخندیم که اشک بیاد از چشمامون.
بدجوری زمستونه حتی وقتی یدونه برف  م رشت نباریده.
امروز با بچه‌ها داستان اسباب بازی سه را تماشا کردیم.  همان که اندی می‌خواهد به دانشگاه برود، و اسباب بازی‌ها با یک اشتباه سر از مهد کودک و  کارخانه بازیافت در می‌آورند.
به طرز عجیبی دلم برای عروسک‌ها سوخت.  مگر چه معجونی درون این  پویانمایی‌هاست که تا عمق جان ریشه می‌دواند. نمی‌دانم!
با خودم فکر کردم که وظیفه ما در مقابل اسباب‌بازی‌‎های بچه‌ها چیست؟ وقتش که رسید بچه‌ها که بزرگ شدند ما باید با این عروسک&
صبح که مامان بیدارم کرد ، تو چند لحظه ای که بین بیدار شدن و نشدن بودم حس کردم چقدر به مادرم بیگانه‌م، حس کردم یه غریبه‌ست، یه زن میانسال با کمی اضافه وزن، صورت سفید، موهای قهوه‌ای و تک و توک سفید. اونقدر کابوس کوتاهی بود که سریع گفتم: بیدار شدم مامان جان. با تاکید روی مامان جان‌. انگار که بخوام به اون چند لحظه‌ای که گذروندم ثابت کنم که اون مامان‌جانِ منه! همون زن میانسال با همه نقص ها، چروک های روی صورتش، گاهی اخم و بداخلاقی هاش زیبایی زندگی
مامان‌بزرگم بدون عصاش اومده بود پیشمون وقت رفتنش دیدم با خودش عصا رو نیاورده گفتم می‌خوای باهات بیام مامان‌جون؟گفتش نه آخه دلم نمی‌آد بهت بگم دستمو بگیری دلم نمی‌آد بهت بگم پاشی باهام بیای.من؟توی اون لحظه فقط دلم می‌خواست جهان از اول شروع شه مامان‌بزرگم مثل قبلش باشه بتونه بدون عصاش راه بره بدون کمک من راه بره.دلم می‌خواست یکم روی احساساتم کنترل بیشتری داشته باشم که با شنیدن این حرفا جلوش نزنم زیر گریه!ولی داشتم گریه می‌کردم و جهانم
سخت ترین روز عمرم بود امروز، با اینکه همه می‌گن طبیعیه اما ناراحت بودن ت انگار غمگین ترین و سنگین‌ترین بار روی دلم.
الان و امشب مامانت مجبور شدیم از هم جداشیم
تو و مامان موندید بیمارستان پیش هم، منم تا ۱۰ موندم پیشتون ولی بعدش مجبورم کردند برم از پیشتون
با مامان بزرگت که صحبت می‌کردم تا حرف تو می‌شد بغضم می‌گرفت و آخرشم شکست و برای اولین بار بعد از بزرگ شدن گریه کردم جلوش .
زود خوب شو بابا که می‌خوایم کلی خاطره و داستان خوب با هم بسازیم.
اینکه با مامان خانوم داریم میریم آزمایشگاه،بعد دوست مامان ده دیقه معطلمون میکنه تو خیابون وقت خدافظی هم میپرسه ماشالله هزار ماشالله دخترته؟ بعد از تایید مامان بازم میپرسه مجرده؟! یعنی خوب یا بد؟!خب من نگران باشم که شکمم تو هفت ماهگی هنوز اونقدری بالا نیومده ملت بفهمن باردارم یا خوشحال باشم که جوون موندم ؟!دیروز مانتو هم گرفتم، خانم فروشنده با تردید پرسید بارداری؟ باز ده امتیاز بهش تعلق میگیره که حداقل فهمید این شکم هر چند کوچیک حاوی یک عد
چندتا کوچه پایین تر از کوچه ما یه آقایی خواب میبینه پسرش تو تصادف مرده. از خواب بیدار میشه احساس بدی داره اما چیز دقیقی از اون خوابه یادش نمیاد هر چی فکر میکنه این خوابه چی بوده انقدر پریشونش کرده یادش به نتیجه نمیرسه. میره اداره میبینه رفیقاش درباره تصادف حرف میزنن متوجه میشه خوابه درباره پسرش بوده و باقی جریانات به زنش تو خونه زنگ میزنه و میگه اگه میلاد (پسرشون که 20 سال داشت) خواست بیرون بره اجازه نده. زنه میگه چرا؟ مرده هم میگه خواب بد دیدم
به آهو مسیج داده بودم گفته بودم بیا بازم بریم بیرون اما گفت داره رایتینگ می‌نویسه (برای آیلتس) در نتیجه بمونه برای بعد یکشنبه. اما مامان خانم قفلی زده که بریم گنبد و تا سه‌شنبه شب اونجا بمونیم. در نتیجه سه ساعت پیش به آهو اس دادم نمیشه زودتر بریم؟ حاج خانم هنوز جواب نداده. مسیج دیشبم رو هم بعد از ظهر امروز جواب داد. ماشالا به این دور از تکنولوژی بودن. تو روحش کنم.ضمنا این کارش به خاطر پس زدن نیست. چون من تا یادم میاد ایشون همینطوری بود. ضمنا اگر
+ صبح با مامان میرم کلاس یوگا .  فکر نمیکردم انقدر دوسش داشته باشم انرژی هامونو جاری میکنیم ، روزه میگیریم ، سعی میکنیم ذهن خرمگسی نداشته باشیم :))  میبینم داره تغییر میکنه ، خیلی شادتر شده .مامان و بچه یوگی !
