ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

مامانی بابابایی

ماماني، ماماني قشنگم این روزها حسابی جایت خالی است. نیستی ببینی نوه‌ی ته‌تغاری‌ات چه بزرگ شده. نیستی که استتسکوپم را روی قلبت بگذارم، به صدای آرامش‌بخشش گوش کنم و بگویم:" وای ماماني! قلبت مثل یه دختر ۲۰ ساله میزنه!" ، لپ‌هایت سرخ شود و بگویی:"خدا به داد مریضات برسه بچه!" . نیستی که بگویی :" به این چی چی میگی؟" من هم بگویم :" استتسکوپ ماماني." و تو هی تا حرف "ت" اش را بگویی و زبانت نچرخد و من ریزریز بخندم. نیستی که سر سفره بگویی سوخته‌های نان سنگک را
بچه که بودم عاشق این فصل بودم ، آلو ها میرسیدن و ماماني برام لواشک میپخت .کل روز کارم این بود که بیوفتم دنبال آفتاب و لواشک های عزیزمو ببرم زیر آفتاب که زودتر خشک بشن . هنوز رنگ قرمز و طعم ترش شون یادمه .مامانم اما هیچوقت اهل این کارا نبود ، خیلی افاده ای و ناز نازو بود . همیشه میگفت وای من خسته میشم ، وای من جون ندارم ، اصلا به من چه و . . من اما عاشق این بودم که پا به پای ماماني لواشک و رب آلو بپزم ، برم باغ میوه و گل گاوزبون بچینم و سیب و زردآلو
مامان خوش سلیقه خوبه 
مامان سالم خیلی خوبتره
مامانا همشون خوبن
اما.
ماماني ک سالم باشه حواسش بیشتر به بچهاشه 
حواسش به زندگیش هست
خوش سلیقه هم که باشه دیگه بهتر
تنوع رو همه جای زندگی میشه دید 
تو خونه و وسایل خونه
تو تفریحات و خوش گذرونی ها
تو آشپزخونه و آشپزی
دختر همچین ماماني به روز تره و خوش سلیقه تره ^_^
عادت____
عادت نکنیم به روز مرگی.
یکم تنوع.
تغییر.
 _ عمه، تعریف کن امروز چیکار کردین؟
_ رفتیم پارک!
_ خوووب؟
_ من تفنگمو بردم،. خووووب. ماماني توش آب هیخت،. بعد من زدم ماماني و بابایی رو هیس کردم!.
_ ای وااای. آب پاشیدی بهشون؟؟؟
_ بله :)))). آخه. ماماني حموم نهفته بود، کفیث بود. خووووب؟. بعد من با تفنگم شستمش!!!.
.
از صبح هی با خودم میگفتم کاش قبل اومدن مامانش نخواد بره دسشویی. که رفت. و آخرش مجبور شدم بشورمش. 
شلنگو گذاشتم سر جاش و خواستم بهش دستمال بدم که زد زیر اهرم شیر و آب پاشید بالا و ب
یه جوری دلم سنگینه که انگار تقصیر منه . 
مادربزرگم خونه ش رو تغییر داده کابینت و کمد و رنگ دیوار رو . مامان گفت ،خاله گفت ، ماماني گفت :وفا چه مدلی باشه ؟ من گفتم، طرح نشون دادم ،دایی م منتظر موند زن دایی م و خواهر زاده زن دایی م طرح دادن و همون و اجرا کرد!! و تهش گفتن تو مگه نظر دادی؟؟؟ ماماني گفت امیر بد شده مامان گفت امیر واقعا بی معنیه خاله گفت چه بی کاربرد !  دایی ترش کرد ! اخم کرد تند گفت . من چرا دلم پره؟ چون گفتم هرچی میگیم کار خودت رو میکنی
دیر وقت بود که از حمام اومدم بیرون
دیدم چراغا خاموشه و مامان و بابا خوابن
تو دلم خوشحال شدم که مامان خوابه
مگرنه باز شروع میکرد به گفتن : زود باش موهاتو خشک کن و روسری بزن سرما نخوری و بیا این ژاکت رو بپوش و
از پله ها آروم رفتم بالا و اومدم توی اتاقم
بعدشم انگار که قرص خواب خورده باشم، سریع خوابم برد
چند ساعت بعد حس کردم ینفر اومد توی اتاق
رفت بخاری رو زیاد کرد
و اومد پتو رو بکشه روم
که گفتم: مامان تویی؟
گفت: اره، موهاتو خوب خشک کردی سرما نخور
هر وقت ازدواج کردید، زمانی بچه دار بشید که مطمئن باشید تنهایی میتونید یک بچه رو با همه سختیاش،مخارجا، مریض شدناش، بیخوابیاش، گریه کردناش، شیطونی کردناش و بزرگش کنید نه این که از همون بدو تولد بزاریدش مهد یا خونه ماماني(مادر بزرگ) . باور کنید مامانيا بچه هاشونو بزرگ کردن حالا نوبت شماست،اون بچه خودِ خودِ شماست با مسئولیت شما به این دنیا اومده نه خانواده دو طرف؛
+البته چند هفته یک بار موردی نداره، اما .
+و این که اگر ماماني خودش دوست داره
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.



















من همچین ماماني ام!البته یکم خفیف تر.
می‌رود توی پارک، سوار تاب می‌شود، فکر می‌کند بگذار یک عکس هیولای ماماني از خودِ خفنم بیندازم، دوربین گوشی‌اش اما خسته، خودش بی‌هنر و تنش کوفته است. سرش را به بچه‌بازی‌های خودش تکان می‌دهد و با مهربانی زمزمه می‌کند: «برو به درک بابا.»
گوشی را پرت می‌کند توی سوراخ کیفش، جفت دست‌ها را می‌چسباند به زنجیرها، نیشش را تا ته باز می‌کند و لنگ در هوا می‌رود به نوک آسمان که خورشید بگیرد.
نصف شب کوثر از خواب بیدار شده و آب می خواد. 
براش آب بردم و خودمم نشستم کنارش آب خوردم. 
سعی می کرد حتی چشماش رو باز نکنه که خواب از سرش نپره. بعد از خوردن آب گفت: سلام بر حسین (:
لیوان رو ازش گرفتم که برم یه هو صدا می کنه ماماني
میگم: جانم
میگه: مگه آب نخوردی؟ چرا نگفتی سلام بر حسین 
مگه میشه واسش غش نکرد؟  
(((((((((((((((((((((((((((((((((((:
سلام 
مدتیه که حال روحی خوبی ندارم. به خاطر همین مجبورم بیشتر تلاش کنم با بچه ها بازی کنم و سرگرمشون کنم که اونا چیزی رو حس نکن.
انواع و اقسام بازی های نشستنی رو باهم بازی میکنیم.
دیروز کوثر اومده میگه: ماماني، علی آب می خواد
علی از اون اتاق داد می زنه: من نگفتم آب می خوام، گفتم برو یه سر و گوشی آب بده ((((((((((((((((((((((:
واااای که گاهی واسشون غش می کنم (((((((: 
میشه لطفا واسم دعا کنید؟
امروز پسرکم رو بردم واکسن یکسالگیش رو زدم و رسما پسرکم از یسالگی گذشت :)))))))) بمیرم .واسش که دردش اومد و گریه کرد کلی هم واسش رو منبر که خب ماماني واکسن درد داره دیگه، خلاصه بچم از دکتر و معاینه و وزن گیری و می ترسه رسما و تا چشش می افته به یکی با مانتوی سفید خودش رو میچسبونه به من و آماده گریه میشه بچم 
دیروز سه تایی رفتیم کاخ گلستان، از سعدی پیاده رفتیم تا کاخ، توی حوض بزرگ کاخ حسااااابی آب بازی کردی و سرتاپا خیس شدی. ماهم فوری لباساتو عوض کردیم و دیگه نزدیک حوض نرفتیم، به انداطه ای که سیر بشی آب بازی کرده بودی.
رفتیم گشتیم و عبرت روزگار دیدیم. حتی شاهی که این کاخ با اون عظمت زمان خودش(و حتی حالا)و اون خدم و حشم و دم و دستگاه رو داشت کله پا شد و حتی یک دونه از ریگ های باغچه ی کاخش رو نتونست بذاره توی جیبش موقع رفتن از دنیا.
همه ی داشته های اعتبار
گرچه روز خوبی برام نبود و شبش بی‌خواب شده بودم، اما فرداش روز با برکتی بود. فرداش که میگم منظورم اولین روز ماه رمضونه.بی‌اینکه منتظر مهمون باشیم عضو‌ جدید خانواده برای افطار اومد پیشمون، دختر دایی هم چون خونه تنها بود و باباش نبود بهمون اضافه شد، دیرترش دایی و ماماني از دکتر برگشتن و باز میز افطار چیدیم براشون، خلاصه  حضور مهمونای یهویی روز اولی رو به فال نیک گرفتم. 
" مامااانِ مامااانِ" گفتن‌هایش میشوند قلاب و من را از عمق خواب نیمه شب بیرون می‌کشند ناخودآگاه و قبل از بیداری کامل " جانم ماماني" را به گوشش می‌رسانم دو تا از پتوهایش را به دوش کشیده و پایین تختخواب ما ایستاده گرما بیدارش کرده "مامااانِ" حل المسائل این روزهایش هست  ای به فدای تو که روز و شب مادر به خواست تو می‌چرخد .صبح، چشم باز نکرده، " بابا رَس" بر زبانش جاری می‌شود  - بله دخترم بابا رفت بابایی
تازه ماماني زنگ زده بود به مادری و داشت باهاش صحبت میکرد. خلاصه بعد از گذشت دقایقی حرف زدن متوجه شدم که یکی از اقوامای درجه یک؛ خاله اینا رو برای فردا دعوت کرده خونشون.یهو یه استرس بدی به جونم افتاد. چون فقط خودم اون آدمو میشناسم و میدونم که چه قدرتی داره نظر دیگرانو درباره یه نفر چجوری تغییر بده و از یکی متنفرش کنه.و حالا استرس فردایی رو دارم که قراره با وجود محمد و اون آدم بگذره.با بحث و درگیریم که هفته گذشته باهم داشتیم، شکستم برای فرد
اومدم شهرمهمونی که خیلی دوستش ندارم(البته چون الان بارون خیلی قشنگی میاد دست و دلم به نوشتن این جمله نمی رفت)بابا یه شهرمامان یه شهر دیگهمامان رو خودم با اصرار راهی کردم ولی راستش صبح که بیدار شدم دلم می خواست توی اتاقشون باشن که نبودن.منم و جناب جوجه و این خونه*نکته دومش اینه امشب لواسون عروسی دعوتم .برای اولین بار توی این سالها دلم می خواد برم.اما فعلا نمی دونم جناب جوج رو کجا بزارم.الان که مرد خونمون بیدار شده کلی از نبود ماماني اش غصه خور
این دیگر از کجا پیدا شد؟ بسیج ملی کنترل فشار خون؟ نظام سلامت این مملکت آنقدر مشکل دارد که نگو و نپرس. آنوقت یکدفعه «بسیج ملی کنترل فشار خون»؟ آنقدر این اولویت سوسول‌گونه و تیتیش‌ماماني و نچسب است که وقتی دانشجوی پزشکی نخبه مملکت در دیدار دانشجویان با رهبری، از ایشان خواست که به این بسیج ملی بپیوندند و بصورت نمادین فشار خون خود را اندازه بگیرند، کسی در سالن باقی نماند که خنده مضحکه نکرده باشد.
ادامه مطلب
سلامی چند روز پیش این مطلب دلآرام رو خوندم و دلم سوخت واسه خودش و دخترشhttp://mrs-delaram.blogsky.com/1398/01/18/post-2450/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2امروز یکی باید دلش به حال خود من و پسرم بسوزه ، بله دومی داره میادالبته به قول مامایی که میرم پیشش خوش اومدی ماماني ولی خیلی خیلی چراغ خاموش و بیخبر اومدی هاااااااااااااااااا وروجک جانخلاصه فعلا فقط ی همکار میدونه و مامانم اینا، نمیخوام فعلا کسی باخبر شه و هی دلسوزی بشنومدومی در راه است خدایا خودت یاری کن
خیلی سال بود که دلم میخواست برم به مامان بزرگم ( پدری ) سر بزنم ولی نمیشد یکی از دلایلش هم شاید این بود که با فامیل پدریم در ارتباط نیستم، البته بجز پسر عمم.
دیروز بهم پیام داد که مامان بزرگ حالش بده و بیمارستان بوده، منم سریع زنگ زدم، عموم خونشون بود و خیلی خوشحال شد صدام رو شنید. با مامان بزرگم که حرف زدم خیلی خوشحال شد و کلی گله کرد که چرا نمیریم بهش سر بزنیم، صداش خیلی مریض بود، بهش گفتم ماماني صبر کن من هفته دیگه میام ببینمت.
امروز صبح پسر عم
بعد سوت بلندی کشید و گفت:ـ داللی از این طرف! از همانجا لانه سگ پیدا بود. دالی سگ بزرگ مزرعه به سمت آنها می‌دوید درحالی که 4 توله‌سگ ماماني عین 4تا توپ پشمالوی کوچک وی را دنبال می‌کردند آنقدر تند و چالاک می‌‌دویدند که گویی اصلا سراشیبی تند مزرعه را نمی‌دیدند. پسرک سرش را به پرچین مزرعه تکیه داد و با دقت به این منظره زیبا نگاه می‌کرد. در عمق چشمان پسرک برق شادی وصف‌ناپذیری می‌درخشید.100 داستان عاشقانه
من چجوری قربون ماماني که ساعت۱۱شب زنگ میزنه میگه تو تلگرام خوندم امشب ساعت ۱۲ونیم تا ۳ونیم یه سری امواج میاد،گوشیت رو خاموش کن و از خودت دور بذار که چیزیت نشه،نشم؟
اون لحظه فقط یه لبخند شیرین زدم و تو دلم قربون صدقش رفتم،بهش گفتم نه مامان خودتو نگران نکن،اینا شایعه است:)
آخه چجوری برای بابایی که زنگ میزنه میگه میخوام برات گوشت بخرم بیارم، از اونجا گوشت نخر چون قصابی آشنا نیست ممکنه گوشت بد بهت بده، نمیرم؟
چطوری دوری داداشی رو که میذاره از و
داستان کوتاه ."لیوان"اثر :سید حمید فرد- صدایی از پشت سرم گفت : شکست ؟گفتم : آره گفت : آقا سید ، غم به دلت راه نده همین فردا یه دونه خوشگل واست میارم ، یه دسته دار ماماني .-------؛--------؛-------؛-------- دقیقا یادم نیست چن ساله بودم . چشم و گوشم باز بود .مادر خدابیامرزم دستم رو گرفته بود و کشون کشون تو راهرو بیمارستان دنبال خودش می کشید . از
همون بچگی از بوی ضد عفونی و خون بدم می اومد . دکتر و پرستارها رو که می
دیدم حالم به هم می خورد .بدنم یخ می کرد. لباس سف
امروز رو نمیدونم چجور سازمان دهیش کنم دوتا کلاسا رو لغو کردم :/
اول تمیز کاری بعدشم به خودم رسیدن !خودمم در عجبم چجور وقت میکنم به خودم برسم چند روز پیش موهام اذیتم میکرد واقعا وقت ارایشگاه رفتنم نداشتم یه قیچی ورداشتم موهامو زدم بعدشم نشستم به موهام نگاه کردم ^_^ از خود راضی یا خود شیفته نیستم ولی قشنگ بود خدایش :')
من برم به کارام برسم که خیلیییی زیاده خیلییییی !!
کاش من همه فنه حریف بودم کاش منم یکی داشتم کمکم میکرد کاش یکی بود که بگه بهم تو بشی
احساس میکنم توی لجن دست و پا میزنم و کارام هرچی بیشتر پیش میرن زشت تر و واقعا زشت تر میشن. گاد هلپ می. خواهش میکنم. 
کلی جیکوک دیدم و حالا دلم برای ددیم تنگ شد :( امشب دو سه بار خواستم چیزی براش بنویسم اما بعد پشیمون شدم. اگه یه روز قراره این نوشته رو بخونی باید بدونی که با راپید اسمی که مال توئه رو روی دستم نوشتم و یه قلب کنارش کشیدم تا کم دلتنگیتو کنم و حس کنم پیشمی و اصلا آندر مای اسکین :) ♡ 
امشب از معدود شب های عمرم بود که دلم میخواست خونه و پیش
این مدت همش از درد کمرم شاکی بودم،نمیتونستم بشینم،فقط تو حالت خوابیدن راحت بودم،یادمه وقتی مهره کمرم شکست،داشتیم با ف میخندیدیم،که مامانم زنگ زد،ف رفت بیرون،تا صدای مامانم رو شنیدم زدم زیر گریه،دست خودم نبود،نمیدونم چرا،درک نمیکردم حال مامانمو،چند دقیقه بعدش مامان و بابا اومدن منو بردن بیمارستان،میدونی من هیچوقت مادر نبودم،من مامانمو نفهمیدم،وقتایی که ناخودآگاه از درد جیغ میکشیدم،وقتایی که گریه میکردم،نفهمیدم دردی که مامانم میکشه
امروز قرار بود یه تعداد از والدین بچه های کلاسشون باهم هدیه بخرن برای معلم بچه هاشون!( آخه یکی به این بزرگترا بگه خداپدربیامرزها روز معلم یه چیزیه بین بچه ها و معلمشون چرا همه چیو الکی دست وپاگیر و تشریفاتی میکنید؟)خلاصه آخروقت یه تعداد مامان با یه هدیه میرن مهد و تبریک روزمعلم و بقول جغله گپ و خنده! این وسط چندتا از بچه ها(کمتر از یک چهارم کلاس) مامانهاشون نیومده بودن و این کوچولوهای دل نازک حسسابی ناراحت شده بودن.
+ رفتم از مهدبیارمش همینکه
امروز با ببری افتادی دنبالم که ببی( ببری)مامانو بیوره(بخوره)، منم با شوق و ذوق تو می دویدم و نوی خونه دنبالم می دویدی و می خندیدیم. یهو وقتی نشسته بودم اومدی از پشت بغلم کردی گفتی ماماني دوستت دارم
خوش تر از اون حال تابحال نداشتم از دوست داشتن و دوست داشته شدن
برای تو عشق من به تو وقتی تماما قابل درک خواهد شد که مادر شده باشی
به حق این شب عزیز از این ماه عزیز و به حق این بارون رحمت خدا داره می باره، از خدا میخوام التماس کنم که بزرگوارت کنه، خالصت
چه عجیب است حال مادری که فرزندش را در آغوش می کشد و در ذهنش فکر میکند خب چند ماه دیگه چیکار کنم؟ اون یکیم هست؟ چجوری خودم رو تقسیم کنم که سهم هیچ کدوم رو با بی عدالتی و بی انصافی کم نگذاشته باشم؟ اصلا باباشون هم که مدعی و سهم خواهی میکنه این وسط چی؟ پس خودم چی؟ حالا فعلا خودم هیچی تا ی دو سالی، باباشونم خب باید درک کنه هیچی، ولی بین این دوتا میوه دلم چیکار باید بکنم؟ الهی بمیرم برای پسرم که هنوز خیلی کوچیکه و نیاز به محبت صددرصد من داره و اون یکی
بچه ها سلام . عیدتون مبارک باشه .
کیان و کیانا که خواهر و برادر دوقولوی قصه ما هستن در روز سوم عید سال 1398 خدای مهربون بهشون یه داداش کوچولو هدیه داد . حالا بعد از گذشت هفت روز بالاخره مامان و بابا اسم این نوزاد خوشکل رو گذاشتن کیهان . وای چه اسم خوب و خوشکلی . انشالله آقا کیهان کوچولوی ما در کنار داداشی و آبجی ( کیان و کیانا ) صحیح و سالم باشه و خدای مهربون این بچه ها رو حفظ کنه در کنار ماماني و بابایی .
عکسهای آقا کیهان در روز هفتم :
*
*
*
*
*
*
*
بیاین یه بازی کنیم:
1- تا به حال با چه کلماتی خطاب شدید که خیلی خوشتون اومده؟
(اگه خواستید بگید خطاب کننده چه کسی بوده)
2- دوست دارید با چه کلماتی خطاب بشید؟
(اگه خواستید بگید توسط چه کسی)