+ روز اول که اومده بودم مامان خیلی خوشحال بود من نشسته بودم روی کابینت گفت مثل کبوتر شدی :)  ، خوشحالم که دو تا بچه م پیشم هستن
+ و  بابا که دیروز که با روپوش سفید منو دید . خوشبخت نیستم که حال هردوشون خوبه ؟ چرا . بیشتر از هر وقتی !
+ ن
مینی سریال صدای قلب تو /the sound of your heartیک مینی سریال کمدی بامزه که مطمئنم عاشقش میشید (مخصوصا مامان باباش)اگه یه روز پر استرس/غم/بی حوصلگی رو گذروندین میتونید ببینیدش و بخندین کلا 5 قسمته ^^ که این سریال از رو یه وبتون ساخته شده و داستان یه پسرس که وبتون میکشه جز اون هنر دیگه ای نداره و کمی هم بدشانسه من خودم عاشق مامان باباهه هستم عالین یعنی امیدوارم شما هم لذت ببرید ازش راستی یکی دیگه هم ساخته شده به اسم the sound if your heart reboot که بازیگراش فرق دارن و
اینو شنیدین هر انسانی یه داستانی برای زندگیش داره؟؟؟
من زیاد شنیدم!!!
ولی دوست دارم ازشون بپرسم. 
واقعا!!!
داستان داریم تا داستان
بعضی داستان ها ارزش شنیدن نداره 
بعضی ها هم اصلا ارزش گفتن هم نداره
ولی خوش بحال اونی که یه داستان جذاب برای خودش داره
از اون داستان ها که فیلم ها رو از اون می سازن
مثله خیلی از شهدای انقلاب اسلامی 
از این داستان ها هم آرزوست
امروز صبح فهمیدم همکلاسی قدیمیم بارداره، من هنوزم تو بهتم
هی به خودم میگم واقعا؟ کی انقدر بزرگ شدیم ما؟ وااای داره مامان میشه!!! چه ترسناک!
هی با ناباوری عکس سونوگرافیش رو نگاه میکنم و میگم مامان بنظرت راسته؟
مامانمم میخنده میگه آخه چرا باید دروغ باشه؟!
گرچه یه همکلاسیم بچه ی چند ساله داره اما من هنوز تو شوکم:|
چند روز پیش هم عکس بچه ی ۴ماهه ی دوستم رو دیدم، به اون یکی دوستم میگم: چه دل و جراتی داره، مامان شده:||
چقدر این اتفاق برام ترسناک و عجیب
خانه بابابزرگمکل روز باران امد
شکسپیر و شرکا را خواندم و خوابیدم و فکر کنم 4استکان چای خوردم _بلکم بیشتر_
مامان بزرگ از تمام گذشته گفت و اینکه چندسال اول بچه دار نمیشده و از یکی از دوستانش که او هم تا 10سال اول بچه دار نمیشده و بعد هر دو اولین دخترشان را به فاصله بیست و چند روز به دنیااورده بودند و دهان همه را بسته بودند
گفت که برای بارداری ازار دهنده اش دکتر نمیرفته و خرافاتی بوده و این ها
بعد گفت عمویی و عمو خودشان را در جامعه پیدا کرده اند و اگ
اخیرا داداش اومد مرخصی و قبل از اومدن مامان رفت  مامان برگشت خونه روز بعدش خواهر بزرگه هم اومد مرخصیوقتی مامان دوباره میخواست بره خواهر بزرگه هم مرخصی دو روزش تموم شد رفت. من موندم و بابا یک روز بعدش اون یکی خواهر اومده فرجه و دو هفته ای مهمونه حالا خبر دار شدم چند روزی بابا باید بره فلان شهر تو این گیر و دار بگیر و ببند و برو بیا پایه ثابت این خونه منم همینقد ساکت همین گوشه اتاق مثل عقرب کوانتومی که بعد زمان و ماکسه کرده روی هشت و بیست
بسم الله
به مامان گفتم اصلا توان بلند شدن صبح ها را ندارم. خوش به ال آن هایی که رفتند راهپیمایی روز قدس.