ب.ن: خب حالا جوابهای خودم:
1- بابا توسط عمو و برادر و مادرم
مامان یا ماماني توسط پدر و عمو و پسرعموم
دتر (دختر به زبان مازندرانی)
2- این که "دخترم" صدام کنن
پیامک واریزی پول‌ش را برایم فوروارد کرده میدونم پول ِ چی هست  تابستان ۹۶ ۱۳ تیر تماس‌های پشت هم من زنگ‌های ممتد و کشدار و ماماني که نیست تا تلفن دختر باردارش را جواب بده  ساعت ۶ عصر تماس دوباره صدای آقایی از پاسگاه شهر چند صد کیلومتر دورتر که میگه "دختر گلم" را روی صفحه گوشی  دیده و تماس را جواب داده تا بیش از این بی‌خبر نمانیم مامان مثل یک پروانه‌ی محبوس در بطری، به در و دیوار و سقف ماشین کوبیده شده بود تریلی
رو لوکیشنم نوشته شش.
چک میکنم، آره، خیلی فاصله داره.
نوت گوشیو باز میکنم. مدتهاست که دارم به دوباره روزانه نویسی فک میکنم. انگار فقط دنبال بهانه بودم. ی یه فشار کوچیک.
پری سا گفت بنویس. بعدا تو وبلاگش گفت میخواد دوباره بنویسه.
همین کافی بود انگار.
یه صدای مردونه منو به فامیل صدا کرد.
کنار خیابونم.
تا سرم رو از گوشی بلند کنم با خودم فکر کردم چه زود رسید! و اصلا، از کجا فهمید منم؟!
شوهر خاله با لبخند گفت: کجا میری؟!! میبرمت.
سلام و احوالپرسی کردم و گف
​​​​​امروز رفتم خونه مامان بزرگ.گشتم قیچی پیدا کردم میگم ماماني بیا پایین موهامو قیچی بزن.رفتیم تو حیاط.تاکید کردم فقط قیچی بزن.کوتاه نکنیاااااااا.موهام کوتاه نشه 
میگه باشه 
میگم حله.کوتاه نشه هاااااا 
میگه پایین موهات کجه:/
میگم عیب نداره کوتاه نکن.فقط قیچی بزن رشد کنه.
میگه باشه فقط کجیشو میگیرم.
میگم نهههههه ولش کن بزار کج باشه 
میگه سرتو صاف بگیر 
​​​​​​سرمو صاف گرفتم کوتاه کرده 
وقتی نگاه کردم قشنگ به راحتی پونزده سانت کوتاه
سه شب بود  که نخوابیده بودم.سر و کله زدن دوتا بچه زبون نفهم که بزرگشون فوق العاده جیغ جیغو و لوس شده و دایم از من چلاق بغل میخواد یا میگه کمرمو بخارون باعث شده بود دست کمی از کاف نداشته باشم.تو این خونه کوچیک هر کدومشون بیدار میشد با اولین گریه اش اون یکی رو هم بیدار میکرد و من مث جن زده ها مونده بودم اول کدومو ساکت کنم؟ اصلا میشه یکیشونو ساکت کرد؟من که یه آدم بالغم از بی خوابی از پا دراومدم نمیدونم چرا این دوتا هیچیشون نمیشد؟البته  گلگل
دوس نداشتم پژمرده شهاز وسط یه عالم گلدون از جنس خودش برداشتمش ولی اون با بقیه فرق داشتهمه تک رنگ بودن و اون رنگ صورتی و زرد و نارنجی قاطی داشترنگاش زندگیش بودندوس داشتم همونجوری که خریدمش بانشاط و گلدار باشهاز میترا ماماني درموردش پرسیده بودم و گفته بود الان فصلش نیست و فقط برگاش میمونه و تو هم هرچیز پژمرده ای توش دیدی، سریعتر بچینشواس همین لاغر و خسته شده بودنگرانش بودم و یه روز گذاشتمش توی هوای آزاد تا جون بگیرهآفتاب بتابه به تنش و هوا بر
داشتم با حبه بازی می کردم؛ من در نقش بچه و حبه در نقش مامان.سوار تَرکِ اسبِ مامان کوچولویم شدم و اول رفتیم مغازه بستنی و میوه خریدیم بعد مامانم من را برد پارک ، سرسره بازی کردم و سوار تاب شدم.مامانم من را هل می داد و برایم شعر می خواند: تاب تاب عبّازی! ، خدا منو نندازی.بعدتر به من گفت:بریم خونه ، پارک تعطیل شده.گفتم نه من می خوام بازی کنم.گفت: بریم خونه ، خورشید خانوم رفته.از جایم بلند نشدم بعد مامانم من را کتک زد.خیلی زیاد! آن وقت من گریه کردم
آخرین روز کاری امسال با بازدید از مزرعه گندم و نخلستان روستای مظفریه گذشت. سنبله های گندم سفره هفت سین رو از کشاورز گرفتم.بعد از ظهر از ساعت 5 با طاها زدیم بیرون. عاشق اوتوبوسه کلی سر ایستگاه ایستادیم ولی اتوبوس نیومد آخرش با تاکسی های خط رفتیم. اول گلفروشی برای تعویض گلدونها بعد پیاده برگشتیم. پیشنهاد طاها بود قبلا این مسیر رو رفته بودیم. سر راه یه آب انار فروشی بود سفارش بستنی انار دادیم.بعد اون دستشویش گرفت رفتیم طبقه بالای یه رستوران کارش
آنوقت‌ها که بچه بودیم، هرسال بعد از امتحانات خرداد و شروع تعطیلات تابستان، یک روز صبح بساط سفر را جمع می‌کردیم و می‌ریختیم پشت #پیکان_سبز پدر و می‌رفتیم سراغ عمو محسن. ما پنج نفر بودیم و آن‌ها هم پنج نفر! به هر مشقتی بود همگی سوار بر توسن چموش مغزپسته‌ای‌مان می‌شدیم و به تاخت تا محلات می‌رفتیم‌. همه خوب می‌دانستیم مقصد ما سرچشمه است، اصل ذوق ما بچه‌ها هم برای همین بود. سرچشمه برای ما یعنی بالا زدن پاچه‌ها و به آب زدن. بازی و زدن توی سر
اندازه یک دنیا از زندگیمهستم.شما چطوری هستید؟؟برای من درباره خودتون،خانوادتون،و.بزارین برای این که خودم اول گفتم خودم م هم شروع به نوشتن در این باره می کنم: 1)نام:مادر2=1111                                                 6)
پسر خاله:666                          2)نام:پدر=222                                                  7) خاله:777                3)نام:دایی مهدی=333                                      8) آقاجون:8884)نام:زندایی=444   
     
 
                شلام بابایی خوفی؟
                           دلت بلام تنگ نشوده؟
                                  من که کییییلی دلتنگتم
                 دوش دالم ژوووودی بیام پیش شما و مامانيییی
    &n
مامان از ظهر که اشتباها نامش را بردم نگاهت از من دور نمیشود. نه از من. نه از هاله ی دور و بر من. یعنی تا دورترین نقطه نسبت به من که وقتی نگاهش میکنی من باز هم تووی میدان دیدت باشم.
سهوا اسمش را جای اسم داماد فلانی گفتم و دیگر به این کار ندارم که بحث سر لباس عروس و تالار و اینکه لباس پف دار به آدمهای قدبلند هم می آید، بود.
برخلاف دفعه های قبل که اسمش را میگفتم، اینبار نگاهت نگران شده. شاید قبلا نمیدانستی یا حتی باور نمیکردی که تا این حد خودم را درگ
امروز سر کلاس حرف سوسک های کابینتی شد. گفتم تجربه ای که توی مبارزه باشون داشتم رو اینجا بنویسم بلکم بدرد کسی بخوره.
این سوسک ها که بهشون سوسک آلمانی  هم میگن خیلی ناقلا و جون سخت هستن. خلاصه که فکر خلاصی  با ه کش های معمولی رو از ذهنتون بیرون بریزید. چون فقط به ریه های خودتون آسیب میرسونین و سوسک ها رو  یک ماه بعد از سمپاشی مجدد روئیت میکنین.
پایان ماجرای من و سوسک های ریز خونه اینجور شد که: 
یکی از روزهایی که با ه کش و دمپایی دنبال سوسک ها
یَا مُونِسَ اَلْمُسْتَوْحِشِینَ
او را روی پایم گذاشته ام تا بخوابد. دارم برایش قرآن می خوانم. آیت الکرسی (یا به قول خودش وقتی کوچک بود : آیت الپرسی! ما هم توی دهانمان افتاده بود. بعد ها خودش غلطمان رامی گرفت. می گفت بابا چرا غلط می گی؟ آیت الپرسی نه که، آیت الکرسی! می گفتم خودت بچه بودی می گفتی آیت الپرسی! اما زیر بار نمی رود و تا درستش را نمی گفتیم رها نمی کندمان). ناگهان و بدون هیچ مقدمه ای شروع کرد به گریه کردن.
با گریه می گوید : "بابا! یه چیزی می
شماره 5 وسط های جشن وارد کلاس شد. نیم ساعت طول کشید تا مثلا ماها را ببیند و بیاید احوالپرسی.ظهر که عکس های بچه ها را توی گروه مادرها فرستادند شماره 5 گفت:-عکس پسر من خیلی بده. نه خودش خوب افتاده نه آقاشون.و چی شد؟ماماني که عکس می گرفت ناگهان ده تا عکس در حالتهای مختلف از پسرمامان شماره5 و آقاشون فرستاد توی گروه.اینجانب از این همه درایت و آینده نگری و مدیریت بحران کف کردم!
click here63 www.98iia.com | Pageمجبوری با من بمانی _ آیدا رستمی کاربر نودهشتیا -ارباب جواب سلامم و با سر داد و به طرف اراز رفت و بغلش کرد، روبه آراز گفت : _ اگه گفتی میخوایم بریم کجا؟اراز متعجب و کنجکاو به پدرش نگاه کرد، ارباب که دید، قرار نیست جوابی از طرف اراز دریافت کنهخودش گفت : _ میخوایم بریم مشهد . _ اونجا کجاس بابایی؟_ اونجا جاییه که امام رضا )ع( توش دفن شده و حرمشون اونجاس . اراز خوشحال شد، منم خوشحال شدم، قراره بریم پیش امام رضا )ع(، میخوایم بریم پیش کسی
شب‌مانی تو طبیعت و کمپ زدن واسه خیلی‌ها چالشه، واسه منم هست ! بالاخره من دخترِ ماماني‌ام که میگه اگه اگه گه ۱۰۰ میلیون بهم بدن ، شاید حاضر باشم یه شب تو کمپ بمونم :))) منم تا حالا به این سن رسیدم تو چادر نخوابیدم تو سفرنامه اورازان دیدی که چادر رو زدیم ولی توش نخوابیدیم ( شانس آوردیم البته)

بالاخره با موضوع شب‌مانی تو طبیعت و کمپ و اینا مواجه شدم، یعنی به زور خودمو مواجه کردم سفر قرار بود دو روزه باشه و مسیرم همین نزدیکی‌های تهران، پلور، دش
الان دو روزه بذرهای پریوش رو گذاشتم تو یخچال که سرمادهی بشن. امیدوارم زیاد نشده باشه و سبز کنن. امروز گلدون سفیدی که قبلا توش محبوبه شب بود رو در آوردم خاکش رو زیر و رو کردم . فعلا که وسایلم محدوده و از همین چیزایی که تو خونه داریم استفاده میکنم یعنی یه چنگال و چاقو و قاشق و دستکش‌های ظرفشویی کهنه (که هر دوتاشونم مال دست راست هستن).
خاک رو گذاشتم خوب آب بخوره واسه همین فعلا نمیتونم از حموم خودم استفاده کنم چون گلدونم اونجاس و یه کثافت‌کاری‌ای
هر ماماني اخلاق منحصر به خودشُ داره
اینجوریه که نوبت من که میشه میگه امام خمینی(ره) گفته هر کی خودش کار خودشو انجام بده۱
به بقیه که می‌رسه میگه کمک کردن به دیگران عبادت است۲
( زورکی بلندم میکنه که کاراشونو انجام بدم یا کمک کنم )