مامان گفت آ ها که رفتند عاشق بودند که توانستند بروند ما حتما عشقمان کم بوده.
نتیجه این که عشق توان و انگیزه انسان را زیاد می کند.
خدایا حب و عشق انجام کارهای درستی که تو دوست داری و عشق به مجاهده را به من بده.
نگین -همکارم رفتحالا تنها شدم سر کار بابا آخه این اگه منو بگیر بود توی این 7ماهی که اینجام میگرفتتممامان میگه دیگه سرکار نرو بریم روستا زندگی کنیمخونه بابابزرگ مرحومگفت اینجوری پول پیش رو ذخیره می کنیم و میریم مرغ و خروس پرورش می دیم و کاملا ارگانیک عمل می کنیم تا وقتی تو خوب بشیچه خوب دیگه کار نکنماوف از مامان این پیشنهاد بعید بودالان بلدم شیر موز،فول میکس،وافل و ووو درست کنم.مامان می گه خاله می گه پنجشنبه بریم تهران.گف
سلام و شب همگی بخیر
الان که دارم شروع میکنم به نوشتن ساعت۱۱:۱۷دقیقه است
امروز با یگانه رفتیم نان کافه،موزیکاش خیلی بد و سردرد آور بود ولی غذاش عالی
یه دسر هم خوردیم به اسم آفوگاتو نوتلا،چیز جالبی بود
نیم ساعت آخر دخترخاله ی یگانه،پرنیان هم اومد پیش ما و با ما دسر خورد
بعد اومدم خونه رفتم کلاس زومبا ولی چون نمی تونستم خودمو به سرعت با بقیه هماهنگ کنم،خیلی بهم نچسبید ولی فکر کنم که با گذر زمان خوشم بیاد
بعدش رفتیم با بابا و سینا فیلم قصر شیرین
خیلی سال بود که دلم میخواست برم به مامان بزرگم ( پدری ) سر بزنم ولی نمیشد یکی از دلایلش هم شاید این بود که با فامیل پدریم در ارتباط نیستم، البته بجز پسر عمم.
دیروز بهم پیام داد که مامان بزرگ حالش بده و بیمارستان بوده، منم سریع زنگ زدم، عموم خونشون بود و خیلی خوشحال شد صدام رو شنید. با مامان بزرگم که حرف زدم خیلی خوشحال شد و کلی گله کرد که چرا نمیریم بهش سر بزنیم، صداش خیلی مریض بود، بهش گفتم مامانی صبر کن من هفته دیگه میام ببینمت.
امروز صبح پسر عم
امروز مامان بزرگ دست به کار شد .
من داشتم از خستگی میترکیدم و هر لحظه دوست داشتم بزنم زیر گریه به خاطر کارایی که هیشکدوم باب میلم پیش نمیره .و توهینایی که روز و شب بهم میشه و حقهایی که ازم گرفته میشه ‌
گفت دخترم دخترای قدیم تو چرا دست به سیاه و سفید نمیزنی تو این خونه؟مامانت بیچاره چه گناهی کرده تو رو زایده ؟یا الله ظرفا رو بشور .!
من بیچاره با بغض و نگاهی مث نگاه گربه شرک .مامانو نگا کردم گفت نمیخواد مامان خودم میشورم ایشونم گفت بیخووو
سپیده همش یازده سال و دو ماهو  دوازده روزش بود که فهمید پدر ومادرش دارن از هم جدا میشن شبها به هر بهانه ایی بود خودش رو به اتاق پدر و مادرش میرسوند فهمیده بود چند وقتیه مامان و بابا در اتاق رو قفل نمیکنن.خیلی وقت ها با هم جر وبحث میکردن و دوست نداشتن توی یه اتاق باشن. مامان بهش گفته بود هنوز بابا رو دوست داره اما دیگه نمیتونه باهاش زندگی کنه و به خاطر اینکه بابا و سپیده رو دوست داره میخواد از زندگیشون بره .بابا میگفت مامان رو دوست داره و به خاط
ننه که رفت مامان تنها شد.ننه برای مامان زحمت بود .سختی بود اما آدم گاهی با سختی های زندگیشم انس میگیره.با اینکه خونمون نزدیکه مامانیناست خیلی مایل نیستم مدام برم اونجا .یهو بین ایام چهل ننه به ذهنم رسید برم کلاس خیاطی و ساعتای کلاس فسقل خانو بزارم پیش مامان که هم خودم یکمیکم حالم خوب شه هم مامان از تنهایی در بیاد
البته این وجود پر خیر و برکت ننه بود که حتی بعد از فوتش هم اسباب خیر شد برام.