+دهه ی اول زندگیمو اینجوری سپری کردم
دهه ی دوم رو هم می‌گذرونم
دهه ی سوم اما . حتما این مقام رو به بچه ام واگذار میکنم♀️♂️
++منابع گفته های مقام معظم مادری
( من که بی سند مدرک به گفته هاش عمل کردم گفتم شاید بخوایید بدو
بسم الله
از همه خداحافظی کردم. از پدربزرگ، مادربزرگ‌ها، عمو‌ها، زن‌عموها، دایی‌ها، زن‌دایی‌ها، عمه و خاله‌ها و همه. دم رفتن، مامان تو هال نشسته بود. گفت «مامان جون، قربونت برم. این زیارت‌ها قبول نیست. کربلا رفتن، دم همین خونه است. برای داداشت یه دختر پیدا کن، تا شب راحت سرم رو بگذارم زمین و بخوام. هر شب هزار جور فکر و خیال می‌کنم» آن روزها مداحی به شوخی خطاب به مادرها گفته بود پسرهایتان را یا زن بدهید، یا بفرستین‌شان سوریه شهید بشوند. «
سلام و سرزندگی و سال پر از سیلان سرمستی و سرور و سرود تسلیت به خانواده هایی که عزیزانشان را در این سیلاب اخیر از دست داده اند چند روزی به زیارت و صله رحم و اوایلش به میهمانی خدا گذشت از سال جدید و چی زود گذشت که به هفتمین روزش رسیدیم اما خوش گذشته است قشنگ و ماماني گذشته است زیبا و پر از احساس گذشته است با امید و توکل و تلاش گذشته است با لبخند و مسرت و شادمانی گذشته است با عبادت و صمیمیت گذشته است از همه مهمتر با خدا
+مگه همیشه آرزوت نبود بری ایتالیا؟ ها مامان؟ مگه همیشه نمی خواستی؟
-منکه عذرخواهی کردم ازتون، منظور بد نداشتم فقط.
+ می دونم ماماني منم تند رفتم زیادی.الان چی میخوای؟ دوست داری بریم ؟ یا؟
-منهیچی.هیچی
(بغلم کردمحکم.با بغض)
+ بگو به مامان؟ می دونم دلت برای بابا تنگ شده ،منم دلم برات تنگ میشه عزیز دلم خیلی تنگ میشه، دوست داشتم بیشتر با هم باشیم بیشتر سفر بریم ولی اگه میخوای برگردی به بابات زنگ بزن.ایتالیا می مونه واسه بعد.منم میام دیدنت ا
بعد سوت بلندی کشید و گفت:ـ داللی از این طرف! از همانجا لانه سگ پیدا بود. دالی سگ بزرگ مزرعه به سمت آنها می‌دوید درحالی که 4 توله‌سگ ماماني عین 4تا توپ پشمالوی کوچک وی را دنبال می‌کردند آنقدر تند و چالاک می‌‌دویدند که گویی اصلا سراشیبی تند مزرعه را نمی‌دیدند. پسرک سرش را به پرچین مزرعه تکیه داد و با دقت به این منظره زیبا نگاه می‌کرد. در عمق چشمان پسرک برق شادی وصف‌ناپذیری می‌درخشید.پسرک همچنان که مجذوب سگها شده بود، متوج
مامان خوبم ببخش اگه دختر خوبی برات نیستم و ببخش که نمیتونم زحماتت رو جبران کنم.به جای همه بداخلاقی های من و نویان، تو مادری کردی، تو صبوری کردی!ممنون که هستی.مامان نازنینمبهترینه بهترینمروزت مبارک"روز مادر و روز زن رو به همه مادرها و زن های سرزمینم تبریک میگم. شاد باشید"بعد نوشت:امسال هم رژیم جنرالم رو با موفقیت گرفتم و 2کیلو و 800 گرم وزن کم کردم (وزنم به 58.5 رسید که ایده آله برام). لازمه بگم روز چهارمش خیلی سخت گذشت!چون عصرونه خونه یه همکا
شماها رو نمی دونم اما من به شدت مخالف این  بودم و البته هستم که بچه تا قبل 4 سالگی بیشتر ازنصف روز از من جدا باشه و شب که اصلا و ابدا اماامروز خواهر  کوچیکه و مامان قصد داشتن برن پیش بابا ( گفته بودم نزدیک مشهد البته با فاصله تقریبا یک ساعتی جایی تهیه کردیم و بابا گوسفند نگهداری میکنن، خوش آب و هواست و کنارش باغ و بستان و جوی آبی و) وروجک ما هم که عاشق رفتن به ییلاق و کنار جوب به قول خودش نشستن و نی نی سنگ و بابا سنگ انداختن توی آب که صدا
| بسم الله النور |میگم که.
حس خوب اون لحظه ای رو که تو مترو ارم سبز تو اونور تو آقایون نشستی و من اینور تو خانوما و بین این شیشه ه همدیگه رو نگاه میکنیم و ، با هیچی عوض نمیکنم.
یا اون لحظه ای که تو ایستگاه نیرو هوایی یه عالمه آدم میان تو و مسیر دید من و تو رو سد میکنن. وقتی یکم میرن کنار و جا به جا میشن،از لا به لای افراد میتونیم همدیگه رو ببینیم و جفتمون از ذوق لبخند بزنیم رو.
و حس خوب تو رو داشتن رو 
با هیچی عوض نمیکنم.
____________
خونه ی زندگی آیندم
الان که نشستم فندق خوابه و جوجه هم رفته دانشگاه. البته احتمالا امروز زودتر برمیگرده. چون بچه ها از حالا رفتن خونه دیگه و کلاساش دیروز هم نصفه نیمه تشکیل شده. دوشنبه اومدیم خونه مون و یک عالمه وسایل و خریدهامون و .ریخته کف خونه و اشپزخونه. چون فندق خوابه نمیشه کارهایی که خیلی صدا ایجاد میکنه انجام بدم. یکم برنج نم کردم که پلو بپزم. میخوام به جوجه بگم که یک چیزی هم از بیرون بگیره باهاش بخوریم. دیشب مرغ درست کردم و امروز ایده ای واسه خورشت نداشتم.
پس از نثار فاک های فراوان به وجود بی وجودم پست رو شروع میکنم
تو ریکاوریم.حوصله هیچ احدو ناسی رو ندارم علی رغم اصرار بچه ها واسه بیرون اومدن، من ترجیح میدم تو خونه باشمو کسیو نبینم.فقط مجبورم امروز پاشم برم اون کتابخونه چون دوستم میخواد با دوست پسرش بره بیرون و از اونجایی که مامانش رو دقه زنگ میزنه و حتما باید صدای من بیاد تا خیالش راحت باشه با منه، باید برم همراش.البته اولش میرم مامانش زنگ بزنه صدام بیاد.بعد گفته با من قراره بره سینما.که تو سی
مانی عزیزم 
ای کاش فرصت این راداشتم که تمام لحظات با تو بودن را هرچند در قلب وجان من ثبت شده ولی می نوشتم .برای تو .خودم .آینده ها
عسلم 
دو ترم هست که به کلاس ریاضی imat می ری .شنبه ها وسه شنبه ها که مامان وبابا هردوتایی تو رو می برن اونجا منتظر می مونیم تا کلاست تمام بشه بعد با هم بر می گردیم .چقدر تو این کلاس رو دوست داری .چقدر از بودن تو این کلاس لذت می بری .البته خیلی هم پیشرفت داشتی واین خیلی خوبه .
ناگفته نماند که هوش ریاضیت عالیه .همه می گن ما
یا نور
نمیتونی بفهمی چه حسی دارم بهت تا وقتی خودت به وقتش یه عسل خدا بذاره تو دامنت. مامان باباهامون راست میگفتن تا مامان بابا نشید نمیدونید. تو اوج خستگی از شب نخوابیدنم و تب کردنت صبح که باباجون در نبود بابا حسینت رفت برات قطره استامینوفن خرید و حال خودشم بد بود نتونستم برم بی تفاوت بخوابم. روغن برداشتم کمرشو با دستای بی جونم ماساژ دادم، انقدی که با هر "اخیش" گفتنش جون میگرفت دستهام. باباجون دعام کرد، دعا کرد حال تو تا ظهر بهتر بشه.ومنم مطمئ
شب قبل کنکور ساعت ۱۱ شب خوابیدم از استرس ۲ بیدار شدم. از ۲:۳۰ . از روز قبل کنکور یعنی چهارشنبه در حال دور کردن درس ها بودم تا ۱۰:۳۰ شب. باز از ۲:۳۰ شروع کردم تا ۵:۳۰ که تمام درس هام یک دور شد. صبح زود رفتم دانشگاه وقت کردم یه دور دیگه درس بالینی رو بخونم.
ساعت ۷ رفتم تو حوزه. ساعت ۸ که کنکور شروع شد. آمارش آسون بود. علم النفسش هم همینطور ولی بقیه درس هاش نصفش آسون بود نصفش خیلی سخت. کرک و پرم ریخت واقعا. اعصابم خورد شده بود. موقعی که میخواستم زبان رو بز
دائم به سرم فکر علی نیست که هست
هرشب به لبم ذکر علی نیست که هست
دیگر چه سعادتی بود بهتر از این
در سینه ی من مِهر علی نیست که هست.
می‌خوام برگردم نوشته‌ها و پست‌های پارسال ‎عید غدیرم رو پیدا کنم،فردا کپی کنم همونا رو دوباره پست کنم!
ظاهرا امسال قراره احتمالا همون اتفاق‌ها بیافته
با این تفاوت اساسی که من تو این دوروز کلا ۳ ساعت خوابیدم و امروز تا ۴ سرکار بودم و تو اونجا مامان جان زنگ زد که قراره بریم شمال بهش میگم میشه من نیام میگه اگه تو نیای
اندازه یک دنیا از زندگیمهستم.شما چطوری هستید؟؟برای من درباره خودتون،خانوادتون،و.بزارین برای این که خودم اول گفتم خودم م هم شروع به نوشتن در این باره می کنم:
 1)نام:مادر2=1111                                                 6)
پسر خاله:666                          
2)نام:پدر=222                                                  7) خاله:777               
3)نام:دایی مهدی=333                                      8) آقاجون:888
4)نام:زندایی=444 
چند روزی هست که احساس می کنم وبلاگم تبدیل شده به غم نامه :))وبلاگ رو باز می کنم می بینم کلی چیزا های ناجور روی صفحاتش جا خوش کرده ولی اگه نمی نوشتم سبک نمیشدم الان حالم خوبهااا راستی نوروز رو بهتون تبریک میگم پیش پیش .امیدوارم سالی پر از برکت و شادی و سلامتی داشته باشد و دل آروم و قلبی خوشچند روزی هست نقش مامان در خانواده رو ایفا می کنم آخه مادرجانمان رفته پیش آبجی جانمان و  سری به خواهرزاده جانمان و داماد و خواهر جانمان زد و امان از دلتنگی
همین حوالی بود که شروع شدتوی دلم یه حس ِ ترس یه دلشوره ی عجیبی داشتم حال ِ ادمی رو داشتم  که انگاردستاشو گرفتن ودارن از دنیای کوچیکی که داشت میکشیدنش بیرونتاپرتش کنند وسط یه دنیای بزرگ با وسعتی تا بینهاااایت نمیتونم حس وحال اون لحظه مو توصیف کنم نُه ماه تمااام پر از تجربه های تلخ وشیرین ترس وشادی های متفاوت حس های ضد ونقیض ترس واشتیاق نمیدونم  نمیدونمشاید فقط یه مادر جوان ومضطربیه دختری که اولین تجربه ی مادر ش
سرانجام کوچ کردم به اینجا.⁦☺️
ببینیم این خونه چند وقت دووم میاره
 