چرا من نمیتونم حداقل روی دو تا موضوع تمرکز کنم؟؟شبا از
دیروز خیلی روز جالبی بود. ساعت 3 ZZN و خانمش (NZZ) بهم زنگ زدند که بیان دنبالم و چون مژده هم همراشون بوده -دوست NZZ- خواستن یک باب آشنایی باز کنند. منم ندیدم و سه و نیم بهشون زنگ زدم که اونا توی فست فود بودن و مژده رو رسونده بودن دوباره برگشتند دنبالم. از عروسی می اومدند. کلی حرف زدیم و خندیدیم. NZZ داشت بین دوستاش میگشت و عکس نشونم میداد برای ازدواج. ZZN قیافش شبیه شیر شده بود. بهش گفتم :)))توی راه برگشت زنگ زدم خانواده بیان دنبالم فلان جا بریم اونجایی که ش
با بابا امروز کلی حرف زدیم و صحبت کردیم دوتایی باهم. شب بابا همبرگر گرفته بودن، همبرگر درست کردم سه تایی خوردیم من ۴ تا همبرگر خوردم
مامان و فاطمه و فائزه و سینا هم شب ساعت ۱۲ بود که رسیدن. فاطمه سینا اومدن وسایل ها رو گذاشتن و یه سلام احوال پرسی با بابا کردن و رفتن خونه نوشین خانم اینا. 
فالل یه عالمه لباس مباس خریده بود. هر کدوم رو نشونم میداد میگفت الاچه عمرا اگه بدم بپوشییییییی
منم میگفتم فالللللللل باچه نمیپوچمش. و شروع میکردم یه پرو ک
مامان امروز از ظهر رفت خونه باباجی تا فردا شب اونجاست. حتی شبم میخوابه چون داییم نمیتونه وایسه. جاش خیلی خالیه. ناخودآگاه ادم فکر میکنه به نبودنش به مردنش . به این که شاید دیگه هیچوقت نبینمش. دلم براش تنگ شد. اگه نباشن نمیدونم چجوری قراره زندگی کنم تنها . نه که با تنهایی مشکلی داشته باشم. ترسم از همیشگی بودنش هست این که دیگه این روزای ارومو نداشته باشم تبدیل بشم به دختری که دغدغه هاش بزرگ تر از حد معمول هست. درسته با مامان اختلاف نظر دارم ولی
دوست داشتم ماجرای سه هفته پیش رو بنویسم. ولی نمیشد و هی عقب افتاد تا الان.غروب رفتیم بیمارستان تا چشم مامان جراحی بشه. من همراهش بودم و یهو دیدم تا آخرش خودم باید همراهش باشم. خب مامان لباس بیمارستان پوشید و توی اتاقی با بقیه منتظر موندیم. هر مریضی یک نفر همراه داشت و همه هم مشغول گفتگو یا ابراز ناراحتی بابت معطل شدن. مامان هم استرس داشت. من هی باید با تلفن به خواهرانم گزارش می دادم یا با مامان حرف می زدم یا جواب پیام های برادرم رو می نوشتم!  و
تنهای تنها نشستم گوشه ی یکی از اتاقهای خونه ی مادرم
هیچکس نیست.
مامان بابا چن روزی میشه که عازم  سفر حج شدن.
من روزها میام اینجا یه دستی روی خونه میکشم و به گلها آب میدم و راه به راه چای درست میکنم و میگذارم جلوی هرکی اومد اینجا تا حس غربت نبودن بابا مامان رو کمتر حس کنن.
چهل روز ،خیلی زیاده ،خیلییی
ولی به هرحال باید تحمل کرد
ان شاء الله که سفر خوبی داشته باشن،نه فقط بابا مامان من که همه ی حاجی ها.
آری پسرجانکم!
براستی تو در شصت و نه روزگی، بعد از آن که مامان‌خانمت تلاش کرد که مکیدن دست‌های نازت را به تو یاد دهد توانستی اندکی دست‌هایت را به لب‌های زیبایت نزدیک کنی و بمکی. این موفقیت اندک تو از هزار راه رفته و تلاش کرده و موفقیت شیرین به دست آمده برایم شیرین‌تر است. بمانی برایمان مامان جان :) .
کتاب مامان و معنی زندگی
 
کتاب مامان و معنی زندگی ازسناریوی اروین یالوم که یک سناریوی غمباری است، و هدف از ترجمه کتاب مامان و معنی زندگی این است. و در وهله اول حالت آموزشی، درمان و روانپزشکی دارد که لقب کتاب مامان و معنی زندگی را نیز کتاب روانپزشکی نامیده اند.تهران بوکر ارایه دهنده بهترین کتب میباشد که به راحتی میتوانید خرید اینترنتی خود را انجام بدهید و درب منزل تحویل بگیرید.
 
هدف از نوشتن کتاب مامان و معنی زندگی
هدف این است که هر انسانی د
کتاب مامان و معنی زندگی
 
کتاب مامان و معنی زندگی ازسناریوی اروین یالوم که یک سناریوی غمباری است، و هدف از ترجمه کتاب مامان و معنی زندگی این است. و در وهله اول حالت آموزشی، درمان و روانپزشکی دارد که لقب کتاب مامان و معنی زندگی را نیز کتاب روانپزشکی نامیده اند.تهران بوکر ارایه دهنده بهترین کتب میباشد که به راحتی میتوانید خرید اینترنتی خود را انجام بدهید و درب منزل تحویل بگیرید.
 
هدف از نوشتن کتاب مامان و معنی زندگی
هدف این است که هر انسانی د
بعضی روزها احساس می کنم چقدر از رضا تاثیر گرفتم. رفتارهای حرص دربیارش روی منم اثر گذاشته. خیلی شبیهش رفتار می کنم.از اون طرف رفتارهای خوبش هم همینطور.حالا گاهی برای اینکه برگردم به اون قسمتهایی از وجودم که قبلا داشتم و دوستشون  داشتم و الان کمرنگ شده ،  نگاه مامان می کنم. مامان مهربان و مقاوم.
مامان بابا  عکسا هایشان را  می‌فرستند توی گروه.
مامان
بابا
کنار خانه ی خدا.
دلم برایشان پر می‌زند.برای دست های مامان.برای مریم گلی های  بابا گفتن.
اما
تهِ تهِ دلم.
دلم می‌خواست آن جا باشم. کنار امن ترین نقطه ی دنیا.کنار  با آرامش‌ترین نقطه ی دنیا.بعدش چند صباحی از این روزمرگی هایم دل بکّنم بروم کنار خودِخودش، یکم برایش خودم را لوس کنمتا بلکم آن قسمت از تنهایی وجودم که از او تهی ‌ست پر شود
سید مهدی میگوید : مریم بیا به جای عروسی
از اتاق اومدم بیرون دیدم مامان بیدار نشسته داره آمیرزا بازی می‌کنه. گفتم چرا بیداری؟ گفت خوابم نمی‌بره. رفتم پیشش دراز کشیدم. چند ساعت پیش حموم رفته بودم، موهام نم داشت و بوی شامپو می‌داد. در بالکن باز بود و هوای خنک پاییزی، سرما می‌انداخت به جونم. مثل بچه گربه ها خودم رو جمع کردم و چسبیدم به مامان. احتمالا دوباره تو باغچه ی حیاط جیرجیرک اومده بود که صداش اینقدر بلند و واضح تا پذیرایی میومد. نشستم همراه مامان به حدس زدن کلمات. یه جاهایی خنده
کتاب مامان و معنی زندگیکتاب مامان و معنی زندگی ازسناریوی اروین یالوم که یک سناریوی غمباری است، و هدف از ترجمه کتاب مامان و معنی زندگی این است. و در وهله اول حالت آموزشی، درمان و روانپزشکی دارد که لقب کتاب مامان و معنی زندگی را نیز کتاب روانپزشکی نامیده اند.تهران بوکر ارایه دهنده بهترین کتب میباشد که به راحتی میتوانید خرید اینترنتی خود را انجام بدهید و درب منزل تحویل بگیرید. هدف از نوشتن کتاب مامان و معنی زندگیهدف این است که هر انسانی د
و امروز قرمز و زرد و آبی و سفید و سیاه رو با هم قاطی کردم :) 
و روی بوم ۷۰×۵۰ شروع کردم :) 
سه تار عزیزم کمی دیگه صبر کن این دختر زیادی خسته است و گرمشه و.
حال ندارم
بوی تینر هم دماغمو پر کرده چون دقیقا حوله ی آغشته به تینر جلومه! 
خسسسسسسسسسته ام 
شوهر خواهرهای محترم یه تعارف نزدن که بالاسر برادر بمونن! بعد زنگ میزنم به مامان فاطمه می بینم مامان علی و شوهرش بعد بیمارستان رفتن خونه ی اونا! 