++بالاخره واسه اون اتفاقی که تو باشگاه افتاد رفتم دکتر.مثل اینکه واقعا ضعف داره بدنم
 گفت مزاجت صفرا بوده ولی غلبه ی بلغم پیدا کردی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ برنامه ی غذایی که داده ۲-۳برابر روزای عادیمه فکر کنم اگه مزاجمم درست بشه معدم نابود میشه
++گفت اگه این برنامه رو تا۴۰ روز انجام بدی خوابت تنظیم میشه و تند و فرز تر میشیم و از این جور حرفا.
داشتم به حرفاش فکر میکرد
click here51 www.98iia.com | Pageمجبوری با من بمانی _ آیدا رستمی کاربر نودهشتیا -در ان طرف پسری جذاب به دختر بچه روبه رویش نگاه میکرد، هر دو خواستند، به طرف دختر بچهبروند که با دیدن یکدیگر، با تنفر به هم نگاه کردند، پس از یک دعوای طولانی و رخنه کردن ترس، درچشمان دخترک، دست از دعوا برداشته و به شرط گذاری، متوصل شدن . شرط این بود که دختر بچه،هر کدام را انتخاب کند، او معشوقه اش میشود، نه میتوان گفت نظر دختر را پرسیدن و نه میتوانگفت، مانند یک کیسه برنج با او رفتا
دیانا و روما با دستگاه بستنی بازی میكندارسال شده از سایت دیدچه نتایجی از دیگر سایت ها:دیانا و روما با دستگاه بستنی بازی میكنددیانا و روما با دستگاه بستنی بازی میكند 4,608 کلکسیون ویدیو 1.7 هزاردنبال‌ کننده . جا بستنی ساخته شده با قالب سیلیی (هنرسرای جاوید)بازی دیانا و روما با بستنی شکلاتی جدید در آشپزخانه عروسکی از کانال digikot. 5:07. ویدیو بعدی دیانا با دستگاه بستنی بازی میكند . فیلم: دیانا و روما در طبیعت و بیرون از خانه با هم بازی .دیانا و روم
حالا نه که مهم باشه تا الان خوابم نبرده و صبح احتمالا بابا بیاد دم در اتاق یه سری ت بده و بگه "خوشمون باشه با این دخترای سحرخیزمون" و من انقدر خوابم بیاد که نتونم حتی بگم "به خدا ساعت چار خوابیدم".حالا نه که خیلی اذیتم کنه ولی نمیگفتی باید موهامو کوتاه کنم بهتر بود. چون عادت کردم به خودم. راحتم اینجوری.حالا خیلی هم واجب نیس گفتنش ولی اگه بین "واقعا انقدر ماندگاری عطره زیاده؟" یه سری بچرخونی و یه نیم نگاهی سمت من بندازی هم بد نیست. ثواب داره ی
عاشق که باشی.چشم هایت را عاشقانه  روی دنیا بازمی کنی، بالشت هنوز بوی عطر فرانسوی مردانه می دهد.صدای قار قار کلاغ ها،زیباترین سمفونی دنیا را در ذهنت تداعی میکند. نگاهت مهربان است،آنقدرررر که دلت می خواهد مادر تمام جوجه گنجشک های دنیا باشی و فریاد بزنی: "سلام صبح تون بخیر جوجوهای ماماني من". به آیینه که نگاه می کنی هنوز همان دختر شانزده ساله  زیبایی را میبینی که عاشق پوشیدن شلوار پانک و کفش اسپرت سفید است.موهایت را دم اسبی می بندی
بعضی وقتا
که از دنیای دوستای خودم و دور و بریام بیرون میام
تازه میفهمم ایرانیا بیچاره چقدر تحقیر و اذیت میشن توی سیستم.
از یه اتاقی خیلی خیلی خوشم اومد
صاحبش هم یه vice president یه شرکت خیلی بزرگ بود
امشب صحبت کردیم
متوجه نشد که من ایرانی هستم
بعد بیست دقیقه صحبت کردن احساس صمیمی تر شدن کرد
و برگشت گفت که
میدونی
تورنتو کلا شهر شلوغیه
ولی بیشتر شلوغیاش ازین مهاجرا و پناهنده های پدرسوخته حرومزاده میاد!
طرف میبینی از افغانستان اومده، از پاکستان از ا
هفته پیش دوشنبه ماه رمضان شروع شد. دو روز اول خیلی گیج بودم و به شدت خسته میشدم اما کم کم عادت کردم.با این حال حسابی برنامه زندگیم رو به هم ریخته.دیگه باشگاه نمیرم و رژیم غذایی خاصی رو رعایت نمیکنم. بعضی روزا بعد از کار شدیدا خسته میشم و فقط میرم خونه میخوابم و بعد از اینکه یه چیزی خوردم دیگه حس هیچ کاری نیست.هنوز اوضاع اقامتم مثل قبل هست. هنوز استادم نامه ای که میخواستم رو بهم نداده که مدارکم رو بفرستم. گیر همین یه نامه هستم. شرکتمون برام ویزای
گوشی رو که مدت طولانی نگاه کنم اذیت میشم.
مثلا اینکه دیروز هم اینجا نوشتم و هم بعد مدتها اپلیکیشن اینستا رو دانلود کردم و پست گذاشتم و دایرکتهامو جواب دادم، شب چشام باباغوری شده بود.
امروز فقط به یکیش باید بپردازم.
.
هدیه دو هفته ست که اعلام کرده در فضای مجازی نخواهد بود.
و بعد از این اعلام دیگه کارگاه نیومد.
عمیقا رنجیده م.
من آدمی م که معمولا تنها بوده م. مگر اینکه کسی بخواد بیاد پیشم.
من مایند ست م رو تنهایی ه. فضای شخصیم. غار شخصیم. خودمو و خو
تا آخر عمرم هم بخوام در موردت بگم و بنویسم و بشنوم برای این دلم کافی نیست.
مامان بزرگ این همه سال تنها چیزایی که ازت مونده رو نگهداری کرده،ساکت،پلاک هات،چندتا تیکه لباس ،پوتین،یه صابون کوچولو که توی جبهه بهت داده بودن، چندتا کاردستی و دفترچه هایی که توشون نوحه نوشتی و حدیث. و وصیت نامه ات.
حالا که حالش خوب نیست و همه اونجان چندتا از وسیله هات رو بین خواهر برادرا تقسیم کرد.ماماني دوتا از پلاک هات رو برداشت و یکی رو آورد برای من:)
پلاکی که به گر
داشتم براش از صب میگفتم که چجوری بیدار شدم و خودمو رسوندم به مورنینگ. نمیدونم به کجا رسیدم که فرمون رو چرخوند که به ماشین جلویی که زده بود رو ترمز نخوره. سه دقیقه بعد، ما کمی جلوتر زده بودیم بغل بزرگراه. من محکم خورده بودم به شیشه سمت شاگرد و سرم چنتا حرکت رفت و برگشتی انجام داده بود. درد بدی گوشه راست پیشونیم حس میکردم و یه درد منتشر با شدت کمتر تو کل سرم. سرمو گرفته بودم و به علی که نگران و وحشت زده مدام حالم رو میپرسید میگفتم خوبم. شیشه عقب خرد
خداوندا
بینشی رو به من عطا کن
که طی اون
وقتی یه پسر/مرد/جنس مذکر ایرانی توی کانادا میبینم و وقتی میگه آره من ده ساله اینجام،
ته دلم نگم آخییییییی بدبخت بیچاره ده ساله داره خودیی میکنه شبا و هیچ کس باهاش نمیکنه!
چون ماها که میایم اینجا
کلی بدبختی میکشیم (فقیر و غنی هم نداره هرکسی سختیای خودشو داره)
و نمیخوایم بریم با یه آدم عصبی روانی که اعصابش خط خطی شده و سوسول هم هست (ایرانیا نود و نه درصدشون خیلی سوسول و ماماني هستن و بچه پولدارم هست
از صبح هوا ابری بود و در نهایت بارید و من تمام روز رو با یه بغض تو گلو گذروندم، بیدار شدم، غذا خوردم، دوش گرفتم و آماده شدم تا بالاخره توی مسجد شکست. بغضی که تبدیل شد به اشک و اشکی که شد هق هق و اما هنوزم نمیشه بهت فکر کنم و چشمام تر نشه.
دیشب به امید اینکه شاید بیای به خوابم خیره به عکست روی گوشیم خوابیدم اما نیومدی. حقم داری
خودم میفهمم که چقدر بد شدم. هر چقد زور زدم نتونستم ازت بخوام که بیای به خوابم، احساس کردم که چقدر آدم بدی بودم تو این چند
امشب خونه عموم بودم . دامادشو مهمون کرده بود . فکر کنم ۵ ماهی بود که مهمونی خونوادگی ندیده بودم.خلاصه اینکه سه چهارم جمعیت برام نا آشنا بودن .اما راحت بودم . تجربه بهم گفته در مهمونی ای که راحتم حتما یک چیزی رو زدم شدم . امشبم یه لیوان شیشه ای شدم . رکوردم سه تا بشقابه ، اونم همین پارسال خونه پدربزرگم . نه اینکه دستپاچلفتی یا چیزی تو این مایه ها باشما اتفاقا خیلی سنگین و رنگین میشم . نمیدونم چرا میشکنن اصلا .
داماد نوه دختر خاله زن عموم
سپیده همش یازده سال و دو ماهو  دوازده روزش بود که فهمید پدر ومادرش دارن از هم جدا میشن شبها به هر بهانه ایی بود خودش رو به اتاق پدر و مادرش میرسوند فهمیده بود چند وقتیه مامان و بابا در اتاق رو قفل نمیکنن.خیلی وقت ها با هم جر وبحث میکردن و دوست نداشتن توی یه اتاق باشن. مامان بهش گفته بود هنوز بابا رو دوست داره اما دیگه نمیتونه باهاش زندگی کنه و به خاطر اینکه بابا و سپیده رو دوست داره میخواد از زندگیشون بره .بابا میگفت مامان رو دوست داره و به خاط
تابستون سال 89 بود. آره باید همون سال بوده باشه. سال اول کارم. اونم شهرستان، خاله ماماني فوت شده بود و دیگه نمیشد خونه ننه موند چون مراسمش اونجا بود. اون روزا میرفتم خونه عمو. دخترا هنوز ازدواج نکرده بودن. تابستون بود و کولر و نوشتن گزارش با سیستم دختر عمو و این آهنگ کلیون ملیون گل رز از فرزانه. حس خوبی برام داشت اون روزا. الان بعد از چند سااال تازگیها یعنی بعد از دیدن تئاتر مرغ دریایی متوجه شدم اصل آهنگ روسیه! 
متن و ترجمه آهنگ در ادامه مطلب
متا
این چند روز دچار افسردگیِ شدید شدم. عصبی ام، دلتنگم، بی حوصله ام و کلافه . پاییز هَم بی تاثیر نیست . تمامِ حسایِ بدِ دنیا رفته تو وجودَم. دوباره دلتنگش میشم هِی گفته بود بهم تایم بده مثِ قبل میشیم . سه شنبه بود که پایِ قولش نموند و گفت نمیشه . اینستا رو نمیتونم درست کنم. منم عصبی شُدم گفتم به جهنم دیگه رفیقی به اسم مَن نداری فرداش زنگ زد نشُد ج بدم دوباره فرداش زنگ زد. سخت بود اما جواب دادم حرفایِ تکراری جی افش رو میخواد نگه داره ، نمیتونه
| بسم الله النور |
بعد از گذشت دو ماه از پست قبلی و یک ماه از عروسیمون پست میذارم!
صدای من و از خونه ی خودمون داری 
به وقت صبح از مشهد برگشتنمون.
اونقدری خسته ام و بدنم کوفته اس که کلا هر کاری که خونه داره رو گذاشتم برای بعدا 
پست عروسیمونو میذارم بعد از یک ماه  
از شب قبلش نخوابیدم یعنی تا با مادر و پدر و خواهر بیایم خونتون به مناسبت حنابندون و.(مراسم کاملا یهویی!) و بعدش بریم خونه ی ما و من برم حمام و بیام و آماده ی خواب شم و عملا 1:30 خوابیدم ک
-چیچیلاس لجبازگفت مامان می خوام چتر ببرم. گفتم خطرناکه. گفت
دوستام میارن. گفتم بیارن. ولی بهرحال چتر کذایی رو برد مدرسه. بله مدرسه. داره می
ره مدرسه. همون بچه ای که انگشت شست می مکید حالا دختر مدرسه ای شده. یه مانتو و
شلوا ر  تنش می کنه مقنعه سرش می کنه و هر
روز صبح با سرویس می ره و بر می گرده. زمان چقدر زود گذشت. هرروز صبح بیدار می شه
و سر میز صبونه .خوابالود. ولی یواش یواش لباش شروع می کنه به حرف زدن. هرروز هوس
های جدیدی میاد تو سرش. اینو ببره. اون
آمد بهار جان هاای شاخ تر برقصا."مولانا"با آرزوی بهترین هانوروزتون پیروز، سال نو مبارک.اینم از فال حافظ امسال ما. این سفره هفت سینه به نظر خودم خیلی دلبر رو هم خودم درست کردم. صدف هاشو خریدم و رنگ کردم و با پارچه و مروارید و . تزیین کردم.رانر رو میز هم کلا کار خودمه البته نمیدونم واقعا خوب شده یا چون خودم درست کردم ذوقشو دارمفکر کنم دلمو تو جزایر خلیج فارس جا گذاشتم که تم هفت سین امسالم دریایی شد خخخخخلحظه تحویل سال نویان هفت پادشاه رو خ
از وقتی تو کانال تلگرام مینویسم اینجا نوشتن برام سخت و دور شده اینجا رو هنوز دوست دارم هرچند دیر بیام هرچند کم بنویسم.شنبه برام یعنی کار و کار و کار  
 صبح رفتم کلاس نقاشی ، تعداد شاگردهام بیشتر شده. فاصله پایان کلاس نقاشی تا شروع کلاس زبان یک ربع بیشتر نیست و من بیش از ۵کیلومتر توی ترافیک باید مسیر طی کنم . بعد کلاس زبان روی صندلی آرایشگاه دراز کشیده بودم و بند کار که یه خانم باردار بود روی صورتم خم شده بود و ازم میپرسید تو هنوز قصد بچه دا
  باسلام وسپاساز خوانندگان عزیز می خواهم: این سروده را تنها به چشم شعر نخوانند؛ بلکه به دیده ی یک اندیشه نامه (در مورد زن) به آن نگاه کنند و در صورت امکان نقد و نظر بفرمایند.                                                    به امید «روز زن».                          تقدیم به همسر و همسفر گرامی ام. پاک&zwn
این هم از روزگار ما. یه انقاق افتاد
تا من با مامانم دوباره دعوا مون بشه؛همه وسایل منو ریخت آشغالی.داغون شدم.ولی
دیگه این روزا می ره ولش کن اصلا.