بابا که از ظهر بالاسرش بوده تا ۶ بعد نماز یعنی نزدیک نه دو
پسر داییم سه سال و نیمشه. عصر رفته بود پیش بابابزرگم سیگار کشیده بود :|یه ساعت پیش اومد کنار مامانش نشست گفت مامان مامان من لفتم سیگال کشیدم ^__^ما o_0مامانش گفت خاک تو سرت کنن.چه طور بود حالا؟گفت خولدمش تلخ بود!ما :))))))))))))))))))))))‌(پایان داستان،  شروع تنبیه)من: واااااای علی الان دندونات میوفتهبرو بدو دهنتو بشور‌ترسید. رفت شست و برگشت.من: وااااای خالی خالی شستی؟؟ بدو برو با آب نمک بشورسیاه میشندوید رفتنیم کیلو نمک ریخت تو آب و شست‌. برگ
اولین کادوی تولد امسالم رو زودهنگام گرفتم دیشب!یه میز چرخ خیاطی! خیلی غیر منتظره بود و فکر نمی کردم کسی برام بخره. موقع خرید جهیزیه میز و چرخ خیاطی داشتم(مامان قبلا برام خریده بود.) منتها خواهرم شروع به خیاطی کرده بود و ازش استفاده می کرد من بر نداشتم، و مامان گفت سال دیگه یه دونه برا تو می خریم کادو میدیم. که تو این پنج سال اصلا نشد بخرن. من پارسال بالاخره خودم یه چرخ خیاطی خریدم. چون گاهی لازمم می شد. منتها هی جمع می کردم هی باز می کردم باعث ش
نمی دونم حکمت شنیدن مکرر خاطرات گذشته از زبون مامان چیه؟ خاطراتی که متاسفانه تلخن.(یادم باشه منم دقت کنم هر وقت مامان شدم خاطرات رو تکرار می کنم یانه؟ چون ممکنه منم از مامانم این رفتارو گرفته باشم ولی تو موقعیت خاصی خودشو نشون بده)داشتم می گفتم. خاطراتی که خیلی تلخن و مامان هی اونارو تکرار می کنه. انگاراین خاطرات تلخ براش خیلی پایدارترن.ولی من این بار یه سوال جدیدی ازش پرسیدم.پرسیدم مامانبزرگ که انقدر زن عاقل و حکیمی بود (مامانبزرگ من وا
امروز نتایج دکتری اومد!منی که هیچی نخونده بودم و فقط یدونه تخصصی زده بودم مجاز شدم
الانم دو جا دعوت به مصاحبه :)))))))
خودم خندم گرفت!
دو تا دانشگاه صنعتی
هر چند دانشگاهای قوی ای نیستن
ولی جالبه
هنوز به مامان بابا نگفتم 
میدونم بگم داستان میشه
اما الان میخوام به بابا بگم
مطمئنم از فردا همه جا باید بشینن بگن و پز بدن :|
نمی دونم حکمت شنیدن مکرر خاطرات گذشته از زبون مامان چیه؟ خاطراتی که متاسفانه تلخن.(یادم باشه منم دقت کنم هر وقت مامان شدم خاطرات رو تکرار می کنم یانه؟ چون ممکنه منم از مامانم این رفتارو گرفته باشم ولی تو موقعیت خاصی خودشو نشون بده)داشتم می گفتم. خاطراتی که خیلی تلخن و مامان هی اونارو تکرار می کنه. انگاراین خاطرات تلخ براش خیلی پایدارترن.ولی من این باریه سوال جدیدی ازش پرسیدم.پرسیدم مامانبزرگ که انقدر زن عاقل و حکیمی بود (مامانبزرگ من وا
پیشانیش را ببوسید قربان صدقه اش بروید مادر را می گویم ،گاهی هم برای مادر مادری کنید مامان فاطمه جونم   قربونت برم می خوام برات مادری کنم از خدا بخواه با دعاهای  نابت که بتونم خوب  وظیفه ی دختری و مادری رو در حقت بجا بیارم  .درسته شاید مثل خودت، خوب نتونم وظیفه ی   مادری رو در حقت به جا بیارم ولی با تمام وجودم‌ تلاش خودم رو  می کنم ، در درجه ی اول دختر خوبی و بعد مادر خوبی براتون باشم مامان عزیزتر از جانم ۰مامان فاطمه  گلم دوس
۱_ بهش میگم بگو بابا. مبگه بابامیگم بگو مامان. باز میگه بابا :/میگم بگو سارا. میگه سارا (البته به زبون خودش و نه خیلی واضح)ظاهرا تنها مشکلش با من طفلکه. بچه ست ما داریم؟!:))))۲_ مامان حلوا درست کرد واسه فاتحه. بردم درخونه ی  همسایه ی دوتا ا ونورتر. یعنی این خونه ای که کوبیده و داره میسازه، بین ما دوتاست.بعد من اینا رو بارها دیدم ولی هیچوقت سلام و علیکی نداشتیم. به آقاهه میگم من فلانی ام. همسایه ی اونوری.یهو بی مقدمه و خیلی بامزه گفت واااای، شما هم م
دیر وقت بود که از حمام اومدم بیرون
دیدم چراغا خاموشه و مامان و بابا خوابن
تو دلم خوشحال شدم که مامان خوابه
مگرنه باز شروع میکرد به گفتن : زود باش موهاتو خشک کن و روسری بزن سرما نخوری و بیا این ژاکت رو بپوش و
از پله ها آروم رفتم بالا و اومدم توی اتاقم
بعدشم انگار که قرص خواب خورده باشم، سریع خوابم برد
چند ساعت بعد حس کردم ینفر اومد توی اتاق
رفت بخاری رو زیاد کرد
و اومد پتو رو بکشه روم
که گفتم: مامان تویی؟
گفت: اره، موهاتو خوب خشک کردی سرما نخور
روز فوق العاده ای بود.با بنفشه و بنیامین و همسر بنفشه (شهراد) و برادرش شهروز رفتیم ویلای لواسونبابا اینجارو ۶ سال پیش خرید منم هیچ وقت نرفتم سر بزنم همیشه بهانه تمرین و کنسرت و کار داشتم تا اینکه  امروز به پیشنهاد بنیامین قرار شد ۵نفری بریم اونجا.با دیدن اتاقی که بابا برام درست کرده بود اشکم درومد هم برای بنیامین هم بنفشه هم من اتاقای جدا با اِلمان های خودمون درست کرده بود بنفشه میگفت مامان عکس اینجارو براش فرستاده و متعجب بود من چرا ندیدم
جمله آخری که در گفتگوی نه چندان مسالمت آمیز من و مامان در باب خرید جهیزیه ایرانی بیان شد و کمر حقیر را شکست این بود که : دیگه شوهر ایرانی گرفتی برای حمایت بسه ! 
و خب! ما هیچ ما نگاه :| :| :|
معمولا مامان ها یجوری موقع بحث یجوری بی منطق میشن و فلسفه و عرفان و مذهب و دوران بچگی و شیردهی و نوزادی و ت و اقتصاد و همه چیز رو به هم ربط میدن که آدم فقط باید نگاهشون کنه! بعد خیلی ملایم بره ماچشون کنه. :)
ولی خیلی دوس دارم مامان بشم و بفهمم طی چه مکانیسمی
دیشب داشت یه قسمت هایی رو نشون می داد و زیرش زده بود اخراجیها ۱ سال ۱۳۸۷ 
بعد من گفتم وااااای یعنی من اون زمان ۲۳ سالم بوده! ده سال پیش! 
مامان میگه آره لحظه لحظه ش کش میاد اما بعد می بینی چقدر زود گذشته 
میگم نه مامان من چند ساله که دیگه اصلا حس کش اومدن رو ندارم و فقط حس می کنم زمان داره می دوه 
۱۳۸۷! ۱۳۸۷!!! 
:| 
به نام خدا
سلام!
امروز ساعت 9 صبح رادیو ایران.
گزارشگر از افرادی در خیابان سوال میپرسه که شما بچه دارین؟ (بله) چی صداش میزنین؟
مردم: فاطمه خانم. 
آقا محمد
سید امیر طاها جان (سید امیر طاها جون آخه؟)
هلما جون
عزیز بابا
عزیزم
دُردانه ی بابا
مجتبی (این بچه مَرد میشه)
عسل مامان
زیبا جووون(یه جوری گفت جوووونا!)
یاد بچگیای خودم افتادم
مامان: مهتی. ذلیل شده جِزِّ جیگر گرفته. آسیبِ زندگی!!! پدَّسگ. تون به تون شدهخرِ زخمو (همیشه زانو و آرنجم زخمی
یا نور
نمیتونی بفهمی چه حسی دارم بهت تا وقتی خودت به وقتش یه عسل خدا بذاره تو دامنت. مامان باباهامون راست میگفتن تا مامان بابا نشید نمیدونید. تو اوج خستگی از شب نخوابیدنم و تب کردنت صبح که باباجون در نبود بابا حسینت رفت برات قطره استامینوفن خرید و حال خودشم بد بود نتونستم برم بی تفاوت بخوابم. روغن برداشتم کمرشو با دستای بی جونم ماساژ دادم، انقدی که با هر "اخیش" گفتنش جون میگرفت دستهام. باباجون دعام کرد، دعا کرد حال تو تا ظهر بهتر بشه.ومنم مطمئ
مامان بزرگ میگه .
خسته که باشی .بالشت سنگ و لحافت آسمون و جُل زیرت آسفالت .راحت ترین خواب دنیا رو داری.
خسته که نباشی .عرق که نریخته باشی ‌تو رخت خواب پر قوت هم انگار پر شده سنگ سُخال .

*سنگِ سُخال:تیکه کلام مامان بزرگه .سخال به معنی پست و فرومایه و به درد نخور.
به نام او

یه بنده خدایی پیشنهاد داد که توی اتاق شورا صنفی زیارت عاشورا برگزار شه. من اینو به یکی گفتم و گفتم چرا این قضیه این قدر عجیبه توی یه جامعه دینی. و اون گفت کی گفته اکثیت جامعه ما دینی اند؟
چند روز پیش یه بحثی توی شورای صنفی شد و یه دوستی گفت که اقا چرا نگاه نسی گرایانه دارید ما مسلمونیم و حق فلانه و باید با عینک دینی نگاه کرد و فلان.