خوب ما هم خونه تی کردیم رفت،خوب
بود.از یه نظر دیگه خیلی بد شد،چون نصف وسایلم از بین رفت.نمی دونم چرا هر چی می
گم ختم این مسئله تموم می شه.

یه خبر دیگه این که ما روفرشی رو هم
شستیم.بعد یه آبروریزی دیگه هم شد،خاله مامانم هم اومد کمک کرد؛بعد ما به این بنده
خدا شام چی دادیم؟؟آب گوشت!یعنی انقدر عصبان
این هم از روزگار ما. یه انقاق افتاد
تا من با مامانم دوباره دعوا مون بشه؛همه وسایل منو ریخت آشغالی.داغون شدم.ولی
دیگه این روزا می ره ولش کن اصلا.
خوب ما هم خونه تی کردیم رفت،خوب
بود.از یه نظر دیگه خیلی بد شد،چون نصف وسایلم از بین رفت.نمی دونم چرا هر چی می
گم ختم این مسئله تموم می شه.
یه خبر دیگه این که ما روفرشی رو هم
شستیم.بعد یه آبروریزی دیگه هم شد،خاله مامانم هم اومد کمک کرد؛بعد ما به این بنده
خدا شام چی دادیم؟؟آب گوشت!یعنی انقدر عصبانی
بهم گفتن برو رو تخت دراز بکش تا برات نوار قلب بگیریم. تو دلم به نی نی میگفتم ت نخوری ماماني. نزار دروغگو بشم. بزار راحت سزارینم کنن. ماماها مهربون بودن کلی ازم سوال جواب کردن نوار قلب که گرفتن گفتن اصلا نگران نباش تهای بچه ت خیلی هم عالیه.  
منم ‌الکی ذوق زده شدم و اومدم بیرون. چند روز بعد که رفتم دکتر ۳۹ هفته م تموم شده بود بهم گفت همین امشب برو همون بیمارستان دوباره همون نقشو بازی کن تا من بیام و با توجه به سونوگرافیت سزارینت کنم. 
منم خ
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا الحَسَنِ یا عَلِیَّ بنَ مُحَمَّدٍ اَیُّهَا الهادیِ النِّقِیُّ✨
ای دوست بیا که وقت شادی آمد
هم عزت و هم نور الهی آمد
بر خلق خدا رحمت حق نازل شد
فرزند تقی امام هادی آمد
میلاد امام هادی ع مبارک‌تون باشه
از قشنگ‌ترین دعاهایی که از نظر من در مورد ائمه وجود داره زیارت جامعه‌ی کبیره هست که یادگیری از امام هادی ع نقل شده
اگه وقت دارید یه دور با دقت و با ترجمه بخونید که دقیقا امامان چه جایگاهی دارند
پارسال به تاریخ قمری
از مذکر های
عصبی
کله شق
یک دنده
لجباز
بچـه
خودخواه
مغرور
جاهل عرف پرست
خودشیفته ماماني
بی ملاحظه
بدم بدم بدم بدم بدم بدم بدم میاد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
:|