به خواهر گفتم اگه یکی به یه دختر مذهبی بگه که ازش خوشش اومده دختره چی می کنه. گفت یکی از دوستاش از یه پسره ا
امروز وقتی نشسته بودم کتاب می‌خوندم مامان اومد داخل و با ذوق گفت بیا برات زیرشلواری گرفتم.پوشیدم.خیلی قشنگ و نرم بود.مامان گفت بپوشمش و دیگه اون کوفتی رو بندازم دور(منظورش یه شلوار بود که توی خونه ‌تی از انباری پیداش کرده بودم و طی این چندماه بی وقفه می‌پوشیدمش).هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم به درجه‌ای از تواضع و حس استغنا برسم که بدون اینکه درخواستی بکنم بهم چیزی بدن و خواهش کنن ازش استفاده کنم.در کمد رو باز کردم و شلوار رو انداختم کنار تیشرت
مامان دیروز اومده خیلی ناراحت بود. میگه خاله ات بیشتر از اینکه به فکر نجات خودش و زندگی اش باشه دنبال انتقام گرفتنه. می خواد کاری کنه که دلش خنک بشه. همین. میگیم برو مشاور الان وضع روحیت بهم ریخته. میگه مشاورها به درد نمی خورن. اگرم برم دارو نمی خورم. میگیم الان تو وضعی نیستی که برا زندگیت تصمیم بگیری. کاملا بهم ریخته ای بذار یه مدت بگذره ببین واقعا می خوای جدا بشی یا می خوای مهریه بگیری یا جدا زندگی کنی یا چی. میگه نمی دونم باید چیکار کرد ولی من
مانی نازنینم 
مامان هدیه های زیادی گرفته که هر کدام با خاطره زیبا همراه هست ولی شیرین ترین هدیه ای که گرفتم مربوط میشه به روز مادراسفند 97مثل هرروز از سرکار که بر گشتم زنگ خانه مامان جون را فشاردادم تا خوشکل نازنیم بیای دروباز کنی وبا چشمهای شاد ت .خنده های بلندوآغوش کوچولوت پذیرام باشی .ولی وقتی نگاهت کردم .دستپاچه بودی .متوجه نشدم چیو داری مخفی می کنی .وقتی بغلت کردم گفتی مامان عزیزم روزت مبارک .بعد بوسه های تمام نشدنی وخوشمزه ات.
یه کاغذ ن
داداشم رفتن سفر بابا هم در حال ساخت گلخونه ی داداشمه و مامان این هفته تنهاست. دیشب گفتم تنها نخواب بیا خونه مون. چون به خاطر مادرش ناراحته و از طرفی هم خاله ام خیلی این مدت حرفهای بد بهش زده و الانم که برگشته پیش شوهرش، هم خودش هم شوهرش برای ما و دایی کوچیکه دارن داستان درست می کنن. مامان خیلی ناراحته و اذیت شده.کلا اگه یادتون باشه مادربزرگم و خاله ام یه تیم بودن و گه گدار مامانم رو اذیت می کردن. خیلی وقتا به من متلک می گفتن و خیلی مسئله های لاین
خسته شده ام مامان جان. خسته نه از داشتن تو و نه حتی از شب بیداری ها و عصبی شدن های آقای پدر بیچاره ات. مامان جان! من فقط کمی خسته شده ام. همین. بی هیچ کم و کاست. البته نه این که برخی از رفتار اطرافیان اذیتم نکند نه، بعضی چیزها را می بینم اذیت می شوم ولی نه آن قدری که بخواهم آن ها را اینجا بنویسم. خستگی من مامان جان، فقط و فقط جسمی است. فکر کردن به پایان نامه خستگی ام را بیشتر هم می کند. می دانی چیست؟ در تمام زندگی سعی کردم خرج بر گردن آقای پدرم نگذارم
کلیک کنید
53
[ T y p e h e r e ]
همسایهی پری
-نمی خواد بری فردا بهش زنگ میزنم وقت می گیرم می دونی که سرش
همیشه شلوغه
-وای مامان بذار برم دیگه شام رو که درست کردم این موها تا کمرم
رسیده داره کلافم می کنه شستنش هم که خودت دیدی . چه عذابی
برام میشه
-آخه دختر تو کی وقت می کنی درس بخونی.اصلا لای کتابهاتو باز
کردی.؟
پریناز به سرعت گونه ی مادرش را بوسید .
-نگران نباش مامان گلم خودم رو می رسونم .
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

پارک شهر parkeshahr رز موزیک دانلود آهنگ جدید راهنمای جامع اخذ ویزای کشور های جهان Marina وب سازه دور همی هشتم 4 آویزون netonline.parsablog.com مقاله