پ.ن : اینا رو که میبینم میخوام خفشون کنم :| دلم میخواد قاتل شم !
پ.ن2 : اینا رو که میبینم میگم خدایا اینم جنس بود تو افریدی ؟ :|
پ.ن3 : اینا رو میبینم میگم خاک تو سر اون دیوانه ایی که به اسم سازش داره تورو تحمل میکنه و تهشم به خودش بابت این صبر
بی انتهاش افتخار میکنه :| مثلا چند سال زودتر پیر و چروک میشه :
باسمه‌تعالی
اپیزود اول:
می‌رسم خانه، چشمانش خیس بود، خیس خیس خیس. سشوار به دست نشسته بود و با دقت یکی یکی‌اش را خشک می‌کرد، اما نمی‌توانست سرش را نگه دارد، گردنش می‌افتاد: اگه بمیره چی!
اپیزود دوم:
بخواب ماماني، بخواب، بعد تو تو دنیا هیچ‌چیز واسم مهم نیست و دوست دارم زودتر بیام پیش تو.
اپیزود سوم:
. قربونت برم الهی.! زود رفتی از پیشمون.دیگران هر چی می‌خوان بگن که موقعش بود.اما نه.همشون بی‌خود میگن.خیلی زود بود. می‌خواستم قشنگ‌ترین
خانمِ تفکر و ٰ جنابِ مَن، زیر پرده‌های رقصان دراز کشیدند و باهم حرف می‌زنند. خانم تفکر به جناب من می‌نگرد، کمی عصبی شده و شروع می‌کند به پرسیدن. به یادآوری و به خیالش، روشن کردن موتور، یا زدن آمپول محرک و بیدار کردن آقای وجدان.
می‌گوید:  که ای منی که در اکنون، زیر پنجره‌، رو به انبوه درخت‌های مو لمیده‌ای و به زوج کبوتری نگاه می‌کنی که هر صبح، چوب به دهان و امیدوار و بغ بغو کنان می‌آیند و رو میله‌ی کوچک زیر درختان انگور، مشغول ساخت و ساز م
خب سلام،
چند وقت بود تو سرم بود که شب تولدم یا شروع سال جدید یا همین حول و حوش بیام بنویسم که ۲۱ سالگیم یا ۲۰۱۸ چطوری بود. بنظرم ۲۱ سالگی برام خاص تر از ۲۰۱۸ باشه و دوست داشتم شب تولدم پست بذارم، ولی خب حس کردم شاید زیاد شه یا شب تولدم درگیر باشم یا مزه‌ش بره خلاصه که از الان براتون شروع میکنم کم کم میذارم.
راستشو بخواین درست یادم نیست زمستون پارسال چطوری گذشت. فصل نسبتا بی خاصیت و بی خاطره ای بود. رفتم توییت های پارسال رو خوندم تا یکم فاز گرفتم.
 حال و هوای عید ندارم ولی عجیب و غریب سرم شلوغه. فرفرک شیطون شده و دردری . وای به روزی که از مهد برگشتنی نریم خرید . همینکه از سر خیابون بپیچیم دم خونه OH, NO…. OH, NO….” گویان جیغ و گریه و غرغر رو شروع میکنه تا لحظه ای که دیگه بریم داخل خونه و در رو ببندیم و پشتشو هم بیندازیم و مطمئن بشه که از خرید خبری نیست و گریه ی بیخود فایده ای به حالش نداره . گفته بودم که درست و درمون حرف نمیزنه ، نه؟ در واقع نمیخواد که حرف بزنه . نظر مشاور اینه که دایره ی لغتش به
خب ، بگذارید از اول اولش برایتان بگویممن ، دوستش داشتم ، خیلی خیلی!!
از زمانی که وارد محل ما شدند ، من کلا پشت پنجره ماندم تا وقتی در قرمز رنگشان را باز میکند و با آن چادر گل گلی یک نگاه به راست ، و یک نگاه به چپ میکند ، من ببینمش .

او از آن دست دختر های جدی محکمی بود که محال بود با پسری ، خوب برخورد کند .
و من از آن دست پسر هایی بودم که هیچ دختری قبولش نداشت !!!


البته​ باید اضافه کنم که از نظر اخلاقی کاملا خوب بودم اما از نظر قیافه و پول و اینها ، ق
 
‏البته که تنها مدالی که واسم می‌مونه و بهش افتخار می‌کنم شیعه‌ی علی ع بودن و نوکر این خاندان بودنه ولی در هر صورت دوست دارم که نتایج المپیاد دانشجویی بیاد و سریع‌تر خرج اهدافم کنم‌ش
(۲۳رشته‌ی المپیاد جوابش اومده و صنایع هنوز در هر حال بررسی هست!)
مگه قرار نبود مامانا راز دار پسرهاشون باشن و اگه یه چیزی بهشون گفتیم تو دلشون بمونه و هعی ابزاری نشه واسه منت گذاشتن و تیکه انداختن و این داستانا؟
چرا این آپشن واسه مامان من فعال نیست؟
چرا من م
من مشغول تماشای سریال ، دخترم بدو بدو اومد و پرسید .دخترم : مامان تو زنی یا مردی ؟من : زنم دیگه پس چی ام ؟دخترم : بابا ، چی اونم زنه ؟من : نه ماماني بابا مرد .دخترم : راست میگی مامان ؟من : اره چطور مگه ؟
 
دخترم : هیچی مامان ! دیگه کی زنه ؟من : خاله بتی ، خاله مریم ، خاله آرزو ، مامان بزرگدخترم : دایی سعید هم زنه ؟من : نه اون مرده !دخترم : از کجا فهمیدی زنی ؟من : فهمیدم دیگه مامان، از قیافه ام .دخترم : یعنی از چی ؟ از قیافه ات
 
من : از اینکه خوشگلم ،دخترم : یعن
بسم الله الرحمن
الرحیم








شاید نقد کتاب، یعنی
آن چه در چارچوب نقد قرار می گیرد از عهده من خارج باشد اما بیان دریافت، تحلیل و حتی خلاصه ای از کتاب در این جا نامناسب نمی نماید.






مقدمه:






" من او"
رمانی است در حدود ششصد صفحه که بنا بر توضیح روی جلد آن، در سال هفتاد و هشت نوشته شده
است. مانند بیشتر آثار امیرخانی این بار هم فضای شکل گیری داستان، به نوعی سنتی
است. این کتاب و شخصیت محبوب من در آن یعنی باب جون یا همان حاج فتاح، بیشتر
مرا یاد شخصیت اص
پارت ۴_رمان ملکه آنید  واقعا فک نمیکردم ، راجب هرچیزی توی رابطه کاریم فک کردم اما علاقه داشتن نه.!من برای فک کردن همیشه وقت داشتم ،موضوع مهمی بود؟حتما، یه رفتاری ازم دیده که فک کرده من علاقه دارم بشدرسته !به سمت تپه ای که کنار خونممون حرکت کردم .برای فکر کردن راجب چیزای مهم مکان خوبی بود ،تپه ای که پایینش پر سبزه و گل اما بالاش فقط خاک،تپه عجیبی بود برای من ،مث تمام افکار من بود ،از ماشین پیاده شدم و به گلاش رسیدم یه گل قرمزی چیدم و رفتم بال
تابستان رسما شروع شد . اولین روز هر فصل برام یک رنگ دیگه ای
داره و تابستان کلا متفاوت . با شروع تابستان یعنی دقیقا در اول تیر ماه من
باید برای انجام کاری جایی برم و امسال با آینه همراه شدم . هوا گرم بود و
برگشتنی از شدت گرما با اینکه ماشین گرفته بودم وقتی دیدم کولر رو روشن
نمیکنه جلوی مترو پیاده شدم و چون اول ایستگاه بود نشستم تا مترو نزدیک
خونه مون . ساعت 4 بود که بچه بغل با یک کوله بزرگ از مترو بیرون اومدم و
موج گرما زد تو صورتم و بهتر دونستم ک
خسته نباشی سرنوشت!!!
روزها یکی پس از دیگری به پایان می رسن…و در پی روزها،عمر من…خسته نباشی سرنوشت….!میبینی؟!دست تو دستای هم تمام بیراهه رو ب راه رفتیمشنیدم کسی میگفت:چشماتو ببند!اعتماد کن…و من به قیمت تمام روزهای رفته،چشمامو بستم…اعتماد کردم…!
خداایا مرسی عشقمو آفریدیدارم ی حسی تو عشق آخرینی
صدای شریک زندگیمه که داره کنار گوشم زمزمه میکنه صداش قدرتی داره که روحمو نوازش میکنهچقدر بهم ارامش میده
دوباره ی صبح دیگه با نوازش نو
 
می‌دانم کتاب‌‌خوان‌های حرفه‌ای با خواندن سه صفحه اول رمان بائودولینو دهان‌شان آب می‌افتد. حق دارند. علاوه بر این، حالا می‌خواهم بیشتر بدجنسی کنم و دل‌شان را هم آب کنم.
قیمت چاپ فعلی این کتاب 672 صفحه‌ای با ترجمه عالی رضا علیزاده 89500 تومان است. ولی چاپ قدیم آن را در یک کتاب‌فروشی شهرستانی دیدم. 29500 تومان. من به این قیمت البته قانع نشدم و آن را نشان کردم. چند روز بعد در هفته طرح تابستانه خرید کتاب با 15درصد تخفیف به قیمت 25075 تومان خریدم؛ هم
از چند روز قبل برای این روز زیبا برنامه ریزی کردم اینکه چطور برگزارش کنم که عزیز دلم رو خوشحال کنم خب برنامه ریزی یکم سخت بود و انتخاب یه کادو مناسب و خاص سختتر دوست داشتم طوری برگزار کنم که یار جانمان خیلی خوشحال بشه و بفهمه چقد برام عزیزه .کارهامو یواشکی انجام می دادم یار جان گفت مرموز شدی که دختر و من با کلی جیغ و هوار که نخیرمش اصلا اینطور نیست و به یه بهانه زدیم بیرون که این حالا و هوا تغییر کنه و یار جانمان شک نکنه توی ماشین آهنگ زندگی
دست نوشته شماره 115نوشته شده توسطِ اس جیهیچ خوشم نمیومد ازش، یه جوری بود . از همون روزای اول کاملاً مشخص بود به معنای واقعی یه پیچوننده بود !!! اولین بار وقتی اشتباهِ خودشو گردنِ من انداخت و با اون نگاه های مسخره اش خیره شده بود بهم، همونجا فهمیدم کارمون به مشکل می خوره باهاش . وقتی ازم می خواست برگه ای رو امضاء کنم که اصلاً نمی دونم چی به چیش هست بیشتر از قبل ازش متنفر شدم !!! هرچند گُنده تر از اونا هم نمی تونن انقدر راحت تو جیبِ ما دست کنن، ولی خ
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

قایق خاطره ها گلچین آنلاین kepta چسب کاغذ دیواری کپتا Lisa علم و زندگی مشاوره پوست و مو تخصصی رایگان بیا و حال اهل درد بشنو ردیاب وایزر